دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

دیشب توی بازارمصلا که بودیم زنی را گرفته بودند...رفته بودیم آجیل و شکلات بخریم.. باآقای عزیزکل بازارراگشتیم،جلوی غرفه ادویه فروش ها ایستادیم، صورت پسرک ادویه فروش زرد شده بود، و دست ها و لباس هایش پراز رنگ های سرخ و زرد، هردوی ما یاد جشن هولی افتادیم و دلمان هندوستان خواست : ) یک دستگاه بزرگ آسیاب گذاشته بودند توی غرفه شان و تویش زردچوبه آسیاب می کردند.مثلا می خواستند بگویند که کارشان درست است و مثل همه متقلب نیستند...زن اول درمن دست برده بود توی گل محمدی ها،هل ها، دارچین ها، مشت مشت برمی داشت بومی کرد و بعد به فروشنده می گفت ازاین بکش،ازآن بکش، هنوزکارفروشنده تمام نشده بود،آقای عزیزرا ول می کرد همانجا، تا اجناس را بگیرد و حساب کند...خودش می رفت پیش قیسی ها، آلوها، توت خشک ها، توی شلوغی دستش را جلو می بردو یکی یکی تست می کرد. یکی توی غرفه ش شیرینی های محلی می فروخت و آن یکی کوکناربوشهری آورده بود که شبیه گوجه سبز بود...کوکنارهم خریدیم.زن اول درمن، یک مشت ازکوکنارها را گرفته بود توی دستش و میان آن همه شلوغی آقای عزیز را وادارکرده بود تا ازکوکنارها عکس بیاندازد و بعد بازمیان آن همه شلوغی و دست های پراز مشما، عکس را گذاشته بود توی انیستاگرام و زیرش نوشته بود، من و گوجه سبزها،همین حالا یکهویی....شیطنتش گل کرده بود. می خواست تلافی سبزه ها را دربیاورد. امسال هم مثل هرسال، سبزه های خواهرش خوب و یک دست شده بود و سبزه های او زشت و تا به تا درآمده بود و کلی دلش ازاین بابت سوخته بود.حالا وقت سرکارگذاشتن آنها و تلافی بود...زن دوم درمن بالاخره دست ازتماشای سفال ها و آینه های هفت سین برداشت و با سه مگنت کوچک، (به قول من اول)، جینگیل بینگیل آمد پیش ما که شیرجه زده بودیم توی  رنگارنگی و بوی خوش زندگی...که آن اتفاق افتاد...چندنفرازکسبه دورزنی چادرپوش را گرفته بودند و یکی از دخترهای فروشنده با زن گلاویزشده بود، و می خواست زیرچادرزن را ببیند. زن رنگش پریده بود، و زیر نورمهتابی های بازار،شکسته تراز آنچه بود نشان می داد...اودزد بود و حالا مچش را گرفته بودند. دختربسته های شکلات و آجیل را اززیر چادرزن بیرون کشید، یکی فریاد می زد پلیس پلیس... دو سرباز نیروی انتظامی آمدند تا جمعیتی را که برای تماشای دزد ایستاده بودند پراکنده کنند. زن دوم درمن،دید که زن، گریه می کرد.، اززیرعینک اشک هایش را دیده بود، و متوجه شده بودکه زن میانسال داردزیرچادرش می لرزد...جلوی غرفه آجیل و پسته که ایستادیم دل و دماغی برایمان نمانده بود. توی آن همه شلوغی و آن همه دستی که روی کیسه آجیل ها می گشت و دانه دانه و گاه مشت مشت آجیل کش می رفت، دو کیلو پسته کله قوچی رفسنجانی خریدیم، وازبازارگذشتیم.

زن اول درمن: قیمت ها خوب بود. نه؟!

زن دوم درمن: کیفیت ها متوسط رو به پائین، قیمت ها متوسط رو به بالا، شهردرامن و امان است....

***

یادم بماند امشب بقیه مراسم اسکاررا ببینیم. برنامه ضبط شده یی که وقت نداشتم تمامش را ببینم. زن اول در من ،ازپکیج های، خوراکی و شکلاتی یی که شبیه بالن روی سرحضارمی ریخت خوشش آمده بود و می گفت: به نظرت اگه این کارو توی جشنواره فجر می کردند، چه اتفاقی می افتاد؟! زن دوم درمن، درحالی که هنوز محو شوخی های جیمی کیمل با مت دیمون و مریل استریپ و به خصوص ترامپ بود، و داشتبه جنبه های بالای آنها و خیلی خصوصیات خوب دیگری که آنجا بود و اینجا نبود فکرمی کرد....، گفت: به نظرم ایرانی ها اگر بودند، اینقدرمتمدنانه روی صندلی هایشان نمی شستند و برای این که به چند بالن، بیشترازسهمشان برسند، یکدیگررازیر دست و پا له می کردند و کلا بی خیال فضای فرهنگی و هنری، اخلاقی، اسلامی، ایرانی و حتی دوربین ها...می شدند.

ومن هنوزفکرمی کنم،دنزل واشنگتن، دوست داشتنی ترین سیاه، حاضردرآنجا بود و ماهرشالا علی، وقتی که روی سن آمد و جایزه مکمل مرد،را گرفت و پشت تریبون اشک شوق ریخت و اززحمات همسرش تشکرکردوگفت، که تازه چهارروز است که  دخترش ماریا به دنیا آمده، و حالا با این جایزه او خودش راخوشبخت ترین مرد روی زمین می بیند. چقدرخوشحالی و شادی ش  واقعی به نظرم آمد....

یادم بماند بقیه مراسم را ببینم و وقتی دارم مل گیبسون هنوز خوش تیپ را، بین حاضرین ردیف جلو، تماشا می کنم، به او بگویم چرا فیلم خوب ستیغ هک سا را، از یک جایی به بعد، خراب کردی!

***

این بهارکه بیاید، حیاط خانه را پرازشمعدانی و پریوش می کنم، حتما یک تخت چوبی بزرگ می خرم، و قالیچه های قدیمی را هم، یادم نمی رود که از انباری بیرون بکشم، این بهارکه بیاید، برای خودم و آقای عزیز، گوشه دنجی می سازم، تا با هم بیشتر  بنشینیم ووقت بگذرانیم و درمورد خودمان و پسرک و دخترک حرف بزنیم. بیشترکنارهم باشیم، بیشتر،باهم چای بخوریم، کتاب بخوانیم، بیشتر زندگی کنیم... این بهارکه بیاید از همیشه قوی ترخواهم بود،و بیشتر کتاب خواهم خواند، به گمانم.... 

***

نوشتن همین طوری، هرچه به ذهن بیاید. بدون ویرایش، بدون دغدغه، و برای دنج ودل خود، هم، حال خوشی دارد.

  • محبوبه الف

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">