دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.


پیوندهای روزانه

یک جایی خوانده م که عده یی می ریختند توی شهر، بچه ها را ازبغل مادرشان می گرفتند و پرت می کرده اند. بعد با شمشیر روی هوا نصفشان می کرده اند. آنوقت قهقهه می زده اند. بعد چه اتفاقی می افتاده؟ می گریخته اند و یا قصاص می شده اند که هرگز نمی شدند. اما تکلیف بچه های مرده چه می شده. تکلیف مابقی زندگی شان؟

باید بروم خرید. باید ظرفها را بشورم، جوری که قرچ قرچشان دربیاید. آن لکه چسبیده روی کاشی ها، خواهرم گفت با دامستوس پاک می شود، اگرنشد با سرکه و جوش شیرین و سیم ظرفشویی، باید بیافتی به جانش و آنقدربسابی تا ازرو برود. چرا مثل خواهرم نشدم؟!

دارسایه درازی داشت. وحشتناک وعجیب.روزها که خورشیدبرمی آمد.سایه ش ازجلو همه مغازه ها وخانه های خیابان خسروی میگذشت.سایه مردی که دربرابرنورگردسوز پاهایش را از هم بازکرده و بالای سرآدم ایستاده است.

حاشیه های کتاب، لک دارد.گویا یکی دستش به لیوان چای خورده و چای ریخته روی کتاب، جلدش هم، دارد می رود که ازکتاب کنده شود. حتم دارم یکی قبلا این کتاب را خوانده. یکی که عادت داشته شبها زیربالشش کتاب بگذارد و وقتی همه خوابند، زیرنور، لامپ های تیربرق های کوچه، شهید نورا (نورالدین بالاکوهی) که ازپشت شیشه ها تو می آمده. کتاب های یواشکی بخواند. یکی که هروقت، زیرنور، لامپ های تیربرق های کوچه، شهید نورا، کتاب می خوانده، به این می اندیشیده که نورا چقدراسم خوبی ست. نورا به کوچه می آید. نورا می تواند، کمک کندآدم بی ترس ولرزکتاب بخواند،... هر شب تا اذان صبح بیداربماندو کتاب بخواند و هرصبح هم نمازش قضا شود و فحش بخورد... نورا چه اسم خوبی بوده ست. نورا به مردها می آمد، به زنها هم... نورا می توانست، به آدم های بی خواب بی قرارکمک کند، تا بی دلواپسی ازبیدارکردن هم اتاقی های غرغروی همیشگی، کتاب بخوانند. نورا آدرس سرراستی هم بود. آدرسی که پشت نامه های بی نام و نشان نوشته می شد و هرشنبه صبح،ازدرز درتوی حیاط می افتاد...

 همین روزهاست که بزنم زیرکاسه کوزه ها و به شهرخودمان برگردم.نه برادرهایم را پیدا کردم، نه تحمل این وضع را دارم. خودم هم دارم گم می شوم. گاهی فکرمی کنم به چندتا آدم تکثیرشده م و هرکدام به عذابی گرفتار، یکی درخاک، یکی درباد، یکی درآب یکی درشب ویکی در چرخ،،همیشه احساس می کنم آن که دیشب تب کرده بود، سوخت و مرد. بعدذغال شد و بادخاکسترش را برد من بودم...اما بازهم هستم. مثل پرکاه درهوا معلقم و تکلیفم با خودم روشن نیست. هرروز فکرمی کنم که اگرآمدی صاف و پوست کنده حرف هایم را به تو بزنم، اما وقتی می آیی،چادرت را پرت می کنی یک گوشه، سروصدا راه می اندازی،کوزه می شکنی به این ورو آن ور سرمی کشی، بعدچشم های هراسانت را به من می دوزی که ببینی اعتراض می کنم یا نه! فقط به این خاطرکه اخم کردن مرا دوست داری، بعد می خندی و بازآن کولی بازی ها...احساس می کنم که دیگرکارم ازعشق گذشته است...


عنوان از: سال بلوا

آبی ها از:سال بلوا

  • محبوب آخرتی