دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

دیروز سی و هشت دانه کتلت و یک ظرف بزرگ الویه درست کردم تا برای خواهرزاده م یک تولد فوری بگیرم... به آقای عزیزگفتم برای عصر، کیک و میوه بخرد و چندتا ژله  گذاشتم توی یخچال تا بندد.

 گفته بود: خاله جون می شه امروز تو خونه خودتون برام تولد بگیری؟!

گفته بودم: خونه خودتون که بزرگ ترو قشنگ تره خاله!

گفته بود: آره ولی، مامانم نمی ذاره برقصیم.. تو می ذاری تو خونه تون برقصیم مگه نه! تازه مامانم حوصله تولد نداره، می گه دوستاتو نیار، موزیکم نذار،... ولی تو می ذاری دوستامو بیارم خونه شما؟! می ذاری موهامو مثل تو عروسیا درست کنم؟! آخه تولدمه...

به دینا و لپهای گلی و موهای بافته و چادر ملی سیاه، کوچکش که، مچاله کرده و انداخته زیرش و نشسته روی مبل نگاه می کنم که، دارد اززور خجالت انگشتانش را با ناخن هایش زخمی می کند...، هرآدم دیگری هم اگر جای من بود، به خواهرزاده یی که یک روزظهر بی خبر، و یک راست از مدرسه آمده بود خانه ش و خواسته بود برایش ، برای همین امروز بعدظهرش، مهمانی تولد بگیرد و موهایش را هم مثل موهای هیفا وهبی،همان مدلی که توی آن کلیپ خیلی خوشکل بود!!!... درست کند، نه نمی گفت...

نمی دانستم تولد دیناست. یادم نبود دخترک زیبایمان فروردین ماهی ست و دارد یازده ساله می شود... حتی برایش کادویی هم نداشتم. خواهرم هیچ وقت برای بچه هایش تولد نمی گیرد و به قول خودش، حوصله این قرتی بازی ها را هم ندارد...مامان هیچ وقت برای ما تولد نمی گرفت و من  تا وقتی دختر خانه بودم، همیشه تولد های همه مان  را تنهایی می گرفتم. یک کیک صبحانه خانواده می خریدم و به سالهای رفته هرکداممان چوب کبریت اضافه می کردم و بعد توی تابستان های داغ یا پاییزهای غمگین و یا حتی زمستان های سرمازده،درحیاط خانه پدری، فرش می انداختیم، نوترین لباسهایی که داشتیم را می پوشیدیم و، پنج نفری دور کیک صبحانه می نشستیم و کسی که تولدش بود، چوب کبریت های روشن زود رو به زوال را فوت می کرد...و بعد به تقلید از توی کارتن ها و فیلم ها دست می زدیم و برایش هپی برس دی تو یو....می خواندیم و من همیشه ، مثل مامان ها،حواسم بود،تا به صاحب تولد سهم بیشتری ازکیک برسد ...

دیروز خواهرزاده م مرا لازم داشت، به او گفتم اشکالی ندارد اگر چندتا دخترک صمیمی و، همکلاسی، را هم به خانه م بیاورد..، و قول دادم که هیچ کس به جزما وخدا نفهمد که ما، توی خانه و پشت دیوارها و درهای بسته...چند ساعتی، رقصیدیم و خوردیم و خندیدیم و آرایش کردیم...،..

توی چشمهای زیبای دینا نگاه می کنم و چیزی را حس می کنم که تا به حال خواهرم، آن را ندیده،.. خواهرم اگرمی خواهد او را از دست ندهد،باید یاد بگیرد که، کمی محترمانه تر با دخترش رفتار کند،...

گریه م گرفت اما گریه نکردم. به جایش دینا را بردم توی اتاق، لوازم آرایشم را گذاشتم جلویش: ازاین لاک ها و ماتیک ها و عطرها، هرکدام را که بیشتردوست داشتی بردار عزیزم..

می دانم خواهرم اگربفهمد، که به او لاک و ماتیک داده م، رابطه ش بیش از اینها با من، سرد می شود و می دانم شاید، گاهی عکس العمل هایم توی زندگی و درمقابل شرایط پیش بینی نشده و احساسی درست نیست...اما...آن روز تولد بود و روز تولد یعنی،......

روز تولد یعنی؟!....

روز تولد یعنی؟!

روز تولد یعنی؟!......

***

آن مرد لجکی و کجکی آمد................................................................

***

تولدت مبارک گل پونه. گل عزیز من یکی یه دونه....

  • محبوبه الف

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">