دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.


پیوندهای روزانه

هرگز رهایم نکن.ماجرا از همین جا شروع شد.هرروز به زنی فکر می کنم که شخصیت اصلی داستانی که در ذهن دارد رهایش نمی کند و زن او را همه جا با خودش می کشد.دنبال راهی برای نجات اوست در حالی که خودش در لابه لای روزمره گی های زندگیش گیر افتاده ست.زن تنگناها یش را شبیه عروسک های ماتروشکا می بیند.همانقدرتودرتو زیبا و فریبنده.گاهی وسط آن همه شلوغی نفسش تنگ می شود و گاهی هم عین خیالش نیست اما هرروز صدای شخصیت اصلی داستان نانوشته ذهنش را می شنود که می گوید.هرگز رهایم نکن...

ومن چندسال پیش نرگس را،در وبلاگ بی آفتاب ترین زن، رها کردم و حالا نمی دانم، باید بروم دستش را بگیرم وهمراهش تمام کوچه پس کوچه های دهه شصت تا به حالا را با تمام اتفاقات ریزو درشت و خوش و ناخوشش برگردم یا بگذارم بماند همانجاها، و برای خودش، بی خیال بی خیال بگردد و برود لای همه گم وگورها...!

***

زن دوم درمن، هنوز دارد به اینس فیلم (تونی اردمن) فکرمی کند، به آنجایی که زیرفشار همه چیز، آنقدرکم آورده بودکه ترجیح داد توی مهمانی تولدی که برای خودش گرفته بود و درسردرگمی ترین لحظه زندگی ش، دست به دیوانه ترین عمل بزند و....

***

امشب باآقای عزیز رفتیم پیاده روی، نم بارانی هم آمد، کمی تر شدیم. هوا خوب بود، شب بود، شهرداری دورتا دور پارک را بنفشه کاشته بود، توی همه باغچه های ریزو درشت جلوی ساختمانهای دولتی گل کاری شده بود. امشب دوازده فروردین هم بود! کناری پیرمردی دست فروش بار سنگینی روی شانه هایش گذاشته بود، داشت می رفت. کمرش خم بود، توی تاریکی چهره ش پیدا نبود، یک جایی هم انگارزمین خورد، به سختی برخواست، بار سنگینی او را داشت با خودش می کشید. بربری هایی که درراه برگشت خریده بودیم، توی مشما عرق کرده بودند، تند کردیم تا زودتر به خانه برسیم... انگار داشتیم هر دو ازیک چیزی یا نه، ازیک جایی، یا نمی دانم ازچه... اما انگارواقعا داشتیم فرار می کردیم...

***

عنوان: ازترانه های هایده...همین جوری

  • محبوب آخرتی

نظرات (۲)


سیزده بدر خوش گذشت؟ ما هم با دوستان رفتیم یک رستوران ایرانى و جاتون خالى از اش رشته تا شله زرد همه چى براى مهمونهاى امروز درست کرده بودند!! .
.
ولى، ولى چه خوب گفتی: امشب دوازده فروردین هم بود!
آفرین از بودن زنی مثل تو خوشحالم‌.
پاسخ:
: )


من هم مدتی کارداستان نویسی انجام دادم و به این نتیجه رسیدم که یکی از سخت ترین کارای دنیاست دائم کشمکش بین وفاداری به متن و ادای حق مطلب به زبان سلیس فارسی مثل یه قاضی باید به قضاوت بشینی نتیجه این شد که رهاش کردم .


پاسخ:
1_ بله نوشتن کارساده یی نیست.
۲ـ وظیفه یک نویسنده تنها نوشتن است، نه قضاوت کردن یا ترس از قضاوت شدن....
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">