دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

خاله طوطی زن خوبی بود.خانه ش چسبیده بود به خانه هفت دخترون یعنی درست ضلع شمالی خانه ما،درکوچه تهرانی ها که هیچ کدام از ساکنینش تهرانی نبودند. آقاجان می گفت به خاطر اینکه یک تهرانی خان زاده، زمان رضاخان اینجا زندگی می کرده و بعد گم و گور شده.اسمش مانده است، روی کوچه...خانه خاله طوطی یک حیاط بزرگ داشت و چند درخت توت. یک قالی نخ نمای دوازده متری انداخته بود زیر درختها.ما دخترها به ردیف می نشستیم روی فرش.خاله طوطی برای خودش صندلی می گذاشت.می گفت پاهایش درد می کنندو همانطور که با یک دست زانوهایش را می مالید.با دست دیگر ترکه انار را توی هوا می چرخاند.گاهی ترکه را می کشید روی کتاب های ابجد و با صدای دورگه ترسناکی که بی شباهت به صدای مردانه نبودو مادرجان می گفت: بس که قلیان و سیگارمی کشداین زن و همیشه خداآقا جان دنباله حرفش رامی گرفت و می گفت: سیگارتنها هم که نمی کشد.مادرجان چپ چپ به آقاجان نگاه می کردو زیر لب غرمی زدکه حیاکن مرد..توی خانه ما هروقت اسم خاله طوطی می آمد.آقاجان ومادرجان دعوا داشتند.مادرجان گالشهای تو سرخش را می پوشید.چادرکلوکه کربلائیش را سرمی کرد و می رفت روضه. آقاجان هم یک صدتومانی می گذاشت کف دستم و سفارش می کرد:خاله طوطی نفهمد.کارم شده بود چپاندن قایمکی صدتومانی ها زیرفرش خاله طوطی.خاله طوطی با صدای خش داری که گویی ازخشم،لای دندانهایش خورد می شد،سرمان داد می کشید:

هرکدام از شماکه حواستان برود پی بازیگوشی.می دهم مارهای غاشیه سه سرآتش خوارم، ببلعدتان.

بعد با همان ترکه انار روی پیشانی هایی که گیس های بریده شان از لبه چادرگلدار، بی هوا بیرون آمده بود خط دردناکی می کشید: بپوشانید سرهایتان را دخترکان شیطان....تمام تابستان می رفتیم خانه خاله طوطی. زیر چادرهایمان کله قند و هنداونه و کوفته تبریزی و گوشت کوبیده از آبگوشت شب مانده لای نان سنگک و حتی کوکای نصفه آقاجان، که قند داشت و نباید تا ته ش می خورد و هرچه می شد خورد را، با خودمان می بردیم برای، خاله طوطی.......

  • محبوبه الف

نظرات (۴)

فقرازسرتا پای خاله طوطی می بارد و اسمش گویای همه چیز ست.

-----------------------------------------------
نظرات به دستتان می رسد؟
پاسخ:
سراپا فقیر

متاسفانه دریافتی نداشتم.
خاله جانِ خمارهای چند ساله از  شکاف دیوار...
پاسخ:
تمام طول تعطیلات تابستان، برای یادگیری قرآن و عاقبت بخیری می رفتیم خانه خاله طوطی...
منقل میگرفت و زغال اخته میکرد. زغال بلوط. میگفت بهترین است برای بافور و فوت میکشید و فوت میکشید و فوت میکشید و خوب که سرخ میشد تکه ی نخود مانندی از تریاک را سر حقه پهن میکرد و انبر را میچسباند و حالا تو میکشید و تو میکشید و تو میکشید و بعد به یکباره دود غلیظی را بیرون میداد و سریع چای یخ زده ی نباتش را یک قلپ هورت میکشید. خاله طوطی نشئه باز قهاری بود.
پاسخ:

تو پسر عبدالله ماست بندنیستی؟

:هستم

.پس به بابات بگو امانتیم یادش نره.بگو چهارنخود سوا بده.یک لول اعیانی.حتمنی شیرین حب باشه.بگو حاج احمد گفته مهمان در راه دارم.کوکناری نباشه ها.ناب افغانی باشه.

:چشم

: )

نفهمیدم چرا مادر و پدر دعوا داشتند سر خاله طوطی ... کمی مبهم است و شخصیت خاله طوطی هم آنقدر که باید، جذاب از آب درنیامده است. منظورم این است که نویسنده خواسته شخصیت محکم و جذابی خلق کند که اینطور نشده است.

 

ببخشید که رک و راست نوشتم، راستش فکر می کنم اینها یه جورهایی خوراک نویسندگی است و اگر حدسم درست باشد، خب کسی هم باید باشد که نقد کند دیگر!

پاسخ:
بسیارخوشحالم که می خوانید : )
ازنقدتان هم.: )
بریده هایی ست ازیک رمان بلند . شاید به همین دلیل برای شما ابهام داشت.
در واقع خاله طوطی شخصیتی فرعی ست. ازآن شخصیت های گذرا که فقط چند بار درطول داستان سرک می کشد.
خواهش می کنم خانم. خیلی هم عالی : )
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">