دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

آنجا که اسامه دست به هر تقلا و تکاپوی نومیدانه ای می زند تا درمیانه چاه زنده بماند. مادر مادر مادر... آمده توی خواب هایم.و من بعد ازیک ماه که ازتماشایش گذشته هنوز، بارهراس و رنج و اندوه و نومیدی ش را به دوش می کشم. اسامه چسبیده توی سرم و رهایم نمی کند.

آنجایی که بعد ازتحمل آن همه ترس. ترسی عمیق و جانکاه، بالاخره ازچاه بیرونش کشیدند و خون از زیر شلوار ومچ پاهایش راه کشید تا خاک و میان نگاه آن همه مرد. و در میانه همه جنگ ها و کشتارها و جنایت ها و سرکوب ها و استبدادها و تبعیض ها و هرج و مرج ها، ازسر ترس، زن شدن  به یک باره ش  را لو داد. نفسم را بند آورد. و اشک های اسامه که دیگرنمی توانست در لباسی مردانه، همراه پسرها به مکتب برود و درس بخواند یا توی دکان بقالی کاربکند و نان آور خانه باشد. بعد ترس و ترس و ترس و ترس و ترس و ترس......این فیلم برایم کابوس عذاب آوری شده و دارد آرام أرام در من گسترش می یابد و مرا درآن همه ویرانی خودش حبس می کند.



و کلماتی که ذره ذره از جان می کاهند. دارم از نوشین می نویسم. و با هرپاراگرافی که پیش می روم بیشتردچارترس می شوم و آن هیجان ناشی از ترس. چقدر برایم دردناک و درعین حال لذت بخش است...

-------------------------------------------------

و یکی دیگرازبهترین و حقیقی ترین رفقایم. پسرک چهارساله خواهرم هست .من و او حرفهای زیادی برای گفتن و شنیدن داریم. و من چقدردنیای ساده و حقیقی و زیبای او را دوست دارم...

گفت که می خواهد خلبان بشود. بعد خیلی سریع گفت که شاید هم پلیس بشود. باز گفت که نه، پلیس دوست ندارد بشود. دلش می خواهد قهرمان بشود و مردم را نجات بدهد. ولی خلبان هم حتما می شود. یک خلبان قهرمان و گفت که می خواهد یک عروس دریایی هم بگیرد. ازهمان عروس های دریایی  که هم موهایشان بلند است و هم رنگ شان آبی ست و چشمهای قشنگ دارند و خیلی مهربانند. امروزخیلی با هم حرف زدیم. بعد پرسید. خاله جون تو می خوایی چکاره بشی؟ و من فکر کردم که آدم درآستانه چهل و پنج سالگی وقتی که نصف بیشتر راه را هم رفته ست .دوست دارد چکاره بشود؟! به او گفتم. باغبان. دلم می خواهد باغبانی و کشاورزی کنم. گفت منم با هواپیمام می یام شمال توی باغ شما میوه می چینم. گفتم باشه بیا عزیزم بیا...

من و پرتقال های نارس. درمیانه خرداد همین سال و حال و هوای نائی شدن .... همیشه دلم می خواست زنی مثل نائی جان باشم.

عنوان. از دارن آرونوفسکی

  • محبوبه الف

هرسال اززندگی، همچون خوابی شبانه،ورطه هایی از رویای عمیق و قله هایی از بیداری دارد. زندگی همین که تجربه شد. همچون سایه یی به ظلمت سایه ها درمی خزد. تمامی ساعات و روزها درخاطره گم می شود. و تنها خاطرات پراکنده پایدارمی مانند.آن هم ازاین رو که در ژرفا ریشه دوانده اند. چهارده سالگی، انجیل به خاطر روز تولدش.پانزده سالگی پچ پج دوروبری هایی که درباره او حرف می زنند و خود را مسئول آینده اش می دانند و راه زندگی آینده را به او نشان می دهند.کشیش هایی که با دونا آرینسون قهوه می نوشند.دبیرستان را که تمام کرد کاری کنید ازکتاب خواندن دست بردارد.بفرستیدش به موسسه دام داری و من ازاو یک مرد شرافتمند و با انگیزه خواهم ساخت.

پراکنده هایی از آسوده خاطر...

این خیابان کثیف پراز درشکه را که مثل اصطبل توی خانه ماست می بینی؟ مادر مادربزرگ تو، مارگاریتا، با بچه های قد و نیم قدش یکشنبه ها از همین خیابان به سوی کلیسا می رفت. به مردم سلام می داد و به عالیجناب اسقف شکلات تعارف می کرد. خیلی جالب است نه؟ فکرش را بکن. اگرما یک ماشین کوچک داشتیم. یا یک دوچرخه که به گذشته می رفت. می توانستیم حتی پی پیلا را هم ببینیم. پی پیلا که بود؟ یک پسربچه کوچولو بود. مثل خودت. درست مثل تو. و با کمک او بود که شورشی ها موفق شدند دژ را بگیرند. و من به تو خواهم گفت اگرانقلاب دیگری پیش بیاید تنهایت نمی گذارم. می دانم که تنهایم نمی گذاری. پسرک دست پدررا فشرد و ساکت ماند...

 و بازازآسوده خاطر. کتابی که دردست خواندن  دارم. از کارلوس فوئنتس


در زمیننه کتاب خوانی شش ماهه اول سال  خوب گذشت. کتاب های خوبی خواندم. امیدوارم شش ماهه دوم هم برایم همین طوری باشد.

دوباره از مینا بنویسید. ما شبها درپشه بند می خوابیدیم تا مینا دخترهمسایه را پیش ازخواب سیر تماشا کنیم وبعد کاسه ی آب یَخ را سربکشیم ویک پَهلو بخوابیم تا موهای بلند وپرپشت مینا را که ازکنار تختش آویزان می شد, ببینیم. بابا که می دانست زیر کاسه یخ ما نیم کاسه ای است, هرده دقیقه یکبار مارا بی خود وبی جهت حاضرغایب می کرد اما ما از رونمی رفتیم و همان جور یک پهلو می ماندیم تا ستاره ها یکی یکی از رو بروند ورنگ ببازند. ما به سایه ی مینا آنقدر زل میزدیم تا شاید خوابش را خواب ببینیم.ما با معاشرت دختر وپسر به شدٌت موافقیم. ما تی پارتی های جمعه بعد ازظهر را دوست داریم. ما تابه حال چند نامه برای مینا سنگ قلاب کرده ایم که یکی هم شیشه ی گلخانیشان را شکسته است. بابا موافقت کرده است مینا به ما که دست به تجدیدیمان خوب است, فیزیک وشیمی درس بدهد.چند روز پیش مادربزرگ به ما گفت:"مواظب باش کاردست خودت ندهی". ما منظور خانم جان را نفهمیدیم اما اگرمنظورش ابریشم موهای میناست که دیگر کار از کار گذشته است.ما در دفترچه عقاید مینا چند خطی به یادگار نوشته ایم... مینا اما ما را داخل آدم حساب نمی کند. حتی پاره ای وقتها به بابای ماهم لبخند می زند وبه موهایش جوری دست می کشد که حواس بابا هم پرت می شود. ما با آزادی زن ومرد موافقیم؛ اما پدرمینا که حساب دار بانک رهنیست وقول داده که هرگز لبخند نزند یک روز جلوی بابا را گرفت وبی مقدمه از بی بند وباری جوان ها گفت. ما گوش هایمان را تیز کردیم وشنیدیم که پدرمینا می گفت:" دوره ی آخرزمان است, سگ صاحبش را نمی شناسد. پسرشما هم که هیپی شده است وهنوز پشت لبش سبز نشده برای دخترهای محله مزاحمت ایجاد می کند. وضع مملکت ازوقتی خراب شد که شرکت واحد به کارافتاد. اتوبوس یک طبقه ودوطبقه باعث شد که روی مردها به زنها بازشود وتنشان به تن هم بخورد."ما با پدرمینا موافق نیستیم اما منتظریم تا مینا به سن قانونی برسد. چقدرسن قانونی خوب است... ای کاش همیشه تابستان باشد... پشه بند باشد, موهای مینا ازتخت آویزان باشد تا ما بدون ترس ولرز بتوانیم مینا را به اسم کوچک صدا کنیم.
این بود انشای ما درباره ی مینا... ببخشید آقا معلم!!! درباره ی تعطیلات تابستانی..
 
و من تمام نوجوانی م با صدای شهیارو فرهاد و فریدون و داریوش و سیاووش گذشت..
 تابستان بود. ما تازه بودیم. گریستن نمی دانستیم و می خندیدیم...
  • محبوبه الف

بارها و بارها ترانه خوزستان ازمحسن چاووشی را گوش دادم و نمی دانم که باید چه بگویم! ...

فقط می دانم که اندوه، همین طوری و ذره ذره تلنبار می شود و پیرمان می کند.....

راستی پائیز شده... همین!

  • محبوبه الف

 من دراین عکس مانده م و زمان گذشته است ...

من و بابا درپارک ملت مشهد. به سال هزارو سیصد و پنجاه و هفت درآخرین تابستان شاهی...

یکی پرسیده کدام نوشته را بیشتراز دیگرنوشته های وبلاگی دوست دارم. : )

این یکی را دوست تر دارم....

و می ترسم که سراغ این عکس بروم. می ترسم آلبوم های قدیمی را بازکنم وورق بزنم. می ترسم که اگر عکسهای قدیمی را تماشا کنم. خیلی طول بکشد تا بتوانم خودم را ازمیان آن همه حرف و آن همه نشان و آن همه اشاره بیرون بکشم. ...

==================

بابا صمیمی ترین و بهترین رفیقم بود. آن روزهاما برای هم حقیقی ترین و با معرفت ترین رفقای دنیا بودیم و هیچ چیزو هیچ کس نمی توانست میان ما با هم را به هم بزند...و بهترین بخش عکس شانه های بابا ست و دست های من که دور گردنش حلقه شده. با آن النگوی طلا و کت لی آمریکایی سوغات بندرو شلوارراحتی و دمپایی لا انگشتی ابری و آن لبخند بی خیال و بی خبراز همه جا،رو به دوربین عکاس دوره گرد...... درآخرین تابستان شاهی...

هرکاری هم بکنم. هرچقدرهم که بخواهم نروم آن دوروبرها و خودم را به راه دیگری بزنم، بازیک عکس، یک ترانه، یک رنگ، یک بو، یک یاد. یک نسیم خنک شبانه شهریوری دستم را می گیرد و با خودش می برد به دوردورها. می برد توی زمان های از دست رفته...به آن وقت هایی که داشته هایمان بیشتر از نداشته ها و حسرت هایمان بود و روزهایمان سرشار ازبودن بود. وقهرمان چهارسالگی های من کسی بود که بتواند یک شیشه کوکای گازدارسرد را یک نفس سربکشد و سرفه ش هم نگیرد...

  • محبوبه الف

به شکل خودآزارانه یی شکلات تلخ، فیلم تلخ، موسیقی تلخ، یا هرچیزتلخ دیگری را دوست دارم. گاهی فکرمی کنم لابد پیش از این جایی در زندگی م تا اعماق اندوه آدمی سقوط کرده م اما به طرز معجزه واری،زنده مانده م و شاید به همین دلیل است که، هنوز هم دارم دست و پا می زنم....


رفتن قصه درد است. (فرشته جان ، چند وقت پیش برادرم سرور درجنگ قومی در افغانستان یک نفررا کشت. خودش هم ازترس جانش فرارکرد به تاجیکستان.خانواده مقتول برای اینکه انتقامشان را بگیرند، دنبال کشتن من شدند.)... رفتن قصه خیلی از آدم های این حوالی ست...


بیشتر از ده بارسکانس آخررا تماشا کردم.با آن چشم. با آن نگاه پنهان شده در صندوق . جاده و خیابان و شب را تماشا کردم. و از عمق جانم حس کردم، آن همه درد و دریغ و اندوه و بی عشقی و بی فردایی و ترس را........

فرشته جان،یک بارهم مرا به زور به بیرون شهربردند تا بکشند.ولی شانس آوردم. چندنفرازهمشهریها رسیدند و کمک کردندگریختم...گفتم که می آیم ایران تا با هم برویم خارج. برویم در گوشه یی از دنیا دوراز چشم مردم زندگی کنیم. من آن موقع به هیچ چیزجزدرکنارتو بودن فکرنمی کردم.ولی حالا دارم به خیلی چیزها فکرمی کنم.به اتفاقاتی که افتاد. به سختی هایی که کشیدم. به چیزهایی که من درراه دیدم و خدا را شکرمی کنم که تو پیشم نبودی. فرشته جان. یک ساعت پیش که به جرم گناه نکرده زیردست و پای چند نفرافتاده بودم و کتک می خوردم و فریاد می زدم که من بی گناه هستم.من گناهی نکردم. فهمیدم که هیچ کس صدای مرا نمی شنود....
فیلم ساده، اما خوب رفتن را دوست داشتم. و آن موسیقی غمگین و زیبایش را هم همین طور..،

  • محبوبه الف
خاک و گیاه و سبزی نسبتی عمیق با زندگی دارد. دلم می خواهد، که خودم را غرق این همه سکوت و زیبایی کنم ...
اینجا.ولی به طرز بیرحمانه یی از خاک و آب و آفتاب و آواز دور شده م... انگاردراین تهران پرازدرد و دروغ. وقفه یی بزرگ میان من و زندگی افتاده است و کلماتم پراز مکث های طولانی و نقطه چین های غم انگیز شده اند......

 

من و شالیزار. یک روز گرم و تابستانی و خوب. درمازندران....
آقای عزیز گفته که وبلاگم را دنبال می کند و دوستش دارد: )
خوشحالم مرد خوبم و دوستت دارم عزیزم. : )
دارم فکرمی کنم که ازاین به بعد، بیشتر در انیستاگرامم بنویسم. نمی دانم... شاید...

  • محبوبه الف

 

هی داد. هی بیداد... تو هم که رفتی مش حسن...

  • محبوبه الف

مامان همیشه کوپن ها را قیچی می کرد. با دقت و خیلی آرام و وسواسی قیچی را روی کاغذ های سفید حاشیه کوپن ها می گذاشت. بعد دانه دانه  آنها راجدا می کرد و با احتیاط سوزن را از لبه سفید کوپن به نخ می کشید. و محکم گره می زد. همیشه چند بارو اول خودش می شمرد. بعد می داد به ما تا بشماریم و مطمئن شویم هیچ شماره یی کم نیست. آنوقت کوپن ها را با دفترچه بسیج اقتصادی و شناسنامه ها، می گذاشت توی کمدخودش و درش را قفل می کرد. مامان هیچ وقت کوپن ها را دست کسی نمی داد. می گفت همه از آدم می دزدند. حتی همین حاج اصغر، به کلاه سبزوریش سفید و تسبیح و ادا اطوارش نگاه نکنید، دفعه پیش دو تا از کوپن هایمان را کنده بود. مال حاج طاهر را هم کنده بود. حتی از سهمیه همین خاله طوبای بیچاره هم دزدیده بود. وقتی قند و شکراعلام کردند دیدیم شماره ۱۲۴ نیست. مال هیچ کداممان نبود. داده بودیم دست خودش. مردک دزد حروم خور... خدا لعنتش کند...
کوپن که اعلام می کردند. همسایه ها به هم خبرمی دادند. به ما همیشه خاله طوبا خبرمی داد. ما هیچ وقت نمی فهمیدیم. یا تلوزیون خانه ما خراب بود. یا خاموش بود یا برادرم و ما فیلم و کارتون می دیدیم و اخبارنمی شنیدیم... مامان حوصله خبرها را نداشت. می گفت آدم دق مرگ می شود و ذره ذره می میرد با این همه بداحوالی و خبرهای مرگ و جنگ،همین جوری هم حالمان بد است. بعد تلوزیون را که به اخباریا برنامه دیگرش رسیده بود خاموش می کرد. کوپن های خاله طوبا هم دست ما بود. سپرده بود به ما.پیرترازآن بود که برود توی صف. کوپن های سهمیه یی او یک نفره بود.حاج اصغرروغن نباتی جامد، پنج کیلویی را می داد به خانوارهای پنج نفره. خانوارهای بیشتر یا کمتر، باید ظرف می بردند تا روغن بگیرند. به ما همیشه یک پنج کیلویی دربسته می داد با دو سهم جداگانه، توی ظرفی که اول خالی ش را در ترازو وزن کرده بود. سهم خاله طوبا را با یکی از ما می کشید.. مامان هردو سهم را می داد به خودش. خاله طوبا وقتی روغن یا قندو شکرش را می گرفت خوشحال می شد. یکبار یکی از همسایه ها به او گفته بود که این اندازه از سهمت بیشتر است.آمده بود دم خانه ما دعوا...،بعد وقتی قائله خوابید و مامان دعوتش کرد توی خانه و چایی خوردند و قلیان کشیدند و آشتی کردند. قراربراین شد سهمیه پودر رخت شویی ش را بدهد به ما تا مدیون ما نباشد. می گفت که رخت هایش را با صابون سفید مراغه می شوید و پودررخت شویی به کارش نمی آید..
جنس کوپنی که اعلام می کردند،دکان حاج اصغر شلوغ می شد. حاج اصغرروی یک کاغذ بزرگ می نوشت، توزیع کالا ازساعت پنج عصر... خودش هم دکان را قفل می کرد و می رفت خانه ش. مردم ولی نمی رفتند.می ترسیدند... جنس بیاید و تمام بشود و به آنها نرسد. زن و مرد و بچه و بزرگ، دم دردکان صف می کشیدند. خیلی ها ساک شان را با بند یا تکه پارچه می بستند به میله های دزد گیرپشت شیشه های دکان و می رفتند. قبل رفتن به کسانی که آنجا بودند. به آشنایانی که آنجا دیده بودند. به هرکس که می رسیدند می سپردند که زنبیل ما توی نوبنه. شما شاهد ما باشید ... خیلی های دیگر، بیشترمردها، به جای زنبیل، پلاستیک یا نخ یا زنجیر و تسبیح و طناب به میله های دزدگیر گره می زدند. بعضی ها اسم خودشان را روی کاغذ می نوشتند و نفرچندم بودنشان را می نوشتندپایش و با چسب نواری می چسباندند به بالای میله ها تا دست بچه ها نرسد. بعضی ها هم همان جا توی آفتاب می ماندند.. بیشترزنها بودند که می ماندند. می نشستند روی زمین ، تکیه می دادند به میله های دزد گیر دکان.چادرشان را می کشیدند روی صورتهایشان و چرت می زدند. اگر بچه شیرخوره داشتند زیرچادر شیرش می دادند و همانجا می خواباندنش. چند نفری پیرترها مخصوصا، تسبیح می گرداندند و دعا می خواندند تا حوصله شان سرنرود. چند تایی هم شروع می کردند به حرف زدن با هم. مامان نمی گذاشت آبجی برود توی صف. آبجی خودش هم دوست نداشت برود توی صف تا مجبوربشود با همه سلام و علیک کند یا به قول خودش جواب فضولی های مردم  را بدهد.یا مامان یا من، بیشتر من می رفتیم توی صف.باید ساعتها همانجا می ماندیم.اگرنمی ماندیم، نوبتمان را می گرفتند و سهممان به ما نمی رسید. اگرنمی گرفتیم کوپن ها می سوخت و حیف می شد و باید آزاد می خریدیم. همیشه وقتی که حاج اصغرمی آمد و دردکان را بازمی کرد، صف به هم می خورد. بعضی ها ساک ها و پلاستیک های گره خورده دیگران، به میله های دزدگیر دکان رامی کندند و خودشان می ایستادند به جای آنها. سراین کارها دعوا می شد.خیلی ها که زورشان بیشتر بود می آمدند جلو تر و میله ها را محکم نگه می داشتند. تا کسی هولشان ندهد زن و مرد قاطی هم می شدند.. ما بچه هاولی  بیشترزیردست و پا می ماندیم. روسری ها همیشه ازسردخترها کشیده می شد و می افتاد. فحش می دادیم به آدم های پشت سری و همدیگررا هل می دادیم تا برویم جلو و برسیم توی مغازه. بعضی ها از قصدی پای آدم را لگد می کردند .توی مغازه که می رسیدیم خیالمان راحت می شد. که سهممان  به ما می رسد. غلام عباس، شاگرد حاج اصغر، سه تا سه تا مردم را، راه می داد توی دکان و زود دررا روی بقیه قفل می کرد تا هجوم نیاورند.. کاظم پسرحاج اصغر، ازانبارپشتی دکان، یکی یکی حلب های پانزده کیلویی روغن نباتی را می آورد بیرون. سرشان را. با چاقو پاره می کرد می گذاشت کناردست حاج اصغرکه پشت ترازو می ایستاد، و اول پول و کوپن را تحویل می گرفت. بعد توی صورت آدم را خوب نگاه می کرد تا بشناسد.که مال همان محله باشیم. بعد تازه می رفت سروقت روغن کشیدن.
نزدیک کم آمدن که می شد. حاج اصغرسهم خانه خودش را سوا می کرد. به غلام عباس می گفت تا به مردمی که بیرون مانده اند بگوید، جنس تمام شده، بروند خانه هایشان تا سه شنبه هفته بعد کسی دنبال جنس سهمیه نیاید و سوال نپرسد. غلام عباس.می ترسید که دررا باز کند. با ماژیک روی کاغذ می نوشت: تا سه شنبه هفته آینده روغن کوپنی موجود نمی باشد. اما روغن به نرخ آزاد موجود می باشد.
و می چسباند جای کاغذ اولی و بیرون نمی رفت. حاج اصغرولی ازمردم نمی ترسید. می رفت جلوی رویشان می ایستاد. فریاد می کشید و با عصبانیت می گفت: وسلام نامه تمام. تموم شد بفرمائید.. بعد با اخم دررا می بست و کلید را توی قفل می چرخاند و برمی گشت پشت پیش خوان و فحش می داد به همه .

. وقتی که من، توی آن همه شلوغی می توانستم خودم را از بیرون ،به دکان برسانم خوشحال می شدم. مخصوصا وقتی که جزو سه نفرآخرمی شدم حتی بیشترخوشحال می شدم و احساس غرور می کردم که مجبورنیستم دست خالی برگردم به خانه. توی دکان حاج اصغرخنک بود. بوی زولبیا و بستنی زعفرانی و برنج و دارچین می داد. خوب و خنک و خلوت و امن بود ... مثل بهشت.............................

 

  • محبوبه الف

دکان  قصابی عموجان علی درست افتاده بود  سرکوچه شهید تقوی ، بین سه راه گل آباد و خیابان سیروس که ازیک طرف می رسید به کوی کارگران و شهرک بهشتی که جنگ زده ها و عرب ها تویش می نشستند و یک طرف دیگر می رفت تا چهارراه مقدم و کوی کارمندان و  یک سمتش هم راه داشت به جاده خاکی که داشتند  آنجا را هم آپارتمان سازی می کردند برای عرب ها. آنجا بس که کامیون و کارگر و خاک و خل بود رفت و  آمدش کم بود. دندان پزشکی دکترطلایی سه روز در هفته باز بود. ولی لبنیاتی الخاصان و کله پزی قدیر و نانوایی سنگک همه روز هفته،  به غیراز جمعه ها،مثل قصابی عموجان علی بازبودند و پرمشتری. لاشه های گوشت ازپشت شیشه به چنگک ها آویزان بود. پنکه سقفی توی دکان، وقتی که می چرخید صدای ترسناک و بدی داشت.سقف دکان، نم برداشته بود و تبله کرده و جا جا رنگ و گجش ریخته بود.پشت پیش خوان آنجا که یک شیرآب و روشویی برای شستن دست ها داشت. کنارش یک راه روی باریک بود که راه داشت به اتاقک پشتی و دکان را از اتاقک سوا می کرد.جلوی راه رو با یک پرده کرباسی قرمز پوشانده شده بود تا مشتری ها به اتاقک دید نداشته باشند. آنجا یک تخت و یک کمد کهنه بزرگ و یک کابینت داشت که رویش  سماور و قوری و استکان و چای و گاز تک شعله بود و یک یخچال  سفید، چرک و کوچک که وقتی درش را باز می کردی لق می زد و یک پایه ش شکسته بود. بالای یخچال یک رادیو ضبط بود که هربار وقت بازکردن در یخچال، می ترسیدم که بیافتد و بشکند. از ترس با یک دست نگه ش می داشتم. عمو جان علی می خندید و می گفت : نترس، جاش امنه. افتادم فدای سرت.
عمو جان علی، شب هایی که به خانه نمی آمد یا با آقا جان قهربود، همانجا می ماند. بعضی وقت ها حسن جان و رفقای دیگرش هم می آمدند پیشش. خیلی از کتاب هایش را برده بود همانجا و گذاشته بود زیرتخت و توی کمد.یک  وقت هایی، بعد از تعطیلی مدرسه، می رفتم پیش عمو جان علی تا کتاب بگیرم. گفت: برو تو الان می یام.
خودش رفت پیش مشتری، که آمده بود تا برای گربه هایش سپرز و پیه و دنبلان ببرد. رفت پشت یخچال. خم شد و ازطبقه پائین یک پلاستیک بزرگ، دنبلان و پیه و سپرزرا درآورد و گذاشت پیش پای زن روی زمین، که رویش را محکم گرفته بود و چهره ش پیدا نبود. بعد رفت پشت پیشخان و به اندازه دو کیلو و نیم گوشت از یکی  از لاشه  ها برید و اندخت روی روزنامه،. لبه های تیز چاقو راچپ و راست  مالید به شلوارکارش که از لک های کهنه و رد چربی و خون برق می زد. بعد دستهایش را با کهنه پاک کرد و روزنامه را پیچید به هم و داد دست زن. روی تخت عمو جان علی نشستم و داشتم ازلای پرده که وقت آمدنم کناررفته بود، توی دکان را نگاه می کردم. پنکه سقفی صدای بدی داشت و وقتی می چرخید. تکه پارچه سبزی را که به گوشه قاب عکس حضرت علی آویزان بود تکان می داد. حضرت علی زیبا بود، با چشم و ابروی سیاه و چهره یی شاداب و لباس سبز،نشسته بود توی قاب بزرگ شیشه دار. زیرعکسش، جوازکسب دکان خورده بود که به اسم آقا جان بود و عکس آقا جان را با کلاه پوستی طوسی و کت سیاه، اخم آلود و جدی نشان می داد. کنارش یک ساعت دیواری بود که خواب رفته بود. توی اتاقک گرم بود. پنکه را روشن کردم و چادرو مقنعه م را در آوردم. موهایم را با دست دادم بالا. پشت کردم به پنکه توشیبا که پرزور می چرخید. خنکی پیچید لای موهایم. رسید پشت گردنم و خورد به پشتم که زیربلوز و مانتو ازگرما عرق کرده بود.
گفت: گربه هاش کجا بودند! بیچاره مردم... تو یخچال کوکا هست، شربت آب لیمو هم دارم. برای منم بریز... بعد دستهایش را گرفت زیرشیرو صابون مالی کرد.
اتاقک عمو جان علی را دوست داشتم. بالشش بوی عرق وگوشت و ادکلن مردانه می داد. بعضی وقتها حتی چند ساعت آنجا  توی اتاقک می ماندم. خوراک خوئک و گوشت چرخ کرده تفت داده با نان سنگک و دوغ می خوردیم. می گذاشت تا برایش آشپزی کنم و هرچه می پختم. می خورد و ازدست پخت نابلدم تعریف می کرد. خیلی نمی توانستم آنجا بمانم. برای دست شویی باید می رفتیم آن دست خیابان توی گاراژی که مکانیک ها و صاف کارها و باطری سازها دکان داشتند. جای خوبی برای دست شویی رفتن نبود.مجبور می شدم بروم خانه. نزدیک غروب هم که می شد و هوا می رفت رو به تاریکی مجبورمی شدم بروم خانه. وقتی حسن جان یا پسرهای دیگرمی آمدند پیشش تا درس بخوانند یا حرف بزنند و سیگاربکشند هم مجبورمی شدم بروم خانه.
شنیدم که در همین ده خودمان روزی بز حاجی مهدی آقا گر شد و آن را ول کردند توی صحرا، بعد بره‌ی خل میرزا کدخدای ده دیگر، بعد سگ حاجی قاسم خودمان و بعد هم ...حسن جان آن اولها مرا یاد صمد بهرنگی می انداخت که عکسش روی جلد کتاب بود. ولی بعدترها که فیلم گوزنهای کیمیایی را دیدم، به نظرم بیشترشباهت به فرامرز قریبیان توی نقش قدرت داشت.

آدم های حقیقی و آدم های خیالی توی نوشتن هایم دارند درهم غرق می شوند. هرچه پیش ترمی روم بیشتراز آنها و حرفهایی که برایی گفتن دارندمی ترسم.

 

ازخوشی ها و روزها...
امروز همراه دخترک با این آ هنگ کلی رقصیدیم و آقای عزیز هم با ما همراه شد و سرآخر به  هردو تای ما شاباش داد. : )

  • محبوبه الف

ابتدا باید اجازه بدهم تا ندیمه دروجودم خوب نفوذ کند و ته نشین بشود. تا بتوانم ازاو، به دورازهیاهوها و جنجال ها یی که درموردش خوانده م، بنویسم. این فیلم رویکرد جسورانه یی به مقوله فمینیست  و مذهب دارد. که برایم جالب است. و ازان دسته از فیلم هایی ست که باید درخلوت و به تنهایی تماشا کرد.چیزی که دراین سریال بسیاردوست دارم.شخصیت آف فرد (جون)  است که عامدانه تلاش  می کند تا حریم ذهنی ش را رو به مخاطب باز کند و اجازه می دهد تا مخاطب بفهمد توی سراو   دارد چه می گذرد ، اینکه او دارد به عنوان زنی که هیچ اختیاری از خود ندارد،تمام سعیش را می کند تا درآن فضای پرازتاریکی و خفقان و خشونت و ترس و تهدید و مرگ و بی اجازگی،  با توسل به نیروی سحرآمیز و ممنوع  کلمات و با امید به یادآوردن گذشته ، و به خاطرسپردن هرآن چه که زیباست و کمک گرفتن ازنشانه های شادی و زندگی، حتی اگرکم و جستجو برای یافتن دوباره عشق ، و کمک گرفتن ازتمام این نیروهادر مواجهه با تسلیم و پذیرش و تن دادن محض به سرگذشت وحشتناکی که برایش رقم زده اندبتواند ، زنی شکست ناپذیر بشود و حتی بدین وسیله  راهی برای رهایی پیدا بکند.زیباست و باز این که روایت دارد،درآینده اتفاق می افتد هم نکته یی بود که دوستش داشتم و به نظرم این شیوه ازروایت، خیلی نو آمدو شکوه این فیلم دراین است که یک اثراقتباسی ست ازرمانی به همین نام، نوشته مارگارت اتوود.

باید بروم و کتاب های این نویسنده را بخرم و بخوانم. و خیلی متاسفم که تا به حال ازاو، هیچ، نخوانده بودم.


 این فیلم ، لحظاتی دارد که نفس توی سینه م حبس می شود و مونولوگ ها و دیالوگ هایی که گاهی وادارم می کنند برگردم و خوب و دوباره و دوباره بشنوم و خیلی وقتها احساس می کنم .بسیاربسیار برایم ملموس و آشناست.....

و این غذا درابتدا قرار بود یک نهارسالم و رژیمی کاهش وزنی باشد.اما یک مشت پنیرپیتزا درلحظات آخررویش پاشیده شد ورژیمی بودنش را زیرسوال برد. درمورد این بشقاب می توانم آن جمله معروف را بگویم که هدف وسیله را توجیه نمی کند.

پینوشت: مخاطبی پرسیده پدربزرگت چه شد؟! باید بگویم که هنوزدارد با مرگ می جنگد. به مادرم هم گفتم که باید دورش را خالی کنند. این همه آدم و سیاهی و گریه و ناله و دعا برای حالش خوب نیست. فقط چند نفرآدم نزدیک پیشش بمانند تا احساس تنهایی نکند. اتاقش را خلوت کنند و اجازه بدهند تا او، بتواند هرچقدرکه دلش می خواهد خاطرات خوب یا ناخوب زندگی ش را به یادآورد و با خودش مرور کند و حتی برای خودش رویا ببافد...

و مرگ، آن درخت تناور بود
که زنده‌های این سوی آغاز
به شاخه‌های ملولش دخیل می‌بستند
ومرده‌های آن سوی پایان
به ریشه‌های فسفریش چنگ می‌زدند

و بعد پرسیده که چرا من، این همه سنگ دلانه از پدربزرگم نوشته م. راستش دارم جسارت و شهامت درنوشتن و همچنین اهمیت ندادن به قضاوت شدن هارا تمرین می کنم. هیچ ربطی به سنگدلی یا تمام اینها ندارد. او هرچه باشد پدربزرگم است و هم خون من است و من دلم برای مردنش می سوزد. 

عنوان ازاحمد شاملو. به بهانه سالگردش

  • محبوبه الف