دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.


پیوندهای روزانه

دیروز بعدظهرهفت ساعت خوابیدم.بعدازنهارخواستم فقط یک چرت کوتاه بزنم اما وقتی بیدارشدم شب شده بود.گیج بودم وهماتطورکه به آشپزخانه می رفتم تا کتری بگذارم به فلوکی فکرمی کردم که قبل خواب تماشایش کرده بودم و انتظارداشتم خواب او را ببینم. پیش اودرسرزمین خدایان باشم ووقتی دارد قایق شکسته ش راتعمیرمی کند تا به جهان زندگان برگردد و با خودش آدم بیاورد...دستش را بگیرم وبگویم.اصلا به تو چه مربوط ست بروی زندگی هایشان را به هم بریزی و بیاوریشان اینجا.انهااگرخودشان بخواهندراهی برای رسیدن به والهالا پیدامی کنند. والهالا آمدن که زوری نیست. راستی فلوکی جان نظرت درمورد خدای آبشارچیست؟هان؟ به نظرمن که خیلی  جذاب است.بیا بیا فلوکی خوبی باش و کاری به آن مردم بیچاره نداشته باش و توی سرزمین خدایان خودت بمان و تنهایی ثواب کن. آخرنمی دانی آن مردم بدبخت چه مصیبتها که... تمام بعدظهرراخوابیده بودم و انتظارداشتم توی خوابم فلوکی وایکینگ را ببینم و همه این حرفها راحتی بدترازتمام اینها را به او بگویم.بگویم مرتیکه بنشین سرجایت ببینم. توحق نداری آرامش زنده ها را بهم بزنی... راستی نظرت رادرمورد خدای آبشارها نگفتی! به نظرت خیلی مردانه و جذاب و پرابهت نیست، چه گرافیک خوبی دارد. تاحالا خدای آبشاری به این زیبایی ندیده بودم. اما به جای فلوکی توی خوابم، فاطمه خانم کرمانج را دیدم ووقتی بیدارشدم واقعا ازدیدنش تعجب کردم .اخرادم هفت ساعت ازکل یک روزش را الکی الکی بخوابد و بعد به جای اینکه خواب فلوکی بی کله وایکینگ را ببیند، برود خواب فاطمه خانم کرمانج، همسایه قدیمی مامان اینها را ببیند.آن هم با تمام جزیتاش. فاطمه خانم کرمانج توی خوابم هنوزهم چاق بود. چادرش را دورکمرش بسته بود و داشت سبزی پاک می کرد. توی بن بست شهیدطاهری که هر هفت خانه ش سی متری و دوطبقه بود و شبانه دور از چشم شهرداری ساخته شده بود و برق دزدی داشت و پلاک هم نداشت،همیشه بساط سبزی وترشی و حتی آشپزی شریکی برپا بود. آنجا چند زن خوب وخواهرگقته زندگی می کردند که بچه هایشان رابا هم بزرگ می کردند. همان وقتها هم من را یاد گله ماده شیرها می انداختند. تا وقتی توی کوچه بن بست شهیدطاهری می نشستیم همه چیز خوب بود حتی خیلی وقتها سفره نهارراتوی کوچه، که برای همه حکم حیاط را داشت روی حصیرهای مسافرتی می انداختند و هرکس هرچه داشت یا از شامش مانده بود با خودش می آورد. زنها جک های درگوشی بی ادبانه می گفتند و می خندیدند. درمورد جزیی ترین اتفاقات شبهایشان حرف می زدند. فاطمه کرمانج سه تا بچه داشت دو تا پسرو یک دختر. ناصرپسربزرگه با پدرش که تریاکی بود می رفتند سرساختمان وگچ کاری بلد بودونادرکه هم سنم بود و کلاس چهارمی توی کوچه با  دخترها بازی می کرد. زن می شد. مرد می شد.بابا می شد. دوست پسرمی شد. سگ می شد گربه می شد. خیلی وقتها مشقهایمان را مجانی می نوشت و آن آواخرحتی عاشق من شده بود.

آنوقت ها نمی دانستم به کردهای خراسانی کرمانج می گویند.نادرخیال می کرد کرمانج فحش ست. هروقت به او نادرکرمانج می گفتیم چشمهای ریزش مثل دو تیله زرد تو صورت سفیدش غمگین می شدند.او شبیه بچه گربه های بدبخت گرسنه می شد و دلم برایش می سوخت. بعد فحش بد می داد و همین بهانه یی می شد تا او را از بازی بیرون بیاندازیم.نادر دست خواهرش معصومه را هم می گرفت و به زورازبازی بیرون می برد. معصومه عرمی زد وفاطمه کرمانج با آن دستان چاق و سنگین از النگویش هردوتایشان را می زدو چقلی م را به مامان می کرد. ناخن جله های ریز از ران و بازو و پشت دست،هنوز هم می سوزانند آدم را.فاطمه کرمانج توی عروسی ها، ختنه سوری ها و تولدها قشنگ می رقصید.مامان داریه می زد حاج خورشید که صدای مردانه ترسناکی داشت. عاشقانه هایی با لهجه غلیظ کرمانی می خواند و بقیه کل می کشیدند. دم ورودی کوچه بن بست درست دو قدم مانده به دیوار نویسی بسیجی ها را پرده کشیده بودند و تا ساعت شیش یا هفت غروب هیچ مردی به جز نادرحق وارد شدن به کوچه را نداشت. نادررا زده بودم. به ناحق کتکش زده بودم و خیلی گریه کرده بود..خوب یادم هست که دوچرخه برادرش ناصررا دزدکی وقتی که او نبود، باخودش به کوچه می آورد تا تمرین کند. بعد من که می دانستم او عاشق م شده و دل ندارد اشکهایم را ببیند دوچرخه ش را می گرفتم و هرطوری بود سوار آن دوچرخه گنده تر از خودم می شدم. او وظیفه داشت ترک دوچرخه را بگیرد و مراقب نیافتادنم باشد و به ته کوچه که می رسیدیم دوچرخه را سرته کند تا دوباره سوارشوم برسم سرکوچه که یک سراشیبی تند داشت و روی دیوارش نوشته بود. زنان کوچه نشین عروسان شیطانند. و راه داشت به کوچه ازما بهترون و می رسید به ایستگاه یخچال. تا همان جا جلو تر نمی شد برویم نادرباز ترک دوچرخه را نگه می داشت. عرق می ریخت و دنبالم می دوید تا من دوچرخه سواری یاد بگیرم. از نادرودوچرخه زخم و زیل هایش یادم مانده و کتکی که به ناحق به او زدم که دلش شکست و تاچندماه با هم قهرماندیم. حتی روزی که اسبابهایمان را سواروانت کردیم و رفتیم به محله یی بهترهم، نادرنیامد تا با هم آشتی یا حتی خداحافظی کنیم. گاهی فکرمی کنم او حالا مرد چهل وچندساله و جا افتاده جذابی شده و چندتا بچه هم دارد و دارد توی همان کوچه بن بست به آنها دوچرخه سواری یاد می دهد و خیلی شبیه فلوکی وایکینگ است. همان طور ریزه میزه.با کله تراشیده هفت رنگ و چشمهای ریز عسلی و کاملا خل و چل... انتظارداشتم دراین هفت ساعت خوابی که بیشتربه مرگ می مانست، فلوکی وایکینگ را ببینم نه فاطمه کرمانج را آن هم با تمام جزیتاش. برهنه و چاق،  توی حمام عمومی، روز هفتم زاچی برشنا زن آواره افغانی که آمده  بود با آن همه بی خانمانی و تنگی جای  خودمان، مستاجرما شده بود و مامان برایش حمام زاچی گرفته بود.بوی اسپندو طعم بدو پرزیره کاچی ودارودوا، را خوب یادم هست و دخترش زلیخا.زرد زرد،مثل زردچوبه، توی بغل لخت ماده شیرها. برشنا را روی حوله ی کف حمام خوابانده بودند و فاطمه کرمانج نشسته بود کنارش و با انگشتان چاق و بی نهایت سفیدش به کمرزاچ ماده زردرنگی شبیه زردچوبه ترشده می مالید. یکی دایره می زد  حمام را ماده شیرهای بن بست شهیدطاهری قرق کرده بودند. من ولی واقعا انتظارداشتم خواب فلوکی، وایکینگ با ایمان را ببینم،، نه فاطمه کرمانج را.....  

 

 

  • محبوبه الف

نظرات (۶)

  • گلاویژ ...
  • باز هم بد نشد، خواب فاطمه کرمانج دیدین و کلی تجدید خاطره شد براتون 
    پاسخ:
    چه اسم زیبایی دارید شما جانم :)
    فاطمه کرمانج زیاد سختی کشیده بود.مردش سرخرجی دادن هربارجانش را به لبش می رساند...
    اشکالی ندارد ،به هرحال  فاطمه کرمانج هم خدایی دارد .
    پاسخ:
    فاطمه کرمانچ و خدایش، زبان هم را نمی فهمیدند...
    سلام
    دلم برای اینجا تنگ شده بود.
    خوبید؟
    پاسخ:
    سلام
    خوبم و ممنونم
    خوش آمدی. سفرخوش گذشت؟
    برای آخرین نوشته ازبالا
    ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﺴﺘﺤﻖ ﺟﻬﻨﻢ ﺷﻮﯼ ﮐﺎﻓﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﻮﯼ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺑﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﺑﮑﺸﯽ.
    ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺑﯽ ﻋﺪﺍﻟﺘﯽ ﺳﺖ : ﺍﮔﺮ ﻗﺒﻮﻟﺶ ﮐﻨﯽ ﺷﺮﯾﮏِ ﺟﺮﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ ﺍﮔﺮ ﻋﻮﺿﺶ ﮐﻨﯽ ﺟﻼﺩ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ
    ﺑﻮﯼ ﮔﻨﺪِ ﺯﻣﯿﻦ ﺗﺎ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ !

    سارتر
    نمایشنامه_ﺷﯿﻄﺎﻥ_ﻭ_ﺧﺪﺍ
    پاسخ:
    خیلی سعی کردم این یکی را بخوانم.
    کتابش را پیدا نکردم...

  • میله بدون پرچم
  • سلام
    مدتی است که خواب‌های من هم آشفته شده‌اند... به نظر می‌رسد بیداری با تمام قوا زده است به خاکریزهای خواب!... برخی می‌گویند برای نجات خواب باید اسلحه‌های شیمیایی برایشان بفرستم تا بتوانند از مرزهای خود دفاع کنند!!
    پاسخ:
    سلام دوست خوب
    به نظر می‌رسد بیداری با تمام قوا زده است به خاکریزهای خواب!.
     دقیقا ...
    حاج طاهرچه خوب بود. با اینکه این شاخه آن شاخه پریدی و تکه تکه گفتی  و سخت از او و کاری که با تو کرد،انتقام گرفتی. ولی در ریتم خوانشی وقفه نمی انداخت و آزارنمی داد. برای من که تا به آخرکشش داشت.
    پاسخ:
    حاج طاهرزن تنهایی بود...
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">