دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.


پیوندهای روزانه

 کلمات را اگر بارها و بارها تکرار کنیم، بعد از مدتی به جزئی از زندگی مان تبدیل می شوند و رخ می دهند...
لابد به همین دلیل است که آدمها دعا می خوانند. چزاره پاوزه

***
امروز باز به درد رسیدم و دست خط زهرا که این کتاب را برایم خریده بود را دوباره خواندم.زهرا مرا باخودش به گذشته برد،به دهه هفتاد.سالهای زندان،او مددکاراجتماعی بود و من خبرنگارروزنامه،خبرنگارخبرنگارهم که نخیر، بیشترنویسنده بودم تا خبرنویس.درصفحه اجتماعی روزنامه قدس مشهد ستونی بود،به نام( آن سوی دیوار) هرهفته داستانکی به نامم چاپ می شد. داستانک هایی که سوژه هایش زنها بودند.زنهای زندانی، هفته یی یک بار با زهرامی رفتیم زندان و پای صحبت زنهای زندانی می نشستیم......و به درد می رسیدیم.

دوراس عیش مدام و لذت ناب من ست.

***

طبق معمول دو کتاب برای خواندن انتخاب کردم تا دراین هفته و روزهای آتی بخوانم. یکی درد از مارگریت دوراس و دیگری بهشت از تونی موریسون.از تونی موریسون (محبوب)را،خوانده بودم و ازخواندنش خیلی سرذوق آمده بودم. هم بابت خود کتاب که بسیاردوستش داشتم و هم عنوانش که همنام من بود. محبوب : )

***

اصلا خیال خواندن اورهان پاموک را نداشتم. لااقل فعلا نداشتم، اما بگذارید اعترافی بکنم. یک عادت بدی که دارم این است که وقتی می خواهم کتابی برای خواندن انتخاب کنم هول می زنم. مثل قحطی زده ها می مانم و کتاب ها را یک جوری ازقفسه ها بیرون می کشم که انگار، بارآخری ست که فرصت خواندن دارم، حالا( زندگی نو از اورهان پاموک) هم برای خواندن، به مجموعه خواندنی های این هفته یا این ماه، اضافه شده. خب من دراین مورد زیاد هم مقصرنیستم. خودتان بخوانید و ببینیددرصفحه اولش چه نوشته:

نوشته ( روزی کتابی خواندم و کل زندگی م عوض شد. کتاب چنان نیرویی داشت که حتی وقتی اولین صفحه هایش را می خواندم، دراعماق وجودم گمان کردم تنم از میزو صندلی کنده شده و دور می شود. اما با آن که گمان می کردم تنم ازمن جدا  شده و دور شده، گویی با تمام وجود و همه چیزم، بیش از هرزمان دیگری روی صندلی و پشت میزم بودم و کتاب نه تنها برروحم بلکه برهمه چیزهایی که مرا ساخته بودند، تاثیرمی گذاشت...

ازاین نویسنده، زندگی نو، اولین کتاب کاغذی و کاملی ست که قصد خواندنش را دارم.


***

برخوردار از والاتباری اعتراض: چرا بلیط هواپیما ها گران ست؟ برخورداراز والاتباری اعتراف :  هنوز بین سفر با قطار یا هواپیما، دودلم. برخوردارازوالاتباری پرسش ازخود: یعنی من دیوانه م که دارم به شهری که دوستش نمی دارم سفرمی کنم!

  • محبوب آخرتی

نظرات (۱۰)

اصلا مگه چیزی بهتر از این اشتیاق و کشش به خواندن هم در عالم وجود داره؟
نمی دانستم روزنامه نگار و خبرنگار هم هستید :)
پاسخ:
روزنامه هایی که ازسرنیاز مالی با آنها همکاری می کردم را دوست نداشتم.
روزنامه هایی که دوست داشتم ولی، دانه دانه توقیف می شدند.
تفکر و اندیشیدن و پرسش، برخوردارازوالاتباری همه اینها، خیلی زیبا و به جا بود. : )
یک سوال داشتم. الان کجا مشغولید. کدام روزنامه؟

پاسخ:
ازطوس و قدس مشهد شروع شد و به جام جم تهران ختم شد. این وسط چند هفته نامه و روزنامه دیگرهم بود که با آنها کار می کردم. من خبرنگار آزاد بودم. چند خبرگزاری هم بود. یکی از آنها خبرگزاری وزین فارس بود. از همان غم نان هایی بودکه گفتم.
یکی که خیلی دوست داشتم و یک داستان ازمن چاپ کرده بود و داشتیم می رفتیم تا برویم برای همکاری های بیشتر. زن بود. به سردبیری فائزه هاشمی که خیلی زود توقیف شد و چند تای دیگر که جزو خاطرات تلخ و شیرین م شدند.
الان به شغل شریف خانه داری مشغولم : )
***
یک بار تمام بریده روزنامه ها را جمع می کنم و ازآنهاعکس یادگاری می گیرم و توی وبلاگ هم می گذارم حتما : )

تا دیدم اسم "ایزابل آلنده" در عنوان آمده، نفهمیدم چطور تمام پست را خواندم. بعد هم دیدم به به، "درد" دوراس!

من دو سه سال تمام آن اوایل که دوراس در ایران ترجمه شد، باهاش زندگی کردم. اون زندگی شگفت انگیز و بی پرواییش وحشتناک وسوسه انگیز بود. اون تجربه های وحشتناک که فقط قسمت کوچکی از آن را در "درد" میبینیم، می تونه چنین نویسنده ای بسازه. قسمت هایی از "عاشق" را هنوز از حفظم.

به "درد" که فکر میکنم رعشه می گیرم. همه ی کانال ها رو برای پیدا کردن روبر ل. زیر پا میگذاره، دیگه چیزی ازش باقی نمی مونه، بعد وقتی با اون وجود رقت انگیز رو به رو می شه دیگه دوام نمیاره و فرو می پاشه ... یکراست میره پیش د. ماسکولو.

ایزابل آلنده که عملا یه جورهایی الگوی زندگیم بوده. معرکه است این زن ... یه سخنرانی ازش هست در TDK که ماهی یکبار گوش می دهم. امیدوارم پیداش کنین و گوش بدین. از شور درونی می گه که آدمها رو پیش می بره و فقط اونه که تعیین کننده است.

این دو تا زن در کنار سیمون دوبووار واقعا زندگی منو زیر و رو کردند.

وای سرتونو خوردم!!!!

پاسخ:
عزیزم عزیز دلم...
نمی دونی چقدراز خواندن کامنت خوبت خوشحال شدم و سرذوق آمدم.
چه زنان بزرگی به زندگی ت راه داشته اند جان دل. : )
کاش راه بهتری برای ارتباط با تو داشتم.
 درمورد TDK اگرممکنه بیشترتوضیح بده!
***
البته من دو سه روزآینده دسترسی به اینترنت ندارم و بعد هم درمشهد ممکنه نتونم نت بیام. لااقل تا ده روزدیگه نمی تونم به وبلاگم سربزنم، به این دلیل که با خودم لب تاپ نمی برم، و متاسفانه گوشی بازخوبی هم نیستم: )
شاید دیربخونم ت. خواستم بدونی. اما خیلی خوشحال می شم درمورد علاقمندی های مشترکی مثل این ها، بیشتربنویسی...
***
این سیاره به آدم های موفق بیشتری نیاز ندارد... این سیاره بصورت گسترده ای نیازمند، صلح آفرینان، شفاگران، بازآفرینان و داستان گویان و عاشقان بیشتر است... -دالای لاما

خیلی خیلی خیلی خیلی خوب نوشتید. خیلی خیلی خیلی خیلی زیبا بود. خیلی خیلی خیلی ممنون. : )
پاسخ:
خیلی خیلی خیلی متشکرم : ))
منتظرروزنامه ها هستم : )
پاسخ:
حتما : )
اگردر انیستاگرام گذاشتم خبرش را اینجا می دهم، اگرهم وبلاگ شد که هیچ.
راستی سفر به خیر خاله جان مهربان : )
پاسخ:
:)))
سلام
نظر برای پست شازده کوچولو غیر فعال بود مزاحم موریسون و دوستان شدم. 
بابت پست شازده کوچولو  بسیار متشکرم . به معنای واقعی حالم را خوب کرد . 
اتفاقا برادرزاده من هم خاطره هدیه گرفتن این کتاب را هم از من دارد .
بنظرم هیچ کتابی به صفا و صمیمیت شازده کوچولو پیدا نمی شود . تلخی و شیرینی توآمان.

پاسخ:
سلام
خواهش می کنم دوست
خوشحالم که این مطلب را دوست داشتید.
من هم اگربخواهم دو کتاب خوب برای کودکان معرفی کنم، یا برای عزیزانم در این گروه سنی کتابی بخرم، قطعا یکی همین، شازده کوچولو هست و دیگری ماهی سیاه کوچولو ازصمد بهرنگی.
  • میله بدون پرچم
  • سلام
    با کمی تاخیر به این پست رسیدم... بسیار خوب... آن جمله‌ی ابتدایی زندگی نو من را هم به وجد آورد. نمی‌خواهم خدای ناکرده موجبات چیز! را پدید بیاورم ولی خُب من هم دقیقاً این کتاب را به عنوان اولین کار از پاموک دست گرفتم... بعد که خوردم به دیوار برخی دوستان گفتند از بدجایی شروع کردی! اگر هنوز شروع نکردی کمی بیشتر تامل کن! اما اگر شروع کردی با قدرت برو جلو و از تجربه‌ای که بازگو کردم نترس!
    پاسخ:
    سلام
    خواهش می کنم دوست خوبم. : )
    راستش من به علت سفر و کم وقتی، هنوز درنیمه های بهشت تونی ماریسون مانده م و به پاموک نرسیده م.
    من دو کتاب دو کتاب دست می گیرم تا اگر یکی خسته م کرد دیگری هولم بدهد، درواقع برای من، یک جوربازی نفس گیری برای ادامه خواندن کتاب ملالت آور است . درد و بهشت را دوست داشتم و با تمام قوا دارم پیش می روم. اما ممنون ازحمایت و همدردی تان بابت پاموک : )، با قدرت می روم جلو و نمی ترسم. مطمئن باشید : )
    درمشهد ( پارک آبی هم من اولین نفرازگروه مان بودم که روی سرسره ترسناک نشستم و بعد سقوط آزادبه استخر با عمق دو متری داشتم. با توجه به این که اصلا شنا بلد نیستم. کلی آب کُلر دار و چیزدار خوردم و خانم غریق نجات مرا نجات داد و تا ساعت ها بینی و چشم ها و گوش ها و مغزم بابت کُلر می سوخت اما، نترسیدم. :))
    ***
    فکر نمی کنم پاموک ترسناک تر از آن سرسره و سقوط آزاد پایانی ش باشد : )

    سلام؛

     

    نمی دانم برگشته اید یا نه ... اما یک ایمیل آدرس گذاشته ام؛ اغلب این کار را نمی کنم و همه از دستم شاکی می شوند!!

     

    بله، زنهای بزرگی بوده اند، اما الان در نزدیکی های چهل سالگی که خوب فکر می کنم می بینم لزوما تاثیرشان مثبت نبوده است. من "خاطرات" را در هفده سالگی خواندم و بدجوری رویم تاثیر گذاشت. مثلا مدت ها با جمله ی "یک روز در چهارده سالگی به خودم گفتم دیگر به خدا اعتقاد ندارم"! درگیر بودم!

    ایزابل آلنده و دوراس هم تاثیرات دیگری گذاشتند!

    اما عمیقا باور دارم اینجور زن ها که در هیچ جور چارچوبی قرار نمی گیرند اهمیت بی حد و اندازه ای دارند.

    اون سخنرانی مال تی ای دیه ، اشتباه نوشته بودم ... اگه اسم ted رو جست و جو کنید به سخنرانی های آدم های برجسته ای میرسید که واقعا مهم و تاثیرگذارند. در قسمت نویسنده ها می تونین ایزابل آلنده رو پیدا کنین و یه نویسنده ی معرکه ی دیگه که البته خودم هنوز چیزی ازش نخوندم ... چیماماندا نگوزی آدیچی، از اون آفریقایی ها که دوست دارین بیشتر باهاش آشنا بشین!

    ترجمه ی فارسی هم داره.

    ...........

    من هم هرگز اینترنت همراه نداشته ام و از اینکه دیر شود ابدا ناراحت نمی شوم!

     

    پاسخ:
    سلام
    تازه آمده م. و ممنونم بابت پیگیربودنت. : )
    چقدراین جمله ت را دوست داشتم و با آن موافقم.
    اما عمیقا باور دارم اینجور زن ها که در هیچ جور چارچوبی قرار نمی گیرند اهمیت بی حد و اندازه ای دارند.

    حتما دراولین فرصت می روم و سخنرانی ها را گوش می دهم و اگرامکانش بود دانلود می کنم. بازهم تشکر : )
    من سالهاست یاهو ندارم. یک جی میل داشتم که بس که سراغش نرفته م رمزش یادم رفته. حالا به قول پسرک م انیستا باز و تلگرام بازشده م : ) اما راستش را بخواهید خیلی کم ازاینها استفاده می کنم و حالم با وبلاگ خوش ترست. همه اینها را گفتم تا بگویم خیلی ازلطفتان و آدرسی که برایم گذاشتید ممنونم. : )
    سلام
    عجب داستانهایی
    سخنرانی های تد TED فوق العاده اند
    بخشی از شب ازشبکه 4 پخش می شود. از نویسنده ها یک شب الیزابت گیلبرت را دیدم . خیلی صحبت هایش به دلم نشست با اینکه هیچ کتابی ازش نخوانده ام جز معرفی کتابی از میله بدون پرچم.
    اگر هنوز نشناخته ایدش خالق اثر بخور دعا کن عشق بورز.
    .........................
    دوستان همه در خانه درویشی ما جمع اند . جای شما خالیست . به ما هم سر بزنید خوشحال می شویم.


    پاسخ:
    سلام
    ممنونم بابت نظرات و معرفی این کتاب.
    متاسفانه این اثررا را نخوانده م و ندارم.
    حتما مزاحم خواهم شد دوست : )
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">