دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

همه فکرهایم را کرده م. ما باید این کاررا بکنیم. من باید زنهای درونم را بنویسم. باید قبل از این که این دو نفر بخواهند مرا بکشند. تکلیفشان را یکسره کنم. شاید هم تکلیف خودم را با آنها مشخص کنم. اصلا این دو نفر مانع تمرکزم می شوند و نمی گذارند زندگی کنم. ...

من اول یا زن اول در من،می گوید: زندگی! زندگی هع ها هوع...کاملا مشخص است که برایش گم شدن من دوم یا زن دوم، اهمیتی ندارد. می گوید تقصیرخودش است. هیچ وقت سرجایش نیست. مثل نوجوانهای سربه هوا ست. مدام کتابها را  دور خودش جمع می کند و فیلم ها را هم، حتی خودش هم نمی داند از خودش چه می خواهد.. حال های مختلفی دارد. گاهی قلبش توی مانتو ش جا نمی شود.آشفته ست.یک طوری ست! احساس می کند باید کاری بکند که دقیقا نمی داند چیست. دیشب به سرش زده بود شعر بگوید. خنده داراست. نیست! 

زن اول درمن، وقتی جوابی نمی شنود ابروهایش را بالا می اندازد. پتو را تا زیر چانه بالا می کشد. شوهرش پشت به او، رو به دیوار خوابیده. ساعت از یک و نیم هم گذشته ست. خوابش نمی برد. خوابم نمی برد. می دانم به زودی زن دوم درمن، با یک بغل خواب های آشفته و نگرانی های خاکستری سرمی رسد. دلم برای مطرب های خیابانی تنگ شده ست. آخرینشان چند هفته پیش از زیر پنجره ما رد شد. توی آن دستگاه ها می خواند. صدایش بد و بلند بود. درست یادم نیست ترانه یی که می خواند چه بود! اما خوب بود. اما خوب بود...

هوم هوم هووهوم هوم هووم هو هوم هوم هوم

  زن اول در من می گوید. سیمین بری گل پیکری آری... ازماه و مه زیباتری آری...

هم جان و هم جانانه یی آری

در دلبری افسانه یی آری

 و آه می کشد...دلم برای مطرب های خیابانی تنگ شده.

زن دوم در من نیامده هنوز. حدس می زنم رفته باشد پیش آن مرد کتاب فروش، و نشسته باشد کنار کتابهای چیده شده کنار پیاده رو، و الان دارد یکی یکی برگ های پائیزی را از روی جلد کتابها برمی دارد تا عابرین عبوس پر شتاب، بهتر بتوانند اسمها را ببینند. و یقین دارم دارد با مرد کتاب فروش که دستهایش را زیر بغلش برده تا گرم شوند، سرقیمت کتابهای دست دومی که برای خودش جدا کرده چانه می زند.

زن اول می گوید، دیروز بیشعوری خاویرکرمنت را خرید گذاشت روی میز. نگاه کن هنوز هم همانجاست. درست وسط میز نهارخوری. به نظرت میز نهارخوری جای کتاب و کاغذ پاره و کثافت است؟! 

 هنوزبرایشان اسمی انتخاب نکرده م.

  • محبوبه الف

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">