دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

کم پیش می آید وسط شلوغی و کم وقتی و یک عالمه کار، هوس نوشتن کنم. اما حالا پیش آمده. حالا عارف دارد می خواند، همه چی م یاریاریار و من با او زمزمه می کنم،...سرشو های های خنجر موژگونت میاد به جنگم و صدای چرخ خیاطی،که مرا با خودش می برد به دورهای مطبوع زندگی م.به پارچه های گلداری که زیرسوزن، چرخ شیرنشان دستی، مامان، تبدیل به پیراهن های چین دار و چادرنمازمی شدند...وبخشی از کودکی های رنگارنگم را شکل می دادند.

***

آجیل مشکل گشا، ( مامان قدیم ها همیشه توی جیب هایش ازاین  آجیل ها داشت)، وقتی می خوردیم، یقین داشتیم مشکلاتمان حل می شودوغم می رود ازدوروبرمان۰یواش یواش ودانه دانه می خوردیم تا تمام نشوند.آجیل های مشکل گشای بچگی خوب بودند،دوست نداشتم توی موقعیت های ناخوب تمامشان کنم، گاهی نگه می داشتم برای وقت غصه داری، برای وقت هایی که بغضی مرموز گلویم را می چسبید و ول نمی کرد، آنوقت ازآجیل های مشکل گشای مقدس می خوردم و احساس می کردم، که عشق دارد درمن کارهایی می کند و حالم خوب می شد.

***

و شکلات های پیچ پیچ زنجبیلی سوغات مشهد با چای سیاه، که حالا به اندازه  آن روزها، دوستشان ندارم...

***

حالم بد نیست، خوب هم نیست. ازسفربرگشته م. سهم همه را ازسوغاتی ها، داده م، مامان دیشب که به خانه م آمد دلش گرفته بود، هوای حرم کرده بود. گفتم که حرم حالا مثل قدیم تر ها شده، زوار شب ها، توی صحن ها پتو می اندازند، فلاکس چایی و بند و بساط دارند و همانجا می خوابند. شده مثل قدیم ها که دستم را محکم توی دستت می گرفتی و من اززوارهایی که لباس های عجیب داشتند و به زبان های ناشناس حرف می زدند می ترسیدم. مخصوصا از پاکستانی ها، افغان ها و عرب ها، ازآن چشم های سرمه کشیده و خالکوبی های کبود رو صورت هایشان، ازآن دستهای بزرگ و چادرهای عربی که می توانستند به راحتی بچه ها را بدزدند و زیرچادر قایم کنند و با خودشان ببرند یک جای دور،وحشت داشتم... به مامان گفتم حالا شهرشده، شهرعرب ها ،عراقی ها، هرطرف را نگاه کنی عراقی می بینی،.... وگرانی، قیمت ها فرق زیادی با تهران ندارد، گوشت حتی آنجا گران تراز تهران ست. اما خربزه مشهدی هنوز هم مثل قند شیرین ست و بستنی طلاب، همان مزه  را دارد و فرقی نکرده ست... برایش ازطرقبه و شاندیزکه دیگرمثل آن سالها نیست و خشکی زده به باغات و جابه جا، دارد آپارتمان سازی می شود، و دیگرصفای آن روزها را ندارد و شده شهری درحومه، چیزی نگفتم. برایش از توس هم نگفتم، ازنوشته ها و برچسب ها و امضا ها و خط خطی ها و چرکی که روی سنگ مقبره نشسته بود... ازفردوسی که با چشم های سنگی غمگین ش نشسته آنجا و خالی و خشکی و برهوت اطرافش را نگاه می کند هم نگفتم. اما به شما می گویم که خواهرزاده شش ساله م آنجا را  و آن مرد را نمی شناخت و حوصله ش ازآنجا ماندن سررفته بود و ما خیلی زود، ازتوس برگشتیم و من مدتها ست که دیگردرهیچ مکانی دلم آشوب نمی شود و ازدیدن تنهایی و غمگینی هیچ کس دلم نمی گیرد. من مدتها ست که به طرز غم انگیزی شده م مثل بقیه و خیلی چیزها را حتی به روی خودم نمی آورم.

***

حالا که به چهل سالگی رسیده م می بینم که بی قراری سالها ست ازمن گریخته ست. دیگرهیچ چیز شگفت زده م نمی کند. حتی دیدن گل های صورتی،درحال شکفتن، روی پارچه حریری که به سلیقه خواهرم برای آشپزخانه، خانه جدیدخریدم و دارم می دوزم هم،.... اما با این همه ، دلم را خوش این رنگ ها کرده م، دلم را خوش این آوازها کرده م، به گلابی های نارسی که توی سله ( سبد چوبی) دارند آرام آرام می رسند نگاه می کنم، به بوی خوب قورمه سبزی در حال جا افتادن که دارد ازآشپزخانه می آید. به لایه های ملایم خوبی که توی زندگی م هست فکر می کنم...و عزیزانم و آوازها... همه چی م یار یار یار.....



  • محبوبه الف

نظرات (۲)

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر
  • از چهل سالگی به بعد دنیا رنگ و بوی دیگری داره... شادیهاتونو مثل اون آجیلهای مشکل گشا، میتونید همیشه در جیبتان داشته باشید تا در وقت نیاز دست در جیبتان کنید و حبی یا دانه ای بیاندازید بالا... شادیهایتان را در دوران جوانی و کودکی جا نگذاشته باشید، بهتر است. عمرتون با عزت..
    پاسخ:
    ممنونم دوست  : )
    به طوراتفاقی وبلاگتان را باز کردم دیدم نوشته تازه دارید خوشحال شدم : )
    واقعا دردناکه مخصوصا نگاه سنگی و غمگین مجسمه فردوسی به خالی و برهوت اطراف و کودک ایرانی که او را نمی شناسد!

    بسی رنج بردم بدین سال سی
    عجم زنده کردم بدین پارسی
    حالا دیگر آجیل های مشکل گشای مقدس، هم، شفا بخش نیست.
    عنوان عالی بود.

    پاسخ:
    بله متاسفانه خواهرزاده م این مرد بزرگ را نمی شناخت. حتی رستم و سهراب  را هم نمی شناخت و داستانشان را نشنیده بود.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">