دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

خاک و گیاه و سبزی نسبتی عمیق با زندگی دارد. دلم می خواهد، که خودم را غرق این همه سکوت و زیبایی کنم ...
اینجا.ولی به طرز بیرحمانه یی از خاک و آب و آفتاب و آواز دور شده م... انگاردراین تهران پرازدرد و دروغ. وقفه یی بزرگ میان من و زندگی افتاده است و کلماتم پراز مکث های طولانی و نقطه چین های غم انگیز شده اند......

 

من و شالیزار. یک روز گرم و تابستانی و خوب. درمازندران....
آقای عزیز گفته که وبلاگم را دنبال می کند و دوستش دارد: )
خوشحالم مرد خوبم و دوستت دارم عزیزم. : )
دارم فکرمی کنم که ازاین به بعد، بیشتر در انیستاگرامم بنویسم. نمی دانم... شاید...

  • محبوبه الف

 

هی داد. هی بیداد... تو هم که رفتی مش حسن...

  • محبوبه الف

مامان همیشه کوپن ها را قیچی می کرد. با دقت و خیلی آرام و وسواسی قیچی را روی کاغذ های سفید حاشیه کوپن ها می گذاشت. بعد دانه دانه  آنها راجدا می کرد و با احتیاط سوزن را از لبه سفید کوپن به نخ می کشید. و محکم گره می زد. همیشه چند بارو اول خودش می شمرد. بعد می داد به ما تا بشماریم و مطمئن شویم هیچ شماره یی کم نیست. آنوقت کوپن ها را با دفترچه بسیج اقتصادی و شناسنامه ها، می گذاشت توی کمدخودش و درش را قفل می کرد. مامان هیچ وقت کوپن ها را دست کسی نمی داد. می گفت همه از آدم می دزدند. حتی همین حاج اصغر، به کلاه سبزوریش سفید و تسبیح و ادا اطوارش نگاه نکنید، دفعه پیش دو تا از کوپن هایمان را کنده بود. مال حاج طاهر را هم کنده بود. حتی از سهمیه همین خاله طوبای بیچاره هم دزدیده بود. وقتی قند و شکراعلام کردند دیدیم شماره ۱۲۴ نیست. مال هیچ کداممان نبود. داده بودیم دست خودش. مردک دزد حروم خور... خدا لعنتش کند...
کوپن که اعلام می کردند. همسایه ها به هم خبرمی دادند. به ما همیشه خاله طوبا خبرمی داد. ما هیچ وقت نمی فهمیدیم. یا تلوزیون خانه ما خراب بود. یا خاموش بود یا برادرم و ما فیلم و کارتون می دیدیم و اخبارنمی شنیدیم... مامان حوصله خبرها را نداشت. می گفت آدم دق مرگ می شود و ذره ذره می میرد با این همه بداحوالی و خبرهای مرگ و جنگ،همین جوری هم حالمان بد است. بعد تلوزیون را که به اخباریا برنامه دیگرش رسیده بود خاموش می کرد. کوپن های خاله طوبا هم دست ما بود. سپرده بود به ما.پیرترازآن بود که برود توی صف. کوپن های سهمیه یی او یک نفره بود.حاج اصغرروغن نباتی جامد، پنج کیلویی را می داد به خانوارهای پنج نفره. خانوارهای بیشتر یا کمتر، باید ظرف می بردند تا روغن بگیرند. به ما همیشه یک پنج کیلویی دربسته می داد با دو سهم جداگانه، توی ظرفی که اول خالی ش را در ترازو وزن کرده بود. سهم خاله طوبا را با یکی از ما می کشید.. مامان هردو سهم را می داد به خودش. خاله طوبا وقتی روغن یا قندو شکرش را می گرفت خوشحال می شد. یکبار یکی از همسایه ها به او گفته بود که این اندازه از سهمت بیشتر است.آمده بود دم خانه ما دعوا...،بعد وقتی قائله خوابید و مامان دعوتش کرد توی خانه و چایی خوردند و قلیان کشیدند و آشتی کردند. قراربراین شد سهمیه پودر رخت شویی ش را بدهد به ما تا مدیون ما نباشد. می گفت که رخت هایش را با صابون سفید مراغه می شوید و پودررخت شویی به کارش نمی آید..
جنس کوپنی که اعلام می کردند،دکان حاج اصغر شلوغ می شد. حاج اصغرروی یک کاغذ بزرگ می نوشت، توزیع کالا ازساعت پنج عصر... خودش هم دکان را قفل می کرد و می رفت خانه ش. مردم ولی نمی رفتند.می ترسیدند... جنس بیاید و تمام بشود و به آنها نرسد. زن و مرد و بچه و بزرگ، دم دردکان صف می کشیدند. خیلی ها ساک شان را با بند یا تکه پارچه می بستند به میله های دزد گیرپشت شیشه های دکان و می رفتند. قبل رفتن به کسانی که آنجا بودند. به آشنایانی که آنجا دیده بودند. به هرکس که می رسیدند می سپردند که زنبیل ما توی نوبنه. شما شاهد ما باشید ... خیلی های دیگر، بیشترمردها، به جای زنبیل، پلاستیک یا نخ یا زنجیر و تسبیح و طناب به میله های دزدگیر گره می زدند. بعضی ها اسم خودشان را روی کاغذ می نوشتند و نفرچندم بودنشان را می نوشتندپایش و با چسب نواری می چسباندند به بالای میله ها تا دست بچه ها نرسد. بعضی ها هم همان جا توی آفتاب می ماندند.. بیشترزنها بودند که می ماندند. می نشستند روی زمین ، تکیه می دادند به میله های دزد گیر دکان.چادرشان را می کشیدند روی صورتهایشان و چرت می زدند. اگر بچه شیرخوره داشتند زیرچادر شیرش می دادند و همانجا می خواباندنش. چند نفری پیرترها مخصوصا، تسبیح می گرداندند و دعا می خواندند تا حوصله شان سرنرود. چند تایی هم شروع می کردند به حرف زدن با هم. مامان نمی گذاشت آبجی برود توی صف. آبجی خودش هم دوست نداشت برود توی صف تا مجبوربشود با همه سلام و علیک کند یا به قول خودش جواب فضولی های مردم  را بدهد.یا مامان یا من، بیشتر من می رفتیم توی صف.باید ساعتها همانجا می ماندیم.اگرنمی ماندیم، نوبتمان را می گرفتند و سهممان به ما نمی رسید. اگرنمی گرفتیم کوپن ها می سوخت و حیف می شد و باید آزاد می خریدیم. همیشه وقتی که حاج اصغرمی آمد و دردکان را بازمی کرد، صف به هم می خورد. بعضی ها ساک ها و پلاستیک های گره خورده دیگران، به میله های دزدگیر دکان رامی کندند و خودشان می ایستادند به جای آنها. سراین کارها دعوا می شد.خیلی ها که زورشان بیشتر بود می آمدند جلو تر و میله ها را محکم نگه می داشتند. تا کسی هولشان ندهد زن و مرد قاطی هم می شدند.. ما بچه هاولی  بیشترزیردست و پا می ماندیم. روسری ها همیشه ازسردخترها کشیده می شد و می افتاد. فحش می دادیم به آدم های پشت سری و همدیگررا هل می دادیم تا برویم جلو و برسیم توی مغازه. بعضی ها از قصدی پای آدم را لگد می کردند .توی مغازه که می رسیدیم خیالمان راحت می شد. که سهممان  به ما می رسد. غلام عباس، شاگرد حاج اصغر، سه تا سه تا مردم را، راه می داد توی دکان و زود دررا روی بقیه قفل می کرد تا هجوم نیاورند.. کاظم پسرحاج اصغر، ازانبارپشتی دکان، یکی یکی حلب های پانزده کیلویی روغن نباتی را می آورد بیرون. سرشان را. با چاقو پاره می کرد می گذاشت کناردست حاج اصغرکه پشت ترازو می ایستاد، و اول پول و کوپن را تحویل می گرفت. بعد توی صورت آدم را خوب نگاه می کرد تا بشناسد.که مال همان محله باشیم. بعد تازه می رفت سروقت روغن کشیدن.
نزدیک کم آمدن که می شد. حاج اصغرسهم خانه خودش را سوا می کرد. به غلام عباس می گفت تا به مردمی که بیرون مانده اند بگوید، جنس تمام شده، بروند خانه هایشان تا سه شنبه هفته بعد کسی دنبال جنس سهمیه نیاید و سوال نپرسد. غلام عباس.می ترسید که دررا باز کند. با ماژیک روی کاغذ می نوشت: تا سه شنبه هفته آینده روغن کوپنی موجود نمی باشد. اما روغن به نرخ آزاد موجود می باشد.
و می چسباند جای کاغذ اولی و بیرون نمی رفت. حاج اصغرولی ازمردم نمی ترسید. می رفت جلوی رویشان می ایستاد. فریاد می کشید و با عصبانیت می گفت: وسلام نامه تمام. تموم شد بفرمائید.. بعد با اخم دررا می بست و کلید را توی قفل می چرخاند و برمی گشت پشت پیش خوان و فحش می داد به همه .

. وقتی که من، توی آن همه شلوغی می توانستم خودم را از بیرون ،به دکان برسانم خوشحال می شدم. مخصوصا وقتی که جزو سه نفرآخرمی شدم حتی بیشترخوشحال می شدم و احساس غرور می کردم که مجبورنیستم دست خالی برگردم به خانه. توی دکان حاج اصغرخنک بود. بوی زولبیا و بستنی زعفرانی و برنج و دارچین می داد. خوب و خنک و خلوت و امن بود ... مثل بهشت.............................

 

  • محبوبه الف

دکان  قصابی عموجان علی درست افتاده بود  سرکوچه شهید تقوی ، بین سه راه گل آباد و خیابان سیروس که ازیک طرف می رسید به کوی کارگران و شهرک بهشتی که جنگ زده ها و عرب ها تویش می نشستند و یک طرف دیگر می رفت تا چهارراه مقدم و کوی کارمندان و  یک سمتش هم راه داشت به جاده خاکی که داشتند  آنجا را هم آپارتمان سازی می کردند برای عرب ها. آنجا بس که کامیون و کارگر و خاک و خل بود رفت و  آمدش کم بود. دندان پزشکی دکترطلایی سه روز در هفته باز بود. ولی لبنیاتی الخاصان و کله پزی قدیر و نانوایی سنگک همه روز هفته،  به غیراز جمعه ها،مثل قصابی عموجان علی بازبودند و پرمشتری. لاشه های گوشت ازپشت شیشه به چنگک ها آویزان بود. پنکه سقفی توی دکان، وقتی که می چرخید صدای ترسناک و بدی داشت.سقف دکان، نم برداشته بود و تبله کرده و جا جا رنگ و گجش ریخته بود.پشت پیش خوان آنجا که یک شیرآب و روشویی برای شستن دست ها داشت. کنارش یک راه روی باریک بود که راه داشت به اتاقک پشتی و دکان را از اتاقک سوا می کرد.جلوی راه رو با یک پرده کرباسی قرمز پوشانده شده بود تا مشتری ها به اتاقک دید نداشته باشند. آنجا یک تخت و یک کمد کهنه بزرگ و یک کابینت داشت که رویش  سماور و قوری و استکان و چای و گاز تک شعله بود و یک یخچال  سفید، چرک و کوچک که وقتی درش را باز می کردی لق می زد و یک پایه ش شکسته بود. بالای یخچال یک رادیو ضبط بود که هربار وقت بازکردن در یخچال، می ترسیدم که بیافتد و بشکند. از ترس با یک دست نگه ش می داشتم. عمو جان علی می خندید و می گفت : نترس، جاش امنه. افتادم فدای سرت.
عمو جان علی، شب هایی که به خانه نمی آمد یا با آقا جان قهربود، همانجا می ماند. بعضی وقت ها حسن جان و رفقای دیگرش هم می آمدند پیشش. خیلی از کتاب هایش را برده بود همانجا و گذاشته بود زیرتخت و توی کمد.یک  وقت هایی، بعد از تعطیلی مدرسه، می رفتم پیش عمو جان علی تا کتاب بگیرم. گفت: برو تو الان می یام.
خودش رفت پیش مشتری، که آمده بود تا برای گربه هایش سپرز و پیه و دنبلان ببرد. رفت پشت یخچال. خم شد و ازطبقه پائین یک پلاستیک بزرگ، دنبلان و پیه و سپرزرا درآورد و گذاشت پیش پای زن روی زمین، که رویش را محکم گرفته بود و چهره ش پیدا نبود. بعد رفت پشت پیشخان و به اندازه دو کیلو و نیم گوشت از یکی  از لاشه  ها برید و اندخت روی روزنامه،. لبه های تیز چاقو راچپ و راست  مالید به شلوارکارش که از لک های کهنه و رد چربی و خون برق می زد. بعد دستهایش را با کهنه پاک کرد و روزنامه را پیچید به هم و داد دست زن. روی تخت عمو جان علی نشستم و داشتم ازلای پرده که وقت آمدنم کناررفته بود، توی دکان را نگاه می کردم. پنکه سقفی صدای بدی داشت و وقتی می چرخید. تکه پارچه سبزی را که به گوشه قاب عکس حضرت علی آویزان بود تکان می داد. حضرت علی زیبا بود، با چشم و ابروی سیاه و چهره یی شاداب و لباس سبز،نشسته بود توی قاب بزرگ شیشه دار. زیرعکسش، جوازکسب دکان خورده بود که به اسم آقا جان بود و عکس آقا جان را با کلاه پوستی طوسی و کت سیاه، اخم آلود و جدی نشان می داد. کنارش یک ساعت دیواری بود که خواب رفته بود. توی اتاقک گرم بود. پنکه را روشن کردم و چادرو مقنعه م را در آوردم. موهایم را با دست دادم بالا. پشت کردم به پنکه توشیبا که پرزور می چرخید. خنکی پیچید لای موهایم. رسید پشت گردنم و خورد به پشتم که زیربلوز و مانتو ازگرما عرق کرده بود.
گفت: گربه هاش کجا بودند! بیچاره مردم... تو یخچال کوکا هست، شربت آب لیمو هم دارم. برای منم بریز... بعد دستهایش را گرفت زیرشیرو صابون مالی کرد.
اتاقک عمو جان علی را دوست داشتم. بالشش بوی عرق وگوشت و ادکلن مردانه می داد. بعضی وقتها حتی چند ساعت آنجا  توی اتاقک می ماندم. خوراک خوئک و گوشت چرخ کرده تفت داده با نان سنگک و دوغ می خوردیم. می گذاشت تا برایش آشپزی کنم و هرچه می پختم. می خورد و ازدست پخت نابلدم تعریف می کرد. خیلی نمی توانستم آنجا بمانم. برای دست شویی باید می رفتیم آن دست خیابان توی گاراژی که مکانیک ها و صاف کارها و باطری سازها دکان داشتند. جای خوبی برای دست شویی رفتن نبود.مجبور می شدم بروم خانه. نزدیک غروب هم که می شد و هوا می رفت رو به تاریکی مجبورمی شدم بروم خانه. وقتی حسن جان یا پسرهای دیگرمی آمدند پیشش تا درس بخوانند یا حرف بزنند و سیگاربکشند هم مجبورمی شدم بروم خانه.
شنیدم که در همین ده خودمان روزی بز حاجی مهدی آقا گر شد و آن را ول کردند توی صحرا، بعد بره‌ی خل میرزا کدخدای ده دیگر، بعد سگ حاجی قاسم خودمان و بعد هم ...حسن جان آن اولها مرا یاد صمد بهرنگی می انداخت که عکسش روی جلد کتاب بود. ولی بعدترها که فیلم گوزنهای کیمیایی را دیدم، به نظرم بیشترشباهت به فرامرز قریبیان توی نقش قدرت داشت.

آدم های حقیقی و آدم های خیالی توی نوشتن هایم دارند درهم غرق می شوند. هرچه پیش ترمی روم بیشتراز آنها و حرفهایی که برایی گفتن دارندمی ترسم.

 

ازخوشی ها و روزها...
امروز همراه دخترک با این آ هنگ کلی رقصیدیم و آقای عزیز هم با ما همراه شد و سرآخر به  هردو تای ما شاباش داد. : )

  • محبوبه الف

ابتدا باید اجازه بدهم تا ندیمه دروجودم خوب نفوذ کند و ته نشین بشود. تا بتوانم ازاو، به دورازهیاهوها و جنجال ها یی که درموردش خوانده م، بنویسم. این فیلم رویکرد جسورانه یی به مقوله فمینیست  و مذهب دارد. که برایم جالب است. و ازان دسته از فیلم هایی ست که باید درخلوت و به تنهایی تماشا کرد.چیزی که دراین سریال بسیاردوست دارم.شخصیت آف فرد (جون)  است که عامدانه تلاش  می کند تا حریم ذهنی ش را رو به مخاطب باز کند و اجازه می دهد تا مخاطب بفهمد توی سراو   دارد چه می گذرد ، اینکه او دارد به عنوان زنی که هیچ اختیاری از خود ندارد،تمام سعیش را می کند تا درآن فضای پرازتاریکی و خفقان و خشونت و ترس و تهدید و مرگ و بی اجازگی،  با توسل به نیروی سحرآمیز و ممنوع  کلمات و با امید به یادآوردن گذشته ، و به خاطرسپردن هرآن چه که زیباست و کمک گرفتن ازنشانه های شادی و زندگی، حتی اگرکم و جستجو برای یافتن دوباره عشق ، و کمک گرفتن ازتمام این نیروهادر مواجهه با تسلیم و پذیرش و تن دادن محض به سرگذشت وحشتناکی که برایش رقم زده اندبتواند ، زنی شکست ناپذیر بشود و حتی بدین وسیله  راهی برای رهایی پیدا بکند.زیباست و باز این که روایت دارد،درآینده اتفاق می افتد هم نکته یی بود که دوستش داشتم و به نظرم این شیوه ازروایت، خیلی نو آمدو شکوه این فیلم دراین است که یک اثراقتباسی ست ازرمانی به همین نام، نوشته مارگارت اتوود.

باید بروم و کتاب های این نویسنده را بخرم و بخوانم. و خیلی متاسفم که تا به حال ازاو، هیچ، نخوانده بودم.


 این فیلم ، لحظاتی دارد که نفس توی سینه م حبس می شود و مونولوگ ها و دیالوگ هایی که گاهی وادارم می کنند برگردم و خوب و دوباره و دوباره بشنوم و خیلی وقتها احساس می کنم .بسیاربسیار برایم ملموس و آشناست.....

و این غذا درابتدا قرار بود یک نهارسالم و رژیمی کاهش وزنی باشد.اما یک مشت پنیرپیتزا درلحظات آخررویش پاشیده شد ورژیمی بودنش را زیرسوال برد. درمورد این بشقاب می توانم آن جمله معروف را بگویم که هدف وسیله را توجیه نمی کند.

پینوشت: مخاطبی پرسیده پدربزرگت چه شد؟! باید بگویم که هنوزدارد با مرگ می جنگد. به مادرم هم گفتم که باید دورش را خالی کنند. این همه آدم و سیاهی و گریه و ناله و دعا برای حالش خوب نیست. فقط چند نفرآدم نزدیک پیشش بمانند تا احساس تنهایی نکند. اتاقش را خلوت کنند و اجازه بدهند تا او، بتواند هرچقدرکه دلش می خواهد خاطرات خوب یا ناخوب زندگی ش را به یادآورد و با خودش مرور کند و حتی برای خودش رویا ببافد...

و مرگ، آن درخت تناور بود
که زنده‌های این سوی آغاز
به شاخه‌های ملولش دخیل می‌بستند
ومرده‌های آن سوی پایان
به ریشه‌های فسفریش چنگ می‌زدند

و بعد پرسیده که چرا من، این همه سنگ دلانه از پدربزرگم نوشته م. راستش دارم جسارت و شهامت درنوشتن و همچنین اهمیت ندادن به قضاوت شدن هارا تمرین می کنم. هیچ ربطی به سنگدلی یا تمام اینها ندارد. او هرچه باشد پدربزرگم است و هم خون من است و من دلم برای مردنش می سوزد. 

عنوان ازاحمد شاملو. به بهانه سالگردش

  • محبوبه الف

آقا بزرگ پدربزرگ مادری م است و نود و هشت سال سن دارد. دو سه سالی می شود که او را ندیدم.عکسی هم از اوندارم. اما تصویری که ازاو درذهن دارم با آن قد کوتاه و شکم بزرگ و صورت گرد و ریش سفید توپی مرا یاد بابا نوئل می اندازد. آقا بزرگ همیشه مرا یاد بابا نوئل می انداخت و همیشه فکرمی کردم که اگر آقا بزرگ لباس قرمز بابا نوئلی بپوشد چقدردوست داشتنی تر می شود. آقا بزرگ را دوست نداشتم. ازآن پدربزرگ هایی نبود که به دلم بچسبد یا دلم برایش تنگ بشود. برعکس آقا جان پدربزرگ پدری م که خاطرات زیادی ازاو دارم و بارهاهم ازاو نوشته م و بسیاربسیاردلتنگ ش هستم و چه حیف شد که نیست. از آقابزرگ خاطره زیادی ندارم و هیچ وقت هم سعی نکردم تا او را بنویسم. حتی سال به سال یادش هم نمی افتم و اعتراف می کنم وقتی خبربیماری ش را شنیدم هیج احساس خاصی نسبت به او نداشتم. آقا بزرگ یازده بچه وسی و هشت نوه و هفده نبیره وهشت ندیده دارد. و بعد از فوت مامانی مادربزرگم، سه بار زن گرفت. البته تمام زنهایش پیرو پا به سن گذاشته بودند و ازآنها بچه دار نشد اما برایشان خیلی خیلی خرج کرد. مامان و خاله ها همیشه بابت این موضوع ناراحت بودند. آخرآدم عاقل می رود پیرزن دیالیزی می گیرد تا مجبورشود آن همه خرجش کند و حتی خرج کفن و دفنش هم بیافتاد به گردنش!.هروقت حرف آقا بزرگ می شد دخترها شاکی می شدند. اما هیچ کدام جرات نمی کردند همه این حرفها و نخواستن نامادری ها را جلوی روی خودش بگویند.. مامان دختربزرگه آقا بزرگ است و همیشه هروقت حرف آقا بزرگ می شود می گوید: پدرم سختی زیاد کشید. اما تا جایی که من یادم می آید او زندگی راحت و خوبی داشت. قدیم ها خجالت می کشیدم جایی بگویم که پدربزرگم یعنی آقا بزرگ یک آشپز است. اما حالا این موضوع که او یک آشپز بوده اصلا برایم خجالت آور نیست. آقا بزرگ آشپزبزرگی بود و راسته مصلا یک کرایه چی ظروف و یک آشپزخانه خیلی بزرگ که حالا کبابی شده و چند گاراژ و انبار و مغازه دارد. خانه های زیادی هم دارد که دائی ها تویش نشسته ند. و وضع مالی ش خیلی خیلی خوب است. آشپزکاروان حج هم بود و چهل و چهار سفرمکه و بیست و هشت سفر سوریه و نمی دانم چند سفر به کربلا رفته بود. با این همه ولی خانه آقا بزرگ رابا آن حیاط درندشت و آن همه درخت و بچه دوست نداشتم. همیشه شلوغ بود و انگارهرروز آنجا عروسی یا ولیمه باشد سفره های بلند بلند پهن می شد. خیلی وقت ها آنقدر جمعیت زیاد بود و جا کم می آمد که برای بچه ها روی ایوان یا حتی توی حیاط سفره می انداختند. حوض کوچک وسط حیاط پرمی شد از ظرف های نشسته و زن های خانه دائم مشغول ظرف شستن و سبزی پاک کردن و سالاددرست کردن و غذا پختن و چای دادن بودند. این سالهای آخری بیشتر خاله ها و زن دائی ها آشپزی می کردند و رفت و آمد کمی کمترشده بود. آقا بزرگ دم در آشپزخانه میانه هال و آشپزخانه در حالی که یک نگاهش به تلویزیون و دامادها و پسرها بود که نشسته بودند و چای و هندوانه می خوردند و یک نگاهش به زنها و آشپزخانه، روی صندلی دسته دار مخصوصش می نشست و تند تند از کارزنها ایراد می گرفت. و آنها با کفگیر و رنده و قابلمه و سله و گرمای اجاق ها،،و نق و نوق بچه ها در حالی که توی چادرهای به گردن بسته پیش نامحرم ها از گرما هلاک می شدند.به نصیحت های آقای بزرگ در مورد آشپزی گوش می دادند و البته که هرچه آقا بزرگ می گفت باید همان می شد. زهرا وقت صاف کردن چلو شده. فاطمه گوشتت ته نگیره. سمیه هل نشکسته توی چایی نریز. طاهره بمیری الهی پیازت رو خوب تفت بده.... اما سالها پیش تر، وقتی آقا بزرگ هنوز بازنشسته نشده بود و می توانست کارکند. دیگ دیگ غذا بود که بار وانت از مجالس و عروسی هایی که او سرآشپزشان بود، به خانه می آمد و دخترها و عروس ها فقط سفره می انداختند و بشقاب پشت بشقاب بود که پرمی شد و ما بچه ها می چیدیم توی سفره ها و کنارهر بشقاب که تویش قاشق فرو کرده بودیم. یک شیشه کوکای خوابیدکی روی سفره می گذاشتیم و هرچلویی که زعفران و گوشت و ته دیگ بیشتری داشت را نشان می کردیم تا به وقتش بنشینیم پیش همان بشقاب پروپیمان نشان کرده. خانه آقا بزرگ را همیشه همین طوری به یاد می آورم. شلوغ پلوغ و پراز آدم و پراز غذا و پر ازحرف غذا.. و نمازهای جماعت و چرت های بعدظهر و اتاق های مردانه و زنانه شده و نق نق و صدای گریه بچه های کوچک و بوی سیگارهای یواشکی زیرپله و پشت بام و قالی های شسته تر..... و آشپزخانه بزرگ سنگ فرش که همیشه پرکار بود.و یخچال های بزرگ صندوقی پر از گوشت و مرغ و ماهی و کیسه های برنج اعلا چیده شده روی هم، توی زیرزمین و جعبه های کوکای سوار برهم و گونی های بنشن و لیمو خشک و سبزی های خشک معطر.... گاهی که گاراژ ها و انبارها پرمی شد. دائی ها که آن وقت ها هر پنج تایشان برای آقا جان شاگردی می کردند. و هرپنج تایشان هربار به نوبت با او ، به عنوان کمک آشپز وهمراه کاروان، مکه و کربلا می رفتند، کیسه های برنج شمالی و کوکاهای کارخانه یی و گوشت سهمیه یی را به خانه می آوردند و ذخیره می کردند تا در عروسی ها و عزاها یا مجالس بعدی به کارشان بیاید. آن خانه بیشترانبارآذوقه وغذا خانه بود تا خانه و انگارخاله ها با شوهرها و بچه ها و عروس ها و دامادها و نوه هایشان و همین طور دایی ها با اهل و عیالشان از هرکجای شهر می آمدند آنجا تا شکمشان را پر کنند و احساس می کردم که هیچ کدام شان برای خود آقا بزرگ و پر کردن تنهایی ش آنجا نبودند. آنجا همیشه یا بحث مذهبی بود یا بحث شکمی. یا از خاطرات سفر مکه و عرب های سیاه ریقونه، سوار بر ماشین های آخرین مدل می گفتند. یا این که سوریه چقدرقشنگ و زیبا بود و لوازم آرایش آنجا چقدربا کیفیت و به صرفه بود و حرم و پرنده و آدم ها و زائرها و دختران زیبای سوری با موهای بلند و سیاه شان و کبابهایشان   و سوغات ها و یا این که حرف سر قهرو دعوا بود. یکی می خواست طلاق بگیرد و بقیه هرطوری می شد مانع ش می شدند و به هر زوری که بود او را دوباره فردا با یک قابلمه شله یا قیمه نذری می فرستادند پی بد بختی های ش. یا هم اینکه درخانه آقا بزرگ وقتی که زنها خیلی بیکارمی شدند و اتاق زنانه تنها،نگاه می کردند به نوه های بزرگتر و جلوی روی خودمان به مامان یا خاله زهرا که او هم دو دختر بزرگ داشت می گفتند. چرا اینها را شوهر نمی دهید؟ و یک جوری می گفتند اینهاِ ،که انگار دارند درمورد گونی های برنج توی زیرزمین یا لاشه های گوشت توی یخچال ها حرف می زنند.اینجور وقتها آبجی و زینب و زینت خاله، سرخ و سفید می شدند و خوش خوشانشان می شد که زنها، نشسته اند و دارند درمورد آنها حرف می زنند. و گوش تیز می کردند تا ببینند مثلا زن دایی اعظم که احمدآباد می نشست و بالا شهری بودچه جور پسری رابرای آنها مد نظر دارد یا زن دایی سمیه که خواهرش عروس تهرانی ها شده بود و رفته بود تهران، کدام یکی شان را می تواند راهی تهران کند. آبجی عاشق نشستن توی این دوره همی های زنانه بود. عاشق این بود که ببیند دیگران چطور او را می بینند و چطور درموردش حرف می زنند. برایش مهم بود دخترخانه دار خوبی باشد و هر تعریفی او را خوشحال می کرد. حتی وقتی کنار حوض می نشست و استکان ها را می شست و دائی حسین به شوخی به او میگفت. آفرین چه خر حمال خوبی شدی و او مثلا قهر می کرد و دائی حسین رویش آب می پاشید و نازش را می کشید هم خوشحال بود. یا حتی وقتی آقا بزرگ ازآن طرف مهمان خانه با صدای بلند به مامان می گفت. نگذار دخترات بترشن. دخترای خوشکلی داری. اگر مشتری دارند زود ردشان کن بروند. روی دستت بمانند بدنامی به بارمی آورند آخرش. آبجی از شنیدن تعریف خوشکلی در مورد خودش خوشحال می شد. آقا بزرگ بلد بود زنها و دخترها را کوچک بکند.حتی یک بار که خاله طیبه کوچک ترین خاله م که هم سن و سال آبجی ست . با دو تا بچه هایش آمده بود خانه آقا بزرگ و از دست شوهرش که به او خیانت کرده بود می خواست نفت بریزد روی خودش و خودش را آتش بزند و طلاق می خواست.آقا بزرگ از پشتی دامادش درآمده بود که لابد حق داشته چشمش دنبال زن مردم بوده، زنی که شوهرداری بلد نباشد حقش همین است. خدا خودش گفته مردی که دستش به دهانش برسد و بتواند عدالت را بین زنهایش برقرار کند حق دارد تا سه تا زن بگیرد. حالا تو یک الف بچه می خواهی حرف روی حرف خدا بزنی؟ یا خودت مثل بچه ادم برو سرخانه زندگی ت یا تلفن می زنم حسین و عباس بیایند و خرکشت کنند و ببرندت.آقا بزرگ به دخترهایش هیچ اهمیتی نمی داد.حتی به عروسهایش هم اصلا رو نمی داد. می گفت اگر به زن رو بدی سوارت می شه و وقتی خاله فاطمه ازپشتی تمام زنهایی که آنجا نشسته بودند درآمده بود و در حالی که خربزه های قاچ شده را توی پیش دستی می گذاشت تا برای آقا بزرگ ببرد گفته بود: آقا جان ماشاالله شما خودت زن دوستی. این حرفها به شما نمی آید. شش تا دخترداری مثل دسته گل و پنج تا عروس گل یکی از یکی بهترکه آقا بزرگ درآمده بود و گفته بود: کاشکی شش تا دخترم یا مرده بودند یامرد می شدند.مایه سرافکندگی...

اینطوری بود که من آقا بزرگ را دوست نداشتم. و هرکاری هم که کردم نتوانستم دوستش داشته باشم. مخصوصا که یک بار توی یک مهمانی خیلی بزرگ که یادم نیست مناسبتش چه بود، میان آن همه آدم برگشت به من گفت : محبوبه شنیدم که تو نویسنده شدی.همان وقت هایی بود که من توی دبیرستان انشاهای خوبی می نوشتم و چند نامه عاشقانه هم از طرف دائی حسین به الهه خانم که حالا شده زن دایی الهه داده بودم.گفت بیا اینجا ببینم چی بلدی؟ بعد بین آن همه چشم و آدم، دفتری داد دستم و گفت بنویس:

سه گونی لپه

ده گونی برنج

دائی حسین گفت: آقا جان باشه خودم بعدا حساب می کنم.

که نگذاشت و گفت:‌ اینجا خانم نویسنده داریم و تو می خواهی حساب کنی؟!

که بغض کردم و گفتم ریاضی بلد نیستم و از خجالت و زیر نگاه سنگین پسرخاله ها و پسردائی ها مخصوصا، اشکم درآمد و دفتررادادم دستش و برگشتم و سرجایم ننشستم و رفتم توی ایوان و بین آن همه کفش دنبال کفشهایم گشتم تا پیدا کنم و بپوشم و فرار کنم ازآنجا...آقا بزرگ دارد می میرد.این سالهای آخری خیلی کم به دیدنش رفتم و دو سه سالی هم می شود که اصلا او را ندیدم.عکسی هم از اوندارم. اما تصویری که ازاو درذهن دارم با آن قد کوتاه و شکم بزرگ و صورت گرد و ریش سفید توپی مرا یاد بابا نوئل می اندازد. آقا بزرگ همیشه مرا یاد بابا نوئل می انداخت و همیشه فکرمی کردم که اگر آقا بزرگ لباس قرمز بابا نوئلی بپوشد چقدردوست داشتنی تر می شود. او را به یاد می آورم توی حیاط، کنار آن درخت لاغرو بلند و خشک انارترش، نزدیک حوض آب. روی موزائیک های سیاه شده از روغن موتورها و ماشین های دائی ها.نشسته روی آن صندلی مخصوص دسته دار. دستهایش را روی شکم بزرگش چلیپا کرده و سرش را گذاشته روی پشت دست های چاق و کم مو و سرخش و دارد چرت می زند. عصایش تکیه داده به دیوار کنار دستش. پیژامای نخی آبی و زیرپوش آبی پوشیده. سرکوچک وگرد و موهای سپید ش را خم کرده روی شکم بزرگش.پاهایش لاغرند.یک هیبت مردانه و کوچک و پیر و تنها که حالا دیگر هیچ کس را هم به یاد نمی آورد.اما من او را به یاد می آورم و بااینکه خاطرات زیادی ازاو ندارم و با این که هیج وقت سعی نکردم او را بنویسم اما، دلم برای مردنش می سوزد.دیشب مامان و آبجی با پرواز ساعت ده رفتند مشهد. مامان توقع ندارد که من نروم. می گوید که خیلی زشت است اگر نیایی و بغض می کند.

دو تا شونیز مشکی. یک تاپ مجلسی مشکی. یک دامن مجلسی مشکی. دو تا شلوار کرپ مجلسی مشکی. دو جفت کفش مجلسی مشکی. چهارتا مانتوی مشکی. یک چادرمجلسی مشکی. یک پیراهن مجلسی مشکی. دو تا روسری حریرمشکی. هفت شال مشکی. جوراب مشکی....چقدرلباس مشکی توی کمدم دارم من.......تا به حال این همه سیاهی را یکجا و با هم نشمرده بودم.

و بهشت رضا و بابا

تابستان گرم و خسته و خفه مشهد را هیچ دوست ندارم. و دارم فکر می کنم توی همین وبلاگ چقدراز مرده ها یا آدم های درآستانه مرگ نوشتم. باید برگردم. بخوانم و بشمارم.

و دارم می ترسم که توی نوشتن، توی نوشتن حرفه یی و غیروبلاگی م بیشتر، آدم های حقیقی و آدم های خیالی دارند درهم غرق می شوند. و شخصیت های غریب و تازه یی توی سرم شکل می گیرند.گاهی خودم هم نمی توانم به درستی میزان بیگانگی یا آشنایی شان را با خودم تشخیص بدهم و خیلی وقتها حتی خوابشان رامی بینم. می ترسم از خودم...

تکیه دادم به خاطراتی که

شاد آن چشم های غمگین بود

مثل سیگار نصفه افتادم

درجهانی که پمپ بنزین بود

سوزیک آه بین مرگ و مرگ

همه زندگی من این بود

از: مهدی موسوی

  • محبوبه الف

از دندان پزشکی آمدم بیرون و با وجود بی حسی، درد داشتم. خانم دکتر،زیبایی که دندان نیشم را عصب کشی کرده بود. و یکی از دندان های آسیابم را کوتاه کرده بود تا روکش کند. گفت تا ده روز دیگر روکش ششصد و پنجاه تومانی دندانت آماده است. دندان عقل سمت راستی فک پائینی را هم باید بکشی. خانم دکتر نگفت روکش ششصد و پنجاه تومانی، زن اول توی سرم گفت: از دردندان پزشکی که بیرون آمدیم تا خود خانه، مدام گفت: ششصد و پنجاه هزار تومان فقط برای یک روکش؟ یعنی تو الان یک و نیم میلیون تومان دادی فقط برای یک عصب کشی و پرکردن و یک روکش؟ آنقدرگفت و گفت که اعصابم به هم ریخت و تصمیم گرفتم بروم  ولیعصرو برای خودم یعنی در واقع برای او، دو سه تا دامن رنگی چین و واچین دار و یک جفت صندل چرمی نو بخرم. تا هم درمسافرت شمال به کارمان بیاید و هم زن اول در من راضی بشود و دست ازسرم بردارد و این قدرگرانی دندان را توی سرم نزند. مشکلی که من با زنهای درونم دارم این است که زود فکرم را می خوانند. و به هیچ عنوان نمی توانم به آنها دروغ بگویم یا دورشان بزنم. گفت حالا که آقای عزیزت همراهت است و ماشین هم هست، بیا برویم تجریش. آنجا دامن های قشنگ تری دارد تازه می توانی آن شال بلنده را هم بخری. گفتم تو که می دانی آقای عزیز از ماندن در ترافیک بیزار است. تازه ساعت را نگاه کن، شده پنج بعدظهر، اوج گرما، اوج ترافیک.خسته گرسنه ...گناه دارد. بیا همین سرراهمان خرید کنیم و برویم خانه. گفت با آن پولهای توی کیفت، می توانی یک زیرسفره و ماهی تابه رژیمی و حوله سفید نو هم بخری...بعد لیستی از نداشته های خانه و آشپزخانه را توی سرم ردیف هم کرد و کلی دق دلی داد به من ....داشتم به حرفهای زن اول درمن گوش می دادم و به او حق می دادم و یواش یواش قانع می شدم که رسیدم به این کتاب فروشی.

پیرمردی توی درگاهی ایستاده بود و سیگارمی کشید. کتاب فروشی خلوت بود. خالی و خسته. خسته ازاین جهت که کتاب ها روی هم انباشته بود. درهم برهم و شلخته و خاک خورده. روی شیشه درگاهی جایی که پیرمرد فروشنده ایستاده بود. کاغذی به شیشه بود که رویش نوشته بود. تو را به هرچه می پرستید قسم، از نمایشگاه ها و دست فروشان کتاب نخرید. بگذارید ما هم نان بخوریم!راستش نمی دانم قیافه خسته و پکرو درب و داغان و گرسنه ( ازصبح تا غروب و از درد دندان چیزی نخورده بودم و خیال می کردم که او هم مثل من به شدت گرسنه است) نمی دانم همه اینها باعث شد یا نوشته روی کاغذ یا اینکه چون خودم همیشه خریدارپروپاقرص کتاب از دست فروشها هستم و عذاب وجدان گرفتم یا چه  که بی اختیاررفتم سمت کتاب فروشی و سلام کردم و رفتم توی کتاب فروشی و اصلا فکرش را هم نمی کردم که کتابی بخرم. فقط رفتم تا هم کمی ازشر گرمای بیرون خلاص بشوم و هم نگاهی به عناوین بیندازم و هم بپرسم که چرا کتاب ها را اینطوری شلخته و درهم برهم چیده و مشتری گردن درد می گیرد و جانش بالا می آید تا ازپشت ویترین عنوان ها را بخواند. آقای عزیز رفت آن دست خیابان تا ماشین را بیاورد و من ماندم و غرولندهای زن اول درمن، که ازموجودی مخفی کیفم خبرداشت و ترسیده بود همه را خرج کتاب کنم  و من و من های زن دوم که، تا رسیدیم توی کتابفروشی  انگارجان دوباره پیدا کرد، رفت لابه لای کتاب ها. تازه همان لحظه زن دوم یادم انداخت که کارتون های کتابی که برده م خانه روستایی، در شمال، دارند نم برمی دارند و چه حیف که هنوز برایشان کتابخانه نخریدم و ازاینجا شلخته ترنگه شان می دارم و بهتراست من یکی دراین مورد حرفی نزنم و .....

همه اینها را گفتم تا بگویم، دست خالی از کتابخانه بیرون نیامدم.

کتابهایی که نداشتم و خریدم:

یک موقعی بود که می توانستم هفته ها بی وقفه به جاهای مختلف انگلستان سفرکنم. و سرحال و قبراق باشم. آن هم زمانی که سفرعصبی م می کرد. ولی حالا که سنم بالا رفته خیلی راحت تر گیج و سرگردان می شوم.به همین دلیل وقتی پس از تاریکی به آن روستا رسیدم.کاملا احساس گیجی و سرگردانی می کردم.باورم نمی شد درهمان روستایی هستم که در گذشته نه چندان دوری در آن زندگی می کردم.

روستایی پس از تاریکی. کازوایشی گورو

این ساندویچ مایونز ندارد. بالای هر صفحه یکی در میان نوشته بود. من دیوونه م. از دیوید سلینجر

روز بعدش هم کسی نمرد. این موضوع که مطلقا با قواعد حیات مغایراست. اوضاع و احوال جامعه را به هم ریخت و در افکارمردم اضطرابی عظیم ایجاد کرد . در ستایش مرگ از: ژوزه ساراماگو

از هانریش بل نان آن سالها را خریدم.

میرامار از نجیب محفوظ

سرانجام اسکندریه، اسکندریه قطره های شبنم. تنوره ابرهای سپید.اسکندریه هبوط شعاع های شسته شده با باران، و قلب خاطرات سرشته با اشک و عسل...

مرگ و پرگاراز خورخه لویس بورخس

یاداشتی از مترجم که زبان حال خودم بود.

هربارکه اثری از بورخس را ترجمه کرده م به خودم گفتم. که این دیگربورخس آخری ست.اما بازمناسبتی، موقعیتی یا حالتی روحی پیش آمده و تب آلوده به مصاف یکی دیگرازکارهای او رفتم.

......

با این کتاب ها پیرمرد کتاب فروش خوشحال شد. زن دوم درمن خوشحال شد. اما زن اول درمن هیچ خوشش نیامد. سفررفتم. دوقلو ها آمدند. مدتی طولانی شمال ماندیم. کلی خوش گذشت. کلی خاطره ساختیم. با همان صندلهای قدیمی و دامن هایی که داشتم همه چیزبه خیرو خوشی گذشت و تمام شد و حالا برگشته م خانه و می خواهم دانه دانه کتاب ها را بخوانم. از آن طرف قطعی برق تهران هم باعث شده، در ساعات بی برقی روزانه، کامل و راحت کارو زندگی را ول کنم و  بنشینم و فقط کتاب بخوانم.

یک لیست دیگراز ازکتاب هایی که ندارم را هم تهیه کرده م تا نوبه بعدی که رفتم دندان پزشکی و دندان عقلم را کشیدم. ازهمان پیرمرد بخرم. البته اگرداشته باشد و پولش هم تا آن روز جوربشود.

این یکی را هم درآخرین لحظه برداشتم. وقتی آقای عزیز آمده بود توی کتاب خانه و یک نگاهش به ماشین که بدجایی و دوبله پارک کرده بود و می ترسید جریمه بشود بود و یک نگاه عصبانی ش هم به من که با ولعی سیری ناپذیرداشتم کتاب های کتاب فروشی را زیرورو میکردم. هردو گرسنه و خسته بودیم و هیچ مجال توقف و تامل بیشترهم نبود.

جایگاه جز از کل درکنار اتحادیه ابلهان است. داستانی که انگار ولترو ونه گات با هم نوشته اند.وال استریت ژورنال. همین جمله درآغازین صفحات کتاب و البته ترجمه پیمان خاکسارو همین طور چاپ نهم بودنش باعث شد بخرمش. و حالا که تحقیق کردم دیدم کتاب خوبی ست و بسیارهم پرفروش بوده.

جزازکل از استیو تولتز

عنوان: ریموند کارور

 

دارم فکرمی کنم که شاید بشود با میل گردهایی که ازبنایی خانه روستایی، باقی مانده و جوش دادن آنها به هم و استفاده از تخته های چوب، کتابخانه ساخت! و درعوض هزینه را کم کرد و به جایش کتاب های بیشتری خرید! چند طرح قلمی هم کشیده م اما هنوزاین ایده به سرانجام نرسیده....

 

  • محبوبه الف

زیبا زیبا زیبا. تلخ تلخ تلخ. زیبا زیبا زیبا. تلخ تلخ تلخ.
بودا ازشرم فروریخت.
ازآن فیلم های تلخ اما خواستنی بود و آن پایان غمگین ولی  پرمحتوا و تفکربرانگیزش...
  بختی، بمیر تا زنده بمانی...

نفرین به هر چه  جنگ .

  • محبوبه الف

وقتی یک دوست خوب و قدیمی، یک روزنامه نگار، یک مرد دوست داشتنی تصمیم می گیرد که بالاخره ازدواج کند.

کارت دعوت عروسی ازیکی از دوستان و همکاران خوبم...

کارت دعوتی زیبا و متفاوت. با کلی تیتر و سوتیتر و خبرهای خوب : )

بازار داغ شایعه درمورد شام عروسی. فلافل یا چلو کباب...؟ مسئله این است

براساس تحقیقات انجام شده، درتمام دانشگاه های دنیا دانشمندان و اساتید به این نتیجه رسیده اند که : هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

خداحافظ مجردی

برای مبارزه با کاهش جمعیت باید وضع معیشتی جوانان بهبود یابد

ویژه نامه تخصصی ازدواج جوانان - شماره اول و آخر

و کلی حرف های خوب دیگر که دراین کارت دعوت بود و خنده به لبم آورد.

و یک دعوت به همکاری دیگر برای من که هنوز برایش تصمیمی نگرفته م...

گاهی به این وبلاگ خواهم آمد و چیزهایی خواهم نوشت.

ممنون ازهمگی که مرا خواندید و ممنون از کامنت های خوب و مهربانتان

شاد و سلامت باشید.

  • محبوبه الف

فکرنمی کردم نوشتن از سلطان این همه سخت باشد. شخصیتی دیوانه که پای ثابت روضه های  زنانه خانه ما بود و من او را خیلی خوب به یاد می آورم. او باید  توی رمانی که می نویسم باشد. ولی نوشتن ازاو به آن راحتی ها هم که فکر می کردم نیست. این زن بود. درگذشته بود. بسیارهم واقعی بود. پنجاه و چند ساله و چاق. همه جا همراه مادرش  بودکه او هم عقل درست و حسابی نداشت. شیفته مجالس روضه و عزاداری بودند هردو. سلطان دست مادرش را می گرفت و دنبال خودش می کشید.. می آمدند خانه ما. سلطان و مادرش، پنجشنبه ها صبحانه و نهار را خانه ما می خوردند. نمی شد گرسنه شان بگذاریم. دلمان هم نمی آمد گرسنه بمانند. می آمدند و تا غروب بودند. آن دو آخرین زنانی بودند که بعد روضه ازخانه ما می رفتند. صبح زود روز پنجشنبه، آنقدرزنگ خانه را می زدند تا مجبورشویم دررا بازکنیم. بعد سرشان را می انداختند پائین و ازتوی حیاط رد می شدند. خودشان جایشان را بلد بودند. می رفتند سمت مهمان خانه، کفش هایشان را دم درتوی ایوان در می آوردند. بعد. می نشستند نزدیک سماور و سینی استکان و نعلبکی ها، درست روبروی منبرخالی شیخ احمد، مادرجان هرچه کرده بود نتوانسته بود به آنها حالی کند که روضه خانه ما از ساعت چهاربعدظهرشروع می شود نه کله سحر. ناچار به حضورشان عادت کرده بودیم. چرک و ناشوربودند.چادرکرپ کیف کهنه  روی سرشان که کش دارهم بود آنقدرلرچ بود که اززورچرک توی روشنایی روز برق می زد و  جا به جا خشکه  خشکه و سنگین شده بود. مادرجان یک ملافه را چهارتا می کرد می انداخت همان جا که همیشه می نشستند. دلش بارنمی داد راهشان بدهد. اگرترس از خدا نبود و مجلس هم مال امام حسین نبود اصلا راهشان نمی داد. چاره یی نداشت مادرجان. به اکرم خِلو سپرده بودند سلطان و مادرش را ببرد حمام. پولش را هم داده بودند. حتی زن های محله، مخصوصا آنها که دستشان به دهنشان می رسید. به سلطان و مادرش رخت و لباس و چادرسیاه نیم دار هم داده بودند. ولی فایده یی نداشت. توی حمام ریخته بودند سراکرم خِلو و تا می خورد زده بودندش. ازکف صابون می ترسیدند. ازآب داغ می ترسیدند. می گفتند با چشم خودشان اجنه را لخت و مادرزاددیده اند که زیردوش سرهایشان را شانه می زنند. و پاهایشان عکس تنشان است و قر می دهند و زن و مردشان ازهم سوا نیستند.. سلطان و مادرش ازآب و حمام  و اجنه می ترسیدند.چو افتاده بود شپش دارند. هیچ کس نزدیکشان نمی نشست. همیشه توی مجلس به اندازه جای یک ادم بین آن ها و زن های دیگر فاصله بود..نه می شد آنها را بیرون انداخت نه می شد دوره روضه خوانی هفتگی را تعطیل کرد. مادرجان و حاجیه خانم های محل نمی دانستند از دست سلطان و مادرش چه باید بکنند. حتی معرفی شان کرده بودند به دیوانه خانه ولی آنهاردشان کرده بودند. گفته بودند سلطان و مادرش دیوانه دیوانه نیستند. فقط کم عقل اند. جای شان توی تیمارستان نیست. تیمارستان برای آدم های کم عقلی که خطری هم برای کسی نداشته باشندجایی ندارد.معلوم نبود کس و کارشان کیست.هیچ کس هم نگهداری ازآنها را گردن نمی گرفت .زن بودند. داشتنشان مسئولیت داشت. مادرجان هم دلش می سوخت و هم چشم دیدنشان را نداشت. حاجیه منیرخانم که توی کوچه شهید عباسعلی خانه داشت و مادرهمان شهید هم بود و تمام ماه رمضان ها،توی خانه ش دوره قرآن می گذاشت و افطاری می داد و زن خیلی مومنی بود، یک بار تصمیم گرفت، سلطان و مادرش را ببرد پیش خودش و برای رضای خدا نگه دارد. به فردا نکشیده عاصی شد.. گفت نجس پاکی نمی فهمند. نمازشان را درست نمی خوانند. وقتی وضو می گیرند چرک ازدست و پایشان می چکد. طهارت نمی دانند. جلوی مرد خانه و نامحرم، انگارتوی خانه خودشان باشند سربرهنه می گردند. پسشان داد به محله..  هیچ وقت خانه سلطان را ندیده بودم. فقط می دانستم یک خانه توی محل ما دارد. و هیچ کس و کاری هم ندارد. کس و کارو فامیلی هم اگرداشت خودشان را ازدستی نشان نمی دادند. خرجشان را مردم محل می دادند. صدقه خور بودند. سلطان و مادرش همه جا بودند. چهارشنبه ها خانه بی بی نوربودند. سه شنبه روضه بی بی سه شنبه خانه حاج فیاض بودند. روزهای دیگرهم یک جا. ماه رمضان ها، محرم ها سرشان گرم بود..هیچ کس نمی توانست بیرونشان کند.یک باریکی بیروشان کرده بود، آنقدرچارطاق دررا چسبیده بودند و سنگ به درزده بودند و فحش داده بودندو نفرین کرده بودند و جیغ کشیده بودند که مجبورشده بود راهشان بدهد.. هیچ کس هیچ کجا دعوتشان نمی کرد. خودشان هرجا که عزا و روضه بود می رفتند. اگرکسی می مرد تا غروب روز هفتم خانه میت می ماندند و انقدرگریه می کردند که دل سنگ برایشان آب می شد.هیچ کس به اندازه سلطان  گریه نمی کرد. وقتی اشک می ریخت .انقدربلند بلند مویه می کرد و زیرچادر به سروسینه ش می کوفت و صورتش را ناخن می کشید که حالش بد می شدو غش می کرد. مجبورمی شدند، به زورچادرش را ازچنگال های ش دربیاورند. رویش را باز کنند. موهای ناشورو فلفل  نمکی ش  را کنار بزنند و با بادبزن بادش بزنند. مجبورمی شدند مهرترکنند و بگیرند زیردماغش یا گلاب و آب قند  را به زورازلای دندان های پوسیده و و دهان قفل شده بریزند توی حلقش تا حالش را جا بیاورند. سلطان عاشق گریه و عزا و روضه بود. یکی می گفت شاید سلطان، عاشق شیخ احمد شده باشد که هرجا منبردارد، دنبالش می رود.

سلطانی که می شناختم همین بود اما برای نشستن توی رمان. این اندازه سلطان بودن کافی نیست. و هنوز نمی دانم چطور، با وجود آن همه فقر اسمش سلطان بود و مگرسلطان اسمی مردانه نبود؟! حالا نمی دانم بگذارم اسمش همان سلطان دیوانه باشد یا نه و نمی دانم که باید قصه سلطان را ازکجا شروع کنم و یادم می آید، بس که چاق بود شبیه اردک راه می رفت، دمپایی پلاستیکی ش را مثل بچه ها لنگه به لنگه می پوشید. چادرش را چنان محکم زیرچانه ش نگه می داشت که می ترسیدم خفه شود. صورت چاق و دماغ بزرگ گوشتی داشت و روی چانه ش ریش کم و تنک مردانه درامده بود.. هیچ وقت ابروهایش را برنداشته بود و هنوز دخترخانه بود. یک دختر پیرپنجاه و چند ساله. چقدر توی بچگی، سلطان بیچاره  را چزانده بودم و عذابش داده بودم تا روضه های خانه ما را نیاید............

باید به شخصیتش نزدیکتر شوم. بروم زیرآن چادرسیاه بوگندو، سفت نگه ش دارم. دمپایی های پلاستیکی تابه تا بپوشم. بگذارم انگشت های بی جوراب پاهایم سیاه و خاکی و چرک بشوند و روی قوزک پاهایم، پوستم، بس که چهارزانو نشسته م سفت شود و کبره ببندد. باید توی دستهایم چوری های برنجی شکسته بیندازم و یک انگشترپلاستیکی سرخ به دستم بکنم تا خیال کنند شوهر دارم. باید زیرچادرم پییژامه گشاد گلدار و زیرپوش مردانه بپوشم با مانتوی سیاه و بلند اپل دار. بی سینه بند تا نفسم بند نیاید. بعد سنگین سنگین راه بروم. سرم را خم بگیرم و وقت راه رفتن حتما کمی قوز کنم. بروم پشت آن در بزرگ و آهنی که رویش نقش شیرو پلنگ رو دررو دارد و تازه نقاشی شده است.. بعد با سنگ انقدربکوبم به در و روی رنگ تازه خط بیاندازم تا زود بیایند ودررا باز کنند..خدا کند امروز روضه علی اکبربخوانند.....

=============================

 ازنمایشنامه دربسته. ژان پل سارتر

باد روسری خواهرم را بهم می زند. جان می کند که گریه کند. آها آها. کمی به خودت فشاربیاور. کشتی خودت را.دو دانه اشک. دو دانه اشک کوچولو که زیرروسری ابریشمی بدرخشد. الگاژارا، امروز صبح خیلی زشت است.

  • محبوبه الف