دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

وقت هایی که به اینجا می آیم،بیشتر از هرچیزی،آشپزخانه مادرم را دوست دارم. دوست دارم،بنشینم پشت میزچوبی و روی حلواهای دست پخت خواهرم، خلال بادام و پسته بپاشم و قایم از نگاه خواهرم واو...، تندی تندی، به خلال پسته ها ناخونک بزنم. اینجا در این خانه که هستم، همیشه هفت ساله یا پانزده ساله  می شوم و زیر جولکی ،زیبایی خودم را، توی آینه ها یا شیشه ها یا صفحه خاموش تلویزیون یا حتی استیل برق افتاده سماوربزرگ مجلسی، براندازمی کنم...، آی چه هوسناک است، چای خوردن، نقل و پولکی کش رفتن و قرچ قرچ قند جویدن، در خانه مادرم .... اینجا هی خورده خورده شوق  زندگی توی جیب هایم می ریزم و می شوم خود، زن اول درمن، آن نیمه ازخودم، که عاشق زندگی و نشانه های، زنده بودن ست. آخ از این یکشنبه بارانی و خانه و آشپزخانه و عادت های خوب و بد، مادرم... مادرم هفتاد سال است که عادت دارد، در ایام فاطمیه، یا شب های محرم، روضه هایش را توی همین خانه بیاندازد. تمام زن های فامیل و دوست و همسایه از پیش دعوتند... و اول تر از همه، دخترهایش می باید بیایند و باشند و توی مجلس روضه خوانی، آبرو داری کنند و پای منبرآ شیخ سیدجلال، خوب اشک بریزند و حاجت بخواهند و گریه کنند!...

 مامان با آن روسری مل مل سیاه مکه گی،.. آن پیراهن مخمل، گل درشت تیره و جوراب های ساق بلند مشکی، شبیه پری های پیرو غمگینی ست، که گویی از قصه سربه هوای کودکانه یی به زمین پرت شده و حالا گم و فراموش، روی، قالی های لچک ترنج لاکی، آهسته راه می رود و همانطور که زیر لب دعا می خواند،روی پشتی ها و پرده ها و مخصوصا منبرآ شیخ سید جلال،گلاب می پاشد...

برای من، بعد از این همه سال رفته، این خانه، به شکل بی رحمانه یی کهنسال شده است و من، در مقابل کهولت اشیای این خانه و پختگی حرکات مادر و پیری آرزوها و نامرادی های هفتادساله ش...،نفس های کوتاه و بریده بریده می کشم و تندی تندی و ازترس روزی نبودنش،...حبه حبه قند می جوم....

مامان چایی می خوری؟!

مامان عینک ت رو تمیز کنم؟!

مامان اون روسری  ترکمنه رو به من می دی؟!

مامان به آبجی می گی امروز، کمتر گریه کنه؟!

مامان به نظرم اگه روی طاقچه ها شمع روشن کنیم خیلی بهتره، مردم معتقدترمی شن...

مامان پیش دستی گل سرخی ها رو کجا گذاشتی؟! این روزا خیلی مدشدن... 

مامان خوب باش...شادباش...خوب باش...شاد باش...مامان خوب باش...

ای کاش ترانه یی. ترانه یی. ترانه یی...............................

  • محبوبه الف

نظرات (۱)

و بعد می‌بینی که داری هنوز غلت می‌زنی در گذشته‌هایی ک خبری از درد نبود ولی شروع دردهای زیادی بود...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">