دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

نخست تفکیک وجداسازی
 انجام می گیرد
سپس انزوا
سپس تنهایی
تنهایی که به سراغت آمد
دچار فراموشی میشوی
و چنین نابودت می کنند..!
 #هانا_آرنت

باید کاری بکنم. نباید دست روی دست بگذارم. ببین، چه راحت ۴۲ سالم گذشت. باید بروم کلاس زبان. زبان آموزی خوب ست.. زبان که یاد بگیری می توانی با خارجی ها حرف بزنی. همان خارجی های پیر دوربین به گردنی که گاهی توی خیابان آنها را می بینی، همان خارجی هایی که وقتی با تو چشم در چشم می شوند،تنها کاری که بلدند لبخند زدن است و تو می بینی که توی چشمهای آبی یا سبزشان سرخوشی خاصی موج می زند.وقتی از آدمها و درودیوار شهر عکس می اندازند، می توانی به راحتی ببینی که آنها،بی هیچ شرمی، در پیری و میانسالی، تازه روی آورده اند به کسب تجربه... آنوقت خودمان را ببین!

پای راستم را می اندازم روی پای چپم. بعد با پنجه پا، سعی می کنم دمپائی م را، که در حال سر خوردن و افتادن است نگه دارم.

خواهرم پرتقال پوست کنده ش را، توی بشقاب، پرپر می کند و ادامه می دهد:حتما آنها وقتی توی پیاده روها قدم می زنند،به ما جوردیگری نگاه می کنند.ما برای آنها آدمهای متفاوتی هستیم..زندگی ها و شرایط متفاوتی داریم..، تو هیچ به زنهایشان دقت کرده یی؟! ناشیانه شال می اندازند، کفش های عروسکی با شلوار جین می پوشند. آن پیراهن های گشاد مردانه، با راه راه های روشن، وظیفه مانتو را برای آنها انجام می دهد و شال هایشان همیشه سفید است. با آن دوربین های دور گردن...و نگاه های مرموز و شوخ،زیرآن چتری های غالبا بلوند،به ما می خندند. خارجی ها خیلی بلدند بخندند و دندان های سفیدشان را نشان بدهند. چقدر این زنها با ما غریبه اند. آنها ازدیدن هرچیز بی معنایی، به وجد می آیند.آنها وقتی می خندند، دور چشمها، روی بینی و پیشانی شان چین های عمیقی می افتد، اما با این حال، خیلی بلدند که شاد باشند و از زندگی در لحظه لذت ببرند....خواهرم پره های پرتقال را تندتند و عصبی می خورد. ترشی توی گلویش می زند و به سرفه می افتد.

برایش آب می ریزم.میدهم دستش.خواهرم زنی ست با ساک سنگینی پراز، کامواها، سبزی ها، دکمه ها، نذرونیازها، دل نگرانی ها،... او تا به حال به تنهایی ،به هیچ مسیر طولانی نرفته است. او فقط تاکسی های نارنجی خطی، و اتوبوس ها را بلد ست و در زندگی ش، خیلی کم پیش آمده که بخواهد، برای خودش کاری بکند. ۴۲ سالش گذشته ست و حالا احساس می کند، زمان های زیادی ازاو تلف شده اند...خواهرم امروز که به خانه ما می آمده، سرراهش،، زوج میانسال توریستی را دیده ست، که دستهای هم را گرفته بوده اند. آهنگ عجیبی را با هم می خوانده اند و بلند بلند، می خندیده اند..از بی خیالی و سرخوشی شان، پیدا بوده، نگران هیچ چیز نیستند.انگار درآن سن و سال آمده بوده اندماه عسل.گویاآنها درآن لحظه که ازکنار خواهرم ردمی شده اند،حال مخصوصی هم داشته اند.یک چیزی شبیه عشق....

و خواهرم که دوست گلها بود

و حرفهای ساده قلبش را

وقتی که مادر او را میزد

به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد

و گاهگاه خانواده ی ماهیها را

به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد...

او خانه اش در آنسوی شهر است

او در میان خانه ی مصنوعیش

و در پناه عشق همسر مصنوعیش

و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی

آوازهای مصنوعی میخواند

و بچه های طبیعی میزاید...


فروغ فرخزاد

  • محبوبه الف

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">