دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.


پیوندهای روزانه

می دانم که دیگراوضاع جهان بهتر نمی شود، اما زن اول درمن، می گوید: امروز هواخوب است. آفتاب آمده و نیمی از حیاط را پوشانده. نسیم ملایم بهارانه یی می وزد و با اینکه زمستان است، حالش خوب است. او خوب می تواند توی زندگی شیرجه بزند. می تواند یک شب برای شام، مثل یک زن بوشهری قلیه ماهی بپزد یا اگردلش بخواهد و یک روز بارانی هم باشد و سیرهم توی خانه باشد، رشتی شود، توی کمچه سفالی جهازی یش، سیرقلیه بار بگذارد و تازه وقتی دارد، گردو ها را آسیاب می کند، ترانه معروف آی رعنا جان، رعنا را هم بخواند و برقصد و توی آشپزخانه، کوچک استیجاری برای خودش عروسی بگیرد. او بلد است  یک دفعه، موهایش را از سیاه با تارهای سفید ببرد، به سمت شرابی یا آلبالوئی یا بنفش روشن یا... حتی می تواند یک روز که به کلاس جدیدی می رود تا با آدم های جدیدی آشنا شود، بدون آرایش از خانه بیرون بزند. مثلا آن روز بخصوص با خودش لج کند و همانطوری هپلی بیرون بزند، حتی حوصله نداشته باشد تا زیرابروهایش را بردارد یا لکه های گل روی پوتین هایش را که مربوط به باران چند شب پیش تهران است، با دستمال پاک کند. او می گوید وقتی با این سرو شکل ار خانه بیرون می رود یاد هشت سالگی هایش می افتد و خیلی خیلی زیاد کیف می کند... زن دوم درمن اما، توی لاک خودش است. یعنی راستش را بخواهید زمان زیادی ست که او رفته توی لاک خودش و هنوز بیرون نیامده...گاهی وقت ها خیال می کنم دارد گم می شود. اما تا می آیم نگران شوم، یا  تا می آیم که بخواهم دنبالش بگردم می بینم دارد با زن اول در وجودم، یکه به دو می کند...که پاک کردن چربی کاشی های کنارگاز، که هرروز و هروز چرب می شوند کار احمقانه یست. یا خوب نیست دستهای آدم بوی وایتکس و ماهی بگیرد. یا وقتی با زنهای خانه داراحمقی مثل تو می گردم که تمام امیدتان را بسته اید به دو برگ کوچک، گلدان گندمی یا حسن یوسفتان، که کی بزرگ شوند و چقدرآفتاب و آب و خاک برای رشد بهترشان، کافی ست کلافه می شوم. به نظرمن شماها زنان احمق کوچکی هستید. این حماقت ها خوب نیست. درست است که تن دادن به این سبک از زندگی انرژی کمتری از آدم می گیرد ولی، به خودت نگاه کن، هرچه فروترمی روی خنگ ترو بی اطلاع ترو ناآگاه تربه بدیهیات پیرامون ت هم می شوی.... مثلا هرچه بیشتر مراقب براق ماندن شیشه ها و آینه ها و تمیزی خانه می شوی، ازآن طرف ازحال جهان بی خبرترمی مانی....زندگی که فقط پختن غذا و شستن رخت ها و... نیست. زندگی یعنی...به اینجا که می رسد ولشان می کنم تا هرکاری می خواهند بکنند. جنگ و جدل های این دو نفر، تمامی ندارد. همیشه همین طوری هستند. وقتی آن یکی می خواهد کوزت بشود، این یکی دلش هوای ژاندارک شدن می کند، یا هروقت این یکی می نشیند و مستندهای جدی جدی می بیند، ان یکی دوست دارد ترانه های جوادی بگذارد و وسط هال قر بدهد... 

من باید بتوانم برای نوشتن افکارمنقطعم را جمع و جورکنم اما، اگر این دو من، درمن بگذارند. من اول درمن می گوید: برای خرید عیدانه کی برویم؟! و تاکید می کند حتما آن پالتو مشکی کمرداری که کل زمستان، پشت ویترین نشسته بود و نگاهمان می کرد و حالا حراج خورده را بخریم... و ادامه می دهد: زندگی یعنی همین لحظه ها... اما، زن دوم درمن،..اگر بشنود لابد می گوید،: به نظرت این حق یک زن ایرانی ست که تمام زمستان، پالتو  یاکاپشن های کهنه خودش یا گشاد شده های دخترک را بپوشد، و دل ببندد به فصل حراج؟!

***

یادم بماند از دخترک هم بنویسم.

*** یادم بماند از پسرک هم بنویسم.

* اگرآقای عزیز اینجا را بخواند حتما، به کلمه جوادی ایراد می گیرد و می گوید از تو بعید است ها....تقصیر زن اول درمن و خانه تکانی هایش و آشفتگی اینجاست. آدم را از این که هست هم، آشفته تر و دست پاچه ترمی کند.

* امروز کاش یکی بیاید با من راه برود، کاش بتوانم تصمیم بگیرم به یکی زنگ بزنم و ازاو بخواهم که در این روزهای شلوغ و پرکارآخرین ماه سال، همین بعد ظهری بیایدو با من راه برود. شاید به یکی از خواهرانم یا دوستانم یا دختران انیستاگرامی که خیلی هایشان را حتی نمی شناسم زنگ بزنم.

* باید بتوانم درچالش ده کیلو کاهش وزن تا عید برنده شوم. : ) اگرزن اول درمن بشنود، حتما می گوید: زندگی یعنی همین چالش های ساده بی دردسر و خوب و دوست داشتنی و ووو......

ای کاش ترانه یی ترانه یی ترانه یی...درکار..درکار...درکار...

همیشه این را می نویسم برای اینکه نمی دانم ازمیان، ترانه هایی که گوش می دهم کدام یکی برایش بهتر است و بیشتربه او می آید. منظورم برای این نوشته ست...

  • محبوب آخرتی

نظرات (۱)

چقدر آرامش داشت... .
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">