دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

مدتی ست اززنهای درونم ننوشته م. احساس می کنم خیلی وقت است که هردوتایشان، دچارخستگی و درماندگی زودرس شده اند.. گاهی نمی دانند چطورمی توانند دربرابرهجوم بی وقفه ملالت و کسالت زندگی دوام بیاورند. دنبال راه خلاصی می گردند اما پیدا نمی کنند. نوعی رخوت و کندی و خستگی دائمی دررفتارشان پیداست.که انگاردارند به انتها می رسند.گویا دیگرانگیزه و توانی برای ادامه دادن ندارند. ضعیف وتنبل شده اند.دیگرهیچ کدام نمی خواهند درقالب قهرمانی ستودنی، نقشی موثر دراین عالم به عهده بگیرند یا تغییری ایجاد کنند. زنهای درونم ترجیح داده اند گوشه یی بنشینند و با حالتی خنثی و بی اعتنا به محیط اطرافشان نگاه کنند.

گاهی زن اول درمن، به طور غیرمنتظره یی مرا برای لحظاتی کوتاه و گذرا ازانزوا بیرون می آورد و به جنب و جوش وامی دارد. شیطنت یا بازی گوشی بچگانه یی ازاو سرمی زند. زنگ می زند خانه خواهرم درشهرستان، با پسرک سه ساله او، که شیرین زبان ترین کودک جهان است مدتها حرف می زند. ازپشت تلفن برای پسرک قصه های ساده و جذاب و شیطنت آمیز کودکانه، می گوید. وارد جهان آبنباتی و رنگانگ وخوش خیال کودک می شود. مثل کودک می رود شهربازی و سوارآن تاب قرمزدایناسوری با زنجیرهای بلند و طلایی می شود یک عالمه پشمک می خورد و دلش نمی خواهد هیج وقت ازآن دنیای خوب بیرون بیاید.اما بعد ازخداحافظی با کودک. به سرعت آن شورو سرخوشی ناپدید می شود. واو باز می شود همان زن بی حوصله که ازفرط فرورفتن درکسالت ملال آوردنیای اطرافش، رو به نابودی و انهدام است. دیگر حتی عشق هم نمی تواند او را به مسیر پرشتاب و تپنده زندگی بازگرداند یا به جهان پیوند دهد.

زن دوم دروجودم، روزی می توانست دنیا را زیرورو کند و زندگی را به هم بریزد و هرناممکنی رابرایم ممکن کند. اما دارم می بینمش که حالا نشسته یک گوشه و دست به هیچ کاری نمی زند. دیگر به استقبال اتفاق ها نمی رود.. خودش را به خطرنمی اندازد. کار تازه یی را سرنمی گیرد. کنارآن من دیگر، توی خانه نشسته و روال یکنواخت روزمرگی را درخاموشی و سکون تماشا می کند و روزهای عمررا پشت سرمی گذارد. بدون آنکه مثل گذشته به چیزی اعتراض داشته باشد. یا مخالفتی کند. خود را به دست جریان پوچ و تهی زندگی سپرده و به نوعی همنشینی مسالمت آمیز با تمامی بحران ها و پیچیدگی های درک ناشدنی زندگی رسیده و تسلیم این جریان مرگ آورشده. خیلی عوض شده. انگاردیگراو رانمی شناسم. مثل آدمی شده که بیماری سختی سراغش آمده اما او جای این که برود و پی درمان باشد، بیماری را با آغوش بازبغل کرده و پذیرفته و دارد با درد او کنارمی آید. نه این که نگران نشود یا نترسد، نه، اما انگارهمین پذیرفتن، همین کنارآمدن، به او قدرت دوام آوردن و تحمل کردن داده است.. به نظرمی آید که او، وقتی می بیند نمی تواند دربرابر این جهان خشن و بی رحم بایستد، وقتی می بیندنمی تواند دست به شورش بزند یا آن را عوض کند، ترجیح می دهد خودش را به بلاهت و بی قیدی و انفعال بزند و ازکنار دنیایی که دوستش ندارد، آرام و بی تفاوت بگذرد.به زخم ها و جراحت هایی که به چرک نشسته اند اهمیتی ندهد. درد را نادیده بگیرد . شانه بالا بیاندازد وبگوید: این زخم ها میراث نسل پیشین است ، آدم ها با این زخم ها به جهان پرتاب شده اند. به آنها اخت پیدا کرده اند. این زخم ها طی سالها، با کمال آداب، به این آدمها پیشکش شده. این آدمها به زخم هایشان خو گرفته اند. به درد ناشی ازاین جراحت ها عادت کرده اند... دیگر چه لزومی دارد کسی بخواهد، شدت جراحت را اندازه بگیرد یا بی تابی اندوهناک درد را به کسی یادآوری کند .مگر آنهایی که خودشان را به آب و آتش زدند تا طرحی نو دراندازند، چه کاری توانستند ازپیش ببرند.که حالا من بخواهم با نشان دادن زخم، درد راتازه کنم؟

زنهای درونم مدتی ست، هردو،دچارسکون و بی حرکتی رخوتباری شده اند. هیچ کدام قصد ندارند دست به کاری بزنند.بی کنشی دارد با سرشتشان عجین می شودو تا آخردنیاهم لابد ادامه پیدا می کند.طوری که دیگر هرگز، حضوراین زنان خاموش به نظاره جهان نشسته، به چشم نخواهد آمد...

به همین دلیل مدتی ست که از آنها ننوشته م و گذاشته ام راحت باشند. اما با تمام این حرفها، خوب که فکرمی کنم می بینم بی راه هم نمی گویند. مگر آنهایی که خودشان را به آب و آتش زدند چه کاری ازپیش بردند که حالا من ازآن زنها بخواهم ، گوشه امن و عزلت خود خواسته خودشان را رها کنند و وارد بازی های بی رحم جهان شوند. چرا باید برای به دست آوردن هیچ چیز، خودشان را به زحمت بیاندازند؟! زنان درونم کارخوبی می کنند، با اینکه گاهی دلتنگشان می شوم اما به آنها حق می دهم که دلشان بخواهد، درگوشه انزوایشان بایستند و تکاپو و تقلای بیهوده دنیا را تماشا کنند.

بروم یک چای تازه دم برایشان درست کنم. بنشینم کنارشان، دلداری شان بدهم و بگویم حق با شماهاست، خود را به جهالت زدن هم، نوعی خوشبختی ست.چه شد بالاخره موفق شدید،یک مدل کاغذ دیواری مناسب و زیبا برای خانه خودمان انتخاب کنید یا نه؟ چیزی به اسباب کشی و بعد عید و سفر نمانده است ها....

  • محبوبه الف