دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.


پیوندهای روزانه

ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺍﻓﺘﻀﺎﺡ ﺗﺮ، ﺗﻮﻫﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺗﺮ، ﻭ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﺑﺘﺬﺍﻝ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ .
«آنتوان چخوف»این شبها ( شب های جشنواره فجر!) باآقای عزیز می رویم سینما و فیلم می بینیم. ازسینما رفتن دراین شبها، پیاده روی ها و حرف زدن ها و ایستاده و با عجله ساندویچ خوردن ها و بلیط به دست توی صف ایستادن ها و لرزیدن ها و پاپ کورن ها را، بیشتردوست دارم تا خود فیلم ها را.... 

 تا اینجا،خفگی، گشت ۲، و ماجرای نیم روز... نتوانستند حالم را بهترکنند. شاید امشب، آباجان یا رگ خواب، بتوانند برایم کاری بکنند، تا بتوانم با سینمای لوس و بی مزه و چندش و متمایل، به، پروپاگاندای این سالها کناربیایم...

می دانم،
در این سرزمین
بهاری نخواهد بود،
بیا سراب را
بهانه کنیم.
من درختی را می شناسم
که در زمستان بی پایان،
بهار را در خواب دید و
صبحش شکوفه داد.
«داوود قنبری»

صدای همایون شجریان را اینجا هم، بسیار دوست داشتم.

آهای آهای خبردار....مستی یا هوشیار!خوابی یا بیدار...!!!

 

شاید از رگ خواب تنها همین ترانه را دوست داشتم. کمی خود، لیلا حاتمی را... و دلم برای خرد شدن آخرین ته مانده ها ازوجود یک زن، در جامعه بیمارامروزی.... گرفت.

...................................................................................................

پی نوشت: این نوشته مال همین روزهای پارسال بود. نمی دانم امسال هم فرصت می کنم بروم جشنواره چندتایی فیلم تازه ساز ببینم یا نه!

..............................................................

 کوتاه برای فیلم هایی که در جشنواره ۹۶ می بینم.

..............................................................

به وقت شام. ابراهیم حاتمی کیا

یک اکشن تمام عیاربه وقت سینمای ایران...و باز مثل همیشه، کشمکش های تمام ناشدنی او، میان آرمان و واقعیات!...و دیگر هیچ....

 .........................................

لاتاری :محمدحسین مهدویان

لاتاری مرا یادحکایت (خرو خرما) انداخت. فیلمساز ازیک سو می کوشد به نوعی زبان اعتراض نسل جوان باشد و با نشان دادن صحنه های رمانتیک و عاشقانه ( دوست پسردوست دختری، موتورسواری و عشقولانه بازی) برآن است تا دل مخاطب جوان را به دست بیاورد اما ازسویی دیگرتلاش دارد، تا همزمان به ارزش های انقلابی پایبند بماند و به نوعی دیگر، دل گروه های مذهبی، انقلابی را هم نشکاند. لاتاری فیلمی ست که نشان از تفکرارتجاعی و واپسگرا دارد. درحالی که دنیا دارد به سوی تعامل و گفتگو و درک متقابل پیش می رود و اعتراضات دارند به صلح آمیزترین و حتی هنرمندانه ترین شکل ممکن، درجهان مطرح می شوند. مهدویان به پای کاراکترش کفش قیصری می پوشاند و چاقوی دسته زنجان دستش می دهد تا در پی کشتن دزد ناموس، قیصروار راهی برج های سربه فلک کشیده دبی شود تا دریک اقدام آنارشیستی،دست به اعمال قهرمانانه بزند و موضوع و معضلی تا این حد ریشه دار و پراهمیت و حساس درابعاد ملی را، درحد یک انتقام گیری شخصی و درسطحی ابتدایی و به شیوه یی کاملا سنتی و قیصروار، تقلیل می دهد.با این همه مهدویان درتهییج احساسات تماشاگرعام موفق بود.آنجایی که حمید فرخ نژاد درنقش یک ماموراطلاعات روی کلمه خلیج فارس تاکید کرد.یا آنجایی که موسی(هادی حجازی فر) بعد ازکشتن شیخ عرب درملاعام، روی سینه او نشست و چشم درچشم دوربین ها، با نشان دادن عکس دخترقربانی، جهان را تهدید کرد و گفت که اگر کسی نگاه چپ به ناموس ایرانی کند او را بی مجازات نمی گذاریم و درخانه خودش انتقام می گیریم.سالن پراز صدای جیغ و و سوت و هورا و هیجان شد و احساسات ناسیونالیستی تماشاچی ایرانی به گُل نشست و تماشاچی عام ازدیدن این صحنه های اکشن و شجاعانه دل خنک شد. اما این فیلم،نتوانست، فیلم موفقی پیرامون موضوع حساسی که انتخاب کرده بود، ( تن فروشی دختران ایرانی درامارات) باشد....

.........................................

شعله ور: حمید نعمت الله

اگرهرکارگردان دیگری جای نعمت الله بود به گمانم، قصه هزاربارپرداخت شده و کهنه ( اعتیاد) را هدرمی داد و فیلم را خراب می کرد. اما نعمت الله فیلم ساز باهوشی ست. او خوب بلد است ازدل زباله ها و گنداب ها، اشیا ارزشمند و به درد بخوربیرون بکشد. شعله ور،علی رقم ریتم کند، و لانگ شات های طولانی و گاه کسالت بارو مستندوارش، توانست مخاطب را تا آخرین دقیقه پای تماشای خودش بنشاند. شعله ور درواقع  فیلمی روانشناسانه و نقبی ست به دنیای درون آدمی، شعله ور، حسادت، تنفر، افسردگی، سرخوردگی، احساس بد طردشدگی، دیده نشدگی، به حساب نیامدگی، خفگی، پوچی، فقر، حسرت، و....تمام خصلت های زشت و پلید، آدمی را، به  قضاوت و تماشا می گذارد.

تا به حال زاهدان و زابل، فقیرومحروم و بی آب و بی کارکشورم را، این همه ازنزدیک، و این همه ملموس ندیده بودم. و این همه را مدیون،نماها و لانگ شات های کم نظیر، نعمت الله، درفیلم شعله ور هستم.

شعله ور میان فیلم هایی که تا حالا دیدم، به نظرم، بهتراز باقی آمد.و امین حیایی این بار، بازی متفاوت و قابل قبولی را ازخودش به تماشا گذاشت.

........................................................................................

بمب. پیمان معادی

صدام یزیدکافرعزیز، لطفا هرشب تهران را بمباران کن تا من بتوانم به پناهگاه بروم و سمانه خانم را ببینم.

بمب فیلم لطیفی ست که می شود، همراه یک لیوان چایی داغ، یک شب درکنار اعضای خانواده نشست و آن را دید. بمب نمایش، مجموعه یی از اتفاقات پراکنده ست که تلاش دارد، تا بیشتر، نوستالوژی های آن دوره  رابرای مخاطب  زنده کند.و شیوه زندگی آن مردم را برای تماشاچی امروز، به تماشا بگذارد. از موشک دست سازکاغذی و توپ پلاستیکی چند لایه و پیت نفت و زنبیل پلاستیکی و صف نان بگیرید تا، کیوسک های زرد تلفن، و موتورگازی آبی رنگ و پیکان جوانان و کلاسورهای محکم بغل گرفته و کتانی سفید چینی، چراغ علاالدین و ضبط دو نواره و یخچال جنرال استیل و بخاری قرمز رنگ برقی و نوارکاست شریعتی و ... و مدیر مدرسه بی چاک و دهن و فحاش، و طنزی که میان دیالوگ ها و شیوه مدیریت و مدرسه داری و اعمال و حرکات معلمان و شاگردان نهفته بود. بمب نتوانست، نقبی به درون بزند یا نگاهی واکاوانه نسبت به مسائل و رویدادهای آن دوران درزیر موشک باران و جنگ داشته باشد، بیشتر، خاطره بازی شیرینی بود که میان قهرو آشتی کلیشه یی زن و شوهری و شیطنت های  ساده و بی گناه دوران نوجوانی یک پسر بچه،دست و پا زد. راه به جایی نبرد و همانجا متوقف ماند. درمجموع بمب فیلم لطیفی ست که می شود یک روزتعطیل ، با خیال راحت، همراه با خانواده نشست و آن را تماشا کرد.

.............................................................................................

مغزهای کوچک زنگ زده. هومن سیدی

فیلم روایت گر، فقر،خشونت، ووحشگیری ست. سیدی اینجا، داستان زندگی کودکان رها شده را دنبال می کند. کودکانی که ازوقتی چشم بازکرده ند، خود را درمحله یی فاسد، فقیر، سرشارازخشونت و پراز هرج و مرج، به نام خاک سفید، تهران، یافته اند. کودکان بی سرپرست، یتیم، سرراهی، دزدیده شده، گم شده، کودکان فراموش شده، و حالا، مردانی که حاضرند،برای تائید شدن، برای دیده شدن، برای دوست داشته شدن، برای داخل آدم حساب آمدن، دست به هرکاری بزنند. هرکاری ...

گوسفندها نیاز به چوپان دارند. این چوپانه که به گوسفندها می گه کجا برند، کجا نرند، چی بخورند، چی نخورند، چی کارکنند، چه کارنکنند، کی بخوابند، کی بمیرند! گوسفندها نمی تونن خودشون، برای خودشون تصمیم بگیرند. چون مغزندارند!

نوید محمدزاده (شاهین) درابتدا سعی داشت، تا به عنوان گوسفندی مطیع، محبت و توجه چوپانش فرهاداصلانی (شکور) را بگیردو و توجه باقی گوسفندان را به خود جلب کند. اما او دل سربریدن یک مرغ را هم نداشت. اینجا با یکی از متفاوت ترین رویکردها درمواجهه با واکاوی خشونت و بزهکاری دراجتماع، روبرو هستیم. شخصی که درزندگی گله یی خود، و درمقابله با خشونت و شرارت محیط اطرافش، چاره یی ندارد جزخشن شدن، و حتی پیش رو شدن، دراین خشونت.اما...

شاهین، تلاش دارد تا تائید و اعتماد، برادرو پدرخوانده ش شکور، را به دست آورد، اما او گوسفندی ست که آرام آرام چشم بازمی کند، و دارد تصمیم می گیرد که دیگر، گوسفند، نباشد.

مغزهای کوچک زنگ زده را دوست داشتم. هرچند سیدی اینجا،، آشکارا، تحت تاثیرفیلم های دیگران بود.  به نظرم بیشترین تاثیررا از(شهرخدا- فرناندو مرلیس) گرفته بود و بعد حال و هوای، ابد و یک روز را در ذهن تماشاچی زنده می کرد و همین طور، خانه پدری، عیاری را به یادم انداخت.

اما با همه ارجاعاتش، فیلم را به دلیل شخصیت پردازی های خوب، فضاسازی های خوب، تعلیق های خوب، ریتم تند و داستان جذاب و همین طور لحظات عاطفی و تکان دهنده یی که داشت دوست داشتم.

این فیلم را درکنارآقای همسر، دخترکم که اهل سینما نیست اما یکی از طرفداران نوید محمد زاده ست و به خاطراو به سینما آمد : )  ، و چند نفردوست خوب دیدم، و یادش  برایم ماندنی شد.

پی نوشت: امسال همین چند عدد فیلم را دیدم و لحظات خوبی را درکناردوستان و عزیزانم سپری کردم.

  • محبوب آخرتی

نظرات (۱۴)



خیلی وقته فیلم ایرانی نمیبینم ...

دیگه خوب نمیازند
کلیشه میسازند
پاسخ:
اما با تمام این ها...آدم قلقلک ش می آید توی این شبها برود و چند تایی فیلم ببیند.
تحریم کامل تولید ایرانی در نهایت ضررش بیش از منفعتش خواهد بود)
و باز اینکه بلیط مجانی هم آدم را وسوسه می کند: )
نوشته هایی که برای دل خودتون می نویسید خواندنی ترن محبوبه بانو:) 
پاسخ:
عزیزم ممنونم : )
اول متن رو که خوندم فکر کردم اسم فیلم ها برای پارسال هست یعنی فیلم تکراری پخش میکنن . بعد فهمیدم متن مال پارساله. دلم برا صف واستادن و پاپ کورن و تو سرما لرزیدن تنگ شده
پاسخ:
من امادلم برای تخمه شکستن توی سینما تنگ شده. برای آن سالهایی که با یک پاکت تخمه می رفتیم سینما و قبل از شروع فیلم صدای چلیک چلیک تخمه شکستن جماعت، و بلند بلند حرف زدن هایشان، توی سالن می پیچید. به نظرم آن روزها هم حال مردم بهتر بود هم جال فیلم ها و هم  حال سینماها. سالن هایی که بعد ازروشن شدن چراغ ها و خالی شدن صندلی ها، پراز زباله و آشغال و پوست تخمه می شدند، انگاری حالشان بهتر بود. مثل سینما پارادیزوی مقدس و سالن شلوغ و همیشه کثیفش...
سینما های هویزه و آفریقای مشهد و اکران های دهه هفتادی... من هم دلم برای این یکی ها تنگ شده. : )

همان به که فرصت نه زیرا که نشستن باطل به از به راه بادیه رفتن تا ته
پاسخ:
سعدی جان شیرین سخن و محمدرضاجان زفتی
آقا اگر ممکن است این آدرس انیستاگرامتان را به ما بدهید. می دانید که وبلاگ اعتبارندارد.یک روز می آیی
سروقتش می بینی دود شده و رفته به هوا...
با لهجه مرحوم فنی زاده در نقش مش قاسم غیاث آبادی بخوانیدش.  (
بیا و نرو سینما و خاطر خودت رو مکدر نکن و از رضا زفتی هم اینستاگرام نخواه که نداره خیالت تخت... چقدر اینجا نیامده بودیم؟؟
پاسخ:
 چقدر به قیافه رضا نمی آید که انیستاگرااااام نداشته باشد ولی : )
چقدردلمان برای حضور و نظرات سبزتان تنگ شده بود.
به قول شمالی ها خوش تشریف آوردی عزیز جان : )
حاج طاهرچه خوب بود. با اینکه این شاخه آن شاخه پریدی و تکه تکه گفتی  و سخت از او و کاری که با تو کرد،انتقام گرفتی. ولی در ریتم خوانشی وقفه نمی انداخت و آزارنمی داد. برای من که تا به آخرکشش داشت.
پاسخ:
حاج طاهرزن تنهایی بود.
چه زود پارسال شد
عمرگران می گذرد خواهی نخواهی سعی برآن کن نرود رو به تباهی
یادم می آد پارسال همین جا بحث سینمایی هم داشتیم.
اگه فیلم تازه سازدیدید. حتما نظر هم بنویسید.
و احیانا اگربلیط مجانی لازم ندارهم داشتید. به سطل آشغال نیندازید. بدهید به مستضعفینی چون من که سخت مشتاق تماشای فیلم هستیم. : )
پاسخ:
بله یادم هست : ) باید زیریکی ازهمین پست های بهمن پارسال باشند.
توی خانه ما بلیط روی زمین نمی ماند. پسرجان و دخترجان روی هوا همه را می قاپند تا با دوستانشان بروند سینما و اگرآن ته ها، سئانس آخری، سینما درپیت یا فیلم بدرد نخوری ، باقی بماند می رسد به ما. : (
باورکنید همین دیشب سینما استقلال درولیعصر، نزدیک بود با آقای همسرروی پله بنشینم که یک آشنا پیدا شد و به دادمان رسید.
تکنیک و ساختار اصولی و فرم استاندارد سینمای اکشن را رعایت نکرده بود ،به نظرم درمقایسه با استاندارداهای هالیوودی و جهانی خوب کار نشده بود.

پاسخ:
به همین دلیل نوشتم یک اکشن تمام عیار( اما ) به وقت سینمای ایران!
ولی درعوض ابر قهرمان سازی هایش مرا یاد سینمای هالیوود انداخت.
ممنون برای گذرتان به این اینجا.
اینستا گرام که هیچ حتی تلگرام هم ندارم و در واقع تنها مجاز من همین وبلاگ بی اعتباری است که اگر چه دود می شود اما باز هم شرف و اعتبارش به باقی مجاز ها می چربد.


پاسخ:
درمقدس بودن وبلاگ نسبت به جاهای دیگرشکی نیست. من هم موافقم و یکی از دلایلی که هنوز چسبیده م به وبلاگ همین شرافت ی ست که دارد.
ولی خب پل ارتباطی هم لازم است دیگر. اما انتخاب خوب و شجاعانه یی کردی. به انتخابت احترام می گذارم رضا زفتی جان. : )
یاد اون روزهایی که ساعتها در صف بلیت می ایستادیم بخیر ... چند تا تصویری که همین الان به ذهنم رسید، اینا هستن: بکش بکش در سینما عصر جدید در همان سالی که طعم گیلاس، نخل طلا رو گرفت، جواهر کوچک اما ارزشمند زینه مان، جولیا که در سینما سپیده دیدیم، درخت گلابی که بلیت بهمان نرسید و در سانس دو صبح سینما آفریقا دیدیم ( در حالیکه کارگردانش برام بلیت کنار گذاشته بود و من خجالت کشیدم خودمو آفتابی کنم!) ، فیلم درخشان اما مهجور مانده ی لئا از سینمای لهستان که در سینما صحرا نمایش دادند، گبه ى مخملباف که تمام سالن را مبهوت کرده بود و صدای احمدرضا احمدی در بانوی اردیبهشت، بعد از ده ساعت در صف ایستادن: نازنین ....
خوشحالم جشنواره را در سالهای به درد بخورش به خوبی تجربه کردم، این روزها اگر مجانی هم بلیت بهم بدهند، نخواهم رفت، هیچ چیز اصیل نیست!
آدم حضور آماتورها و بیسوادها و پرمدعاها را پشت تمام سکانس ها حس میکند!
پاسخ:
چه خوب بود : )
من هم خوشبختانه فیلم های خوب زیاد دیده م. و باز خوشبختانه تا جایی که برایم مقدور بوده جشنواره را درآن سالها دنبال کرده م. اما به اندازه شما خوش شانس نبوده م، که جناب مهرجویی شخصا برایم بلیط بفرستند.
آماتورها، تازه به دوران رسیده ها و بی سوادها، همه جا هستند. درسینما هم بالطبع حضور دارند. اما من اینجوری به تمامش، نگاه نمی کنم. بله، سطح فیلم ها پایین است و ایرادات زیادی هم وارد است ولی من، هنوز آنقدربزرگ نشده م تا بتوانم سینمای ایران را به طورکلی تحریم کنم. شاید بعدها نظرم تغییر کند و سینمای ایران هم برایم بشود مثل تلویزیون ایران، که ازخیلی سال پیش، دیگرتماشایش نکرده م. : )
اما فعلا، احساس می کنم، هنوز هم می شود سینما رفت و فیلم دید. مخصوصا این شبها که به بهانه فیلم دیدن چند دوست و همکار قدیمی را هم می بینم. دوستانی که لطف می کنند و به رویه قدیم ها برایم بلیط و کارت حضور در جشنواره می فرستند و به من محبت دارند.  این شبها، شبهای خوبی ست. نسکافه می خوریم، حرف می زنیم، کنارهم می نشینیم و تا شروع آنونس فیلم هم حتی، به تندی تندی حرف زدن  و پچ پچه کردن درگوش هم ادامه می دهیم.
من شبهای جشنواره را دوست دارم به همان دلایلی که آن بالا نوشتم : )
دلم می خواست برم ولی شرایطش نبود. چه خوب که شما رفتی و فیلم تماشا کردی...
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺍﻓﺘﻀﺎﺡ ﺗﺮ، ﺗﻮﻫﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺗﺮ، ﻭ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﺑﺘﺬﺍﻝ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ .
«آنتوان چخوف»

2zandarman.blog.ir

برای فیلم های امسال هم همین جمله رو تمدید می کنی؟
پاسخ:
منم الان دربدترین شرایط کاری و شلوغ ترین روزهای زندگی م هستم. درگیروداراسباب کشی و بروبیا و یک عالمه کار. می آیم اینجا تندی تندی ، یک چیزی می نویسم برای سال بعد وبلاگم، تا به عنوان یادگاری بماند و بعد می روم به سراغ کارهایم. دیشب و امشب را نتوانستم به سینما بروم. امیدوارم فردا فرصتی باشد بروم ، مغزهای کوچک زنگ زده را ببینم. می گویند فیلم بدی نیست. تا برویم و ببینیم...
( وقتی پیام تان خصوصی می شود آدم مجبورمی شود تمام جواب را دریک کامنت بنویسد) : )
بله  متاسفانه امسال هم آن گفته را ازجناب  چخوف تمدید می کنم.
سطح فیلم ها خوب نیست. امسال همه، متوسط و بد و بسیار بد هستند. اما من، مثل بعضی ازدوستان، هیچ وقت نمی توانم تولید ایرانی را  به طور کامل تحریم کنم یا هرگز نبینم. تنها چیزی که موفق به تحریم کامل آن شده م، تلویزیون داخلی بوده است که خداوند را ازبابتش شاکرم، اما، کتاب، فیلم، موسیقی ، تئاتر ایرانی  را نمی توانم کناربگذارم و هرگزنبینم. حتی اگرمتوسط باشند. البته بدها را نمی بینم. اما متوسط ها حقشان ندیده شدن نیست ... : )
چه شد آخرش؟
موفق شد؟
موفق شدید؟
پاسخ:
با معدل هیجده و نود صدم. ازدانشگاه تهران.  فارغ التحصیل شد.
خوشبختانه همه چیز خوب پیش رفت. الهی شکر. بغیرازنبودنم درجشن : (
 وخیلی ممنونم ازمحبت تان دوست خوب. : )
فارغ التحصیلی پسرتان را تبریک میگویم، ولی بهترین تصمیم همان رفتن است. من که از الان توی گوش پسرهایم می خوانم!
سالها با داریوش مهرجویی مکاتبه داشتم، چند بار دعوتم کرد سر صحنه فیلمبرداری و دفترش، اما خب خیلی جوان و خجالتی بودم!!!
پاسخ:
 خیلی ممنونم.
دلتنگی را تاب می آوریم تا پسران و دخترانمان خوشبخت و خوشحال شوند. مادری همین ست دیگر.
دیروز پسرم در آزمون دکترا شرکت کرد.بیکار تمی تواند بنشیند که (
داریوش مهرجویی و دوستی و آشنایی با اوحتما خوب ست. اما خجالت خوب نیست
من با چند کارگردان درجشنواره هایی که کارمی کردم مصاحبه داشتم اما مهرجویی متاسفانه جزوشان نبود. او خیلی اهل مصاحبه نیست و آنطوری که شنیدم اخلاق تندی هم دارد.
  • میله بدون پرچم
  • سلام دوست من

    امیدوارم دفاع پسرتان به خوبی و خوشی انجام شده باشد و همچنین سند... این سند چیز عجیبی است... من 8 سال است که دنبالش می‌دوم و هنوز به جایی نرسیده‌ام!

    پاسخ:
    سلام ها و درودها
    خوشبختانه با نمره بالا فارغ التحصیل شد.
    فروشنده خانه ما ساکن ترکیه بود. و به علت عجله برای برگشت کل پول را یکجا می خواست. همین دلیل ترس مان شد. اما خدارو شکر یکی ازدوستان کاراشنایمان همراهم آمد. و تمام اتفاقات در همان دفترخانه افتاد. و خوشبختانه مشکلی پیش نیامد. ققط مانده تک برگی ش بیاید در خانه...
    هشت سال زمان زیادی ست. امیدوارم هرچه زودتر گره از مشکلتان باز شود دوست خوبم..

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">