دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

http://bayanbox.ir/view/2738421597339710743/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D8%B6%D8%A7.jpg
 


چقدرخوشحالم که ازاین نویسنده و شاعرخوب، کتابهای زیادی خوانده م. اما هنوز نمی دانم ازبین رمان هایش آوازکشتگان را دوست ترمی داشتم یا رازهای سرزمین من را. شاید باید دوباره بخوانمش.

  • محبوبه الف


فردا دوباره ترک برمی داریم
فردا اندوه ماهی گیران را باورمی کنیم
از ترانه های شهیارکه همین حالا صدایش توی اتاق پیچیده. کاش می شد به کوچه زد و شهر فرنگی را حوصله کرد. کاش می شد به اردوی رامسر رفت.مرا سر کن. نرسیده به آمدن دوچرخه سواری که مامور سانسورفیلم است.... بازگو.همه ش را بگو...می گوید جان تو جان قدیم.بگو چه شکلی بودم. چه شکلی بودی..به ترس فکر می کنم.
کارو بار خودمان. کتابی که شروع کردم تا بخوانم. مجموعه داستانهای  اندوهگین خنده دار.

  • محبوبه الف

قبرستون رفتن کیف می داد. بچه که بودیم یکی از بزرگترین تفریحاتمون رفتن به قبرستون بود. از خود خونه تا بهشت رضا،خیلی راه بود. خودش یک سفر بود.مخصوصا وقتی خط ۳۳ تا بست پایین نمی اومد و مجبورمی شدیم تا فلکه آب پیاده بریم و خیلی منتظر شیم تا خط ۴۴ برسه. زیر چادر مامان توساک، حلوا و نون روغن جوشی با شیشه گلاب بود. تو واحد که می نشستیم چادرش بو خوردنی می گرفت.قبرستون رفتن اون وقتا خیلی کیف می داد مخصوصا وقتایی که بی بلیط سوار می شدیم کیفش بیشترم می شد. خیال می کردیم خیلی زرنگیم که وقتی اتوبوس تو ایستگاه وامی ستاد و راننده می اومد جلو تا بلیط بگیره ما دخترا از در عقب می پریدیم بیرون و می دویدیم سمت بلوک ۱۲ تا مامان یواش یواش با اون ساک سنگینی که دنبال خودش خرکش می کرد و فحشمون می دادبه مابرسه...خیلی از همه دور شده بودیم.از روی قبرا می دویدیم و مسابقه می دادیم که کدوم یکی مون زودتر به بابا می رسیم. بابا قبرش سیمانی بود.سنگی نبود. روش اسمش رو نوشته بودن و بالای سرش هم یه پیت حلبی ۱۸ کیلوی روغن خالی بود که توش گل خرزهره کاشته بودند. پیت حلبی زنگ زده و پاره پوره شده بود ریشه ها جا به جا از زیرش زده بود بیرون و خشکیده بود. تو قبرستون که بودیم کسی کاری به کارمون نداشت. زن مرده می شمردیم. مرد مرده می شمردیم. بچه مرده می شمردیم. زنا همیشه بیشتراز مردا بودن ولی...آبجی می گفت تو قسمت شهداهمه مردن. مامان نمی ذاشت بریم سمت شهدا. دور بود گم می شدیم. یک فواره کوچولو وسط یک حوض بزرگ داشتند که ازش آب قرمز می اومد و پرچم ایران که روی میله بلندی بالا سر فواره آویزون بود. آبجی می گفت خونه.من می گفتم رنگه.مامان می گفت مثلا خون ه. مامان می گف  ت نرید اونطرفا، پیش مرده قدیمی ها بمونید. مرده های قدیم یا مرده های جدید فرق داشتند. برای ما آشناتربودند. مرده جدیدا سنگای سفید مرمرو گلدون های بزرگ گل سرخ داشتند. رو قبراشون شیرینی هم بود. شیرینی زبون. شکلات تافی. شبای چراغ برات...روزای اول سال ...حتی آجیل و میوه هم پیدا می شد. مامان می گفت نخورید حرومه. یا اگه خوردید فاتحه بخونید. نمی خوندیم. آبجی می گفت الکی بخونیم. مرده مرده ست نمی فهمه. آسید مصطفی هم الکی می خوند. قرآن ش رو دست می گرفت تو روی صاحب مرده چنتا آیه می خوند. بعد که صاحب مرده از پیش مرده ش می رفت. پولاش رو می شمرد. خوراکی ها رو جمع می کرد می ذاشت تو کیسه می رفت تا بگرده دنبال یک صاحب مرده دیگه. مامان هیچ وقت به آسید مصطفی پول واسه قرآن خوندن نمی داد. خودش چادر می کشید سرش شروع می کرد  به خوندن و ما تو قبرستون می گشتیم. فشاری آب نزدیک قبرستون گمنام ها بود.مرده های اونا وضعشون ازمال مام بدتر بود. یک عالمه سنگ تیکه تیکه.بی اسم رسم بی پیت حلبی بی خرزهره. مامان می گفت مثل بچه آدم وایستید تو نوبت دبه هاتون رو آب کنید و برگردید. آبجی می گفت جذامی بودن. شایدم معتادبوده باشند. فشاری آب نزدیک مرده های گمنام بود و ما باید خیلی زود برمی گشتیم تا خیرات ببریم. نون روغن جوشی. تو بشقابای ملامین تو دست ما می گشت و ما به هرکس می رسیدیم تعارفش می کردیم. تو قبرستون همه زنده ها مهربون بودند. بعضی ها چشماشون سرخ و تر بود و بعضی های دیگه اصلا گریه نمی کردند. مرده های نورسیده هم بودند. رو قبرشون پارچه سیاه و گلایل و حلوا ترو خرما بود. معلوم نبود زنند یا مرد. به هرحال مرده بودند. آبجی می گفت به هرحال مرده اند.تو راه برگشت تمام مسافرا پوک و پکر و منگ و ساکت می نشستند رو صندلی هاشون و به بیابون زل می زدند.ما ولی از پنجره سرمون رو می بردیم بیرون جیغ می کشیدیم. تو بیابون. تو خارها که گله گله همه جا بود. تو گرمای تابستون و هوای دم غروب. تو چله زمستون و هوای دم غروب. تو بهار وقتی بوته های ریواس همه جای بیابون پیدا بود. آخرین خط واحد همیشه دم غروبا از قبرستون به شهربرمی گشت و تا حرم می رفت. بچه که بودیم قبرستون رفتن کیف می داد. مخصوصا شبای چراغ برات یا شب جمعه ها یا عید..... راهش برای ما اندازه راه یک سفربود. سفری که هرکجایش درخاطرم خوب نمانده باشد دم غروبهایش یادم هست و احساس زرنگی کردن های ابلهانه ش و دویدن هایش و دزدکی خوراکی خوردنها و دزدی هایش و الکی فاتحه خواندن هایش و ترسهایش و اسم قشنگ مرده هایش.....همه اینها را گفتم تابرسم به اینجا که بگویم حاج طاهر هم مرد....و قبرستان رفتن دیگرکیف نمی دهد و من چقدر هوس نان روغن جوشی کرده م و چقدر دلم می خواهد سوار خط واحد ۴۴ بشوم. از ایستگاه فلکه آب تا بهشت رضا و دم غروب به شهر برگردم ..از شهر تا قبرستان خودش یک سفر ست و من چقدر دلم برای.... آن سالها تنگ شده ست. چقدردورمیدان گشتن خوب ست. فروغ یک شعری داشت که حالا نصف شبی حضور ذهن ندارم وخوب یادم نمی آید...و من چقدر دلم میخواهد که گیس دختر سیدجواد را بکشم....

عنوان- فروغ



  • محبوبه الف

اندوه اغلب ساده اتفاق می افتد.اما به سرعت درتن جابازمی کند و می شود بخشی ازوجود آدمی...      باید بنویسم. یا به قول هدایت باید،خودم را به سایه م معرفی کنم.....

  • محبوبه الف

درحالی که خواهرم با درماندگی درقفسه کتاب های اتاق بزرگه و ردیف قفسه های توی هال،... دنبال فوائد گیاه خواری هدایت می گشت، تا با خودش ببرد کلاس خیاطی و تبلیغ گیاه خواری و متدهای نوین لاغری بکند و پز روشنفکری به روال امروزین را بدهد،من دقیقا می دانستم فوائد گیاه خواری هدایت، در کنار دیگرنوشته هایش،  درکمد دیواری اتاق کوچیکه، لت سمت راستی، ردیف چهارم ازبالا، درست بین آثارجناب سالینجر و آثارجناب ونه گات، قرار داردو نشسته همانجا و دارد صدایمان را می شنود و جیکش هم درنمی آید و نباید هم که دربیاید.

یادمه  کتابه رو داشتی...

داشتم ولی الان نمی دونم کجاست.

پاشو بیار،...قولش رو به کسی دادم. یالا...

تو هم تو این همه شلوغی وقت گیرآوردی؟ به جای این که عصای دستم باشی بلای جونم شدی؟ از خودت خجالت نمی کشی؟ کارتون خالی آوردن که هنرنیست. راست می گی، برو ظرفا رو روزنامه پیچ کن بذارتو کارتون، یا نه برو اتاق بچه ها رو جمع کن، نمی بینی چقدرکارسرم ریخته؟....

و این گونه شد که خیلی زود او را فراری دادم :)

این حس پیچیده و تلخ  را فقط یک کتاب دوست، کتاب خوان، کتاب ازدست داده می تواند درک کند. هشت سال پیش همین حوالی شهریور آمد و، شوهرآهوخانم را برد و دیگرپس نیاورد،هربار سراغ کتاب را گرفتم، جواب سربالا داد و کلی نق به جانم زد که تو بنده کتابی و خواهری یَت سرت نمی شود و ازاین صحبت ها.... بنده هم  تصمیم گرفتم دیگرهرگز به او کتابی به امانت ندهم ومهم تراز همه این ها، هدایت شوخی بردارنیست خواهرجان.

خوشحالم که خواهرم آدرس وبلاگم را ندارد. که اگرداشت حتما جرات نمی کردم، اینها را بنویسم. :)

***

زندگی چیزی نیست که انسان ازسرمی گذراند، چیزی ست که انسان به یادمی آورد و این که چگونه آن را برای بازگفتن به یاد می آورد.. از زیستن برای بازگفتن.

دربیست سالگی نه به خاطر سلیقه و میل، بلکه ازروی فقر، ازمد روز جلو افتاده بودم. سیبیل وحشی، موی ژولیده، شلوارجین، بلوزگلدارکشباف، نعلین حاجی ها، یکی از دوستان دخترم بی آن که بداند من آنجا هستم، درتاریکی سینما به کسی گفت: این گابو کوچولوی بیچاره، دیگه ازدست رفته...

***

دنیا ازآن ِ شاعرها بود.نو آوری هایشان برای نسل من مهم ترازاخبارسیاسی بود که روزبه روزاندوه بارترمی شد...

اززیستن برای بازگفتن. گابریل گارسیا مارکز

  • محبوبه الف

پنج شش سالی می شود که برای هیچ رسانه یی قلم نزده م. دراین چند ساله اخیر هرچه نوشته م برای خودم بوده. برای دل خودم بوده.برای حظی بوده که از نوشتن می بردم و می برم...حالا دوباره  ازطرف یک سایت  معتبرخبری دعوت به کار شده م. امشب خیلی محترمانه( با وجود این که به آن پول نیاز دارم) دعوتشان را رد کردم. احساس می کنم در دنج خانه م، در پناهگاه آشپزخانه م، در کنار کاغذها و کتاب ها و فیلم هایم، حتی دراین وبلاگ کوچک و گمنام و خلوت و دوستان اندکی که دارم،دنیای تازه و زیبایی را برای خودم ساخته م،دنیایی که در آن بهتر و راحت تر می توانم نفس بکشم و تا حدود زیادی درآن احساس سبکی و آزادی کنم....

***

یکی دو تا فیلم هست که گذاشته م دم دستم. روی دسکتاپ تا ببینم. اما هرچه می گردم نمی توانم زیرنویس مناسبی برایشان پیدا کنم.نسخه انگلیسی شان را هم ندارم. کلافه م کرده ند.یکی Oldboy است و دیگریWinter.Sleep که از قضا هردو فیلم های خوب و قابل اعتنایی هستند.

***

اگه خوب عمیق نگاه کنی میتونی یه ستاره رو اون پایین حتی در وسط یه روز آفتابی ببینی.( ازکودکی ایوان،اندره ی تارکوفسکی)

***

عنوان از دفتر هوای تازه. احمد شاملو

 
  • محبوبه الف

گاهی آدم مدام ازخودش حرف می زند. گاهی آدم دائم خشم و ناراحتی و اعتراضش  را در قالب کلماتی نومید و معترض بیرون می ریزد، تا بدین طریق خود را به طرز نومیدانه یی فریب دهد و به خود بقبولاند که هنوز ازپا نیافتاده. گاهی آدم می کوشد از طریق حرف زدن راه نفسی در هوای خفقان آوری که اطرافش  را گرفته باز کند. بی که  در این مسیر،قضاوت دیگری ذره یی برایش اهمیت داشته باشد، این آدم  دیوانه نیست. این آدم بیمار نیست. این آدم دارد اعلام می کند که به وسیله حرف زدن، به وسیله تکرار مکرر خاطرات، به وسیله بهانه گیری ها و بگو مگو ها و رجزخوانی ها یش دارد،کاری می کند تا احساس ترس، تنهایی و ناامنی را در خودش ازبین ببرد.او درمواجهه با بحران های بزرگ زندگی، درمواجهه با طردشدگی و فراموشی و فقر و ناامنی دراین جهان نابرابر، به خندیدن، فریادزدن، حرف زدن، خاطره تعریف کردن ،جُک گفتن و نوشیدن پناه آورده.

ّّّّ***

به شما گفته بودم، دنزل واشنگتن را زیاد دوست دارم؟ و حالا برای دومین بارنشسته ام پای تماشای فیلم حصارهایش و خیلی حیفم آمد از شخصیت تروی مکسون نگویم.دلم می خواست از رز و گابریل که آنها را هم،بسیاردوست داشتم بنویسم. اما بماند برای وقتی دیگر،..


https://i3.tnews.ir/2017/03/09/81750504_91840252daade.jpg

دیشب یک نفس و یک جا فصل هفتم بازی تاج و تخت را تماشا کردم و نخوابیدم و حالا بعد ازاین همه بیداری، خوابم نمی برد....

***

آمده بودم چه بگویم؟ داشتم چه می گفتم؟ بله یادم آمد، داشتم می گفتم که گاهی آدم مدام از خودش حرف می زند. از فیلم هایی که دیده یا دارد می بیند. از کتاب هایی که خوانده یا دارد می خواند. از کارهای کرده و نکرده ، از آرزوها یش ازترس ها و کابوس هایش.. . تا بدین وسیله  اعلام کند که از این طریق  دارد، راه نفسی برای خودش باز می کند. و وبلاگ برای خیلی ازآدمها حکم همین دَم و نیم دمِ، غنیمت ِ، هوا را دارد.

Fences

  • محبوبه الف
ٰٰ‌زندگی بشرهمچون یک قطعه موسیقی ساخته شده است. انسان با پیروی ازدرک زیبایی، رویداد اتفاقی( موسیقی بتهوون، مرگ درایستگاه راه آهن) را پس و پیش می کند تا ازآن درونمایه ای برای قطعه موسیقی زندگی ش بیابد. انسان این درونمایه را همانطور که موسیقیدان با زمینه های سونات عمل می کند- تکرارخواهد کرد. تغییرخواهدداد. شرح و بسط خواهد داد و جابه جا خواهد کرد. انسان همیشه ندانسته، حتی در لحظه های عمیق ترین پریشانی ها، زندگی یش را طبق قوانین زیبایی می سازد. ازبارهستی - میلان کوندرا.




وقتی زن اول و زن دوم در من، تصمیم می گیرند کنارهم بنشینند و عکس یادگاری بگیرند.
***
 بارزندگی انسان فاجعه تنهایی او درجهان ست. چگونه بارهستی را به دوش می کشیم؟ آیا سنگینی بارهول انگیز و سبکی آن دلپذیراست؟.... بارهستی ـ میلان کوندرا

***
وقتی موسیقی می شنوم، احساس می کنم جهان هنوز، چیزی برای نو شدن دارد.

Passage To Paradise

  • محبوبه الف

درادامه موقت نوشت قبلی، همین بس که بگویم،نوعی تعلق توام با گریز، نسبت به وبلاگ و وبلاگ نویسی درمن وجود دارد که نمی خواهم ازشما پنهانش کنم.

***

رفته م به سی و چند سال پیش، اینجا یک شب طوفانی ست. باد بوره می کشد، توی درخت ها می پیچد، همه چیزرا می کند و با خودش می برد. بادتوی خانه هم آمده، درهای پنجدری را به هم می کوبد و شیشه ها را می لرزاند. دستهایم را دورگردن مادرجان ( مامان بزرگ) حلقه می کنم، محکم بغلش می کنم، بوی حنای تازه می دهد، بوسش می کنم، موها و دستهایش حنایی و چشمهایش آبی ست. انگاریکی یک کاسه آب، ازدریا آورده ندو ریخته اند توی چشمهایش.صدای باد می آید.می ترسم. محکم تربه مادرجان که حوصله م را نداردمی چسبم و بغلش می کنم. مادرجان این جورشب ها بداخلاق می شود. همه حواسش به تاریکی و حیاط و درختان و باد و ترس ازویرانی ست و خوابش نمی برد.بگیربخواب بچه، مرا ازبغلش می کند و پتو را تا زیرگردنم بالا می آورد. فتیله چراغ را بالا می کشد،می رود سراغ صندوقش. درش را که بازمی کند جریق صدا توی اتاق می پیچد. توی صندوق پارچه های نو دارد، چادرسیاه دارد. می خواهد وقتی بزرگ شدم، بدوزد سرم کنم. مادرجان روی پارچه ها دست می کشد، اگرعقلت برسد. بعد همان طور که توی صندوق می گردد با خودش حرف می زند.با منی مادرجان؟نه با من نیست می دانم که با من نیست.با خودش حرف می زند.

می ترسم تنهایی می ترسم.

دروغ می گوید، دروغ می گوید. او ازهیچ چیز نمی ترسد، حتی از بچه دزدها و پلیس های باتوم دار هم نمی ترسد. او ازهیچ چیز نمی ترسد. دلم می خواهد بروم نزدیکش، جرات نمی کنم. می رود سراغ بخاری با انبرخاکسترها را پس می زند، روی تنباکوهای نیم سوخته سرقلیان، ذغال می گذارد و می کشد.چقدرلاغرشده. امشب حوصله هیچ چیز و هیچ کس را ندارد. صدای قل قل قلیان می آید. سرم را می گذارم روی بالش، باد ازلای درزهای درتو می آید. همین حالا ست که خانه را خراب کند و همه چیر را یکجا با خودش بکند و ببرد. می ترسم. نگاهش می کنم، قلیان می کشد و با گوشه روسری چشمهایش را پاک می کند. طاقت نمی آورم،می روم می نشینم کنارش، روسری را که روی شانه هایش افتاده برمی دارم، موهایش، همین طور که نشسته بافته ها تا روی زمین افتاده. موهایش را توی دستهایم می گیرم. بوی حنا می دهند.

مادرجان تو می ترسی؟

ازچی؟

از این که خانه روی سرمان خراب شود؟

نمی دونم. وای چقدرحرف می زنی بچه، برو بخواب.

پیچ های بافته موهایش را می شمارم. یک دو سه چهار پنج شیش هفت هشت ....چقدرزیادند.

مادرجان مزاحمت شدم؟

خوش آمدی....ای شبا نمی شه تنهایی سرکرد. سرشبه هنوز، خوابت می بره کم کم...

مادرجان خسته ست، خیلی خسته ست. پاهایش را دراز کرده و  می مالد. لاغرشده. خیلی لاغرشده، دستهایم را دور گردنش حلقه می کنم. بوسش می کنم. بگیربخواب بچه، چشماتو محکم ببند و بخواب.چشمهایم را می بندم. مادرجان هنوز بیدارست می دانم..... و شب ادامه همان شب ست.

***

میروم از خیش و میمانم ز خویش،  دراین ترانه علی رضا قربانی، گویا فروغ را ذره ذره گریسته ست.



  • محبوبه الف
زﻣﺎن ھﻤﻪ را، ﯾﮑﺴﺎن از ﭘﺎ ﻣﯽ اﻧﺪازد.
ﻣﺜﻞ آن درﺷﮑﻪ ﭼﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ اﺳﺐِ ﭘﯿﺮش
آﻧﻘﺪر ﺷﻼق ﻣﯽ زﻧﺪ ﺗﺎ در ﺟﺎده ﺑﻤﯿﺮد.
اﻣﺎ ﺗﺎزﯾﺎﻧﻪ ای ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﯽ زﻧﻨﺪ،
ﻣﻼﯾﻤﺖِ ﺗﺮﺳﻨﺎﮐﯽ دارد.
ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪﺗﺎﯾﯽ از ﻣﺎ ﻣﯽ فهمیم ﮐﻪ ﮐﺘﮏ ﺧﻮرده ایم..
چاقوی شکاری - هاروکی موراکامی
***

بگو ببینم با دعایی که ابراهیم برای شهرهای سدوم و عموره کرد آشنایی داری؟ابراهیم قول داده بود که چند تا آدم درستکاررو توی اون شهرهای فاسد پیدا کنه؟

بیست نفر؟

مایه تاسفه...

شیاطین داوینچی یک سریال فانتزی - تاریخی ست و ایرادات زیادی به آن وارد است، اما، اگر شنونده خوبی باشیم، حرفهای شنیدنی زیاد دارد. نمی دانم کجا خوانده بودم که تاریخ را نه با قلم که با پرگارمی نویسند!
***
به خودم قول داده م  امروز فردا، بهشت را تمام کنم و بروم سراغ  جناب پاموک : )
***
آرام آرام مداد کوچکم تحلیل می رود و به زودی زمانی می رسد که هیچ چیزازمداد باقی نمی ماند. جزقطعه بسیار کوچکی که می توان با دست گرفت. به همین دلیل باید تا آنجا که می توانم به نرمی بنویسم. اما نوک سربی مداد سخت ست و اگرخیلی نرم بنویسم هیچ اثری روی کاغذ باقی نمی گذارد. اما با خودم می گویم بین نوک سخت و سربی مداد که اگر کسی بخواهد اثری بر روی کاغذ بگذارد جرات نمی کند نرم بنویسد و یک نوک کلفت سربی نرم که هنوز به کاغذ نرسیده آن را سیاه می کند، ازلحاظ دوام چه فرقی ممکن است وجود داشته باشد. آه بله، سرگرمی های کوچکی برای خودم دارم.از مالون می میرد.
عنوان از مالون می میرد- ساموئل بکت

.
  • محبوبه الف