دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

بچه که بودم علاقه زیادی به نقاشی و خوانندگی داشتم. بعد نمی دانم چه شد که از دنبال کردن هردوتایشان واماندم. امشب همانطور که داشتم اخبارگوش می دادم و منتظربودم تا آقای عزیز و بچه ها سربرسند و نگران بودم که مبادا زلزله بیاید و حواسم رفته بود پیش حرفهای گوینده خبر. برای خودم نقاشی کشیدم.خودکار و کاغذ و سکوت خانه مرا برد به آن سالها. به دبستان دخترانه ناصرخسرو. به عکس بزرگی که از یک رزمنده روی دیوار نمازخانه کشیده بودم و شکل زنها شده بود. شکل عروسها. دهه فجرآمده بود و آن نقاشی زینت بخش دیوار سالن و نمازخانه بود. ۲۱ بهمن. آش مرگ برآمریکا را که توی مدرسه پختند و خوردیم و سرودها خوانده شد و سخنرانی ها انجام شد و شعارها را هم سردادیم و گلوهایمان پاره شد و روز تمام شد و رفتیم . دیوار و نقاشی مرا رنگ زدند و من دیگرو هرگزنقاش نشدم.


دلم می خواست داستانکی بنویسم و حواسم را اززلزله تهران که می گویند احتمال آمدنش هست پرت کنم ولی،....
عنوان از بوف کور،صادق هدایت
وطرحی که تلاش کرد تا چهره او شود.

  • محبوبه الف

نظرات (۶)

  • پیمان محسنی کیاسری
  • من هم مثل شما
    در کودکی از نقاشی فاصله گرفتم و پشیمانم
    پاسخ:
    خوش آمدید
    من پشیمان نیستم من به این تسلیم می اندیشم این تسلیم دردآلود....

  • پیمان محسنی کیاسری
  • من شاید بیشتر از شش‌ماه باشه که این وبلاگ رو می‌خونم :)) نیازی به خوش‌آمد گویی نیست. 
    ممنون از وبلاگ خوبتون. 
    پاسخ:
    نمی دونستم. به هرحال رسم ادب حکم می کرد.
    ممنون از شما

    طرحی که کشیده اید نشان می دهد واقعاً استعداد نقاشی دارید ...

    .........

    من که نگران زلزله نیستم. در تهران زلزله نخواهد آمد!

    من اساساً آدم بدبینی هستم، اما فقط در قلمرو بشری! در عرصه هایی که بشر توانایی تغییرش را ندارد به نظرم خوش بینی تنها راه نجات است!

    پاسخ:
    چه حرف خوب و به جا و قشنگی زدی عزیزم.

    برای این که گفتی من استعدادش را داشتم ممنونم. راستش را بخواهی حالا بیشتر دوست دارم بنویسم
    . نوشتن یعنی آفریدن.
    آش مرگ بر آمریکا !!!!!!!

    پاسخ:
    حبوبات. سبزی کشک و روغن را بچه ها می آوردند. چند خانم از اعضای بسیج که آن وقتها بیشتر کمیته یی بودند داوطلب پخت می شدند. ظرفها را خودمان می بردیم. آن وقتها ظروف یک بار مصرف مرسوم نبود. توی صف کاسه و قاشق به دست می ایستادیم. هر کاسه یی که پر می شد. بلند می گفتیم مرگ بر آمریکا.بعد خانم اسلامی مدیر مدرسه پشت بلند گو صلوات محمدی می فرستاد. همان روزهایی بود که کمک های مردمی برای جبهه ها هم جمع می شد. و مدرسه ما اصلا شبیه مدرسه نبود. بیشتر به پایگاه می مانست. خانم اسلامی می گفت. می خوام آمریکا صداتون رو بشنوه و ما گلو پاره می کردیم... به خیالمان آمریکا مردی با کلاه بلند ستاره دار و شلوار سفید و قرمز راه راه و ریش بزی بود که پشت دیوار مدرسه ما،توی خرابه های باغ فیاض که صاحبش را کمیته گرفته بود و خبری ازاو نبود قایم شده بود و داشت صدای ما را می شنید.
    اخی یادش بخیر . ظرف میبردیم اش میخوردیم. داد میزدیم دهه فجر تا گلوهایمان پاره شود
    چه زیبا کشیدید.
    نگران الودگی و زلزله و اتفاقات ایرانم
    پاسخ:
    دعا کنیم ایرانمان سوریه یا عراق دیگری نشود...
    دلم تنگه برای گریه کردن
    کجاست مادر کجاست گهواره من
    همون گهواره یی که خاطرم نیست
    همون امنیت حقیقی و راست.....

    من توی گروه سرود عاشق اون قسمت سرود بودم که تند و پشت سر هم باید داد میزدیم ومیخوندیم که می گفت (جاویدان ایران عزیز ما) و ادامه ماجرا: به لاله ی در خون خفته ....
    من هیچوقت همچین آشی توی مدرسه هامون ندیدم. البته خاطرات من برای 6هفت سال بعد از جنگ است.
    به هر حال بشر است دیگر کاریش هم نمی شود کرد .
    پاسخ:
    دخترانه ها با پسرانه ها فرق داشتند.
    شیفت بعدظهر که پسرانه بود. همیشه پرهیاهوترشادتروبهتربود انگار.آنها اردو های بیشتری می رفتند. فحش های بیشتری بلد بودند. پول بیشتری برای خرج کردن در بوفه مدرسه داشتند و مهم تر از همه اینها، بیشتر آنها دوچرخه داشتند و می توانستد با دوچرخه به مدرسه بیایند و هرچقدردلشان می خواست، توی راه زنگ های چرخ های قراضه شان را جلوی مایی که تازه تعطیل شده بودیم و داشتیم خسته و درمانده با روپوش ها و چادرهای سیاه و کشی سنگین و مقنعه های چانه داری که تازه مد شده بود، به خانه برمی گشتیم، به صدا دراورند. فاطمه اردشیری که پدر نداشت و مادرش ول کرده بود و رفته بود او ر،ا عمه ش نگه می داشت می گفت- بیا محلشان ندهیم این شاشوها را..
    دخترانه ها با پسرانه ها زیاد فرق داشتند همیشه....

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">