دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

مامان به هربهانه یی مارا می کشد خانه خودش، مثلا امروز توی تلفن طعنه زد و گفت: فکرمی کنم به سن و سالی رسیده یی که بتوانی به تنهایی، چهل  پنجاه نفرمهمان را (زفت و ربط !!! : ) ) کنی. آن هم چهل پنجاه نفرمهمان عزیز مولودی خوان را،.... !

خیلی غم انگیز است که آدم مادرمهمان بازی داشته باشد. و هربارکه  صفحه تقویم ورق می خورد و توی آن. جشنی می شود، میلادی می آید. عزایی سرمی رسد، کشان کشان تورا ازاین سرشهربکشد آن سرشهر، و تومجبورباشی جلوی آن همه زن چادرگل گلی حسود، آب زیرکاه... نقش دختران هنوزخوب  را بازی کنی... من همیشه ازمهمانی ها ومراسم های مناسبتی بیزار بوده م. همیشه به آن زنهای چادرگل گلی، فکرمی کنم. به دست بند ها و گوشواره ها و النگوهایشان، به دامن های کلوش نخی و تیشرت های رنگی شان، به سوتین های نمره نود تا صدشان و بوی عرق تند آمیخته با اسپری های ارزان قیمتشان.....به ماتیک های لب پرشده و ریمل های خشک و ابروهای باریک و موهای تو برده و دست های پرازانگشتری شان هم فکر می کنم.... به عروسی هایشان، به عزاداری هایشان، به ترس شان ازجهنم و آتش و هوو و عروس های سلیطه، پاچه پاره...به آن زنها و تمام شادی ها و غم ها و ترس هایشان فکرمی کنم. به سرویس های کریستال دست نخورده و خاک گرفته توی گنجه هایشان فکرمی کنم....به این که چه کارهایی بلند نیستند برای خودشان بکنند هم فکرمی کنم.... به دلمه پیچیدن ها و سبزی پاک کردن هاو پچ پچه های درگوشی و هره کره کردنشان هم فکرمی کنم... من همیشه به آن زن ها فکرمی کنم. حتی به خوابهایشان هم رفته م... و به چشم دیده م که توی خواب هایشان هیچ محالی نیست..................................................................

***

کاش دراین دورهم جم شدن های زنانه مناسبتی می شد، به جای دلمه پیچان و شیرینی پزان و دست و داریه زدن ها و مولدی خوانی ها و چشم چرانی ها...، پشت کارت های عروسی شعرنوشت، یا پشت کارتهای ترحیم برای زنده ها حرفهای قشنگی زد، یا به مرده ها گفت مرگتان مبارک باد...و یک احساس خاص جوردیگری به آن بیچاره ها داد...

***

نمی توانم زن دوم را ول کنم تا برود و تنهایی دنبال خانه سه خواب مناسب!!! برای اجاره بگردد... می ترسم توی خیابان ولش کنم. او روسری ش از سرش می افتد. همین که تنها شود، به سینما می رود، می رود کتاب فروشی و پول هایش را حیف می کند، ساعت هاالکی الکی توی پارک می گردد و با گلها و گربه ها حرف می زند. می رود لای آن چیزهایی که فراموشی شان را خوب تمرین کرده. می رود قاطی تمام فراموشی ها...و گم می شود. بعد دیگر خیلی سخت، خیلی به سختی می شود او را پیدا کرد... عوضش زن اول، جان می دهد که برود توی این مهمانی ها و ادای دختران سربراه را در بیاورد...او خوب بلد ست میان این همه دروغ گو، بنشیند. با آنها، سبزی پاک کند، چای بخورد،...هره کره کند و تمام عمرش، را خیلی صادقانه به همه، دروغ بگوید..

***

و من تنها توی خانه خودم مثل خودم هستم...و حالا،درست همین حالا که این خانه اشفته ترین احوال را دارد و کارتن های خالی و اثاثیه ولو، همه جایش هستند... می خواهم بنشینم و فیلم Loving  را ببینم و همچنان به سکوت خداوند در سکوت اسکورسیزی فکر کنم....

***

هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

***

اگردوست داشتید یک ترانه به بی ترانگی اینجا اضافه کنید....

  • محبوبه الف

نظرات (۵)

پسرنوح بابدان بنشست
خاندان نبوتش گم شد
  : )

***

کاش دراین دورهم جم شدن های زنانه مناسبتی می شد، به جای دلمه پیچان و شیرینی پزان و دست و داریه زدن ها و مولدی خوانی ها و چشم چرانی ها...، پشت کارت های عروسی شعرنوشت، یا پشت کارتهای ترحیم برای زنده ها حرفهای قشنگی زد، یا به مرده ها گفت مرگتان مبارک باد...و یک احساس خاص جوردیگری به آن بیچاره ها داد...

***


2zandarman.blog.ir

این یکی بخشش را خیلی دوست داشتم.
پاسخ:

پسرنوح ! : )
نوح دخترنداشت؟
به به چه میزکارزیبایی. لیوان سفالی قندان مسی رومیزی قرمز بوته جقه. شما سنتی کارید؟
: )

 راستی می شه داستان فیلمشو تعریف کنی؟
پاسخ:
سنتی کار : ) نیستم ولی نظرم به هنرهای دستی و ایرانی و آثارسنتی نزدیک تره : )
بعضی فیلمها هستند که اصلا نمی شود آنها را تعریف کرد. باید دید....
ترانه پیش نهادی من به شما.

روز های بهانه و تشویش
روزگار ترانه و اندوه
روزهای بلند و بی فرجام
از فغان نگفته ها انبوه
روزگار سکوت و تنهایی
پی هم انس خویشتن ، گشتن
سالخوردن ، به کوچه های غریب
تیغ افسوس بر فراغ آوردن
من از این خسته ام که می بینم
تیرگی هست و شب ، چرا غی نیست
پشت دیوار های تو در تو
هیچ سیزینه یی ز باغی نیست
من از این خسته ام که می بینم
تیرگی هست و شب ، چرا غی نیست
پشت دیوار های تو در تو
هیچ سیزینه یی ز باغی نیست
روزهای دروغ و صد رنگی
پوچ و خالی ز دل سپردن ها
روز گار پلید و دژخیمی
بر سر دار ،یار بردنها
روزگار هلاک بلبلها
جغد ها را به شاخه ها دیدن
روز هایی که نیست دیگر هیچ
در کت مردها پلنگیدن
من از این خسته ام که می بینم
تیرگی هست و شب ، چرا غی نیست
پشت دیوار های تو در تو
هیچ سیزینه یی ز باغی نیست
من از این خسته ام که می بینم
تیرگی هست و شب ، چرا غی نیست
پشت دیوار های تو در تو
هیچ سیزینه یی ز باغی نیست
هیچ سیزینه یی ز باغی نیست
پاسخ:
روز های بهانه و تشویش
روزگار ترانه و اندوه...

 از شما خیلی ممنونم. این صدا و این ترانه عاااالی ست. : )
از همه بدترش این است که مردهای آن خانه ای که مراسم زنانه دارد و مردهای مدعوین ول می شوند توی خیابان و توی این ول شدن ها احتمال می رود مفسده ای در کمین باشد و آنان گرفتار آیند.
از این بگو و بترسانشان تا شاید مراسمات زنانه ریشه کن شود

ان شا ال لاه
پاسخ:
اشرف به دخترها سپرده بود او را ماه تی تی صدا بزنند... حالا که مادرجان توی خانه جوان عذب داشت مصلحت نبود بیش از این، مستاجرها آنجا بمانند. البته مادرجان ازهمان روز اول هم چشم دیدن اشرف  را نداشت، مخصوصا وقتی که آن چادرحریر گلبهی نازک  را به سرمی کرد و هفتادقلم بزک دوزک شده و آلاگارسون کرده، می نشست  میان زنها وبا سهیلا یکی از دختران خیاط خانه که خوش نام هم نبود، پچ پچه می کرد و شانه هایش زیرچادراز زور خنده می لرزید.
***
شیخ احمد لحظه یی نگاهش را ازاشرف برنمی داشت، دائم روی منبرجابه جا می شد، عبایش را روی پاهایش می انداخت، با استکان و نعلبکی خالی ش بازی می کرد، عمامه ش را کج و راست و می کرد و تا وقتی اشرف توی روضه خانه بود، هیچ آرام قرار نداشت....شیخ احمد میان دو روضه ،...درحالی که داشت به آرامی کورک زیرچانه ش را ما بین انبوه ریش فلفل نمکی می ترکاند، به خورشید خله که بس که گریه کرده بود، آب دماغش هم راه افتاده بود و پرچادرش لیچ ازلرو اشک و چایی بود و چشم ازشیخ و حرکاتش برنمی داشت، زل زد وگفت::زنان به گونه اى آفریده شده اند که تمام قامت و اندام آنها بلکه حتى صداى آنها براى مردان جذاب و دلرباست،از سـوى دیگر مردان به گونه اى آفریده شده اند که در برابرزیبایی زنان به زانو درآمده وبراى کامجوئى، خود را به آب و آتش مى زنند. پس برزنان مخصوصا برزنانی که ماشا ال اللااه زیباو و صاحب جمال اااند  واجب است که....  ( شیخ احمدنگاهش رااز خورشید خله و زنهای دیگردورگرداند و کوفت به اشرف که بروبرو توی چشمهای شیخ  خیره بود وانگار ازتعریف های شیخ خوشش آمده باشد، داشت نم نم لب پائینش را زیردندان می جوید) ، شیخ بالاخره کورکش را چلاند، دست  روی زانو گذاشت و درحالی که به آرامی آن ماده ریزسفید رنگ را با دل انگشت شصت و سبابه لوله  لوله می کرد، ادامه  داد...زن باید از اختلاط و آمیزش با مردان بیگانه بپرهیزد،انشاااالله که  زنان ماشاالله ماشاالله ما شا الله.... صاحب کماااال، وظایف زن بودن را ادا نمایند...
شیخ احمد  عادت داشت کلمات را از ته حلق بیرون بکشد و لای دندان ریزریزکند و بعد بیرون بدهد. کلمات و اصواتی که خیلی  وقتها آدم را می ترساند و شب می آمد به خواب آدم...
***
درانیستا پوریا حمزه را فالو کردم اما شما را نیافتم هنوز.... : )
اول اینکه نمی دونستم تا امروز سلیطه اینطور نوشته میشه. این یک.

این زنها توی جوانی شان وقتی هم سن خودت بودند چقدر برایشان پیش آمده بود که گیر همجین مراسماتی بیافتند و دلشان بخواهد آنجا نباشند و دلشان نخواهد زل بزنند به موهای تو رفته و النگوی توی دست ها و سوتین های ۹۰ تا ۱۰۰ و نخواهند بوی عرق و خوشبو کننده های زیربغل معمولی و ارزان را استشمام کنند؟ آیا در اینها تامل کرده اند؟ آیا می دانند که ما برای آنها نشانه هایی آفریده ایم برای اینکه فکر کنند؟ قطعا در آنها نشانه هایی از بیخودی بودن و هرز رفتن وقت و به قول آقا رضا زفتی تنها ماندن مردانشان و رو به کفر و اعتیاد و فساد رفتنشان وجود دارد. باشد تا رستگار شوند. زن دوم هم با این وضعیت حوصله دارد برای خودش...! والله
پاسخ:
: ) اگردرنوشته هایتان تا به حال، ازواژه سلیطه استفاده نکردید. بدانید و آگاه باشید که این کلمه درادبیات ما بسیارکاربردی و ریشه داراست....  : )
(این زنها توی جوانی شان وقتی هم سن خودت بودند ) اول اینکه ما هنوز بسیارجوان و زنده دلیم و تا پسرکمان را زن ندهیم و دخترکمان را نیزبه خانه بخت نفرستیم ، به هیج عنوان احساس پیری  یا حتی، میانسالی نمی کنیم. این یک : )
 گفتم که : ((این زنها بلد نیستند برای خودشان کاری بکنند....))
***
آقا رضا که آمد و آن نظررا نوشت. دلم برای مادرجان و شیخ احمد و نرگس و تکه نوشته های آن یکی وبلاگ تنگ شد....ونتیجه آن شدکه زیرکامنتش نوشتم....
به قول شیخ احمد:
انشاااالله که  زنان ماشاالله ماشاالله ما شا الله.... صاحب کماااال، وظایف زن بودن را ادا نمایند...!
***
زن دوم اگر دراین شرایط، این کارها را نکند. دق می کند. دق..... می دانی دق...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">