دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

پیوندهای روزانه

سیزدهم اکتبر: بالاخره اقبال به من هم روی آورد! باور کردنی نیست اصلا. زیر پنجره ی من یک جوان سبزه ی خوش تیپ با چشمانی سیاه و گیرا قدم می زند. سبیل هایش معرکه است! پنج روز است که از صبح سحر تا نیمه شب قدم می زند و مرتب پنجره های ما را می پاید. تظاهر می کنم که برایم مهم نیست.
پانزدهم اکتبر: از صبح رگبار گرفته است، اما او طفلکی همین طور قدم می زند.به عنوان پاداش فداکاریش، به او نگاهی عاشقانه انداختم و بوسه ای برایش پرتاپ کردم. با لبخندی فریبنده پاسخم را داد. او کیست؟ خواهرم، واریا فکر می کند که طرف خاطرخواه او شده است و به خاطر او زیر باران خیس می شود. چقدر کودن است او! آخر مگر ممکن است که مرد سبزه ای عاشق یک دختر سبزه بشود؟ مادر به ما دستور داده است که بهتر لباس بپوشیم و کنار پنجره ها بنشینیم. می گوید: “شاید آدم دغلی باشد، از طرفی هم جوان نجیبی به نظر می رسد.” دغل یعنی چه؟ مامان جان، شما عقل تان پارسنگ بر می دارد!
شانزدهم اکتبر: واریا می گوید که من زندگیش را تباه کرده ام. گناهم چیست که طرف، من را دوست دارد؟ به طور اتفاقی برایش یادداشتی انداختم در پیاده رو. آخ، شیطان! با گچ روی آستینش نوشت: “فعلا نه” بعد باز شروع کرد به قدم زدن و روی دروازه ی رو به رو نوشت: “موافقم ، فقط الان نه” با گچ نوشت و سریع پاکش کرد. چرا قلبم این طور تند می تپد؟
هفدهم اکتبر: واریا با آرنج کوبید به سینه ام. عجب آدم حسود و پست و بد جنسی است! امروز آن مرد با یک پلیس خلوت کرد. مدتی طولانی با او صحبت می کرد و اشاره اش به پنجره های ما بود. می خواهد ماجرا درست کند! ظاهرا سبیل پلیس را چرب می کند... شما مرد ها همگی ظالم هستید و زورگو، اما در عین حال، زیرک و دوست داشتنی!
هجدهم اکتبر: امشب، برادرم- سریژا – پس از غیبتی طولانی به خانه بازگشت. هنوز به تختخوابش نرفته بود که از اداره پلیس آمدند سراغش.
نوزدهم اکتبر: لعنتی! لامذهب! معلوم شد که او تمام این دوازده روز در انتظار سریژای ما – که پول کسی را بالا کشیده و فرار کرده بود – کمین کرده است.امروز روی دروازه نوشت:” من حاضرم " بی شعور... برایش زبان درآوردم!

آنتون پاولوویچ چخوف –

***

بیست و پنجم فروردین:می خواستم ازجمعه و کوه و زنی که با لباس شبیه نظامی های ارتش، توی کوه، می رقصید و آوازمی خواند و موهایش را پریشان کرده بود و همه را تشویق به خواندن و خندیدن و رقصیدن می کرد بنویسم. مردم دورش جمع شده بودند و بعضی ها با او همراهی می کردند. مردی با او می رقصید، پیرمردی می خواند، پسری شال به کمرش بسته بود و بندری می رقصید و... آنجا یک جای دیگر بود و انگارهیچ ربطی به ایران و تهران و هیچ کجای دیگری که می شناسم هم نداشت....بین آن همه جمعیت با آقای عزیز ایستادیم و تماشا کردیم و خستگی درکردیم... ( امسال کوه و قرارهای جمعه ها، کوه پیمایی، با همکاران و دوستانمان دارد بیشترو بیشتر می شود)....

***

بیست و ششم فروردین:می خواستم از زن دوم دروجودم بنویسم که چهارکتاب جدید خریده و بعد از مدتها موفق شده فیلم لالاند را پیدا کند تا ببیند و بداند چرا این فیلم این همه جایزه برد! امابا کمال تعجب حالا که فیلم را دارد،حوصله دیدنش را ندارد!...

***

بیست و هفتم فروردین:می خواستم از زن اول دروجودم بنویسم که خیلی وقت است قول داده دخترک را ببرد سینما تا فیلم ( گشت ۲) را نشانش بدهد اما، هی دست دست می کند و روز پشت روز می اندازد.... شاید خودخواهی به نظربرسد اما، او این فیلم را توی شبهای جشنواره دیده و حالا که می خواهد با دخترک برود و یک باردیگر فیلم را ببیند،زورش می آید...

****

بیست و هشتم فروردین:می خواستم ازخیلی چیزها بنویسم اما امروز فقط،همین قدرمی توانم بگویم یا بنویسم که:

به نام خدا، دلم برای روزهای خوب تنگ شده............

  • محبوبه الف

نظرات (۴)

به نام خدا دلم برای روزهای خوب تنگ شده.............
با خوندنش اشفته شدم...نمی دونم اما اشفته شدم شاید مربوط به خودم باشه .
لالالند به قشنگی یک رویای عاشقانه بود
گشت 2 یک بار دیدنش هم حوصله می خواد
اون داستانک را خونده بودم خیلی تلخ بود
زن اول و دوم درونت را حفظ کن فقط حواست باشه به چند تا نرسه وگرنه میشی دیوونه ای مثل من
پاسخ:
من فقط از مفهومی که در فیلم لالالند بود و بهش اشاره کردم لذت بردم.
گشت دو ( مثل شما فکرمی کنم )
برای من ، دو زن در من، یک شیوه ( من درآوردی ) در نوشتن هست... و خیلی ممنون که می خوانید : )
  • میله بدون پرچم
  • سلام
    این داستان کوتاه چخوف خیلی جالب بود. کوتاه و گویا...
    اما روزهای خوب... امیدوارم بیایند. می‌خواستم به سبک این موفقیت‌چی‌ها بنویسم امیدوارم روزهای خوبی بسازیم اما خداییش اگه خودشون همینجوری بیایند لذت بیشتری دارد!
    پاسخ:
    سلام
    سپاس که خواندید.
    منم  امیدوارم : )  زیرا جز این چاره یی نیست....

    سلام
    دور افتادم دارم کل مطلب هاتون رو میخونم و لذت میبرم . 
    برام جالب بود که به تازگی کتابی از چخوف خوندم و مطلبش رو در وبلاگ گذاشتم حالا اینجا هم می بینمش. چقدر این مرد در گفتن حرفش توی یه داستان کوتاه موفقه .
    متشکرم.
    من هم به روز های خوب تر امیدوارم
    پاسخ:
    سلام
    افتخار دادید
    چخوف در عصرخودش، مرد بزرگی بود و دین بزرگی برگردن ادبیات جهان دارد : )
    من هم ازشما ممنونم
    چاره یی جز امید واری نیست : )
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">