دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.


پیوندهای روزانه

 

این روزها دارم بخش های دیگری از خودم را تجربه می کنم و فکر می کنم وارد مرحله تازه یی از زندگی م شده م...

  • محبوبه الف

 

 

این روزها زیاد شعر و دکلمه گوش می دهم. شاملو.فروغ.اخوان.ابتهاج.پناهی....عبدالملکیان با صدای شکیبایی...پیربادیان و  مولانا و حافظ و خیام خوانی هایش.

این روزها زیاد شعرودکلمه گوش می دهم و ...

 

  • محبوبه الف

انیو موریکونه هم رفت وحالا به یادش سینما پارادیزو...

 

 

 

  • محبوبه الف

به دستهایم نگاه می کنم.آفتاب سوخته شده ند.پوستشان نازکترشده و رگ های آبیش اززیرپوست معلومند.کمی هم خشکترشده ند.وقت هایی که توی باغچه کارمی کنم حواسم به خودم نیست.خیلی وقتها بی دستکش،پنجه هایم را توی خاک نم دارفرومی کنم و علف های هرز را ازپای بوته ها بیرون می کشم.سعی می کنم طوری باشم که پوستم،بتواند خنکای خاک دم صبح را حس کند.دقیقا نمی توانم منظورم را بگویم اما این حالت وقتی است که تمام بدنم هوشیارست و خواب ازسرم پریده.صبح زود،قبل ازآن که آفتاب بیاید وگرمایش نگذارد توی باغچه کارکنم. با زانوهای برهنه، اینجوری دوزانو،یا چهارزانو، می نشینم روی خاک نم دار با هوکا،یا چاقو وخیلی وقتها با دست، علف های هرزه را که با هرآبیاری و آفتاب پای ذرت ها و لوبیاها و گوجه ها و توت فرنگی و فلفل ها.....رشد کرده ند.از ریشه درمی آورم و دلم نمی خواهد دستکش باغبانی بپوشم. گاهی هم تنبلی م می آید بروم ازانبارابزارکارم را بردارم.اینجوروقتها یک مورمورخوب هوشیارانه،همراه خنکای نسیم دم صبح می ریزد به جانم.می پیچید توی سرم، لای موهایم که تازه کوتاهشان کرده م و گردن برهنه م که اگربا کلاه حصیری نپوشانم، آفتاب سوخته می شود.این وقتها. یعنی صبح ها، وقتی تازه روشنی آمده توی آسمان و هنوز می شود ستاره های کم نور شب مانده را دید وسروصدای خروسهای همسایه ها را شنید. یک حس عجیبی پیدا می کنم.همانجا،هرکجای باغ که باشم، می نشینم روی خاک، چهارزانو.بعد سعی می کنم خودم را ببینم.پاها،دستها،بدنم،سرم،موهای خاکستری کوتاهم،صورتم،نه یوگامی کنم نه مراقبه فقط سعی می کنم به تماشای خودم بنشنیم. خودم را ببینم که دارد با دستهایش می فهمد که حال فلفل ها خوب ست یا نیست؟می فهمد که گوجه فرنگی ها زنده ند و شعری که برایشان خواندم را یادگرفته ند.می فهمد حال ذرت ها خوب نیست و تازگی سرکله ملخ پیدا شده.بعد می تواند هوای پاک خنک صبح تابستانی را بگیرد و آگاهانه بیرون بدهد ویادش بیافتد...

هوووف هووووف...هووووف

کاشکی هیچوقت ندیده بودمت.کاش رویم را نمی کردم سمت تو. کاش نگاهت نمی‌کردم.خیلی هم نشد.فقط پنج دقیقه.شوهرم که از بقالی بیرون آمد ما رفتیم.اما توماندی کنارخیابان و برای من هنوز همانجایی، داری تبرها و داسها و چاقوها را می چینی روی صندوق عقب پیکانت.دسته هایشان را هم ازتوی ماشین بیرون می آوری و می گذاری زمین. یعنی کنارچرخ ها.بعد ازتوی جیبت سیگاردرمی اوری،تکیه می دهی به ماشینت و روشنش می‌کنی. کام اول را که می گیری،چشمت می افتد به من، درست روبرویت. آنطرف خیابان،توی ماشین پشت شیشه، دارم تماشایت می‌کنم. دود سیگارت را بیرون می دهی و همانطورکه نگاهم می کنی کام دیگری می‌گیری.آخرآدم سرصبحی سیگارمی کشد؟می خواستم بگویم اما فرصتش نشد و رفتیم.،همانجا.چیزی توی دلم ریخت پایین.بعدانگاریکی ازپشت سرجلوی دهانم را گرفت با انگشت دو طرف لبهایم را بالا برد و طرح خنده کشید.وبا صدایی که مال من نبود گفت،چه عالی،چه سوژه خوبی برای نوشتن پیدا کردی.اسمش را بگذار آفاق ووانمودکن که خیلی وقت ست می شناسی ش.اول برایش خانه یی بکش که به او بیاید.بعدببرش توی آشپزخانه.ببین کوکوهایش دارند جلیزولیزمی کنند.بگذاربرشان گرداند تا نسوزند.نگاه کن شوهرش نشسته پای دستگاه دارد داس و چاقومی تراشد.اوه بیچاره را ببین.پاندارد. خوب نگاه کن،دیدی؟ پاچه های شلوارش اززیرصندلی توی هوا آویزانند. راست و دروغش را نمی دانم اما شنیدم ده ماه ست ازکارخانه انداخته ندش بیرون.اوه هیس..وانمودکن چیزی نشنیدی.هنوز خیلی زود ست به اینجاهایش برسی.وای آفاق آمد.مواظب باش نبیندت.به نظرت چندسالش باشد خوب ست؟من که می گویم پنجاه سال،اما چون لاغروقد بلند ست کمترمی خورد.توفکرمی کنی چندساله باشد ها؟

---:فهیم که اومد بهش بگو دنبال مقنعه شرمنش نگرده حالا که مدرسه ها تعطیله لازمش نمی شه.فردا پس فردا یکی برای خودم می‌خرم.هاراستی این دفعه می رم جاده جویبارشایددیرکنم.تواگه گشنه شدی نهارت رو بخور.نفهمم بازسیگارکشیده باشی.نه برات پا می شه نه نان.نگردی دنبالش،پیدانمی کنی همه رو فروختم به ممدتقی.ببینم این بارچقدراستقامت داری.چقدرپای حرفتی.منتظرفهیمم نباش،سرش که به سریالای ماهواره خانه آهو گرم بشه،تا شب خانه بیا نیست.بیچاره شبا که روش نمی شه بره خونه مردم تماشا.روزا می ره تکرارببینه.یه وقتم اگه اومد دعواش نکنی ها.چندتا دخترن دورهم خوشن،توی خونه بمونه بازمی زنه به کله ش دیوانه بازی درمی آره.بازگچ خوری می‌کنه.می بینی که همه دیوارا رو سوراخ سوراخ کرده بس که نشسته گچ خورده.می ترسم بازحالش بدتربشه مجبوربشیم بستری ش کنیم.کاریش نداشته باشی ها...خودش تا شب برمی گرده.

رفت توی کوچه و دررا بست.برویم دنبالش یا همین جا بمانیم؟اینجا که همه چیزمرتب است.چهارتاتخم مرغ شکانده توی سیب زمینی ها و کوکو درست کرده.ببین توی یخچالش ماست و خیارهم دارد.گوجه هم هست.حوصله م سررفت.اینجا که خبری نیست.شوهرش هم انگاری لال ست.لام تا کام حرف نمی زند.ازوقتی دیدیمش. یکبند کله ش را خم کرده روی داس رشتی و دارد هی ذره ذره می تراشدش.بیچاره انگشتهایش را ببین.چقدرچسب زخم پیچیده دورانگشتهایش.چقدرهم چرک و سیاه..من که حوصله م سرمی رود ازاینجا بودن.بیا برویم پیش آفاق.

هوووف هوووف هوووف

کاشکی هیچ وقت ندیده بودمش.کاش رویم را نمی کردم سمتش.کاش نگاهش نمی کردم. انگشتهایم را ببین.زیرناخن هابم گلی شدند. این علف های هرزه چه تازه و لج دربیاروتردند..دارم نفس می کشم. با پوست دستها و صورتم.با مورمور خاصی که مخصوص هوشیاری ست.دارم نفس می کشم.یکی از فلفل دلمه یی ها خم شده.با نخ شیرینی و چوب حالش را بهترمی کنم.می روم پیش آفاق که کنارماشینش ایستاده و داردسیگارمی کشد.دود سیگارش را بیرون می دهد و همانطورکه نگاهم می کندکام دیگری می گیرد.

آخرآدم سرصبحی سیگارمی کشد؟

آفاق قصه بلندی ست که دارم رویش کارمی کنم واین پراکنده ازاو نوشتن ها، تمام ماجرا نیست.پیدایش کرده بودم،،از همان چند قدم فاصله می شد حدس زد حرف های زیادی برای زده شدن داشت. ومن ازدیدن زنی که با یک پیکان قراضه کنارجاده،ابزارمی فروخت و سیگارمی کشید، درد غریبی داشتم، مثل وقتهایی که آدم نمی داند بیمار است یا سالم!یا باید خوشحال باشد و یا رنج بکشد؟!یاباید زنده باشد یا بهتر است نباشد!!! حالا وقتی من گم می شوم او پیداترمی شود.من گم ترمی شوم او بیشترشکل می گیرد.هرچه بیشترمی شناسمش سخت ترمی شود.خطوط چهره ش واقعی ترمی شوند.برایم آشناترمی شود.درست درهمان فاصله و همان لحظه یی که هم را پیدا کردیم.پیداشدن همین است. ناخوداگاه ست.اما.روشن والبته بسیارواقعی ست.....

عنوان/ مارگارت اتوود

 

من اینجا نیستم. من اینجا هستم. یکی آن بیرون دارد نی می زند. صدای سازمی آید

 
  • محبوبه الف

 

برایتان یکی از نوشته های خودم را خواندم. اینجا حرفش را زده بودیم. فکرکردم تا هنوز حس و حالش ازسرم نپریده بخوانم. اولین باری ست که متنی می خوانم و صدایم را ضبط می کنم. تپق داشتم. راستش را بخواهید کمی هول هم شده بودم. اما به هرحال خواندم تا بماند برای یادگاری...

ای زیبا سلام سلام سلام

عکس. خودم و دریا. ازمیان بی شمارعکسهایی که با دریا دارم.

عنوان. قیصرامین پور

  • محبوبه الف

یک شب زیبای اردیبهشتی. روستا

بعد ازدو ماه و چند روز,قرنطینه را شکستیم و خیلی با احتیاط و با رعایت تمام اصول بهداشتی، آمدیم روستا....

بهانه های کوچک و قشنگ زندگی :‌)

  • محبوبه الف

رفته م برای آش فردا سبزی بخرم. یک روسری سیاه مل ملی. یک سنجاق نقره یی شبیه به گل زیرچانه م. یک چادرسرمه یی با پروانه های ریزریزو توپک های سفید سرم. یک جفت گالش سیاه تو سرخ دارم. دارم به پاهایم نگاه می کنم که تندتند می روند. نمی دانم کجا می روند فقط می دانم که دارند می روند تا برای آش فردا سبزی بخرند. با جوراب های سیاه ضخیم و شلوارکشمیری مشکی. کوچه ها را نمی شناسم. همگی تنگ و باریک و سنگ فرشند. ترهم شده ند. انگارباران آمده و رفته. سردلم می سوزد. دلم، معده م یا ریه هایم. نمی دانم. فقط می دانم یک چیزی توی شکمم گرگرفته. یک دستم دنباله چادرم را گرفته زیر سینه هایم. یکی هم ساک بزرگ قرمز را نگه داشته. چیزبیشتری نمی بینم. چیزبیشتری نمی دانم. فقط می دانم که دارم می روم برای آش فردا سبزی بخرم. خودم را نمی شناسم. فکرمی کنم که خیلی وقت ست اینجایم. خیلی وقت است که دارم اینجا زندگی می کنم.این پاهای من است که کوچه ها را بلدست.این دست های من است که ساک و چادررا نگه داشته ند. بزرگ شده م. پیرشده م. خیلی خیلی پیرشده م.فکرمی کنم شبیه به یکی شده م. کسی که شبها زود می خوابد و صبح ها زود بیدارمی شود. کسی که تا آفتاب نزده همه کاری کرده. برنجش را خیسانده. خورشتش را بارگذاشته. خانه اش را رفته. به مرغ ها دان داده، حیاط را آب پاشی کرده و نان و چایش را هم خورده. همه کارهایش را کرده و حالا ازبیکاری نشسته کنارباغچه و موهایش را توی آفتاب شانه می زند و دو گیسه می بافد و بعد با حوصله پتی ها را ازشانه چوبی می کند،می گذارد لای انگشت های پایش تا وقتی برخواست و روسری ش را تکاند ببرد خاک کند. موها و ناخن های زن باید خاک بشوند.نباید باد ببرد. یا نامحرم ببیند.دوست دارم همین طوربمانم. فهمیده م که حقیقی نیستم.فهمیده م خودم نیستم. فهمیده م که دارم خواب می بینم.دوست ندارم خرابش کنم .دوست ندارم توی روزهای خودم باشم.دوست ندارم توی جلد خودم باشم. دوست دارم اینجا باشم و بی ترس توی کوچه ها راه بروم. زیاد سبزی بخرم و به اندازه پاک کردن آن همه سبزی اینجا بمانم. اینجا حالم خوب است وقصه پیرمرد خارکن را بلدم.قصه دخترماه پیشانی را هم بلدم.می دانم که وقتی دارم برای نوه ها قصه می گویم آن چیزخررا درزبگیرم و بجایش بگویم، به فرمان خدا و اذن پیغمبر، روی پیشانی مادراندر بدذات،ماه پیشانی، دمب خردرآمد.می دانم که نباید چشم و گوش بچه ها بازبشود. خیلی وقتها دوست دارم تنها باشم و کسی را توی خانه م راه ندهم.حتی نگذارم وقتی که دستم می لرزد یکی برایم پیاز پوست بگیرد و نگینی خورد کند.خیلی وقتها حوصله هیچ کس را ندارم.نه نق و نوق بچه ها، نه چپل بازی و غرولند عروس ها را. دوست دارم خودم تنها باشم. دستهایم را سه بار تا آرنج توی آب حوض طهارت بدهم و بعد، سیب زمینی را حلقه حلقه کنم و ته دیگ بچینم.دلم می خواهد هروقت برنج دم می کنم یاد مادرم بیافتم که توی قحطی وسال وبا مرد.آخرین باری که پیشش بودم داشتم برنج دم می کردم.: حالا وقت صاف کردن برنج ست. سله را اینجوری روی آجرها بگذار. اول بسم الله بگو تا اجنه بروند.دوم بسم الله بگو تا خوب ری کند و برکتش زیاد بشود.اول بسم الله بگو بعد آب جوش را توی پاشویه بریز،اگربچه جنی زیردست و پا باشد وناغافل بسوزد،مادرش آل می شود سرزاچی می آید بچه ت را جای بچه ش می برد، سه بارصلوات بفرست آنوقت برنجت را دم کن.تو داری عروس اکبرخردوها می شوی. کم آدمهایی نیستند. نان گندم دارند.تنوردارند. مرغ و گوسفند دارند. باغ و ملک و زمین دارند. هفته یی یک بارپلو می خورند.اگرمهمان داشته باشند، پلوزعفرانی می خورند. خدا را شکر کن پسندت کرده ند. ازفردا هرشب شکم سیرمی خوابی. خدا خیرشان بدهدیک کیسه آردگندم، برای ما آوردند،کله قند و شاخه نبات، آینه و قرآن و رخت و لباس و چادرنمازهم برای تو، رضایت دادیم.گفته ند امشب همراه عاقدمی آیند همین جا عقدت می کنند، بعد از شام تو را هم با خودشان می برند. ،قربان مرد خوبی ست.نمی گذارد گرسنه بمانی،هرچه گفتند بگو چشم.سرت را پایین بینداز،چشم دریدگی نکن،حاضرجوابی نکن،هرچه گفتند فقط باید بگویی چشم. گفتند اتاق کنارطویله را می دهند به عروس و داماد.خانه دارمی شوی دخترجان. سفید بخت می شوی دخترجان. الهی خدا پشت و پناهت باشد.های، مراقب باش روغن نریزد روی زمین. سیری سه قران ست. گران ست. برنج ها را می بینی؟هرکسی ندارد بخورد. خیلی گرانند. حرامشان نکن، قربان دستشان، همه اینها را خودشان آوردند.می خواهند ببینند پخت و پزت چطورست. امروز صبح هم که همراه حاج عمه خانم، داماد آمده بودند. حاج عمه خانم زیرفرش ها و کناره ها را می جورید.آبجی بزرگش پرسید عادت شدی یا نه، گفتم دو ماه ست عادت می شود، یادت نرود هرچه گفتند چشم اززبانت نیافتد.اگرتوی سرت زدند سرت را بالا نکنی،کم کسانی نیستند.تو داری عروس اکبرخوردوها می شوی.حاج عمه خانم گفت،ازفردا هرروز یک کاسه کاچی چهل گیاه پرروغن می دهند بخوری تا چاق بشوی. اینها پسرخواهند. زرنگی کن، چهارستون زندگی ت را با چهارپسربچه، قرص و قایم کن. هرچه بیشترپسربزایی،ارج و قرب خودت را بالاترمی بری،..می خواهم هروقت پلودم می کنم، یادمادرم بیافتم و هرشب بعدازنمازمغرب و عشا،برایش قرآن بخوانم.خیلی وقت ها دوست دارم تنها باشم و کسی را توی خانه م راه ندهم. دوست دارم به مرده ها فکرکنم و برای آمرزششان فاتحه بخوانم. دوست دارم توی کاسه مسی برای خودم گورماست وتریت نان خشک درست کنم،گورماست یادنداری هامی اندازدم.یادقدیم ها،یادمادرم،یاد خانه کلوخیمان توی بختره،.... فهمیده م که حقیقی نیستم.فهمیده م خودم نیستم. فهمیده م که دارم خواب می بینم.دوست ندارم خرابش کنم .دوست ندارم توی روزهای خودم باشم.دوست ندارم توی جلد خودم باشم. دوست دارم اینجا باشم و بی ترس توی کوچه ها راه بروم. زیاد سبزی بخرم و به اندازه پاک کردن آن همه سبزی اینجا بمانم. اینجا حالم خوب است وقصه پیرمرد خارکن را بلدم.:پیرمرد خارکن دخترو ها رو برد تو بیابون.گفت همین جا وایستین تا برم او پشتا بشاشم بیام.یک ساعت شد نیومد.دوساعت شدنیومد. سه ساعت شد نیومد.صدای شاشیدنو می امد اماپیرمردخارکن نمی امد. دختروها که دیدن شب شده و صدای زوزه گرگها و شغالا دراومده ازترس شروع به جیغ زدن کردن.بابا شاشو کی میای حالو. بابا شاشو کی می یای حالو. هی گریه می کردن و هی باباشون رو صدا می زدند.

پی نوشت:

پیرمرد خارکن قصه پدرفقیروزحمت کشی بود که سه دخترداشت. روزی دخترها بعد ازشستن رخت ها،رفته بودند توی رودخانه به قوطه خوردن و آب بازی...آوازه بی حیایی دخترها توی ده پیچید.پیرمرد خارکن چاره آن دید که دخترها راسر به نیست کند.درپایان قصه دخترها خوراک گرگهای بیابان شدند و پیرمرد خوشحال و سربلند پیش زنش برگشت و با سربلندی و افتخار توی همان ده، سالیان سال کنارهم به خوبی و خوشی زندگی کردند.

گورماست. ترکیب ماست و شیر که مادربزرگم زیاد دوست داشت.

 

عنوان ازداستایفسکی

  • محبوبه الف
  • محبوبه الف

سالی
        نوروز
بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،
بی‌جنبشِ سردِ برگِ نارنج بر آب
بی گردشِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه.

سالی
        نوروز
بی‌گندمِ سبز و سفره می‌آید،
بی‌پیغامِ خموشِ ماهی از تُنگِ بلور...

 

به احترام تمام هموطنان ازدست رفته مان دراین سال شوم. ما امسال عید نخواهیم داشت.

عکس. خودم در واپسین ساعات اسفند نود و شش. وقتی که داشتم ساعت را به وقت تحویل سال کوک می کردم...

و به قول مامان. الهی همگی عاقبت بخیربشویم.

نوروز درزمستان. شاملو

  • محبوبه الف

اینقدرهی نگوئید پیرها می میرند.بالای پنجاه ساله ها. قلبی عروقی ها.دیابتی ها... اینقدرترس به جان آدم ها نیایندازید.مردن ترس دارد. تا وقتی نباشد و فقط حرفش باشد که نه. اما وقتی مرگ باشد و حرفش نباشد آدم ترس برش می دارد.آدم تازه یادش می افتد که دلش نمی خواهد به این زودی ها بمیرد.تازه می فهمد پنجاه سال.شصت سال.هفتاد سالی که گذشته را زندگی نکرده.فقط گذرانده.نفهمیده سال و ماهش چطورآمده وچطور رفته... تازه یادش می افتد تمام سالهای رفته فقط دویده.عرق ریخته کارکرده. زحمت کشیده. ذره ذره روی هم گذاشته تا خانه بخرد. ذره ذره روی هم گذاشته تا اقساط ماشینش را بدهد. ذره ذره روی هم گذاشته تا بچه هایش راسروسامان بدهد و بفرستد خانه بخت، نخورده،، نپوشیده نگشته،آن سفرهایی که دلش می خواسته برود را نرفته. ازعلائقش دورافتاده. ازخودش ازخواسته هایش گذشته. فقط تا توانسته جان کنده و سگ دو زده و آبرو داری کرده. صورتش را شاید با سیلی سرخ نگه داشته. همه خوشی ها و راحتی ها را گذاشته برای آخرعمری.برای حالا...بعد اینقدرراحت می گوئید که کرونا فقط پیرها، پیرهای پیرهم که نخیر، بالای پنجاه ساله ها را می کشد.اگرحرف درستی هم باشد لحن درستی نیست.همین خانم سرمدی همسایه مان، دیروز، توی آسانسور وقتی با چوب کبریت دکمه همکف را زد و ماسکش را روی صورتش مرتب کرد و چسبید به آینه ها تا ازمن نگیرد، یک دفعه، بعد ازاینکه به نشانه سلام به همدیگرسری تکان دادیم. زد زیرگریه و ازآنجایی که جرات نکرد با دست های دستکش دارش اشکهایش را پاک کند با آرنج و آستین مانتو صورت ش را پاک کرد و با همان آرنج عینک آفتابی ش را روی دماغش میزان کرد و من جرات نکردم به او دستمال کاغذی بدهم..دست های دستکش دارم را زیردنباله شالم قایم کردم و چسبیدم به آینه ها و او خوشش آمد. خیلی خوشش آمد که من هم مثل او ازکرونا می ترسم و گفت شنیدم شما روزنامه نگارید.؟گفتم: بودم ولی حالا خانه دارم.گفت چه فرقی می کند. بالاخره نویسندگی کردید.حالا چی؟گفتم: حالا هم گاه گداری برای دل خودم می نویسم.آسانسور ایستاد و خانم سرمدی دست راستش را انداخت روی شانه م و کمی فاصله ش را با من کم کرد و هردو با هم بیرون آمدیم. نگاهم روی لکه ترآستین لباسش ماند و دلهره افتاد به جانم. خودم را خیلی مودبانه اززیردستش بیرون کشیدم و سعی کردم سریع تراز راهروی همکف رد شوم و به محوطه و فضای بازبرسم.گفت نترسید خانم. من کرونا ندارم. نترسید خواهش می کنم.خجالت کشیدم و پله ها را یکی یکی کند کردم تا به من برسد.گفتم فاصله یک متری را پاس بداریم و آرزو کردم کاش لبخندم را ازپشت ماسک ببیند و به دل نگیرد.با چوب کبریتی که ازآسانسو با خودش آورده بود، کش بالایی ماسکش را کشید زیردماغش..بله بله. کاملا حق باشماست. چقدرخوشحالم که می بینم شما هم مثل من رعایت می کنید.و بعد به نیمکت های سفید زیردرختهای محوطه اشاره کرد و گفت، اگه ممکنه می شه بشینیم. فقط چند دقیقه...می خواستم بگویم که نه، متاسفانه عجله دارم و باید بروم...که خانم سرمدی با همان دستی که آستینش هنوز لک داشت و خشک نبود.دستم را گرفت کشید سمت نیمکت ها. فقط چند دقیقه و نشست گوشه نیمکت و کیفش را گذاشت روی پاهایش.مانده بودم که باید چه کنم.هزارفکروخیال آمد توی سرم و حس کردم گلو و گوشهایم به خارش افتادند.به ناچارنشستم لبه نیمکت جوری که هرلحظه ممکن بود بیافتم. برای اینکه متوجه استرسم بشود و دست ازسرم بردارد، کیف پارچه ا یم را ازروی شانه م برداشتم و گذاشتم روی پاهایم و شروع به چلاندنش کردم.خیلی وقت بود دلم می خواست باهاتون حرف بزنم خانم. اما هیچ وقت فرصتش پیش نمی آمد. ازوقتی آمدید توی این ساختمان یکبارهم نشده ببینم بمانید توی محوطه با خانم ها آشنا بشوید.ما اینجا تقریبا همه همدیگه رو می شناسیم.گفتم ازکم سعادتی و کم وقتی مونه... البته هم من و هم همسرم بیشتر، با آقایان مدیرو آقا سیامک( سرایدارساختمان) آشنا هستیم و شما هم اگر اشتباه نکرده باشم. پارسال جزو اعضای هیت مدیره بودید.خانم سرمدی با دستهای دستکش پوش، عینکش را ازروی صورتش برداشت و گذاشت توی کیفش و بعد موهای آلبالویی کوتاهش را ازروی پیشانی کنارزد و کمی خودش را نزدیک ترکشید.می دونید خانم.خندید و ماسکش را اززیردماغش کشید زیرچانه ش و دست دستکش پوشش را گرفت جلوی دهانش تا دندان های تراش خورده کج و معوجش را نبینم.بعد که دید نگاهم به دستکش ودهان و دندانهایش هست گفت:می خواستم روکش بذارم. اما حالا به خاطراین کرونای لعنتی، کی جرات می کنه دندون پزشکی بره.و بازخندید: ببخشید خانم. اسمتون چی بود؟گفتم محبوبه اما همه محبوب صدام می زنن.اه بله. ببینید محبوب خانم، راستی ازکجا فهمیدید من عضو هیئت مدیره بودم؟ شما که توی جلسات شرکت نمی کردید؟گفتم: وقتی گلدون ها رو ازدم درخونه ها برداشتید و به سیامک گفتید هیچ کس برای باربری حق استفاده ازآسانسوررو نداره، فهمیدم شما هم باید جزو مدیران ساختمون باشید.خانم سرمدی انگشت سبابه ش را گرفت زیردندانش و دستش را ازدستکش بیرون کشید.بعد دستکش پلاستیکی را ازدهانش بیرون آورد و گذاشت روی کیفش.این لعنتی ها.اعصاب آدم رو بهم می ریزن. دستام عرق کردن.خسته شدم. تا کی ادامه داره بی صاحاب.کاش کارد می خورد به شکم این چینی های نکبت عوضی. با اون کثافت خوری هاشون. دیدید کلیپ های چندش رو؟گفتم. ازاین چیزها زیاد نبینید. روحیه تون بدترخراب می شه. انشاالله هرچه زودتر حال مردم خوب بشه. با اجازه تون...خانم سرمدی خودش نزدیک ترشد. بلندشدم و خودم را کشیدم سمت درخروجی...نترسیدخانم.گفتم که کرونا ندارم.ترسیده بودم. دندان های تراش خورده زیگزاگی ش لای لبهای قرمز، شبیه دندان های خفاشی بود که توی کاسه سوپ دیده بودم. ترس و خنده با هم امده بود سراغم. توی دلم گفتم الان است که مثل جوکر بی اراده زیرخنده بزنم.خنده های بلند و قاه قاه و عصبی...که دیدم باز زیرگریه زد. ازخودم خجالت کشیدم. نمی دانستم که باید چه بکنم. دست گذاشتم روی شانه ش :خودتون رو کنترل کنید. این روزا همه عصبی و زودرنج شدن.حق دارید. انشالله می گذره.اینقدرنگران نباشید.ازتوی کیفش دستمال درآورد و با دستی که دستکش داشت، اشکهایش را پاک کرد. بعد با دستی که دستکش نداشت چنددانه مویز برداشت و ریخت توی دهانش و همانطور که سعی می کرد بجود.. گفت که فکرمی کند فشارش افتاده باشد. بعدبا عجله و کلی عذرخواهی یک مشت مویز ازتوی کیفش درآورد و ریخت توی مشتم.ببخشید. اصلا حواسم نبود تعارف کنم.واقعا ببخشید.گفتم خواهش می کنم. پیش میاد. احتیاجی نبود.ممنون.اگه اجازه بدید من مرخص شم.هول هولکی و دو دستی دستم را گرفت و کشید طرف خودش.به نظرتون من عصبی م؟ درسته یکم وسواسی شدم. اما عصبی نیستم. امسال به خودشون هم گفتم. گفتم مهم نیست رای ندادید.من خودم قصد انصراف داشتم.گول عنوانش رو نخوریدخانم. اسمش مدیریته، اما در اصل همش حمالیه. حمالی.پس وقتی گلدوناتو برداشتم فهمیدی مدیر ساختمونم. ازپشت چشمی درلابد. نخوردم که. بردم ریختم سرکوچه. گلدونای همه رو دورریختم. نه این که فکرکنی چون تازه وارد بودی فرق گذاشتم نه. همه رو با هم ریختم سرکوچه. راهرو نبود که.جنگل کاکتوس و خرزهره شده بود. تازه اونم چی. کوتاه بلند. پلاستیکی سفالی. بزرگ کوچیک بی نظم، بی انضباط... زشت...دستم را با مشتی که بسته بود ازدستش بیرون کشیدم.یکم آب بخورید.یا اگه براتون ممکنه برگردید تو خونه استراحت کنید.و تندپا تند پا خودم را رساندم به درخروجی و رفتم توی کوچه و درنرده یی را پشت سرم بستم.خانم سرمدی رسید پشت در و میله ها را با هردو دست چسبید وسرش را گرفت لای میله ها.اینقدر تو سایتا و روزنامه هاتون ننویسین. پیرا می میرن.قلبی عروقیا. دیالیزیا. دیابتیا.اینقدر تو دل مردم بدبختو خالی نکنین. مردن ترس داره. مخصوصا وقتی تنها باشی و بچه هات اون سردنیا باشن. مردن تو تنهایی ترس داره. مریضی تو تنهایی ترس داره. پیری تواین مملکت بیشترازجوونی ترس داره. تو سایتاتون، تو روزنامه هاتون بنویسین که اینقدردل مردم بیچاره فلک زده رو خالی نکنن. این پیرای بیچاره زندگی نکردن. فقط گذروندن.. سال و روزشون همین جورتو سختی و بدبختی گذشت و دود هوا شد.همانطورتوی کوچه ایستاده بودم و نگاهش می کردم. دلم برایش سوخته بود.دلم نمی خواست بی محلی کنم.گفتم که درکتون می کنم. حق دارید. اگر می گن پیرترها و بیماران، بخاطرخطری هست که بیشترمتوجه این گروهه تا جوونترها وافراد سالم ترولی به هرحال همه در معرض خطریم.و بعد بی آنکه نگاهش کنم و بازدلم بلرزد پا تند کردم و یادش افتادم.یاد چشمهایش که یکی ازخط چشمهایش پاک شده بود و ان یکی را کج کشیده بود. یاد ابروهایش که تتو بودند. هلالی و کم رنگ و پلک چشمهایش که افتاده بود.یاد لبهایش افتادم و چروک های ریزپشت لبهایش که زیرکرم پودری که مالیده بود پیدا ترشده بودند و رنگ رژ لبی که می خواستم یکی شبیه ش را بخرم و دندانهایش که وقتی می خندید ترس به جانم می انداخت. یاد تنهایی ش افتادم و اینکه بچه هایش حالا لابد خیلی دورافتاده ند ازاو و دستهایش، همان دستی که دستکش نداشت و آستینش هنوز ازاشک و آب دماغ تربود و رویش جوش های ریزریز قرمز داشت.چقدردست کوچک و ظریف و پرزخم و زیلی بود.راست می گفت. بیچاره وسواسی شده بود و غمگین بود. خیلی خیلی تنها و غمگین و افسرده به نظرمی آمد...به اولین سطل زباله که رسیدم. مویزها و دستکش هایم را با هم دور انداختم. گوشی موبایل را ازتوی کیفم برداشتم و برای آبجی نوشتم که خیلی خیلی زیاد مراقب خودش و مامان باشد وگفتم دلم برای هردو تایتان تنگ شده....

عنوان از اخوان.

  • محبوبه الف