دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

پیوندهای روزانه

برای جناب آقای حامد زارع و تشکر بابت هدیه مهربانشان که به دستم رسید. : )

دهه طلایی هفتاد و اوائل هشتاد. جریان تپنده زندگی، شوق نوشتن و خوانده شدن، درمن .....و من به بهانه قولی که به شما دادم، درمرور خودم... : )

چندنمونه ازداستان هایی که درآن سالها ازمن، درروزنامه های مختلف چاپ شده بود. الوعده وفا : ) ببخشید اگرکیفیت عکس ها خوب نیست و اگربه دلایل شخصی ترجیح دادم در انیستاگرام منتشرنشوند.



گاهی موقع خواندن مجموعه داستان های منتشرنشده ازخودم، احساس می کنم صدای پرپرزدن روح کسی را می شنوم، کسی که به هنگام زیستن درآن صفحات به طرز اندوه باری درآن لحظه جا مانده ست. فریاد می زند، صدایش مرا زنده زنده از جهان می کاهد.نه می توانم فراموشش کنم، نه پشت سر بگذارمش و نه وادارمش به روند معمولی زندگی ش برگردد. نمی توانم برایش کاری بکنم. تنها می توانم خم شوم روی کاغذ، نگاهش کنم، به صدایش گوش بدهم و سنگین سنگین نفس بکشم. نوشتن یعنی رنجی که ذره ذره ازجان آدمی می کاهد...

  اما حالا، دراین سالهای سکون و خمودی ،نویسنده تنها، می نویسد تا ازپا نیافتد.

  • محبوبه الف

نظرات (۱۱)

در این اوضاع نا به سامان ادبیات  کم نیستند افراد بى سوادى که خزعبلات شان بخش اعظمى از ژست هاى حال به هم زن و ساختگى شان را شکل مى دهد. در میان این همه شخصیت چندش آور روشنفکرمأب اما جاى بسى خوشحالى است که محبوبه خانم دوست داشتنى داریم که خوب مى بیند و درست مى نویسد. یا درست می نویسد و خوب می بیند و ازهمه مهم تر صداقت دارد.

سلام

ماشاالله، چقدرروزنامه : )

من هم ازشما متشکرم که وقت گذاشتید واهمیت دادید و خوشحالم که آن تحفه درویشی را پسندیدید....

درادامه دل گلگی شما برای مجموعه های منتشرنشده( زیرچرخ دنده های ممیزی مانده)، نه می شود از نوشتن فاصله گرفت، نه قرارِ آرامِ آدمی درننوشتن ممکن است. حالا خیلی خوب، معنای (دومن درمن می زیند) را درک می کنم.

......................

 دوران ریاست جمهوری سید محمد خاتمی و قبل از آن رفسنجانی. طلایی !

پاسخ:
ممنون
شرمنده کردید، اگر می دانستم به غیراز کتاب قلم کاری زیبای اصفهانی هم درکار ست، آدرس نمی دادم. قرارمان کتاب بود فقط : ) به هرحال باز هم. خیلی خیلی ممنونم هم بابت قلم کاری هم دیوان حافظ و هم محبتتان : )
***
آن دوره به نسبت امروز، فضا آزادتر بود و سنگ اندازی ها هم کمتر. : ) حالا طلایی طلایی هم که نخیر، نقره یی بود اما : )


اگربخواهیم داستانها را بخوانیم باید چکارکنیم؟
راستی چرا ملال ؟ ملال تسلی بخش. ( ذهنم را مشغول کرد)
پاسخ:
سعی می کنم چند تایی که خودم بیشتر می پسندم را برایتان درتلگرام بگذارم. تا بتوانید بخوانید : )
ازهرروزنامه یی که باهاش همکاری داشتم. با هرسردبیری که نشستم قرارداد کاری بستم. به هرخبرنگاروعکاسی که دردفترروزنامه برخوردم و با او سلام علیک داشتم و به دوستی رسیدم...به هرصفحه آرایی که رسیدم و درمورد طراحی برای مطلبم حرف زدم و نظردادم... از تمام این أدم ها و مکان ها خاطره دارم. خاطرات شیرین و گاهی تلخ. ازقدس و طوس و خراسان بگیر تا وقتی به تهران آمدم و با ابرار و سیاست و زن و همشهری و جام جم نشست و برخواست کردم. همه این مکان ها، این آدم ها، شدند خاطره... خاطراتی که گاهی ملال آور می شدند اما تسلی بخش هم بودند به هرحال....

خواهش می کنم ناقابل بود.
 سالهای نقره یی : )
 تقصیری ندارید، قبل انقلاب را به یاد ندارید. ما هم به یاد نداریم اما، طوطیان شکرشکن شیرین گفتار و خوشه چینان خرمن سخن دانی و صرافان سر بازار معانی چنین نقل کرده اند که، دوران طلایی قبل ازانقلاب اسلامی ایران  وجود داشته است.
پاسخ:
: )

سلام
من شما را خاموش می خواندم. اما حالا خیلی برایم جالب است که می بینم شما با این که واقعا یک نویسنده هستید اما هیچ وقت مدعی نبودید. یعنی چطوری بگویم مثل خیلی ها نبودید. مثلا آن چرخ خیاطی یا عکس هایی که درآن ها چایی و کتاب هست آدم احساس می کند فقط با یک خانم / مادر و همسر/ معمولی که دستی به قلم دارد و ازاهالی کتاب و سینما است طرف است. نه یک نویسنده واقعی که آثاری ازخودش منتشرکرده است.
سوال برای چاپ داستان هایتان هزینه یی هم پرداخت می کردید؟
سوال دقیقا کجا ها نوشتید؟
سوال هنوزهم به غیر از وبلاگ جای دیگری می نویسید. ؟
سوال شما چند سالتان است ؟
با عرض پوزش یک سوال دیگرهم دارم. تا حالا شده مادربودن یا همسربودن، مانع کارتان شود یا جلوی پیشرفتتان را بگیرد؟


پاسخ:
سلام : )
خیلی خوش آمدید
من خواندن و نوشتن را دوست دارم. به همین سادگی . آدم  واقعا اگر چیزی را  دوست دارد هرگز رها نمی کند وپی ش را می گیرد. باز هم همین سادگی : )
جواب ۱ آن وقت ها کسی برای چاپ اثرش هزینه نمی کرد. کار اگرخوب بود خواهان داشت. اگر نویسنده یی در روزنامه یی خوب می نوشت و روزنامه پرتیراژ می شد، سردبیر روزنامه های دیگر طالبش می شدند و سعی می کردند او را جذب کنند و... آن سالها مثل حالا  ماشاالله نویسنده ها زیاد نبودند... نویسنده کم بود. : ) من بابت نوشته هایم حقوق می گرفتم. : ) دراینجا در پاسخ به جناب حامد توضیح داده م.

ایزابل آلنده: من همچنان می کوشم که زندگانی ام را مطابق دلخواهم بگذرانم، مثل یک داستان...

جواب ۲ درخیلی ازروزنامه های ایران و چند سایت و خبرگزاری از جمله. خبرگزاری مهر و فارس کارکرده م.

جواب ۳ هیچ وقت این سوال را ازیک خانم نپرسید. : ) اما به شما می گویم که  من متولد ۵۲ هستم. پیش خودتان بماند : )

سوال ۴ در آن سالها همزمان هم دانشجو بودم هم خبرنگار- نویسنده - هم مستاجر هم مادر و هم همسر، : ) نه هیج مانعی جز خودم ووسواس هایی که در این یکی دو سال  اخیردر خصوص نوشتن پیدا کرد ه م. سد راه م نبوده . :)

سوال ۵ بله من به جز وبلاگ درجای دیگر هم می نویسم. الان دو مجموعه داستان دردست چاپ دارم که چند غلط کوچولووووو ازآنها گرفته اند و گفته اند ببر خانه پاک کن ازاولش بنویس بیاور تا چاپ کنیم اما من هنوز نتوانستم تصمیم بگیرم که برای کتاب هایم پاک کن بخرم یا نه !!!

***

ازخانم صحرا و پیغام مهربانشان هم ممنونم. من هم خوشحالم که شما مرا می خوانید. : )

سلام 
ابتدا از شما بسیار متشکرم که نگاه آن دوست را بیخیال شدید و همچنان در اینجا می نویسید و ما را بهره مند می کنید .
و اینکه شما با ارائه این آثار و مستندات دیگر  اعتماد به نفس البته شاید کاذب ما را خرد کردید و دیگر جرات نمیکنیم نقد و نظری در مطالب اینجا داشته باشیم:)
اما بنویسید ، بنویسید که زیبا می نویسید
پاسخ:
سلام
خواهش می کنم دوست. :)
اختیاردارید و ممنونم
توی ذهنم برای یک لحظه شما را تصورکردم. وقتی از روزنامه زن به خبرگزاری فارس می رفتید یا بالعکس.  برای شما کارکردن با دو محیط  به این نهایت  از هم دور سخت نبود ؟
دوری نه به لحاظ بعد مسافت : )
پاسخ:
: )
توضیح ش کمی پیچیده ست و دوست ندارم وارد جزئیات شوم.... اما عمده ترین دلیل ش شاید این بود که همیشه دوست داشتم با گروه ها و تفکرات مختلف، کار کنم. : ) امکان معاشرت با آدم هایی که جوردیگری فکرمی کنند، جوردیگری زندگی می کنند، باورهایشان جوردیگری ست، برای آدم خوب ست. نباید دور شد یا  بی خودی جبهه گرفت. باید نزدیک شد و به شناخت رسید. معایب و محاسن درهر دو گروه هست. : )
یادمه سر داستان نوشته  شما و تلفیقش با آقا عباس معروفی گفته بودم که انگاری کپشن های بعدی و بعدی ادامه اولی هستند.
اینجا هم نظرم همین ست. گزیده ی فوق العاده یی که از بکت انتخاب کردید و نوشتند، دقیقا انگاری ادامه حرفه های خودتان درکپشن قبلی ست.( نوشتن یعنی رنجی که ذره ذره از جان آدمی می کاهد )
یک یک انتخابات و نوشته ها همه هوشمندانه ند. دست مریزاد بانو : ) من دارم ایمانی دوباره می آورم به شکوه دشوار نوشتن : )
........................
فقط سریالی که گفتید را ندیدم. ولی آن جمله  تاریخ را با پرگار نوشته اند معرکه بود.
شاید باورنکنید اما با خواندن شما درخودم به کشف تازه یی رسیده م، اینکه چقدر نوع نگاهم با شما نزدیک ست.
یکدیگر را می‌شناسیم
روزی روی زمین
دیدم‌ات
من یک طرف زمین راه می‌رفتم
و تو یک طرف دیگرش.

2zandarman.blog.ir

پاسخ:
به چشم‌هایم نگاه کردی
اما چه می‌دانستی؟
در نیم‌کره‌ی من
شب شده بود.

در روشنایی،چیزی پنهان است که در تاریکی نیست و آن،نوع دیگری ازبودن است.در تاریکی میتوان روشن بودنت را نشان دهی و تاریک بودنت نامشخص است ولی در روشنایی طبیعتا نمیتوانیم خودمان باشیم و مجبور به پنهان شدن هستیم و تکرار نبودها.فارغ از این مسائل زیبا شده بودی،حتی اگر درنیم کره ت تاریکی وشب بود، قابل ستایش اید.
پاسخ:
همیشه هر وقت جائی عروسی یا مجلس اعیانی دعوت بودیم مادرجان صندوقچه را می آورد.خودش مریمی می انداخت که یک زنجیر کلفت و بلند داشت و به اندازه میان یک کف دست بزرگ مردانه مریمی شیر نشان روی سینه اش می درخشید.مادر جان خفتی نه توله را با گوشواره های تاج دار که سکه هایش لنگه طرح توله ها بود می انداخت به گل و گوشم.وزن سنگین خفتی و نگرانی از گم شدنش حالم را بد می کرد.
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/1392/04
  • میله بدون پرچم
  • دیدن نمونه کارهایتان جالب بود، با قلم خوبی که دارید حتما به زودی چاپ شده هایی خواهیم دید.
    پاسخ:
    بابت این همه مهربانی و دلگرمی ممنونم : )
    چنان تازه بود که بسیاری چیز ها هنوز اسمی نداشتند.
    این یادداشت خود نوشت شما که آدرسش را دادید واقعا خوب بود، لذت بردم.
    باز هم از این کار ها بکنید
    پاسخ:
    عنوان ازصدسال تنهایی مارکز ست
    و آن خودنوشت ها، نوشته های قبلی من در بلاگفاست. که آدرسش زیر عکس پروفایل هست.
    خوشحالم دوست داشتید دوست : )

    حقیقتا درست می گویید که ژورنالیسم آن روزها خیلی فرق داشت؛ گاهی آدم فکر می کند سرعت زیاد این روزها چه شکافی می اندازد بین ما و خود همین چند سال پیش مان ... اصلا این همه سرعت به چه درد می خورد آخر؟!

    ژورنالیست های واقعی در اغلب موارد نویسنده های خوبی از آب درمی آیند. موفق باشید در کار نوشتن.

    پاسخ:
    نمی دونم چرا یاد صدای پای آب سهراب افتادم.

    و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید

    و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست

    و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند.............

    ***

    ممنونم دوست : )


    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">