دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺃﺻﻮﻻ ﺁﺩﻡ ﺑﺎﯾﺪ کتابهاییﺑﺨﻮﺍﻧﺪ ﮐﻪگازﺵ ﻣﯽﮔﯿﺮﻧﺪﻭ ﻧﯿﺸﺶ ﻣﯽﺯﻧﻨﺪ.اگرﮐﺘﺎﺑﯽ میﺧﻮﺍﻧﯿﻢ ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﻣُﺸﺖ ﻧﺨﻮﺭﺩ ﺑﻪجمجمهﻣﺎﻥ ﻭ ﺑﯿﺪﺍﺭﻣﺎﻥ ﻧﮑﻨﺪ، ﭘﺲ ﭼﺮﺍمیﺧﻮﺍﻧﯿﻤﺶ؟ﮐﻪ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺗﻮ ﺣﺎﻝ ﻣﺎﻥ ﺧﻮﺵﺑﺸﻮﺩ؟
 ﺑﺪﻭﻥ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺧﻮﺵ ﺣﺎﻝ بود.ﺗﺎﺯﻩ ﻻﺯﻡ ﺑﺎﺷﺪ، ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯿﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ کتابهایی ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﻢ ﮐﻪ ﺣﺎﻝ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺵ میﮐﻨﺪ . ﻣﺎ ﺍﻣﺎ ﻧﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﮐﺘﺎﺏﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﻧﺎﺧﻮﺵ ﺣﺎﻟﯽ ِ ﺳﺨﺖ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﻣﺘﺎﺛﺮﻣﺎﻥ کند، ﻣﺜﻞ ﻣﺮﮒ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺘﺶﺩﺍﺷﺘﯿﻢ، ﻣﺜﻞ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﻨﮕﻞﻫﺎ ﭘﯿﺶﻣﯽﺭﻭﯾﻢ،ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﺩﻡﻫﺎ، ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ.ﮐﺘﺎﺏ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺜﻞ ﺗﺒﺮﯼ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﯾﺨﺰﺩﻩٔ دروﻧﻤﺎﻥ.

 ﺍز ﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻧﺘﺲ ﮐﺎﻓﮑﺎ به ﭘﺪﺭ

***

مامان یک گوشی ساده ازآن نوکیاهای قدیمی دارد.او هربارکه می خواهد شماره یکی ازما را بگیرد،انگشتتش را روی دکمه ها و اعداد فشارمی دهد و با غیض شماره می گیرد.به خیالش اگر دکمه ها را محکم فشاردهد، صدایش زودتربه ما می رسد وکمترمنتظرمی ماند.رد انگشت های مامان روی کیبورد گوشی مانده و رنگ اعداد را با خودش برده.،. ما پنج نفرتصمیم گرفتیم برایش گوشی بگیریم.می خواهیم بیاوریمش تلگرام تا بهتردردرسترس مان باشد و بیشترببینیمش اما می ترسیم. می ترسیم بیاید تلگرام و آنوقت، صبح تا شب ازما ایراد بگیرد. مخصوصا ازمن،... یک بارکه توی گوشی خواهرزاده م عکس پروفایلم را که با آقای عزیز گرفته بودم دیده بود، با همان گوشی ساده نوکیای سرمه یی ش، تماس گرفته بود و گفته بود، خوشبختی هایت را نشان مردم نده، چشم می خوری.آن روزخیلی خوشحال شدم. مامان اعتراف کرد که من، زن خوشبختی هستم و حالا که متن بالا را زیرکپشن پسرم، کپی کردم، احساس کردم، واقعا خوشبختم. خوشبختم که درکناردنیای واقعی، دردنیای مجازی دوست فرزندانم هستم، و آنها مرا با احترام و اطمینان، به دنیای خصوصی شان راه داده ند. درعصرارتباطات گریزاز دنیای مجازی غیرقابل اجتناب ست اما چه خوب که ما حقیقتی هستیم که می توانیم درمجازبه بالیدن ادامه بدهیم. بالیدن، رشد و نمو و نه پژمرده شدن و به فنا رفتن...

***

پسرک درانیستاگرام، یکی ازنامه های عاشقانه کافکا به فلیسه را گذاشته بود و دختران زیبای زیادی او را لایک کرده بودند و پیغام های خیلی زیادی هم داشت.( دخترانی که حضورشان،آنجا، حس عجیبی به من داد.یک جور شادی و غم تواما با هم، یک حس گنگ غیرقابل توصیف. یک حس عجیب که دراین لحظه نمی توانم خوب، توصیفش کنم اصلا... مامان اگرجای من بود حتما، برایش می نوشت، خوشبختی های ت را نشان مردم نده، چشم می خوری. مامان ازآن زنهایی ست که خوب جنس عشق و خوشی را می شناسد فقط هیچ وقت، سعی نکرده، به زبان بیاورد...

  • محبوبه الف