دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.


پیوندهای روزانه

آدم تا وقتی بزرگ نشده. تا مدتها درآرزوی یگانگی و امنیت دنیایی ست، که درون مادرش به حد کمال به او اهدا شده ووقتی درمقابل دنیای بزرگسالان. دنیای نسبیت قرارمی گیرد.دچاراضطراب یا خشم می شود. دنیایی که او درآن همچون قطره یی ست دراقیانوسی بیگانه.به همین خاطراست که جوانان یگانه جویانی شوریده اند.رسولان مطلق. به همین خاطراست که شاعردنیای خصوصی اشعارش را می سازد.به همین خاطراست که انقلابی جوان ،خواستاردنیای کاملا جدیدی است که تنها ازیک اندیشه به وجودامده....

اززندگی جای دیگری ست. کوندرا

امروزبعدظهرداشتم خاک گلدان ها را عوض می کردم. یکی از برگ های سانسوریا کنده شده بود. داشتم فکرمی کردم که ایا ممکن است این یک دانه برگ همین طوری بدون خاک بستریا ماسه نرم و شسته، فقط توی آب دوباره ریشه بزندو رشد کند؟!و بعد یاد آن سکانس فیلم همه می دانند ازاصغرفرهادی افتادم که خاویرباردم داشت سرکلاس درس،برای دانش آموزان.تفاوت میان آب انگور و شراب را شرح می داد و می گفت. معجزه کهنه شراب فقط صبراست. صبر...بعد دلم خواست که یک باردیگر آن موسیقی زیبای اسپانیولی را که توی سکانس عروسی در فیلم گذاشته بودند بشنوم و فکرکردم که چقدر با دیدن این فیلم. یاد درباره الی افتادم و... نمی خواهم درمورد فیلم چیزی بنویسم. فقط می خواهم بگویم که ازتماشایش لذت بردم.

بالاخره داستان نوشین تمام شد. گذاشته م کنارتا مدتی بگذرد. بعد برای بازخوانی و شاید هم ویرایش، بروم سراغش،امروز وقتی داشتم آخرین جمله ها را می نوشتم.صدای داد و دعوای همسایه واحد بغل دستی، پیچید توی خانه ما. مرد می گفت. ندارم ندارم ندارم. و فحش های بدی به زن و خانواده زن می داد. زن هم صدایش را انداخته بود توی سرش و فریاد می کشید. پس  گوه خوردی زن گرفتی و فحش های بدتری به مرد و خانواده او می داد. و من همان طور که به ناچارداشتم، صدایشان را می شنیدم. توی سرم، به تمام مشکلاتی که ممکن بود آنها را وادار کرده باشد تابه این نقطه اززندگی مشترکشان برسند فکرمی کردم...

حرفهای دیگری هم برای گفتن داشتم که دلم می خواست اینجا بنویسم. اما نمی دانم چرا دیگر حرفم نمی آید...

پی نوشت: یک دوستی هم با آی پی سنندج، آمده و تمام نوشته های وبلاگ را دانه دانه کپی کرده و با خودش برده.

ممنون که اینجا را می خوانید. دوست خوب، ازکردستان عزیز : )
  • محبوب آخرتی


  • محبوب آخرتی

گفت وقتی به دنیا آمدی مرده بودی. لاغروزردوزار بودی و چشمات چفت چفت بود و صدات درنمی آمد.بی بی کنیزرضا اِقدبا کف دست به پشتت زدو اِقدرانگشت توحلقت چُپوندو اِقدتو هوا،ازپا، دِلَنگون نگرت داشت و اِقدرکوفت

،تخت پشتت و تکونت دادتا مجبوررفتی اززوردردگریه کنی.کنیزرضا،خدابیامرزدستاشم سنگین بود.مخصوصابااو چوری های سنگین و پت و پهنش...

گریه م گرفت.اززوردرد صدایم درآمد و گریه م گرفت.بعد پیچیده شدم لای ملافه ی چرک این دنیا و باباجان توی گوش هایم اذان خواند...

ها گلُم.شبی که دنیاآمدی آسمُون غرمبه شده بود. طوفانی بدبارون. ازاو بارونا که انگاری قراره اسمون برمبه پایین و خانه ها رِخراب کنه و زمینِ سیل ورداره. رعد و برق به درخت توت دو پیچ زد و درخت به او بزرگی جا به جادَرگرفت.مُو قِشنگ یادُمه. سِماور قلقل مِکرد و قوری روش تکون مُخورد. بخاری نفتی روشن بود. همه چُپیده بودِم تو نشیمن تا مادرت تو مهمون خونه باشه و جاشم هموُ جا بندازن. خدا بیامرزه بی بی کنیزرضا رِ،مامای خوبی بود. اگه اوشب نُبودُ به موقع نمی آمد که تو با او حالت حتمی مرده بودی. بیچاره آبجی ت چقدرترسیده بود. .خیلی خوردو بود.عُمری نِداشت طفلی. همه فک مِکردَن تو برارِِِِشی. نُشُدی که.شدی دخترگل گلابی مایه خانه خرابی...

نخندونم شهلا خانم جان

ها به جان خُودُم.حالا که مُور بُردی قِدیما. باید همشِ ِگوش بدی. خدا آقات ِ بیامرزه...مُخواست اسمِتِ بذاره حبیب. ازحبیب خیلی خوشش می آمد. فک کنم بخاطراو خوانندهه که تازه مد، شده بود، بود. عیب نِدِره. به جای حبیب شدی محبوب. بیچاره آقات. چقدردلش ِخوش کرده بود تا تو حبیب بشی.خودت که بهترمِدنی.آقات عشق ترانه و عشق و حال و مسافرتُ ازای حرفا بود.برعکس مامانت.اصلا اینا به هم نمی آمِدَن بُخدا...............................

..............................................................................................................

دیشب همگی خانه مامان جمع شده بودیم. دایی حسین برای کاری چندروزی آمده تهران. دیشبخانه مامان مهمانی بود. همه بودیم. شهلاخانم هم بود. دایی دعوتش کرده بود تا بیاید و دورهم باشیم. شهلا خانم دخترخاله مامان است. یک زن زیبا. سرزنده و شادو اهل تفریح و گشت و گذارو بگو بخند.اصلا شصت و هشت سالگی به او نمی آید. شهلا خانم را مدتها بود ندیده بودم. ازوقتی که بچه هایش مقیم خارجه شدند. او هم زیاد ایران نمی ماند. دیشب وقتی دیدم دخترخاله شهلا هم آنجاست. هم خوشحال شدم و هم نه...خیلی پرحرف و خیلی هم رک و راست است. دخترخاله شهلا مرا بیشتر ازتمام بچه های مامان دوست دارد. به چند دلیل. یکی این که به نظرش، من به شدت شبیه پدرم هستم و هیچ شکل مادرم نشدم. نه در اخلاق و رفتارو کردار و نه شکل و قیافه. دیگر اینکه آن شبی که به دنیا آمدم، شهلا خانم، پیش مادرم بود و شاهد عینی و حی و حاضر به دنیا آمدنم او بود و مهم ترین دلیلی که دوستم دارد این است که او عاشق پدرم بود و من شبیه بابا هستم و او را یاد او می اندازم. شهلا خانم تمام تمام عمرش، عاشق بابا بود... حتی تا حالا و فقط منم که این راز سربه مهر قدیمی را می دانم.

دیشب وقتی فهمید تولدم همین روزهاست. شروع کرد با آن لهجه شیرین مشهدی، ازگذشته ها گفتن... آنقدرگرم صحبت شدیم که نفهمیدیم شب کی به نیمه رسید. …

گفت داستان عشق من و بابات رو نری تو کتابا بنویسی ها. گفتم که نه. خیالتون راحت باشه. می داند می نویسم اما نمی داندچقدروتا چه اندازه.... و نمی دانم چقدرازحرفهایش درمورد خودش با پدرم حقیقت است و چقدرش وهم و خیال...به نظرمی رسدبیشترخیال است. یک خیال قشنگ و قدیمی.مثل خوابی، شیرین،آشفته و نیمه تمام.... شهلا خانم ازآن آدم های نوشتنی ست.حتما روزی ازاو می نویسم.

دارم به کنیزرضا فکرمی کنم. به دستهای زمخت و سنگین و پرازالنگوی طلایش. به اسم غمگین و عجیبش. دارم همزمان به خیلی چیزهای دیگرفکرمی کنم.به خیام فکرمی کنم: گرآمدنم به من بدی نامدمی ورنیزشدن به من بدی کی شدمی.به زان نبدی که اندراین دیرخراب نه آمدمی نه بدمی نه شدمی...

به شهلا خانم فکرمی کنم. به اینکه یک آدم تا چه اندازه می تواندیک خاطره عشقی، غمگین و قدیمی را دنبال خودش بکشد و سیر و خسته و درمانده نشود.

به خودم فکرمی کنم. به اینکه دارم به روال عادی و روزمره زندگی عادت می کنم و این اتفاق خوبی نیست. به این فکرمی کنم که ازفردا یک سال پیرترمی شوم. به پریشانی های تازه یی که قرارست سراغم بیایند.به حال بد دنیا. به رنج و اندوه تمام نانشدنی آدم ها فکرمی کنم. به این حرف اندره ژید توی کتاب مائده ها یش فکرمی کنم. که چقدربا حال من و حرفی که می خواهم همین حالا بگویم سازگاراست.

ازرنج دیروز به ستوه آمده م.تلخی آن را تا به آخرچشیده م.دیگربدان اعتقادی ندارم.وبی سرگیجه به روی پرتگاه آینده خم می شوم.ای بادهای مهلکه مرابا خود ببرید.

نمی دانم. شاید برگردم و بیشتربنویسم. نمی دانم...

  • محبوب آخرتی

آخ نگاهم کنید دارم می میرم. پای این درگاهی کولاک برایم مرثیه می خواند و من همراهش زوزه می کشم. کارم تمام است.آن بی پدری که کلاه سفید چرکی به سرداشت، آب جوش ریخته و پهلوی چپم را سوزانده. آشپزنهارخوری اداره شورای اقتصاد ملی را می گویم. خوک کثیف. مثلا بهش می گویند پلوتر. خدایا، چقدردردمی کند. آبجوش تنم را تا مغزاستخوان سوزانده. می شود تا ابد زوزه کشید. اما چه فایده؟ آخرمن چه هیزم تری به او فروخته م.اگرسطل های زباله شورای اقتصاد ملی را زیررو کرده باشم. جیره غذایشان را که ندزدیده ام. خوک طماع. دک و پز بی ریختش را باش.کلاش بی عاطفه. امان ازدست آدم ها. سرظهربود که آن نفهم رویم آبجوش ریخت.حالا هوا دارد تاریک می شود. پهلویم بدجوری درد می کند وحدس می زنم چه به سرم خواهد آمد. فردا زخمها سربازمی کند، بعد چطورخوبشان کنم؟

ازدل سگ. کتابی که دیشب تمام شد. اثر میخائیل بولگاکف.

شعراز/ الیاس علوی

این ازآن شعرهایی ست که دلم می خواهد یک روز دکلمه ش کنم.

  • محبوب آخرتی

سیگاررا یک بارامتحان کرده بودم. توی جاسیگاری مستطیلی گل سرخ. با فندک سبزی که بعد ازدوبارکشیدن آتش گرفت.چهار ماه تمام، جلوی چشمم بودند. روی کاشی های سفید و لب پرشده پشت پنجره. ترونمدار شده بودند. گفتم بالاخره خودش می آید و برش می دارد. حتی به خاطرش گلدان حسن یوسف را هم ازپای پنجره برداشتم تا هربار وقت آب دادنش نچکد روی سیگارها... با بخارروی شیشه ها اما نمی توانستم کاری بکنم. کتری که جوش می آمد یا شیرآب گرم بازمی شد. یا اگربارانی می شد. شیشه ها عرق می کردند و آب می رسید به کاشی ها و می رفت زیر پاکت سیگار. با سیگارهایش لج کرده بودم. با خودش بیشتر.حتی یک بارپاکت را برداشتم و گذاشتم توی زیرسیگاری تا بیشترازاین نم برندارد. ولی باز برش داشتم و گذاشتم همان جایی که بود. درست همان طوری که بارآخر انداخته بودشان آنجاو بی خبررفته بود. همیشه عادت داشت سیگارهایش را بگذارد پشت پنجره. تا هروقت می نشیندو سیگارمی کشد. باغ را تماشا کند.

کاش ازروز اول کلید ها را دستش نداده بودم.کاش اصلا دعوتش نکرده بودم تا بیاید اینجا.خودم هم قبل ازآشنایی با او زیاد نمی آمدم.فقط یک بارکه بابا، خیلی دلش برای اینجا تنگ شده بود. آورده بودمش تا ساعتی بماند و دوری توی خانه بزند و دلش بازشود.بعد ازآن روز کلید ها توی دستم ماند و نمی دانم ازکی بود که آرام آرام شروع کردم به بیشترآمدن به اینجا وبا وجود آن همه پله،هربار با خودم چند تکه اثاث آوردم تا ماندن برایم راحت ترباشد.پتو. ملافه. ساعت دیواری. کتری قوری.گاز پکنیکی و استکان. قندان،آینه... یواش یواش دیدم که خانه دارد با خرت و پرت ها پرمی شود. او هم که آمد. کم کم وسایل خودش را آورد. کتاب هایش. لپ تاپش. دوربین عکاسی ش. فلش هایش. کاپشن ها و پوتین هایش. شال گردنهای دست بافت زنش. ریش تراشش. پیراهن هایش.قبل از آمدنش شبها،نمی ماندم. بودن توی ساختمان خالی و نیم خرابه، در روشنایی روز هم وحشت آور بود. چه برسد. به شب. مخصوصا باوجودآن باغ ویرانه.ازروزی که آمد. عاشق آن پنجره مشرف به باغ شد. عاشق آن باغ شد. ودل نگران بریدن درختها شد. هرچه می گفتم صاحبش ایران نیست اینجا به دولت رسیده. به خرجش نمی رفت. گیرداده بود تا پدرم را راضی کنم که نگذارد ساختمان را خراب کنند و برج بسازند... هرچه می گفتم دست او نیست و ازپسش برنمی آید.بی فایده بود.می گفت اگرتو ایران را ول نکنی... شاید راهی برای نگه داشتنش باشد. چیزی از باغ های گم شده تهران شنیدی؟ مستندش را دیدی؟. می دانی چندتا باغ گم شده توی همین شهرداریم؟!.

هربار که می آمدم، می دیدم یک جایی را درست کرده. لامپ ها را عوض کرده. دوش حمام را تعمیرکرده. رنگ خریده و دارد اتاق ها را رنگ می زند.یخچال آورده بود. یک تلوزیون. رسیور ماهواره. جعبه جعبه سی دی و مجله....

ـــ بابا جون نمی خوای کمک کنی؟ اون فرچه رو بیارببینم.

ـــ چگوارا رو قاب کنیم بزنیم دیوار؟

ــــ یه سوره بخونم برات؟

 ـــ ببین زندگی جفتمون داغونه. بیا نخوایم این خونه هم داغون بشه خب؟

می نشستم به تماشا کردنش که ایستاده روی نردبان و چهارچوب دررا رنگ می زند. خوشش می آمد نردبان را هی تکان بدهد و ادای افتادن دربیاورد تاهول کنم و بدوم پیشش. خودش هم فهمیده بود که دارد هرروز بیشترمی نشیند توی دلم.

ـــ چرا اینجوری نگام می کنی؟

ـــ پس چکارکنم؟ نگات نکنم؟

ــ اینجوری نگام می کنی من ازترس زهره ترک می شم که.

ــ تو دیوونه یی.

ــ تازه فهمیدی؟

ــ تو گیجی. خسته یی. دو دلی... بیا ماچم بده سرحال بشیم. بازم نه؟ یه چایی بارمی ذاری؟

.ازروزی که آمده بود. عاشق آن پنجره و آن باغ و خانه شده بود و خانه داشت روزبه روز بیشتر رنگ و بویش را می گرفت.قرار گذاشته بودیم کسی بی خبرنرود...فکرمی کرد که حتما این منم که یک روز او را بی خبرمی گذارم و می روم. اخم می کرد. دست هایش را فرو می کرد توی جیب های شلوارش. تکیه می داد به دیوارو بربر نگاهم می کرد. بعد خیلی زود پخی زیر خنده می زدو آنقدرمی خندید که چشمهایش ترمی شد و خنده می دوید توی نگاهش. بعد دستهایش را ازتوی جیب هایش .درمی آورد. می کشیدم توی بغلش و فشارم می داد تخت سینه ش.

ـــ ماهنرمندا خیلی پرتوقعیم.خوشگذرونیم.دلم می خواد شوروشر داشته باشی. بگی بخندی. اگرهم روزی به هردلیلی خواستی ولم کنی بری.لاقل از قبل خبربده. ما دو تا آدم بزرگ و عاقلیم.بچه نیستیم. می فهمی که؟

مستند سازبود. عکاسی می کرد. می نوشت. جایی مستندهایش را نشان نمی دادند. فقط یک بار توی بلغارستان فیلمش را به گروهی ازدانشجویان هنر نشان داده بودند.خاطره خوشی ازسفرش به آنجا داشت. یادش می آمد که هرشب با اکیپ ش می رفتند ولگردی...حرفهای دیگری هم می زد. مثلا می گفت همان باراول که دم در سینما همدیگررا دیدیم و اتفاقی توی یک تاکسی نشستیم عاشقم شده بود. حتی قبل از آنکه حرف بکشد به فیلمی که با هم دیده بودیم. یا گدای گل فروش سرچهارراه که می خواست زورکی به راننده گل بفروشد. می گفت دلش می خواست. می توانست همه نرگس های زن را بخردو بدهد به من. اما رویش نشده و هی خودش را خورده تا نگویدکه : تو بدمسب چقدرخوشکلی.

گازخانه که به لطف یکی ازدوستانش قاچاقی وصل شد. رفت سراغ راه انداختن آبگرمکن قدیمی و من رفتم روی خوراک پزی کوچکی که می گفت ازخانه مادرش آورده، شام بپزم. درست نمی دانم از کی عاشقش شدم.آن شب که تمام تلاشم را کردم تا خوشمزه ترین کتلت دنیا را برایش یک اندازه و شبیه قلب درست کنم بود یا قبل تر از آن شب. وقتی نشستیم روی زمین و روزنامه جای سفره انداختیم. با اولین لقمه یی که توی دهنش گذاشت گفت: نمی خواد نگران شام و سفره باشی. نگران لباسای خاکی خودت و لباسای چرب و سیاه منم نباش. اصلا به خودت نرس. همین طور شورواشور و شلخته.یک روز موهاتو دورت بریز. یک روز ببند بالا. یک روز دو تایی بباف. یک روز برس نکش. یک روز آبی بپوش. یک روز سبزشو. یک روز قرمزباش. تا حالا امتحان کردی؟ حتما کردی. خود خودت باش. به خودت سخت نگیر. غصه زن منم نخور. ما به درد هم نمی خوریم.

-حالا پاشو وایسا موهات وباز کن.

-حالا برو عقب.

-حالا بیا جلو.

-دور بزن.

ــ یکدور دیگه.

ــ حالا برقص

هرروزوقتی به خانه می آمد. چیزی با خودش می آورد. کاری می کرد.وسایل را مرتب می کرد. آینه ها و شیشه ها را برق می انداخت.  قهوه درست می کرد. خیلی وقت ها می نشست و دیوانه وارمی نوشت.آرام و درسکوت نگاهش می کردم. مثل آدم گم شده یی توی بیابان می شدم که به ماه زل زده تا راه را پیدا کند. نگاهش می کردم و دلم برایش شورمی زد..

ــ بیا کنارپنجره ببین. گنجشکا لای درختاچه عشقی می کنن. جلب ها رو ببین توی تاریکی. صدای جیک جیکو گوش کن.

سرم را روی سینه ش می گذاشتم و با او به تاریکی و باغ نگاه می کردم. به سرخی سیگاری که روی سیاهی شیشه بالا و پایین می رفت و دم به دم جابه جا می شد. به درختهایی که با وجود تاریکی سایه ها و برق برگ هایشان پیدا بود.به گنجشک های رفته یی فکرمی کردم که بعد از آمدن شب، راه خانه را گم کرده بودند...

ــ آخ.

ــامشب پیشم بمون

ــ نه.باید برم. بابا حالش خوب نیست.

ــ پس یکم دیرتربرو. هان؟

ــ نگاه کن گنجشکا لای اون صنوبربزرگه چه کارمی کنن.حیف این همه درخت سبزنیست که اینجا نباشن؟

من دوستت دارم. همین جا باش. جایی نری ها

من دوستت دارم. همین جا باش. جایی نری ها

من دوستت دارم. همین جا باش. جایی نری ها

------------------------------------------------------------------------------------

قسمتهایی ازقصه نوشین.که این روزهایم را مشغول خودش کرده.

  • محبوب آخرتی
دیروزتوی اتاق انتظار، درمطب دندان پزشکی...
هفت ، هشت سالی. شاید هم بیشتر هست. که من دیگرروزنامه یا مجله نمی خوانم...
یاد گردون و گل آقا بخیر...




با احترام به آل پاچینوی عزیز و دوست داشتنی ...
  • محبوب آخرتی

امروز تهران بارانی ست. پاییزی و رنگارنگ هم شده. اما حالش هیچ خوب نیست.

امروز دوباره باز. با صمیمی ترین و بهترین رفیقم تلفنی حرف زدم...

رودخانه. روستا. من و خواهرزاده م. میانه های مرداد همین سال.

اینجا داشتم برایش ازماهی سیاه کوچولو می گفتم...

  • محبوب آخرتی


کامو را همراه خودم به روستا بردم. تا شبهایی که از زورخستگی. خوابم نمی برد. دوباره او را بخوانم...

این حرفهای بیگانه را دوست داشتم و برای خودم نوشتم.

درخت خرمالویی که دوسال پیش توی باغ کاشته بودیم بارداده بود.دیروز وقتی که داشتم خرمالو ها را می چیدم تا با خودم به تهران بیاورم یاد پدربزرگ افتادم. یاد آن وقت هایی که توی باغچه های حیاط قدیمی باغبانی می کرد. بوته های گوجه. بادمجان های سیاه قلمی. ریحان های ترد. درخت کهنسال شاه توت و زمین ارغوانی رنگ،اطرافش و آن درخت تازه کاشت ولاغر گیلاس که آن سال تابستان، فقط هفت دانه گیلاس آورده بود و پدربزرگ نمی گذاشت کسی گیلاس ها را بچیند.می گفت. این چندتا دانه گیلاس دردی ازکسی دوا نمی کند. بگذارید لااقل ازتماشای قشنگی ش لذت ببریم.و من یک روز که کسی توی خانه نبود و هیچ طاقت تماشای قشنگی گیلاس ها را نداشتم. رفته بودم و تمام هفت دانه گیلاس را چیده بودم و همانجا پای درخت و همانطورناشورخورده بودمشان.با کفش های کهنه پدربزرگ رفته بودم توی باغچه تا رد پاهای بچگی م روی خاک نمدارنماند...

و هیچ وقت فرصتش پیش نیامد تا پیشش بنشینم. برایش چای بریزم و بگویم. مرا ببخش بابا جان.

و بعد تمام مدتی که داشتم با داس، علف های بلند و وحشی پای خرمالوی جوان را می کندم. این شعرشاملو ازسرم نمی افتاد.

خواب چون درفکند از پایم. خسته می خوابم ازآغاز غروب... لیک آن هرزه علف‌ها که به دست ریشه‌کن می‌کنم از مزرعه، روز، می‌کَنَم‌شان شب در خواب، هنوز..

عنوان.یاد عباس کیارستمی بخیرباد

  • محبوب آخرتی

آنجا که اسامه دست به هر تقلا و تکاپوی نومیدانه ای می زند تا درمیانه چاه زنده بماند. مادر مادر مادر... آمده توی خواب هایم.و من بعد ازیک ماه که ازتماشایش گذشته هنوز، بارهراس و رنج و اندوه و نومیدی ش را به دوش می کشم. اسامه چسبیده توی سرم و رهایم نمی کند.

آنجایی که بعد ازتحمل آن همه ترس. ترسی عمیق و جانکاه، بالاخره ازچاه بیرونش کشیدند و خون از زیر شلوار ومچ پاهایش راه کشید تا خاک و میان نگاه آن همه مرد. و در میانه همه جنگ ها و کشتارها و جنایت ها و سرکوب ها و استبدادها و تبعیض ها و هرج و مرج ها، ازسر ترس، زن شدن  به یک باره ش  را لو داد. نفسم را بند آورد. و اشک های اسامه که دیگرنمی توانست در لباسی مردانه، همراه پسرها به مکتب برود و درس بخواند یا توی دکان بقالی کاربکند و نان آور خانه باشد. بعد ترس و ترس و ترس و ترس و ترس و ترس......این فیلم برایم کابوس عذاب آوری شده و دارد آرام أرام در من گسترش می یابد و مرا درآن همه ویرانی خودش حبس می کند.



و کلماتی که ذره ذره از جان می کاهند. دارم از نوشین می نویسم. و با هرپاراگرافی که پیش می روم بیشتردچارترس می شوم و آن هیجان ناشی از ترس. چقدر برایم دردناک و درعین حال لذت بخش است...

-------------------------------------------------

و یکی دیگرازبهترین و حقیقی ترین رفقایم. پسرک چهارساله خواهرم هست .من و او حرفهای زیادی برای گفتن و شنیدن داریم. و من چقدردنیای ساده و حقیقی و زیبای او را دوست دارم...

گفت که می خواهد خلبان بشود. بعد خیلی سریع گفت که شاید هم پلیس بشود. باز گفت که نه، پلیس دوست ندارد بشود. دلش می خواهد قهرمان بشود و مردم را نجات بدهد. ولی خلبان هم حتما می شود. یک خلبان قهرمان و گفت که می خواهد یک عروس دریایی هم بگیرد. ازهمان عروس های دریایی  که هم موهایشان بلند است و هم رنگ شان آبی ست و چشمهای قشنگ دارند و خیلی مهربانند. امروزخیلی با هم حرف زدیم. بعد پرسید. خاله جون تو می خوایی چکاره بشی؟ و من فکر کردم که آدم درآستانه چهل و پنج سالگی وقتی که نصف بیشتر راه را هم رفته ست .دوست دارد چکاره بشود؟! به او گفتم. باغبان. دلم می خواهد باغبانی و کشاورزی کنم. گفت منم با هواپیمام می یام شمال توی باغ شما میوه می چینم. گفتم باشه بیا عزیزم بیا...

من و پرتقال های نارس. درمیانه خرداد همین سال و حال و هوای نائی شدن .... همیشه دلم می خواست زنی مثل نائی جان باشم.

عنوان. از دارن آرونوفسکی

  • محبوب آخرتی

هرسال اززندگی، همچون خوابی شبانه،ورطه هایی از رویای عمیق و قله هایی از بیداری دارد. زندگی همین که تجربه شد. همچون سایه یی به ظلمت سایه ها درمی خزد. تمامی ساعات و روزها درخاطره گم می شود. و تنها خاطرات پراکنده پایدارمی مانند.آن هم ازاین رو که در ژرفا ریشه دوانده اند. چهارده سالگی، انجیل به خاطر روز تولدش.پانزده سالگی پچ پج دوروبری هایی که درباره او حرف می زنند و خود را مسئول آینده اش می دانند و راه زندگی آینده را به او نشان می دهند.کشیش هایی که با دونا آرینسون قهوه می نوشند.دبیرستان را که تمام کرد کاری کنید ازکتاب خواندن دست بردارد.بفرستیدش به موسسه دام داری و من ازاو یک مرد شرافتمند و با انگیزه خواهم ساخت.

پراکنده هایی از آسوده خاطر...

این خیابان کثیف پراز درشکه را که مثل اصطبل توی خانه ماست می بینی؟ مادر مادربزرگ تو، مارگاریتا، با بچه های قد و نیم قدش یکشنبه ها از همین خیابان به سوی کلیسا می رفت. به مردم سلام می داد و به عالیجناب اسقف شکلات تعارف می کرد. خیلی جالب است نه؟ فکرش را بکن. اگرما یک ماشین کوچک داشتیم. یا یک دوچرخه که به گذشته می رفت. می توانستیم حتی پی پیلا را هم ببینیم. پی پیلا که بود؟ یک پسربچه کوچولو بود. مثل خودت. درست مثل تو. و با کمک او بود که شورشی ها موفق شدند دژ را بگیرند. و من به تو خواهم گفت اگرانقلاب دیگری پیش بیاید تنهایت نمی گذارم. می دانم که تنهایم نمی گذاری. پسرک دست پدررا فشرد و ساکت ماند...

 و بازازآسوده خاطر. کتابی که دردست خواندن  دارم. از کارلوس فوئنتس


در زمیننه کتاب خوانی شش ماهه اول سال  خوب گذشت. کتاب های خوبی خواندم. امیدوارم شش ماهه دوم هم برایم همین طوری باشد.

دوباره از مینا بنویسید. ما شبها درپشه بند می خوابیدیم تا مینا دخترهمسایه را پیش ازخواب سیر تماشا کنیم وبعد کاسه ی آب یَخ را سربکشیم ویک پَهلو بخوابیم تا موهای بلند وپرپشت مینا را که ازکنار تختش آویزان می شد, ببینیم. بابا که می دانست زیر کاسه یخ ما نیم کاسه ای است, هرده دقیقه یکبار مارا بی خود وبی جهت حاضرغایب می کرد اما ما از رونمی رفتیم و همان جور یک پهلو می ماندیم تا ستاره ها یکی یکی از رو بروند ورنگ ببازند. ما به سایه ی مینا آنقدر زل میزدیم تا شاید خوابش را خواب ببینیم.ما با معاشرت دختر وپسر به شدٌت موافقیم. ما تی پارتی های جمعه بعد ازظهر را دوست داریم. ما تابه حال چند نامه برای مینا سنگ قلاب کرده ایم که یکی هم شیشه ی گلخانیشان را شکسته است. بابا موافقت کرده است مینا به ما که دست به تجدیدیمان خوب است, فیزیک وشیمی درس بدهد.چند روز پیش مادربزرگ به ما گفت:"مواظب باش کاردست خودت ندهی". ما منظور خانم جان را نفهمیدیم اما اگرمنظورش ابریشم موهای میناست که دیگر کار از کار گذشته است.ما در دفترچه عقاید مینا چند خطی به یادگار نوشته ایم... مینا اما ما را داخل آدم حساب نمی کند. حتی پاره ای وقتها به بابای ماهم لبخند می زند وبه موهایش جوری دست می کشد که حواس بابا هم پرت می شود. ما با آزادی زن ومرد موافقیم؛ اما پدرمینا که حساب دار بانک رهنیست وقول داده که هرگز لبخند نزند یک روز جلوی بابا را گرفت وبی مقدمه از بی بند وباری جوان ها گفت. ما گوش هایمان را تیز کردیم وشنیدیم که پدرمینا می گفت:" دوره ی آخرزمان است, سگ صاحبش را نمی شناسد. پسرشما هم که هیپی شده است وهنوز پشت لبش سبز نشده برای دخترهای محله مزاحمت ایجاد می کند. وضع مملکت ازوقتی خراب شد که شرکت واحد به کارافتاد. اتوبوس یک طبقه ودوطبقه باعث شد که روی مردها به زنها بازشود وتنشان به تن هم بخورد."ما با پدرمینا موافق نیستیم اما منتظریم تا مینا به سن قانونی برسد. چقدرسن قانونی خوب است... ای کاش همیشه تابستان باشد... پشه بند باشد, موهای مینا ازتخت آویزان باشد تا ما بدون ترس ولرز بتوانیم مینا را به اسم کوچک صدا کنیم.
این بود انشای ما درباره ی مینا... ببخشید آقا معلم!!! درباره ی تعطیلات تابستانی..
 
و من تمام نوجوانی م با صدای شهیارو فرهاد و فریدون و داریوش و سیاووش گذشت..
 تابستان بود. ما تازه بودیم. گریستن نمی دانستیم و می خندیدیم...
  • محبوب آخرتی