دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

از وقتی که زن شده م. نه بگذارید اینطور بگویم، از وقتی که دو زن شده ام.آقای عزیزرا بیشتر دوست دارم. قبل ها هم دوستش داشتم اما هیچ وقت پیش نمی آمد که اینجوری کنار هم بنشینیم. پتو را تا زیر چانه هایمان بالا بیاوریم. دستهایمان را توی دست هم قفل کنیم و خیره شویم به اسحاق . اسحاق که نه، آدرین برودی... آقای عزیز می گوید: اگه برودی نبود این فیلم، فیلم مسخره و بی ارزشی می شد... زن اول درمن، دکمه استوپ کنترل را روی سکانس پرواز کبوترها می زند. کبوترها با بالهای بازشان توی سینه آسمان خشک می شوند، بعد می گوید. ببینید دارد برف می آید.چقدر هوا سرد ست. چه سرمای بی سابقه یی،... یخ کردم.. بعد به این بهانه خودش  را توی بغل آقای عزیز جا می کند. سرش را روی سینه آقای عزیز می گذارد و ادای سرما سرما شدن در می آورد. زن دوم در من، همان طور که دانه دانه کبوترهای خشک شده را می شمارد، دانه دانه هم، به صدای ضربان قلب آقای عزیز گوش می دهد و فکرمی کند به اینکه، چطور یک بازیگرکارکشته و خوب می تواند با مهارت و بازی زیرپوستی خودش، تماشاگر را تا به آخر، پای یک فیلم بد نگه دارد! و باز به دانه های درشت برف پشت شیشه نگاه می کند. و باز فکر می کند، به اینکه پنجشنبه ها چقدر خوبند... پنجشنبه ها آقای عزیز هست. بچه ها هستند. پنجشنبه ها، بوی خوب دارچین و هل و گلاب و زعفران می دهند. پنجشنبه ها عمیقا بی خیالند...، جمعه ها هم که خوبتر از خوبند و سنگینی هفته را زمین می زنند. صبح هایش می شود یک بغل سیر خوابید. اصلا خانه خوب ست، روزهای تعطیلی خوبند. گرمای خانه هم...و فکر می کند به اینکه  برای یک زن زمان های زیادی پیش می آید که اززمین فاصله بگیرد و به سمتی که سمت خوبی هست اوج بگیرد. دراین لحظات امید دراندامش به طرز زیبایی پخش می شود.. و زن در آن زمان ها هست که دوست دارد بچه های زیادی به دنیا بیاورد و بوی شیر تازه بگیرد. زن در آن وقت ها از هیچ چیز نمی ترسد. به طرز دلهره آوری از دیدن و بوئیدن و شنیدن هر چیزی خوشحال می شود. آن زمان های خوب قلب زن سرجای همیشگی ش نیست.. دلش می رود پیش پیراهن های روشن و رنگی، ماتیک ها، گل سرها. عطرها..، دلش می رود توی بازار و برای خودش می چرخد. پیراهن ها، دامن ها، لباس زیرهای زیادی را قیمت می کند. ماتیک های زیادی می خرد. کاشکی حال همه خوب باشد. حال همه آدم های دیگر خوب باشد. و دست های هیچ کس از سرما و ترس و تنهایی یخ نبندد... من اول کنترل را برمی دارد و فیلم را پلی می کند.... آقای عزیز می گوید کاش این فیلم موسیقی، آوازی، ترانه یی چیزی هم داشت. می گویم ای کاش....

ای کاش، ای کاش ترانه یی، ترانه یی، ترانه یی...

  • محبوبه الف

نظرات (۲)

شک میکنم به بودن یا نبودنم شک میکنم به نقابی که زده ام شک میکنم سردرگم در خود به دنبال خود میگردم و سرانجام به خود میرسم ((من حقیقی)) ولی خب چگونه میشود این من حقیقی را نقابی دیگر ندانست نمیدانم باید دلخوش باشم به این ندانستن و نقشم را بازی کنم یا اینکه به سمت حقیقت هجوم ببرم و فاجعه را به آغوش بکشم نمیدانم مرددم میان خود و خود میان نقاب و نقاب  گاهی خود را پست میخوانم و چون خوره به جان خود می افتم و گاهی خود را سزاوار تعظیم همه خدایان میدانم فکر میکنم بیش از آنچه باید فکر میکنم اما لحظه که بیاید دیگر رخ میدهد بی آنکه کمی حتی به آن اندیشیده باشم لذت میدهدم و سپش به آتش میکشاندم به پرواز میبردم و چون گذشت به زمینم میکوبد .حیف که هنوز می اندیشم شک میکنم نقاب میزنم حیف و شاید هم نه خوشا به حالم! نمیدانم نه هیچ نمیدانم.
  • خمار مستی
  • کاشکی حال همه خوب باشد و دست های هیچ کس از سرما و ترس و تنهایی یخ نبندد.
    کمیاب و ناب 
    ولی نایاب نه
    پاسخ:
    آدمهای ناب خوبند. اما متاسفانه همیشه خوب ها کمیاب ند و گاهی، حتی نایاب می شوند!
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">