دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

سرم ورم کرده ازبس که صدها طرح بزرگ درآن می پرورانم. و بازهم طرح های جدیدی به ذهنم هجوم می آورند. شاید بتوانم با تلاش زیاد افکارم را کنترل کنم اما، فکرنکردن امری ست محال. دردرونم گفته ها و جمله های کوتاه می جوشد اما پیش ازآنی که بتوانم تشخیص دهم و بررسی شان کنم، چیزهای جدید دیگری به ذهنم هجوم می آورند از مرد داستان فروش از یوستین گوردرکه اردیبهشت ۹۷ خواندم. و دوستش داشتم.

آبشورا جای مردن سگ های پیر بود. جای عشق بازی مرغابی ها بود.جای پرت کردن بچه گربه هایی بود که خواب را به مردم حرام کرده بودند.آشورا جای بازی ما بود. اوایل بهاریا اواخرپائیزکه آسمان را ابرسیاهی می پوشاند. بابام ازمیان اتاق می نالید که، خدایا غضبت راازمادورکن. ولی خدابه حرف بابام گوش نمی کرد. سیل می آمد. خشمگین می شد. می شست و می رفت. کف به لب می آورد. پل های چوبی را می برد. زورش به خانه های بالا شهرکه ازسنگ و آجرساخته شده بودند نمی رسید. اما به ما می رسید. تمام دق دلش را خالی می کرد. دیوارها را با لانه های گنجشک می برد. سیل تا توی اتاقمان می آمد. مثل مهمانان ناخوانده می مانست. به پستوها و صندوق خانه ها هم سرمی کشید.کتاب های دعای بابام را خیس می کرد. بابام می گفت مثل مامورهاست به هرسوراخ سمبه یی سرمی کشه.... آبشوران و دوازده قصه پیوسته ازعلی اشرف درویشیان. که هفته پیش خواندم و تمام شد. و خوب بود.


گاهی به عکس‌های آنری برسون پناه می‌برم مگر رها شوم اندکی از حجمِ فشارهایی که درک می‌کنم گاهی...از سر صبح که قصه‌ی بچه‌های آن مدرسه را خواندم و دیدم تصاویر‍ِ مربوط به آن را به این عکس برسون فکر می‌کنم. به دایره‌ای از نگاه‌های نوجوانان که خود در دورانِ راه‌پله و سقف تحت انقیاد قرار گرفته‌اند. آن‌ها به دوربین خیره‌اند و دوربین به آن دایره‌ای بزرگ، به چشمی که تمام این نوجوان‌ها را در دل خود دارد. سرها از پس حفاظ خود را بیرون کشیده‌اند و آن‌ها پنهانِ راه‌پله‌ای هستند که قرار است آن‌ها را رستگار کند.بالا ببرد،عروج دهد و چنین است که برسون نظام آموزشی را از درونِ خودش نقد و خُرد می‌کند... ادامه ش را در انیستاگرام مهدی یزدانی خرم بخوانید. من که خواندم و دوستش داشتم. و باز مخصوصا خود این عکس را که می شود بیشترو بیشتردرموردش گفت و نوشت.

چرانرفتی خانه ملا زلیخا درس دینی بخوانی؟

کتاب تازه یی  که شروع کردم. تماما مخصوص است از عباس معروفی. اگرکتاب نام تمام مردگان یحیی ست، را هم پیدا کنم و بخوانم . دیگر کتابی نیست که ازاین نویسنده خوب ایرانی نخوانده باشم. یک بارهم چند سال پیش،  در فیس بوک یک مسابقه داستان نویسی، به منظور استعداد یابی و حمایت ازداستان نویسان ایران  گذاشته بود که من شرکت کردم و داستان کوتاهی برایش ارسال کردم. به ایمیلم جواب داده بودند که من برای شرکت درآن کلاس مجازی که گویاقرار بودزیرنظرخودشان هم، اداره شود، قبول شده م.و خواسته بودند چند نمونه کار دیگر هم برایشان ارسال کنم. همان ایام اتفاقات بدی برای یکی ازبستگانم افتاد و فوت پدرشوهرم هم درست همان روزها بود، ودرگیرشدن درمراسم عزاداری و بیمارستان و کلی شلوغ پلوغی بد و بی موقع، باعث شد که ماه ها بین من و داستان نویسی و داستان خوانی و کلاس های آقای معروفی  فاصله افتاد. بعد وقتی مجددا به آن ایمیل مراجعه کردم، خودم رویم نشد، که برایشان داستان ارسال کنم یا دوباره تقاضا بدهم، حتی اصلا پیگیری نکردم ببینم کلاس ها شروع شد، نشد، چه شد، چه اتفاقی افتاد و ... حالا خیلی پشیمانم ازاین که دیگرپیگیری نکردم. و هروقت کتابی ازاو می خوانم. این خاطره بد برایم زنده می شود.

صدای رادیو را زیاد کردم و بخاری را بستم. سرم دردمی کرد و هیچ حال خودم را نمی فهمیدم. سعی کردم ازمسیرخلوت برانم.رادیو داشت آهنگی از آرووپرت پخش می کرد.که تا آن روز نشنیده بودم و نداشتمش.چقدرآهنگ های قشنگ دراین دنیا وجود داشت که من نشنیده بودم. چقدرچهره های زیبا ازبرابرم گذشتند. که من آنها را ندیدم.چقدررویاهای عجیب دیدم. که وقتی ازخواب بیدارشدم هرگزدیگربه یادم نیامد. و بوی عطری ازدست رفته دردلم چنگ زد. که همیشه تا همیشه خودم را نبخشم. از تماما مخصوص. عباس معروفی.

عنوان : همین جوری

  • محبوبه الف