دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

عموحاج کل ممد باغ انگورداشت. یک باغ بزرگ بزرگ بزرگ. آنقدربزرگ که ته باغ را نمی دیدیم و هرچه می رفتیم به آخرنمی رسیدیم. همه جا کرت بندی شده بود. تاک های انگورکنارهم خوابیده روی زمینها ، پیچ واپیچ و لای شاخ و برگ ها و میم ها پرازخوشه های درشت انگور. انگورهای یاقوتی سیاه. انگورهای طلایی عسگری. انگورشصت عروسان.انگورشاهانی. انگورسیاه شرابی. آبجی می گفت نگو شرابی. عموحاج کل ممد، حاج کل ممد است حلال خورواهل خداپیغمبر. شراب نمی خورد اصلا... کشتیم خودمان را کل ممدش رانگوئیم ولی اززبانمان نمی افتاد. ازوقتی حاجی شده بود کسی به او نمی گفت کل ممد. مامان می گفت عیب است. مرد به این بزرگی به این خوبی به این دست و دل بازی به این مهربانی نگوئید کل ممد بگوئید حاج ممد. عموحاج کل ممدتابستان ها جعبه جعبه انگوروآلوو زرداآو و گیلاس می فرستاددم در خانه مان. باپدربزرگ رفیق بود. هیچ وقت کف کله ش را ندیده بودم. سرش معلوم نبود. ازآن شالهای نخی شیری رنگ داشت که می پیچید دورکله ش. دنباله ش راهم ول میکرد روی شانه هاش. زمستانها کلاه پوستی می گذاشت. کردخراسانی بود. سبیل های بلند و زردداشت. مامان می گفت بابت قلیان و سیگاراست. آبجی می گفت حناگذاشته انگاری و بعدرنگش رفته شاید. نمی دانم پدربزرگ کجا و چطوری با او رفیق شده بود و چطور برادرگفته شده بودند با هم، نمی دانم هم چطوری پایش به خانه ما بازشده بود..  اما هروقت خانه ما می آمد، با خودش کلی سوغات کلاته می آورد . پنیرخیکی و دراق و کشک و آلوخشکه و کشمش و انگور.یک دوتار قدیمی داشت که همیشه خدا همراهش بود و یک بسته پاسور که توی جیب جلیقه ش می تپاند. با پدربزرگ می نشستند روی ایوان و شرطی ورق بازی می کردند. قلیان می کشیدند و چای می خوردند و ازخاطرات قدیمی شان حرف می زدند.کنارشان که می نشستم حوصله م سرمی رفت. می رفتم رد کارم و توی حیاط برای خودم با ذغال خط می کشیدم و تنهایی لی لی بازی می کردم وآنقدرازسله انگورهای لبه حوض انگور.می خوردم که حالم بد می شد و دل پیچه می گرفتم. بعد می دیدم ابرام کفتربازسرش را ازلبه دیواربالا آورده و دارد یواشکی مرا و خانه و ایوان را دید می زند. ابرام کفتربازازوقتی کفترهایش را برده بودند به همه شک داشت و بی خودی راپرت همه را به کمیته می داد. می ترسیدم راپرت ورق بازی عموحاج کل ممد و پدربزرگ را هم بدهد. می ترسیدم بریزند خانه مان، و آنها را با خودشان ببرند.عمو حاج کل ممد ولی ازکمیته یی ها نمی ترسید. خودش می گفت هزارباررفته کمیته و سالم برگشته خانه. بیشتربه خاطر پسرش علیجان رفته کمیته و آمده خانه. علیجان پسرخوبی نبود. سرهمین خوب نبودنش مامان آبجی را به او نداده بود.لات و دخترباز و اززیرکاردرو بود و مامان نمی خواستش..مخصوصا ازوقتی که چاقو کشی هم کرده بود وافتاده بود زندان. با اینکه بعد رفته بود حرم، توبه کرده بود و عرق خوری و لات بازی را کنارگذاشته بود و به قول پدربزرگ، اهل و عاقل شده بود و تن به کارداده بود. بازهم مامان راضی نشد که آبجی را بدهدبه او.  آخرین باری که رفته بودیم کلات و چندروزی توی باغ عمو حاج کل ممد ماندیم یادم نیست دقیقا کی و چه سالی بود اما می دانم که قبل از شروع تمام آن ماجراها بود. باغشان توی کلات نادری بود. عاشق کلات بودم. عاشق جاده کلاته و آن تپه های کوتاه سرخ رنگ و آفتابش. عاشق پشت وانت ایستادن و آوازخواندن و مو پریشان کردن و خندیدن توی هوا. هوای خنکی که به صورتم می خورد و پرمی شد توی دهانم. مامان کاری به کار روسری هایی که ازسربرداشته بودیم و دورکمر گره زده بودیم تا باد نبردشان. نداشت. جاده کلاته همیشه خلوت بود. آبجی می گفت اگر تا بالای تپه ها برویم می توانیم روسها را ببینم. باورم نمی شد. می گفتم سرخس اگر بروی روسها معلومند. می گفت بالای تپه های کلاته هم می شود آنها را دید. روسها پشت تپه ها زندگی می کنند.دخترهایشان موهای بلند بوردارندو لباسهای قشنگ رنگی می پوشند.. می گفت که علیجان یک روز قایمکی او را با موتوربرده تماشای روسها.. عاشق کلاته و تابستان آنجا بودم. عاشق باغ بزرگ و آبادی که تا چشم کارمی کرد تاکستان بود. عاشق خانه بزرگ و دو طبقه  عموحاج کل ممد و ایوان ها و بهارخواب هایش و تیرک های چوبی سقف و ریسه های انگور و حوض و حیاط و درب چوبی آغول گوسفند ها و درخت های پیرتوت و خم ها و کوزه های سرکه کناردیوارها.... علیجان تن به کارنمی داد. یکسره یا مشهد بود و توی شهرول می گشت و پول های پدرش را به فنا می داد یا جایی گم و گوربود و کسی ردش را نداشت. و یا پدرش مجبورمی شد برود کمیته، گوسفند و سیگارو توتون قاچاق بدهد، و با خاری و ذلت درش بیاورد. مردزندگی نبود. همه اینها را مامان می گفت. جلوی رویشان نمی گفت وقتی خانه خودمان بودیم می گفت. می گفت تا مهر علیجان را از دل آبجی دربیاورد..

باید بنویسم. باید یک کاری بکنم تا این حال بد و کلافه م خوب شود. خزیده م درخودم باز....آبجی گفت حالش خوب است. بچه هایش هم خوبند. دارند درسشان را می خوانند.گفت که خسته نیست فقط کمی استخوان هایش درد می کنند...

 

 

  • محبوبه الف