دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

باید ازخانه بزنم بیرون. بروم خرید. بروم درگرانی بازارچرخی بزنم. حالا که قرارست بازاسباب کشی کنم و تا عید بروم خانه خودم، این خانه دیگرنیازبه اسباب اضافه و رفت و روب الکی ندارد، اما خودم، باید بروم برای خودم روسری رنگی بخرم. یک پالتوی جدید با جیب های بزرگ که بشود دستها را فروبردتوی آنها و درسرمای بی بروبارش زمستان اینجا، گرم شد. باید بزنم بیرون، الکی الکی توی خیابان ها راه بروم و به آدم ها  فکرکنم و یک جوری خودم را آرام کنم. شاید به زنان سیستانی، زنان چابهاری که ازیک سنی به بعد حق ندارند ازخودشان عکسی تازه بیاندازند، فکرکنم. به تصاویری که از دختران هفت هشت ساله، توی عکس های دسته جمعی خانوارهای روستایی آنجا دیده م، به بی عکسی و بی تصویری بعد ازاین سالهایشان. به این که تا آخر عمرشان دیگر درهیچ کجا و توی هیچ صحنه و تصویری نیستندهم... این انیستاگرام هم گاهی با حقایقش بلای جان آدم می شود و کاری می کند با آدم تا بنشیند یک گوشه و بلند و بلند فکرکند. یا مثل من دست ببرد توی خاطراتش و یکی را بکشد بیرون، بگذارد جلوی رویش و خوب وارسی ش کند. بالا پائین ش کند، چپ و راستش کند، بنشاندش توی یک قصه و و اطرافش را پراز شاخ و برگ کند. بعد سرآخر یک دورکامل بخواندنش. بعد بگذاردش کنارو برود پی کاروبارروزانه خودش. اما درهمان حالی که دارد ظرف ها را با سیم و لکه برمی سابد و وانمود می کند دیگر آن نوشته برایش اهمیت ندارد، به آن نوشته فکر کند. به خودش وقت نوشتن. به این که چقدر تازگی ها ملاحظه کارشده ست. چقدر وقت نوشتن، دست و دلش لرزیده و چقدر ازحرفها را نگفته گذشته. چه تغیرات عجیبی توی نوشته ش داده، که مقصود و منظورواقعی ش نبوده ست. چقدرازدستی، کاری کرده تا مخاطب او را نفهمد.
چقدرخواسته پیرزن های غرغرو و خسته و طلبکار مرده را زنده کند، بیاوردشان توی متن ماجرا، برود توی گذشته آنها و آنها را با خودش بکشاند توی کوچه، بنشاند روی سکوی دم درخانه هایشان. یک چادرسرمه یی نقطه نقطه دارسفید هم بندازد روی سرشان و عصایی تراشیده ازچوب هم بدهد دستشان. نه نه، بیاید با هم روراست باشیم، حاج طاهر اصلا غرغرو و بداخلاق نبود، اتفاقا خیلی هم بذله گو و خوش معاشرت بود. مرد نبود، زن بود. اسمش را گذاشته بودند طاهره ، اما همه طاهر صدایش می زدند. ازوقتی مکه و کربلا هم رفته بود، شده بود حاج طاهر. همین چندوقت پیش بود که شنیدم مرده. بهانه نوشتنش را هم به دستم داده بود اینجا..

اما خب حوصله نوشتن و کش دادنش را نداشتم و خیلی سرسری رد شدم. آخرازاو دلچرکین بودم.. فقط خبرمرگش را دادم اما نگفتم که بوده، چکاره بوده، چه نسبتی با من داشته. نسبتی با من که نداشت. همسایه مان بود، توی محله سرشناسی که اسمش را نمی خواهم بیاورم باهم زندگی می کردیم. آخر ممکن است بروید بگردید و روی نقشه مشهد پیدایش کنید. بعد بگویید. اع پس این خانم قبلا آنجا هم زندگی می کرده ست. این اتفاق برایم افتاده. دروبلاگ قبلی شاعری مرا پیدا کرد. بعد گفت چه جالب ما هم همان محله زندگی می کردیم و یکسری نشانی داد.... الان با هم دوست شده ایم. توی انیستا توی فیس بوک، حتی قول دادم بروم جلسات شعرش شرکت کنم ولی، هروقت فرصتش را داشتم و مشهد رفتم، آنقدرکارسرم ریخته بود و وقت تنگ بود که نرفتم توی کلاس هایش.آنوقت ها با اینکه شاعر نسبتا سرشناسی هم بود، شده بود پای ثابت نوشته هایم. حالا سرهمین موضوع توی انیستا، با هم سرسنگین شده یم . فقط زیرکپشن های همدیگر لایک می زنیم و رد می شویم. حتی شاید اصلا نخوانیم همدیگر را. زندگی همین است دیگر کاریش نمی شود کرد. داشتم چه می گفتم؟ به کل ازماجرا پرت شدم. یادم آمد. داشتم ازحاج طاهر و نسبتش با خودم می گفتم.. حاج طاهرزن تنهایی بود، صبح تا غروب می نشست روی سکوی دم درخانه ش، هردختری که ازآنجا رد می شد صدایش می زد.

های دخترو. های دخترگل گلابی، بیا اینج ِ ببینُم

تو عروس موُ می شی؟

اوائل نمی دانستم او به هردختری که ازآنجا رد می شود، پیشنهاد عروسی می دهد. خیال می کردم فقط خودم، عروس آینده ش هستم. یا عکس پسرش را فقط به من نشان داده. راستش را بخواهید توی دلم خیلی خوشحال بودم،  درآن سن و سال او اولین خواستگارجدی من بود. یعنی اولین زنی بود که مرا برای پسرش نشان کرده بود. به نظرم مادرشوهرمهربان و خوبی می شد. مخصوصا که خانه ش هم بزرگ بود. دارو درخت و حوض و باغچه داشت و من می توانستم بچه های مدرسه را دعوت کنم و توی حیاط خانه ش کلی هفت سنگ ووسطنا و قایم موشک بازی کنیم.

حاج طاهر فقط تنها عیبی که داشت شکم بزرگش بود، شکم او بیش ازاندازه بزرگ بود. انگاردرآن سن و سال پابه ماه بوده باشد، یک دستش را همیشه زیر شکمش می گرفت و وقت راه رفتن آهسته آهسته قدم برمی داشت و با هرقدم که برمی داشت ناله می کرد. دلم می خواست خیال کنم دو قلو دارد و هرآن ممکن ست، وسط کوچه بزاید و بچه هایش به دنیا بیایند. اما همه می دانستند توی شکم پیرزن غده های بدخیمی وجود داشت که اگرعمل نمی کرد او را می کشت.. پیرزن درد می کشید اما به روی خودش نمی آورد. تمام فکروذکرش این آخرکاری پسرش مراد بود. عکس مراد را هم همه جا همراهش می برد. پسرخوش بررویی داشت انصافا. مدل موهایش را بالایی شانه زده بود. سبیل های باریکی داشت. توی کت و شلوارو کروات طوسی پشمی با آن جلیقه سیاه کمی ازمدافتاده به نظرمی رسید اما روی هم رفته، زیبا بود. چشم و ابروهایش سیاه بود و دماغ خوش تراشی هم داشت. روی لپ هایش انگارسرخاب مالیده باشند صورتی بود و لب هایش دو تا تکه خون ، مثل لبهای ماهی مرده ها ی زیر آفتاب مانده نیمه باز، اما خون رنگ،. آن وقت ها که فتوشاپ و این دغل بازی ها نبود. جوان راست راستکی خوشکلی بود که توی عکس رنگی خوب به نظرمی رسید و دل هردختری را می برد.

حاج طاهر می گفت. مرادم آتیش پاره و قرتی ست. برای همین دنبال یک دختر قرتی آتیش پاره می گردم برایش،مثل تو.

بعد خریدارانه نگاهم می کرد و عکس مراد را ازدستم می قاپید. فقط کاری نکنی یکی یکدانه م زجرکش بشه ها. خوشبختش کن خب. آی قربون دختروی گلُم....

خب آن وقت ها قرتی بودن یا قرتی شدن خرج زیادی نداشت. مثل حالا نبود که خداتومن پول بخواهد. قرتی بودن آن وقتها یعنی مانتوی سرمه یی کهنه خواهرت را جوری ازبغل تنگ کنی و پائینش را کوتاه کنی و تو بزنی که شبیه فرم گل و گشاد و بدقواره مدرسه نباشد. یک قیچی خیاطی هم لازم داشتی برای چتری زدن موها، تا اززیر مقنعه مثلا وقتی حواست نیست، مخصوصا توی کوچه، ناغافل بریزند بیرون روی پیشانی... . یک کرم مرطوب کننده نیوآو برس مو و موچین دزدی هم لازم بود. با یک جفت کتانی سفید و شلوارلی، که پاچه هایش را لوله تفنگی و کمی کوتاه کرده باشی. بعد لازم بودتوی کوچه با دخترها بلند بلند بخندی …درمورد مزاحم تلفنی های ناشناس حرف بزنی... ازخودت قصه ببافی و همه را سرکاربگذاری.

من که از اول با حاج طاهر مشکلی نداشتم.حتی با شکم بزرگش هم مشکلی نداشتم. فقط تنها مشکلم مراد بود. که آن را هم تحقیق کرده بودم و شنیده بودم می تواند توی شناسنامه اسمش را عوض کند. مثلا بگذارد بهروزی، شهروزی، شهرامی چیزی...ازآن اسم هایی که آن وقت ها مد بود. کامران هم قشنگ می شد اگرمی گذاشت. ازآن روزی که حاج طاهر ازمن خواستگاری کرده بود تمام هوش و حواسم رفته بود، پی انتخاب اسم پسرانه و عوض کردن تیپ و قیافه مراد...به نظرم کت و شلوار پشمی طوسی با جلیقه سیاه اصلا مد آن دوره نبود. آنقدرتوی ذهنم به تن مراد رخت و لباس مردانه مد روز پوشاندم که یک روز خسته شدم. به خواهرم گفتم بیا مراد را تو بردار برای خودت. نمی گذارد درس بخوانم. حواسم را پاک برده با خودش ...اسمش را هم هرچه خواستی بگذار. هرچه نباشد تو ازمن بزرگتری و تا تو عروس نشوی که من نمی توانم عروس شوم. زهی خیال باطل ...پس سنگین تر آن است که مراد و حاج طاهر هردو مال تو باشند.

یادم هست که خواهرم پرسیده بود،کدام مراد را می گویی؟

گفته بودم مراد حاج طاهر. همانی که رفته جبهه و قرارست زود برگردد.

خب برای هردختر دم بختی سخت بودکه بشنود،مرادش را قبلا به کس دیگری هم پیشنهاد داده ند.

آبجی گفته بود، حاج طاهر ازاو هم برای مراد خواستگاری کرده ست. عکس مراد را هم به او نشان داده و گفته مراد دنبال دختر،خانه دارو متین و با وقاری می گردد. که اهل نمازو روزه باشد. چادرازسرش نیافتد. خدا و پیغمبربشناسد و قرتی وسربه هوا هم نباشد.

شما که غریبه نیستید. همان لحظه ازحاج طاهربدم آمد. البته برای خواهرم آرزوی خوشبختی کردم اما ته دلم، یک جوربدی نسبت به آن زن چرکین شد. آنقدرازاو بدم آمد که دیگرازجلوی خانه ش رد نشدم. راهم را دورو کج کردم اما ازآن کوچه رد نشدم.آدم وقتی به آدم ها فکر می کند، می تواند ازهر زاویه یی که دلش خواست نگاهشان کند. می تواند برایشان دل بسوزاند.می تواند برود پیششان بنشیند و مدتها به حرفهایشان گوش بدهد. می تواند ازآنها بگذرد و ازیاد ببردشان حتی.. می تواند ازخبرمرگشان هم سرسری بگذرد. ...بعدها فهمیدم مراد، همان وقتهایی که توی عکسش به خواستگاری دختران محله می آمد، مرده بود. سن واقعی بعد ازمردگی ش خیلی بیشترازعکسش بوده ست که نشان نمی داد. ازآن مردهای کله خرابی بوده انگاری که قاطی یک سری ازآن گروه هاشده بوده و بعد ...حاج طاهر اما،آرزو داشت دامادش کند. دلش می خواست بگوید رزمنده ست. زنده ست و قرارست بیاید. حاج طاهر تا همین اواخرهم چشم انتظارمانده بوده ست انگاری...

همین. همین دیگر. نوشتن که شاخ و دم ندارد. می تواند یک پالتوی نرم و گرم و سیاه باشد با جیب های بزرگ که آدم برای لحظه یی دستهایش را فرو کند توی جیب هایش و آرام شود. می تواند یک عطسه سبک و بی موقع باشد که وقتی می آید آدم ناخوداگاه بگوید الحمدالله و یاد مادربزرگ بیافتد. می تواند حاج طاهر باشد که مرد. می تواند دخترک بلوچی تکیه داده به کپر با لباس محلی و انگشتان حنا بسته باشد، که توی آخرین تصاویرزندگی ش دست گذاشته روی پیشانی، به آفتاب و دوربین خیره شده، و معصومانه لبخند می زند. نوشتن می تواند از هرکجا و هرچیز باشد.


نه، انگارباید ازخانه بیرون بروم. بروم توی بازار ودرگرانی ش چرخی بزنم. بروم ولیعصر برای خودم روسری بزرگ و رنگی بخرم بعد تا تتائرشهرپیاده بروم، ب ایستم میان جمعیتی که دورجوان گیتاربه دست ریشو جمع شده ند. نگاه کنم به دوهزارتومانی ها و پنج هزارتومانی های توی جلد گیتارش و گوش بدهم به صدایی که زورمی زند ادای فرهاد را دربیاورد و نگاه کنم به پاهایش که بی اراده روی زمین می کوبند و میل رقصیدن دارند و گوش بدهم باز به ترانه یی که ازشاهین نجفی می خواند و جوان هایی که هم صدایش شده اند........بروم ازخانه بیرون و دراین شهر بی بروبارش و زمستان دروغ گوو گرانی بازارش چرخی بزنم....


  • محبوبه الف