دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

مامان می گفت دیگرهیچ امیدی به فردا ندارد.به همین خاطرتصمیم گرفته تمام پس اندازش را خرج کند.گفت بیا اینجا،پولهایم را ازبانک بکش بیرون،اصلا آن حساب کوفتی را ببند، با آن سودحقیرانه ش دارد به ریشم می خندد. می گویم باشد خرید کردن فکرخوبی ست اما همه ش را برندار.یا لااقل حسابت را نبند. می گوید نه.شبها خوابم نمی برد. می ترسم پولم را تخل پخل کنند. فکرتوی خانه نگه داشتنش را هم کرده م اما، اگرزلزله بیاید وبماتد زیرآوارچی؟آنوقت با این همه حسرت چه کنم؟ می گویم دردت به جانم، ما پنج نفرکه هیج وقت نگذاشته ایم تو کمبودی داشته باشی.آن مستمری ماهیانه را هم خودت خواستی تا طی تمام این سالها نگه داری. می گوید اصلا چطوراست همه گی تان بیاید اینجا.سهمتان را بگیریدو خیالم را راحت کنید. گلودرد دارم. سردرد دارم. سرمای بدی خورده م. سریال فرندز را گذاشته م جلویم تا به بهانه تماشایش انگلیسی یاد بگیرم. آنقدری بفهمم تا مثلا پسرم،همانطورکه خودش می گویدو می خواهد،فرداروزی ازاینجا رفت و بعدفرداروزدیگرش، دست یک دخترخارجی را گرفت و با خودش آورد.بتوانم به عروسم. بگویم، ول کام تو ایران. مای کانتری

ایزوری گود اند بیوتیفول بات یو نو! اوکی,ا نی وی..کن یو اسپیک پرژن تو؟ به مامان می گویم به عباس آقا بگو بیاوردت اینجا. پیش من باش. حالم که بهترشد می رویم بیرون. و هرچه خواستی می خریم..به آبجی هم بگواگرخواست بیایدباماتا. فردا نگویدباعث وبانی بی پولی ت من بوده م. همیشه باعث و بانی بی پولی مامان من می شدم. او بلدنبودبرای خودش چیزی بخرد.حتی وقتی توی کیفش پول داشت و با هم می رفتیم بازاررضا.همیشه نصف پولش را توی جوابهایش می گذاشت.ازدزدهاوجیب برهامی ترسید.توی بازار برای هرکدام ازما چیزی می خرید.مثلا چهارتاروسری یک جوری یک شمشیرپلاستیکی نقش داربرای برادرم. به خوراکی ها که می رسید وسواس می گرفت. دانه دانه همه چیزرا قیمت می کرد و آخرسرنمی خرید تا بعد بیاید از دستفروشهای طبرسی یا فلکه آب و چهارراه مقدم بخرد.می گفت زوارهای بیچاره چقدرهرروزسرشان کلاه می رود اینجا. بعدمی رفتیم حرم.نمازمی خواند زیارت می کرد.می گفت برو ببین غذای حضرتی به ما می رسد براى تبرک، نمی رسید. هیچ وقت نمی رسید. بعد می رفتیم از دکه های نان رضوی که پربود اطراف حرم دونات تازه می خرید. برای من که همراهش بودم دو تا می گرفت و یک کوکا. دونات شکری باکوکا به هم نمی آمد ولی جلوی گرسنگی را می گرفت.برای خودش فقط کوکا می خرید و یک نفس سرمی کشید و بعد عرق پیشانی ش را با چادر پاک می کرد. مامان همیشه توی خیابان اکرمی خواست چیزی بخورد رو به دیوارمی ایستاد و بعد، بی که توی چشمهای مرد دکه دارنگاه کند،آهسته شیشه خالی را می گذاشت توی جعبه کوکاهای کنارجوب نزدیک دکه، که روی پر هایش تکه های یخ داشت.مامان برای خودش چیزی نمی خرید. اما برای خانه. برای ما، برای من که بیشتروقتها همراهش می رفتم بی زور وبازور و گاهی حتی باکتک خوردن و لجبازی و گریه... چون به قول آبجی درد ری و اززیرکاردرو و حقه باز بودم، ازهرخوراکی دو تامی خریدو می گفت به کسی نگو. به خانه که میرسیدیم آبجی توی چشمهایم خیره می شد.انگاردزدوجانی و فتنه گرفته باشد. می گفت ها کن. انگارعرق خورده باشم ها می  کردم. بگو به روح آقا. نمی گم. پول دزد پول حروم کن. این دفعه خودم می رم. نمی خوام. خودم می رم. نه.  .. مامان سرمان داد می کشید و برادرم با شمشیر درخشانش قصد جانمان را می کرد و توی حیاط دنبالمان می دوید و خوشحال بود. مامان کتری قوری جدیدش را از کارتون درمی آورد و خوب وراندازش می کرد. به گلهای لعابی ش نگاه می کرد و کیفور می شد. می گفت می گذارد برای جهازیکی ازما..ما مان هیچ وقت بلد نبود برای خودش خرج کند.
نوشتن با موبایل خیلی سخت است. آن حال خوب را از آدم می گیرد و قلم را کندمی کند.باید به آقای عزیز بگویم این بارقبض تلفن را ندهد تا صاحبخانه مجبور شود اینترنت خانه را وصل  کند.آدم وقتی دردش می گیرد و راه به جایی هم ندارد.چاره ی ندارد جز نوشتن.

  • محبوبه الف

نظرات (۵)

قطره های عرق دور شیشه، جای انگشت های مادر
پاسخ:
همیشه رو به دیوارمی ایستاد، اگرتوی خیابان چیزی می خورد. می گفت شاید یکی دلش بخواهد و نداشته باشد. اما همه ش این نبود...
کوکای سیاه تگری گازدار،گرسنگی را می کشت و رفع عطش می کرد.
شبیه یه موزیکِ فولکِ ایرلندیه ریتم متنت
پاسخ:
زیادبا موسیقی ایرلند آشنا نیستم اماخوشحالم که اینطوری به نظرت آمده...
مشتی ماشالله ی فریدون فروغی برای نوشتنش بی تاثیرنبود.
همه ی مامان های نسل گذشته اینگونه بوده اند،  
آنها نه بلد بودند چیزی بخرند و نه بلد بودند سر سفره نفر اول غذایشان را بخورند 
آنها همیشه حتی خوراکی هایشان را از قصد آنقدر آرام میخوردند تا بچه ها زودتر تمام کنند و اگر سیر نشده بودند و باز هم دلشان میخواست نصفه ی باقی مانده را به آنها بدهند،  
گاهی این نا بلدی ها چقدر قابل ستایش بودند،  و روزگار چه بلدها ودانایان سنگدلی از پس آنها روزگار برایمان ساخت،  
پاسخ:
اونها خودشون رو فدا وفراموش می کردند.
کسی به آنها یاد نداده بود که فداکاری هم حدواندازه دارد....
نسلی که سوخت و سوزاند و خاکسترشد...
آخ آخ آخ . چقدر نوشته هاتون به دل میشینه. یاد کودکیم افتادم. خستگی خرید و بازار . خوراکی خوردن های یواشکی (مامان منم اعتقاد داشت شاید یکی ببینه دلش بخواد) امامزاده رفتن ها. 
پاسخ:
عزیز دلم
همین اشتراکات و خاطرات بعضا مشترکه که ایرانی ها رو هرجای دنیا هم که باشند به هم نزدیک می کنه.
مرسی گلم لطف داری
راستش خیلی دلم می خواد نرگس وبلاگ قبلیم رو اینجا به نحوی ادامه بدم اما هربار مثل ماهی ازدستم سرمی خوره و غرق آبی ها و تیرگی ها می شه....
  • میله بدون پرچم
  • سلام
    پسرم یکی دو ماه پیش از طرف مدرسه رفته بود مشهد... سوغاتی خریده بود و با ذوق و شوق می‌گفت یک جایی رفتیم به نام بازار رضا که همه چیزاش خیلی ارزون بود! و من هم که دو سالی توی مشهد خدمت کرده‌ام با تکان دادن سر حرفش را تایید کردم!!
    پاسخ:
    سلام
    دهه شصت بازاررضا پررونق ترین و گران ترین بازارمشهدبود. حالا مجتمع های تجاری بزرگی مثل الماس شرق و زیست خاور احداث شده که دیگه اون بازارسرپوشیده خشتی رو ازرونق وجلای سابق ش انداخته. البته من خودم نزدیک  به بیست و چندین ساله که دیگه مشهدزندگی نمی کنم و اطلاع دقیق و درستی ازچندوچون قیمتهای اونجا ندارم.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">