دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

درحالی که خواهرم با درماندگی درقفسه کتاب های اتاق بزرگه و ردیف قفسه های توی هال،... دنبال فوائد گیاه خواری هدایت می گشت، تا با خودش ببرد کلاس خیاطی و تبلیغ گیاه خواری و متدهای نوین لاغری بکند و پز روشنفکری به روال امروزین را بدهد،من دقیقا می دانستم فوائد گیاه خواری هدایت، در کنار دیگرنوشته هایش،  درکمد دیواری اتاق کوچیکه، لت سمت راستی، ردیف چهارم ازبالا، درست بین آثارجناب سالینجر و آثارجناب ونه گات، قرار داردو نشسته همانجا و دارد صدایمان را می شنود و جیکش هم درنمی آید و نباید هم که دربیاید.

یادمه  کتابه رو داشتی...

داشتم ولی الان نمی دونم کجاست.

پاشو بیار،...قولش رو به کسی دادم. یالا...

تو هم تو این همه شلوغی وقت گیرآوردی؟ به جای این که عصای دستم باشی بلای جونم شدی؟ از خودت خجالت نمی کشی؟ کارتون خالی آوردن که هنرنیست. راست می گی، برو ظرفا رو روزنامه پیچ کن بذارتو کارتون، یا نه برو اتاق بچه ها رو جمع کن، نمی بینی چقدرکارسرم ریخته؟....

و این گونه شد که خیلی زود او را فراری دادم :)

این حس پیچیده و تلخ  را فقط یک کتاب دوست، کتاب خوان، کتاب ازدست داده می تواند درک کند. هشت سال پیش همین حوالی شهریور آمد و، شوهرآهوخانم را برد و دیگرپس نیاورد،هربار سراغ کتاب را گرفتم، جواب سربالا داد و کلی نق به جانم زد که تو بنده کتابی و خواهری یَت سرت نمی شود و ازاین صحبت ها.... بنده هم  تصمیم گرفتم دیگرهرگز به او کتابی به امانت ندهم ومهم تراز همه این ها، هدایت شوخی بردارنیست خواهرجان.

خوشحالم که خواهرم آدرس وبلاگم را ندارد. که اگرداشت حتما جرات نمی کردم، اینها را بنویسم. :)

***

زندگی چیزی نیست که انسان ازسرمی گذراند، چیزی ست که انسان به یادمی آورد و این که چگونه آن را برای بازگفتن به یاد می آورد.. از زیستن برای بازگفتن.

دربیست سالگی نه به خاطر سلیقه و میل، بلکه ازروی فقر، ازمد روز جلو افتاده بودم. سیبیل وحشی، موی ژولیده، شلوارجین، بلوزگلدارکشباف، نعلین حاجی ها، یکی از دوستان دخترم بی آن که بداند من آنجا هستم، درتاریکی سینما به کسی گفت: این گابو کوچولوی بیچاره، دیگه ازدست رفته...

***

دنیا ازآن ِ شاعرها بود.نو آوری هایشان برای نسل من مهم ترازاخبارسیاسی بود که روزبه روزاندوه بارترمی شد...

اززیستن برای بازگفتن. گابریل گارسیا مارکز

  • محبوبه الف

نظرات (۱۳)

از کسایی که کتاب میگیرن و برنمیگردونن خوشم نمیاد. عموما از دایره دوستیم میندازمشون بیرون. ولی انصافا خواهر آدم باید حواسش باشه به این چیزا 
به نظرم خوب کاری کردی ندادی. اتفاقا خواهریت رو ثابت کردی 
پاسخ:
و مشکل اصلی اینجاست که بعضی از اون کتاب ها، دیگه توی بازار پیدا نمی شن. یا اگرم بشن،  احتمالا دیگه اون نسخه یا اون ترجمه نیست.
: )

 هیچوقت تحت هیچ شرابطی کتابت رو به کسی نده هیچوقت بر نمیگرده پیشت
پاسخ:
بله کاملا موافقم : )
مارکز در جهان ادبیات یک جادوی محض بود.از تجزیه و تحلیل آثارهدایت بزرگ هم عاجزم،فقط می دانم که هیچکس قادر نیست جلوی این دو بزرگوار سرخم نکند.
...........................
والا اگه او همه کارو سرمن هم می ریختند. من هم فرارو برقرار ترجیح می دادم.
راستی چه خبراز اسباب کشی؟ همه چیزخوب پیش می رود؟
زیرنویس ها را چی. یافتید؟
پاسخ:
زیرنویس ها رو که هنوز پیدا نکردم. متاسفانه
اسباب کشی : ) داریم جمع می کنیم. خانه یی که قراراست به آن نقل مکان کنیم هنوزتخلیه نشده و آماده تحویل نیست. احتمالا به زودی....
گفتم فعلا که وقت بیشتری دارم، بیشتر بخوانم. به همین دلیل رفتم سراغ زیستن برای بازگفتن که مدتها بود خیال خواندنش را داشتم و هر بارفرصتش نمی شد : )
یادمان شد که بگوئیم به خاطرکپشن های تازه انیستاگرامی ممنونیم.
کاش ما هم  زندائی فرهیخته و اهل قلمی چون شما داشتیم و زیر کپشن ها برایش می نوشتیم. خوش به حال دائی جان : )
پاسخ:
خواهش می کنم.
اماهیچ کدام تازه نبودند. همین نوشته های وبلاگی را به اختصارآنجا نوشتم.
بله، ازمزایا یا معایب فعالیت در انیستاگرام همین حضوراقوام و آشنایان می باشد که گاهی آدم را شرمنده محبت هایشان می کنند و خیلی وقت ها دست و پای آدم را برای مانورنوشتاری بیشتر می بندند. البته با ریسمان های محبت : )
عجب ماجرایی 
به نظر من حق با شماست .
اما کاش کسانی در اطرافمان داشته باشیم که به اندازه ما و بیشتر از ما قدر نسخه های کتاب ها را بدانند .
فکرش را بکنید 
کتابی داریم که چند نفر آن را خوانده اند و صحیح و سالم حالا نزد شماست چقدر لذت بخش تر است . اما حیف که غالبا اینگونه نیست و یا باز نمی گردد و یا از جنگ برگشته باز می گردد.
پاسخ:
من فکرمی کنم که ما علاوه برترویج فرهنگ کتاب خوانی نیازمند ترویج  فرهنگ امانت داری و احترام به کتاب هم هستیم.
اما کاش کسانی در اطرافمان داشته باشیم که به اندازه ما و بیشتر از ما قدر نسخه های کتاب ها را بدانند . ( کاملا موافقم)
http://2zandarman.blog.ir/1396/06/22/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AF
اهی آدم مدام ازخودش حرف می زند. گاهی آدم دائم خشم و ناراحتی و اعتراضش  را در قالب کلماتی نومید و معترض بیرون می ریزد، تا بدین طریق خود را به طرز نومیدانه یی فریب دهد و به خود بقبولاند که هنوز ازپا نیافتاده. گاهی آدم می کوشد از طریق حرف زدن راه نفسی در هوای خفقان آوری که اطرافش  را گرفته باز کند. بی که  در این مسیر،قضاوت دیگری ذره یی برایش اهمیت داشته باشد، این آدم  دیوانه نیست. این آدم بیمار نیست. این آدم دارد اعلام می کند که به وسیله حرف زدن، به وسیله تکرار مکرر خاطرات، به وسیله بهانه گیری ها و بگو مگو ها و رجزخوانی ها یش دارد،کاری می کند تا احساس ترس، تنهایی و ناامنی را در خودش ازبین ببرد.او درمواجهه با بحران های بزرگ زندگی، درمواجهه با طردشدگی و فراموشی و فقر و ناامنی دراین جهان نابرابر، به خندیدن، فریادزدن، حرف زدن، خاطره تعریف کردن ،جُک گفتن و نوشیدن پناه آورده.

2zandarman.blog.ir

خیلی خوب نوشته بودید. فقط می شه بپرسمَ که این مطلب درمورد خود شما هم صدق می کنه یا خیر؟
پاسخ:
شما فرد جالبی هستید. : )
ترجیح می دهم کامنت دوم شما را منتشرنکنم. مطمئنا خودتان دلیل ش را می دانید. : )
با آرزوی آرامش برای شما دوست و ممنون ازوقتی که برای خواندن اینجا گذاشته اید.

همه ی  کتابخوان ها از این تجربیات دارند کم و زیاد. اما نوشته تون منو یاد یه گفته ی معروف انداخت که چون نمی خوام توهین تلقی بشه، نمیگم!!!
پاسخ:
:(
عحب جمله ای.
ترانه هم زیبا بود. فرهاد ؟

راستی قراربود چند تا فیلم  خوب معرفی کنید. رفتید؟
بانو نشود رفتن و رفتن رفتن و باز نیاآمدن !
من یک نفر که منتظر خواندن تازه ها از شما هستم.

پاسخ:
زیستن برای بازگفتن.  شاید از دل همین یکی دو ماه رویارویی با واقعیات ریزودرشت زندگی و جهان اطرافم.چند داستان بنویسم. و شاید شما افتخاردهید و بخوانید و نظر بنویسید.؟ :-D   بله فرهاد.  کمی بعد تر در انیستا فعال ترخواهم بود و آنجا بیشترخواهم نوشت. مخصوصاازسینماوفیلمهایی که دوست دارم. منتظرنظرات و نگاه سبزتان هستم. و ازاین حرفها....
گویی ما شما را در این دنیای مجازی از دست داده ایم . نزدیک 2ماه گذشت.
امیدواریم در دنیای واقعی سلامت باشید و برگردید تا از مطالب خوبتان استفاده کنیم .
پاسخ:
ازاین که به یادم بودید بی اندازه ممنونم دوست خوب. این مدت اگرچه مجال سرزدن به مجازخوانه را نداشتم اما ذهنم پرشده ازانبوه گقته ها و ناگفته ها و غصه ها حتی. که دوست دارم بنویسم.تلاش می کنم تا به زودی برگردم و بنویسم و بخوانم. دوست خوب. بازهم بابت مهربانی تان ممنون
کجایید؟
پاسخ:
همین حوالی. در متن واقعیات زندگی....
حسادت دارد انگار. انگار دلت می خواهد بریزد توی سرت. درک می کنم
پاسخ:
چقدر خوب ست که اول صبحی ببینی، یکی برایت نوشته می فهممت یا درکت می کنم.
  • میله بدون پرچم
  • سلام
    حالا باز آدم رویش می‌شود به خواهرش بگوید کتاب رو پس بیار... بعضی مواقع آدم به برخی از دوستانش خجالت می‌کشد یادآوری کند. مثلاً الان من یکی از کتابهایم را می‌دانم دست چه کسی است ولی رویم نمی‌شود بگویم!!! بعضی‌ها را هم بعد از مراجعه می‌فهمم نیستند و اصلاً نمی‌دانم دست چه کسی هست! پس کارآمدترین روش همان امانت ندادن است!!
    .......
    در مورد مطلب ای هفت سالگی: زیبا و تاثیرگذار بود. فکر می‌کنم همه تایید می‌کنند که آدمها توی قبرستان خیلی مهربان تر هستند و در این نکته اشاراتی است برای اولوالالباب!
    .......
    در مورد زیستن برای بازگفتن هم یاد یک جمله از مارکز در عشق در زمان وبا افتادم: انسان فقط روزی متولد نمی شود که از شکم مادر بیرون می آید, بلکه زندگی وادارش می کند چندین مرتبه دیگر از شکم خود بیرون بیاید و متولد شود.
    پاسخ:
    سلام دوست خوب
    ازقدیم گفته اند جنگ اول به از صلح آخر است.:(
    زیبا و تاثیرگذار. وقتی یک کتاب خوان به آدم بگوید نوشته ت زیبا و تاثیرگذاربود. آدم به نویسنده شدن امیدوارمی شود.
    عطردرختان بادام تلخ. نه تا حالااز نزدیک درخت بادام دیدم و نه می دانم عطرشان چطوری ست اما عشق سالهای وبا همیشه من را یادعطر بادام های تلخی می اندازد که آنها همیشه قرارهابشان را آنجا یا در آن حوالی می گذاشتند. تولد هرروز و هرروزه...

  • میله بدون پرچم
  • همین دیگه من چندجا نجنگیدم نتیجه این شد که به ترکمانچای و گلستانچای! دچار شدم...
    ضمناً تولدتان مبارک. همیشه شاد و سلامت باشید.
    پاسخ:
    :(
    خیلی خیلی ممنون دوست خوب.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">