دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.


پیوندهای روزانه

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.

نمی دانم دلیلش مرگ دانشمندی که دوست داشتم استیون هاوکینگ بود.یا اینکه این کتاب، جزو آنهایی بود که همیشه قراربود خوانده شود و هربارنمی شد.دلیلش هرچه بود، رفتم سراغش و آوردمش پیش خودم. تا دراین روزهای پایانی سال و فراغت کم و بیشی که دارم. بخوانم.

و آن دو کتاب کم حجم دیگررا هم ازنویسندگانی انتخاب کردم. که تاحالا نخواندمشان.سیامک گلشیری و بلقیس سلیمانی. ازهیچ کدامشان هیچ نخوانده م. این دو سه کتاب، ازکارهای عقب افتاده امسال ند که باید دراین یک هفته باقی مانده تا سال دیگر تمام شوند. : )

 وفکرمی کنم گوشه های دامن  یک زن، می تواند، گاهی جایی باشد برای گذاشتن چند دانه کتاب، تا تماشایشان کند و بتواند تصمیم بگیرد تا کدام یکی را قبل از آن یکی بخواند. اینجا قرعه به نام ماتریکس و فلسفه افتاد. به قول پشت جلد خودش، انتخاب با شماست. و نتیجه این انتخاب تا پایان عمربا شما خواهد بود.

فیلم را دیده بودم و حالا کتابش را بخوانم تا ببینم چه می شود.

امروز خانم ناشری که به تازگی با هم دوست شده ایم، تماس گرفت و گفت مجموعه داستانم را خوانده و خیلی خوشش آمده، قرار شده مجموعه را بدهد به آقای ناشرکه همسرش باشد، تا ایشان هم بخوانند و اگردوست داشتند، برایش سرمایه گذاری کنند. نگفتمشان که این مجموعه قبلا یکبار برای چاپ رفته و اصلاحیه خورده و برگشته  و من دلم نیامده کاری به کارش داشته باشم. فقط ازروی حسن نیت داده بودم تا بخواند. چون  خودش خواسته بود که نوشته هایم را بخواند. و همین و همین....

خانم ناشرگفتند،  حتما جواب قطعی  را تا پایان تعطیلات عید می دهند. و منتظرواکنش خوشحالانه من از پشت تلفن بودند. گفتم چه خوب. خوشحال می شوم حتما. و حالا نمی دانم که واقعیت را بگویمش یا نه!

به برهوت واقعیت خوش آمدید. عنوان را زیاد دوست داشتم.

  • محبوب آخرتی