دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

پیوندهای روزانه



اسباب کشی یک خوبی ش این است که می توانی وقتی که داری دانه دانه کارتن ها را بازمی کنی تا اشیا را سرجای جدیدشان بچینی، ازلابه لایشان کلی یادگاری و خاطره پیدا می کنی. آن نوارها، آن دوربین. آن واکمن که با آن کلی مصاحبه گرفتم. این اواخر با رکوردر کارمی کردم اما آن سالها که رکوردر نبود.واکمن رفیق و همراهم بود. لپ تاپ و کامپیوترهم مثل حالا فت و فراوان نبود. نه که نباشد اصلا. بود. من نداشتم. و ازآنجایی که خبرنگارآزاد بودم، به دفترکارهمکاران که می رسیدم. پای هرکامپیوتری که صاحبش نبود. می نشستم. مصاحبه م را خیلی سریع پیاده و تنظیم می کردم. می فرستادم برای سردبیر یا مدیرآنجا، و بعد یک نفس راحت می کشیدم و خوشحال می شدم ازاین که صاحب کامپیوتر، کارش طول کشیده و نیامده و مجبور نبوده کاغذ به دست کناردستم بایستد و منتظربماند و توی دلش مرا لعنت کند : ). البته همه این را می دانستند و من آزاد بودم پای هرکامپیوترخالی و قابل دسترسی که بود بنشینم و مصاحبه را داغ و ازتنوردرآمده بفرستتم برای چاپ. اینجا توی این نواری که اتفاقی دردل واکمن مانده، داریوش فرهنگ ست و مهدی سجاده چی و آنطرف نوار، محمدعلی کشاورز نازنین و مرحوم داوود رشیدی. رشیدی مرد خوش صحبتی بود، کلی با آدم گپ می زد وقت حرف زدن. و وقتی می گفتیم ازفلان جشنواره فیلم برای مصاحبه آمدیم و کارت خبرنگاری نشان می دادیم، خوشحال می شد که به یادش بودیم... کشاورز عزیز، خیلی طول می کشید تا تلفن را بردارد. مصاحبه ها را بیشترتلفنی انجام می داد. کم حرف می زد، کلماتش ساده و مهربان بودند. می دیدم که زود خسته می شود و میل صحبت ندارد.از حال خودش می پرسیدم. ازحال محمد ابراهیم. ازحال اسد الله خان، ازحال اتابک خان،حتی از حال شعبان ازاو می پرسیدم و او می خندید و با هم گپ می زدیم، برایم چقدردوست داشتنی بود و چقدردوست داشتنی هست این مرد. از سجاده چی، خوش صحبت چه بگویم دیگر..... اگرمجبورمی شدی با خودکارمصاحبه را پیاده کنی و روی کاغذ تنظیم کنی، که دیگرهیچ.. با دو لیوان چایی تازه دم هم خستگی ت درنمی رفت. داریوش فرهنگ، با آن صدای بم و جدی ش.  همیشه معترض بود. نسبت به برگزاری جشنواره فیلم، جشنواره تئاتر، نسبت به کل جشنواره، اصلا.. وقتی خودم را معرفی می کردم و می گفتم ازفلان جشنواره فیلم آمده م. ویادش می اندختم که قبلا قرارش را گذاشته بوده است. می گفت مصاحبه نمی کنم.  پشیمان شده م.این چه بساطی ست که شماها راه انداخته اید. این چه وضعی ست و کلی همه چیزو همه را به باد انتقاد می گرفت.من را که نه، بانیانش را دعوا می کرد. دست آخروقتی می دیدم حسابی حرفهایش را زده و عصبانیتش فرو کش کرده و خیالش هم راحت بوده که واکمن خاموش ست و کاغذ توی دستم سفید مانده.و دارد می رود که بگوید شاید وقتی دیگر، ازهمان شیوه همیشگی م استفاده می کردم. که آقای فرهنگ،حالا که تا اینجا آمده ام، لطفا اگرامکان دارد، یک پیام کوتاه برای جوانان علاقمند به فیلم و سینما بدهید.... و ایشان برای اینکه بنده را دست خالی راهی نکنند و شب عذاب وجدان نگیرند. حرفی جمله یی چیزی جهت ازسرباز کنی می گفتند. و بعد،در همان حرف خودش موردی پیدا می کردم و تند و سریع انگارکه می دانم باید بلند شوم و زحمت را کم کنم اما دلم نمی آید که نپرسم، ازاو می پرسیدم که، خب نظرتان در مورد فلان مسئله چیسست؟ بعد که کوتاه و با ته مانده عصبانیتش جواب می داد، می پرسیدم، خب حالا با این وضعیت چه کارمی توانیم بکنیم؟ و او توضیح می داد و تا بیاید به خودش بیاید، چند سوال دیگرهم ازاو پرسیده بودم و او جواب داده بود.و دست آخر، خداحافظی که می کردیم، من یک مصاحبه جمع و جور و مختصر و مفید و شسته رفته ازایشان داشتم که می توانستم تنظیم کنم و برای چاپ بفرستم. خبرنگار آزاد بودم و همزمان درچند خبرگزاری و روزنامه کارمی کردم. هرمصاحبه برای من یعنی ده هزارتومان پول.  البته عیارده هزارتومان آن موقع بالا بود و مثل حالا با پِهن برابری نمی کرد. درطول یک روز ده تا دوازده تا مصاحبه می گرفتم. که یک جوری برایم درکنارکاردر روزنامه های دیگر، اضافه کاری محسوب می شد. جدای مبلغی که می گرفتم. و کاری که می کردم،  آن سالها برای من سالهای طلایی بودند . سالهایی که، چیزهای زیادی یاد می گرفتم. پای درد دل آدم های بزرگی می نشستم. کلی تجربه کسب  می کردم و آن سال ها برای من، بیشترسال های آموختن و دانستن بود.

و آن سی دی من، چه ترانه ها که با آن گوش نمی کردم. همیشه  وقت آشپزی  یا کارخانه به گردنم آویزان بود. برای این که روی سینه م آویزان نشود و مزاحم کارم نشود، می انداختمش توی بلوزم. و داریوش توی قلبم می خواند.

کوه و می ذارم رو دوشم. رخت هرجنگو می پوشم. موج و از دریا می گیرم. شیره سنگو می دوشم....

بعدها دخترک سی دی من را برداشت. چند باری امانتی گرفت تا شادمهرعقیلی و کامران و هومن گوش بدهد. بعد چند تا برچسب عروسکی زد رویش، و سی دی من را، برای همیشه مال خودش کرد...

: )

امروز وسط یک دنیا کار، نشستم و یک قصه نوشتم. بعد چند بارخواندمش و دوستش داشتم. اقای عزیز که آمد نان شیرمال تازه خریده بود. گفتم یک قصه جدید نوشتم. گفت یعنی شام نداریم؟ : )

گفتم چای و شیرمال و مربا بخوریم؟

گفت:‌ قصه را بده بخوانم ببینم ارزش حاضری خوردن را دارد؟!

گفتم: مطمئن باش که دارد : )

گفت :)

گفتم : )

گفت: )

گفتم :)

الهی شکرت برای همه چیز.  : )

پ نوشت : یک نوشته تندی تندی ازسر ذوق  پیدا کردن و تماشاکردن یادگاری ها : )

عنوان: مارسل پروست

  • محبوبه الف