دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

رنگ مورد علاقه ش هنوز سبز یشمی ست و موهایش به سیاهی آسمان های شب، آسمانهای سیاه آن سالها. مشکی، سیاه پرکلاغی با چندین و چند تار سفید که توی موهایش دویده اما به چهل و چند سالگی یش می آید. با آن سالهای ش فرق زیادی نکرده، همانی هست که بود، با همان چهارخانه های رنگی پیراهن های همیشه چروک و چال روی گونه ها و دندان هایی که هنوز هم سفیدی ش توی چشم می زد. پوستش تیره تر، آفتاب سوخته تر، نه سیاه ترانگار و کمی لاغرتر، اما یک جا افتادگی، نه پختگی، چطوربگویم، یک صفای عجیبی توی چهره ش بود که هنوزهم می توانست آدم را شیفته کند. چشمهایش سیاه سیاه به رنگ آسمان های همان شبها...

 دیدن اتفاقی ش توی آن دکه، شبیه معجزه بود. وسط روز، میان همهمه و آن همه کاررفته بودم، آب معدنی بخرم

:یک آب معدنی تگری خنک لطفا

قیافه ش ازآن روزها که برای آخرین بار، سرکلاس استادامین پور دیده بودم، فرق زیادی نکرده بود.چشمهایش درهمان فرصت کوتاهی که نگاهش بالا آمد و توی صورتم نشست...یک طوری بودند. اندوهی که دودو زدن مردمک ها را کندمی کنند،ابری که باران دارد اما گریستنش نمی آید.حس گنگی که درآن فرصت کوتاه لحظه یی نمی شد خوب دید و وارسی ش کرد اما درعمق نگاهش غریبگی خالی ازهیچ یادی ازمن، خوب پیدا بود ..منی که یک ظهر تابستان، درآخرین جلسه، کلاس استاد امین پور،جزوه ها و نوارهای کاست و یادگاری ها را گذاشتم روی کلاسورچرم قهوه یی پوسته پوسته شده توی بغلش و رفتم. همان شب کف آشپزخانه نشستم و تا خود صبح موهایم را شانه زدم،بافتم و باز کردم و شانه زدم، بافتم و بازکردم، بافتم و باز کردم، بافتم و باز کردم وبغض کردم و اشک ریختم و شانه زدم و باز کردم و بافتم و باز کردم و بافتم...(موهایت را دوست دارم وقتی بلندند و روی شانه هایت تاب می خورند) ... شانه زدم بافتم و باز کردم و شانه زدم. بافتم و باز کردم و یادم نیست چقدر به آن صدای توی نوار، که، شرح حال خودش و شعری برای مرا خوانده بود فکر کردم. و چقدر دوباره و هزار باره دست خط هایش را خواندم.کاغذهایی که بس که چهارلاشده بودند، تای میانه شان پاره و بعضی کلماتش از دست رفته بود.جملاتی که غم داشتند و اندوه، اندوهی که خنده های آدمی را کمرنگ می کنند، حرکات آدمی را کند می کنند، ترسو می کنند آدم را و نوشتن راغم انگیز...گاهی کاغذ ها مایه های شادی هم بودند.مایه های شادی آن سالها و روزهایی که رفت.... بین یکی شان تصویردختری هم بود. دختری که داشت به چشمهای نقاشش نگاه می کرد، داشت خیره خیره به چشمهای نقاش نگاه می کرد درحالی که به پلی تکیه داده بود ودستش را لای موهایش برده بود، داشت نگاه می کرد. فقط نگاه می کرد بی هیچ پیچیدگی درخطوط چهره و احساسی درنگاه، فقط به چهره نقاش نگاه می کرد و پائین پاهایش، جایی که باد گوشه های دامنش را برده بود، دره سیاه عمیقی بود که سیاهی ش منتهی می شد به خط خوردگی های عصبی قلم نقاش و تا پائین کاغذ راه می کشید، نقاش دست دیگر دخترراِ، چسبیده به طنابهای روی پل کشیده بود. پل روی دره و میان کوه های تا نیمه کشیده شده، معلق بود و دخترآنقدر محکم به ریسمان ها چسبیده بود که تا بندرو دریای کنج کاغذ، که سهل بود، حتی تا آن سوی پل، که به چمن زار می رسید هم، نمی خواست همراه نقاش برود.

:آقا من عجله دارم، یک آب معدنی خنک لطفا.

گریه م می گیرد اما گریه نمی کنم. به نوشتن فکر می کنم. به نوشتن ازمردی که تا کمر ازدریچه دکه روزنامه فروشی خم شد و یک لحظه فقط برای یک لحظه نگاه آشنایش را بالا آورد و هول و ولا انداخت توی دلم.شاید هم نه، نمی دانم...

اما خوب می دانم که باز دارم به نوشتن فکر می کنم. دارم به نوشتن از زنی فکرمی کنم که دیگرجرات گذشتن ازآن خیابان را ندارد یا نمی خواهد باورکند که گاهی، بی که بخواهد، بسیاراحساساتی و ضعیف می شود.

…........

دنیا جای کوچک و تنگی ست و ادمها به آدم ها می رسند. به یکدیگرنگاه می کنندو با چشمها و صدا ها و یادها و بو ها و یادگاری ها به یکدیگروصل می شوند.... دنیا جای کوچک و تنگی ست....

…..............

از همین میترسم که به کسی یا چیزی عادت کنی
اون وقت اون کس یا اون چیز قالت بذاره .
اون موقع دیگه هیچی برات باقی نمیمونه.
میفهمی چی میخوام بگم ؟
از کسایی که میزارن میرن خوشم نمیاد
واسه همینم اول از همه خودم میرم
اینجوری خاطر جمع تره ....

از:خداحافظ گاری کوپر

.....................



موسیقی را ازاینجا دانلود کردم. وبلاگی که صاحبش خوب می نویسد و نوشتن را بلد است. : )

  • محبوبه الف

نظرات (۷)

به قدری خوب نوشتید که آدم نمی داند برایش چه بنویسد
پاسخ:
شما که این همه شعر نوشتید : )
ممنون  : ) لطف دارید.
در من جا هست
جا برای اندوهت،
کفرت
شادی ات.
نه، هیچ چیز
آمدنت را در روزهای آفتابی به تعویق نمی افکند.
نه حتی طوفان که زوزه کشد.
این جا می توانی گریه کنی و نفرین
و رازگونه تر حتی، بخندی، حتی بخندی.
و هیچ چیز مانع رفتن تو نمی شود.
من اینجام،
تو فقط بیا و برو
  • و  عشق ،صدای فاصله هاست ، فاصله هایی که غرق در ابهامند
در قلبِ آدمی
جاهایی هست که هنوز به وجود نیامده‌اند
و رنج به ‌درونِ آن‌ها می‌رود تا بدان‌ها هستی بخشد.
لئون بلوا .
انگار این رنج را سرِ بازایستادن نیست
راستی  من هم بالاخره سکوت اسکورسیزی را دیدم. به نظرم بهترین فیلم اسکورسیزی در بیست سال گذشته است، فیلمی عظیم، درخشان، زیبا و هولناک درباره ایمان و مسیحیت که در ادامه آآخرین وسوسه مسیح قرار می‌گیرد، به خصوص با آن پایان‌بندی. فعلاً از تماشایش بسیار هیجان‌زده‌ام، دوباره و دوباره به آن بازخواهم گشت...
به کشف تازه یی هم رسیده م. همانقدرکه اسکورسیزی به مقوله مذهب علاقمند هست، شما هم هستید...درتمام نوشته هایتان گریزی به مذهب زده اید. که برایم جالب بود : )
پاسخ:

خوشحالم که این فیلم خوب را دیدید. من هم سکوت را دوست داشتم و بسیارپسندیدم اما به نظرم بهترین فیلم او نبود. اینجا او آمد وخیلی زیرکانه به تحلیل و مکاشفه در وجودیت خدا پرداخت. خیلی رندانه دردل کشیش مسیحی شک انداخت. خیلی خوب سوالاتی مطرح کرد و چراهایی پرسید که جوابی برایشان پیدا نشد، هنوز هم... اگردقت کرده باشید که حتما همین طوربوده است. مبلغین و پیروان نمی توانستند زبان یکدیگررا بفهمند. خیلی فاصله میان درک و فهم  و برداشت این با آن یکی، ازدین مسیحیت وجود داشت. تمامی پیروان افراد فقیرو پائین دستی بودند که خوشبختی و زندگی واقعی را دربهشت می دیدند که بدون هیچ پیش زمینه فکری و مطالعه و آگاهی صرف تقلید از کشیش، خود را مسیحی می پنداشتند آنقدر این باور را درخود پرورانده بودند که حتی حاضر بودند برایش بمیرند.و به همین دلیل رنج زیستن دردنیایی پراز ظلم و ناجوانمردی را به جان می خریدند و البته دلیل عمده ش  رفتن به بهشت و زندگی آسوده وعده داده شده درآنجا بود....
به نظرم اسکورسیزی بسیارزیرکانه عمل کرد. اینبار نه تنها حرفهایش را زد که خشم کلیساها را به دنبال نکشید. او درپایان بندی توانست رضایت مذهبیون را هم جلب کند( اتفاقی که در آخرین وسوسه های مسیح نیافتاد)که باز با این که اصلا آن سکانس را دوستش نداشتم اما به او حق دادم که فیلم را اینگونه تمام کند.
بیشتراز همه اینها ولی من عاشق آن مرد ژاپنی در نقش (کیچیجیرو) شدم. او را با تمام دنیا دوستی و وسوسه ها و ترس ازخدا و دنیای دیگر و معلق بودن میان کافر یا مومن بودنش و اعترافاتش و عذاب وجدانهایش و شیطنت ها و با نمکی هاش البته : ) دوست داشتم.کیچیجرو شخصیتی بود که ازابتدای فیلم تا به انتها مرا به خودش جذب کرد. خیلی خوب بود این مرد : )

بله من هم به مقوله مذهب البته علاقمند هستم
: )
به همین دلیل گفتم فیلمی بود زیبا و هولناک.
من شخصیت خود کشیش را بیشتردوست داشتم. اسمش یادم نیستم ولی بازی او را بیشتر پسندیدم. : )

یک سوال
این یک داستان واقعی بود یا زائیده خیال نویسنده که شما باشید ؟
و آیا سال بلوا ادامه خودش بود؟
پاسخ:
:)
ازاین بازیگر( اندروگارفیلد) قبل ازاین که سکوت را ببینم ستیغ هک سا را دیدم و درمقایسه یی که پیش خودم داشتم. او را در ستیغ بهتردیدم  تا در سکوت.  : )
***
هیچ وقت ازیک نویسنده نپرسید واقعیت بود یا خیال. درنوشتن هیچ  مرزی بین این دو وجود ندارد.
نمی دانم می تواند ادامه باشد، می تواند نباشد... دلم هوای معروفی و اثارش را کرده بود. ناگهان : )
  • میله بدون پرچم
  • سلام
    اشکم در اومد! چون یک کامنت قشنگی نوشته بودم ولی پرید!!! دوباره می‌نویسم امیدوارم همان‌جوری بشود:
    این روزها سرعت ورود محصولات جدید چنان بالا رفته است که هنوز به محصول قبلی عادت نکرده باید به فکر دویدن به سوی محصول جدیدتر باشیم... البته برای ما که خمیرمان جور دیگری ورز داده شده سخت است این کار... برای جوان‌ها راحت‌تر است... برای برادرانی که دوازده سال اختلاف سنی داشتند و یک لباس را هر سه در دوازده سالگی پوشیده بودند یا کتابی مثل سال بلوای پُست بالا، با آن کاغذ کاهی مانند و آن روغن پارافینی که یک شب بمباران توی زیرزمین روی کتاب ریخته بود، را سه نسل در بیست سالگی‌شان خوانده بودند، برای اینها دل کندن آسان نیست اما الان همه چیز فرق کرده است... الانِ ما چیزی شبیه الانِ نیم قرن قبلِ باگ‌مورن (اسم اون شخصیت فیلسوف گری کوپر همین بود دیگه!؟) است. شبیه اونم نیست! بیشتر شبیه وضعیت صفر متر بالای گه است!
    چقدر فرق کرد!!! پس نتیجه می‌گیریم که از بازنویسی نباید ترسید.
    در ورژن قبلی به اون نمای فیلم پیانیست و این روزهای شهرهایی مثل موصل و حلب و حمص و امثالهم شبیه است اشاره شده بود!
    پاسخ:
    سلام
    ازکم سعادتی من بوده. ( نخواندن کامنت پریده). اما خوشحالم که منصرف نشدید و نوشتید. خیلی ممنونم ؛ )
    من گاهی واقعا دلم برای خودم و هم نسلانم می سوزد. بچه های دهه پنجاهی ، دهه شصتی، کسانی که درشرایط سخت و زیرموشک باران و جنگ و ایستادن در صف های طویل اجناس کوپنی،   با کمترین امکانات و بی توقع و قانع ...بزرگ شدند. اما حالا...من برای نسل راحت طلب، امروز واقعا نگرانم....
    اما خودمانیم انگاردیروزها روزهای بهتری بودند: ) و ما که مال دیروزها ییم، ازیک چیزهایی، بلد نیستیم آسان و بی تفاوت بگذریم..
    بله باگ مورن بود و چه مثال خوبی زدید. بسیارمناسب و به جا بود. : )
    فیلم باشگاه مشت زنی هم ( البته یک جوردیگری ، بیان گرهمین موضوع است.)
    حتی تصورزندگی زیربمب و آوارو ناامنی سخت ست. برای همین همیشه به جان ( آقا ) دعا می کنیم که لااقل هرچه که نیست مملکت مان درگیرجنگ و کشت و کشتارنیست.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">