دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

-بی آفتاب ترین زن-


خوابم نمی برد. به خوابیدن روی تخت فنری عادت نداشتم. پهلو به پهلو که می شدم جیر جیر صدا می داد.فضای اتاق غریبه بود.انگار یک تکه از دنیائی بود که هیچ چیزش را نمی دانستم.حتی خاطره خوش عمو جان علی میان این همه غرابت شبانه گم شده بود و من احساس می کردم گم ترین موجود روی زمینم. مثل شخصیت کارتون مسافر کوچولو زندانی شده روی سیاره کوچکش و نابلد همه آنچه در اطرافش در جریان است. نور مهتاب و نور چراغ سمت ایوان خانه مادرجان اریب می تابید و اتاق عمو جان علی را تاریک روشن کرده بود.جرات اینکه لامپ را روشن کنم نداشتم به خوبی می دانستم با روشن شدن چراغ همه توجه ها به این سمت معطوف می شد و شاید برای اینکه نترسم یا حالم بدتر نشود جایم را عوض کنند و من این را نمی خواستم. برخواستم سرجایم نشستم و زل زدم به چهره های آدمهای نا آشنای روی دیوار که به این مهمان ناخوانده نگاه می کردند و شاید....

***

وقتی آدم، توی اینترنت، چندسال پیش خودش  را پیدا می کند و دست خط های خودش  را می خواند.... حال خوشی دارد : )

  • محبوبه الف

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">