دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.


پیوندهای روزانه

قبرستون رفتن کیف می داد. بچه که بودیم یکی از بزرگترین تفریحاتمون رفتن به قبرستون بود. از خود خونه تا بهشت رضا،خیلی راه بود. خودش یک سفر بود.مخصوصا وقتی خط ۳۳ تا بست پایین نمی اومد و مجبورمی شدیم تا فلکه آب پیاده بریم و خیلی منتظر شیم تا خط ۴۴ برسه. زیر چادر مامان توساک، حلوا و نون روغن جوشی با شیشه گلاب بود. تو واحد که می نشستیم چادرش بو خوردنی می گرفت.قبرستون رفتن اون وقتا خیلی کیف می داد مخصوصا وقتایی که بی بلیط سوار می شدیم کیفش بیشترم می شد. خیال می کردیم خیلی زرنگیم که وقتی اتوبوس تو ایستگاه وامی ستاد و راننده می اومد جلو تا بلیط بگیره ما دخترا از در عقب می پریدیم بیرون و می دویدیم سمت بلوک ۱۲ تا مامان یواش یواش با اون ساک سنگینی که دنبال خودش می کشید و فحشمون می دادبه مابرسه...خیلی از همه دور شده بودیم.از روی قبرا می دویدیم و مسابقه می دادیم که کدوم یکی مون زودتر به بابا می رسیم. بابا قبرش سیمانی بود.سنگی نبود. روش اسمش رو نوشته بودن و بالای سرش هم یه پیت حلبی ۱۸ کیلوی روغن خالی بود که توش گل خرزهره کاشته بودند. پیت حلبی زنگ زده و پاره پوره شده بود ریشه ها جا به جا از زیرش زده بود بیرون و خشکیده بود. تو قبرستون که بودیم کسی کاری به کارمون نداشت. زن مرده می شمردیم. مرد مرده می شمردیم. بچه مرده می شمردیم. زنا همیشه بیشتراز مردا بودن ولی...آبجی می گفت تو قسمت شهداهمه مردن. مامان نمی ذاشت بریم سمت شهدا. دور بود گم می شدیم. یک فواره کوچولو وسط یک حوض بزرگ داشتند که ازش آب قرمز می اومد و پرچم ایران که روی میله بلندی بالا سر فواره آویزون بود. آبجی می گفت خونه.من می گفتم رنگه.مامان می گفت مثلا خون ه. مامان می گف  ت نرید اونطرفا، پیش مرده قدیمی ها بمونید. مرده های قدیم یا مرده های جدید فرق داشتند. برای ما آشناتربودند. مرده جدیدا سنگای سفید مرمرو گلدون های بزرگ گل سرخ داشتند. رو قبراشون شیرینی هم بود. شیرینی زبون. شکلات تافی. شبای چراغ برات...روزای اول سال ...حتی آجیل و میوه هم پیدا می شد. مامان می گفت نخورید حرومه. یا اگه خوردید فاتحه بخونید. نمی خوندیم. آبجی می گفت الکی بخونیم. مرده مرده ست نمی فهمه. آسید مصطفی هم الکی می خوند. قرآن ش رو دست می گرفت تو روی صاحب مرده چنتا آیه می خوند. بعد که صاحب مرده از پیش مرده ش می رفت. پولاش رو می شمرد. خوراکی ها رو جمع می کرد می ذاشت تو کیسه می رفت تا بگرده دنبال یک صاحب مرده دیگه. مامان هیچ وقت به آسید مصطفی پول واسه قرآن خوندن نمی داد. خودش چادر می کشید سرش شروع می کرد  به خوندن و ما تو قبرستون می گشتیم. فشاری آب نزدیک قبرستون گمنام ها بود.مرده های اونا وضعشون ازمال مام بدتر بود. یک عالمه سنگ تیکه تیکه.بی اسم رسم بی پیت حلبی بی خرزهره. مامان می گفت مثل بچه آدم وایستید تو نوبت دبه هاتون رو آب کنید و برگردید. آبجی می گفت جذامی بودن. شایدم معتادبوده باشند. فشاری آب نزدیک مرده های گمنام بود و ما باید خیلی زود برمی گشتیم تا خیرات ببریم. نون روغن جوشی. تو بشقابای ملامین تو دست ما می گشت و ما به هرکس می رسیدیم تعارفش می کردیم. تو قبرستون همه زنده ها مهربون بودند. بعضی ها چشماشون سرخ و تر بود و بعضی های دیگه اصلا گریه نمی کردند. مرده های نورسیده هم بودند. رو قبرشون پارچه سیاه و گلایل و حلوا ترو خرما بود. معلوم نبود زنند یا مرد. به هرحال مرده بودند. آبجی می گفت به هرحال مرده اند.تو راه برگشت تمام مسافرا پوک و پکر و منگ و ساکت می نشستند رو صندلی هاشون و به بیابون زل می زدند.ما ولی از پنجره سرمون رو می بردیم بیرون جیغ می کشیدیم. تو بیابون. تو خارها که گله گله همه جا بود. تو گرمای تابستون و هوای دم غروب. تو چله زمستون و هوای دم غروب. تو بهار وقتی بوته های ریواس همه جای بیابون پیدا بود. آخرین خط واحد همیشه دم غروبا از قبرستون به شهربرمی گشت و تا حرم می رفت. بچه که بودیم قبرستون رفتن کیف می داد. مخصوصا شبای چراغ برات یا شب جمعه ها یا عید..... راهش برای ما اندازه راه یک سفربود. سفری که هرکجایش درخاطرم خوب نمانده باشد دم غروبهایش یادم هست و احساس زرنگی کردن های ابلهانه ش و دویدن هایش و دزدکی خوراکی خوردنها و دزدی هایش و الکی فاتحه خواندن هایش و ترسهایش و اسم قشنگ مرده هایش.....همه اینها را گفتم تابرسم به اینجا که بگویم حاج طاهر هم مرد....و قبرستان رفتن دیگرکیف نمی دهد و من چقدر هوس نان روغن جوشی کرده م و چقدر دلم می خواهد سوار خط واحد ۴۴ بشوم. از ایستگاه فلکه آب تا بهشت رضا و دم غروب به شهر برگردم ..از شهر تا قبرستان خودش یک سفر ست و من چقدر دلم برای.... آن سالها تنگ شده ست. چقدردورمیدان گشتن خوب ست. فروغ یک شعری داشت که حالا نصف شبی حضور ذهن ندارم وخوب یادم نمی آید...و من چقدر دلم میخواهد که گیس دختر سیدجواد را بکشم....

عنوان- فروغ



  • محبوب آخرتی