دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

فکرنمی کردم نوشتن از سلطان این همه سخت باشد. شخصیتی دیوانه که پای ثابت روضه های  زنانه خانه ما بود و من او را خیلی خوب به یاد می آورم. او باید  توی رمانی که می نویسم باشد. ولی نوشتن ازاو به آن راحتی ها هم که فکر می کردم نیست. این زن بود. درگذشته بود. بسیارهم واقعی بود. پنجاه و چند ساله و چاق. همه جا همراه مادرش  بودکه او هم عقل درست و حسابی نداشت. شیفته مجالس روضه و عزاداری بودند هردو. سلطان دست مادرش را می گرفت و دنبال خودش می کشید.. می آمدند خانه ما. سلطان و مادرش، پنجشنبه ها صبحانه و نهار را خانه ما می خوردند. نمی شد گرسنه شان بگذاریم. دلمان هم نمی آمد گرسنه بمانند. می آمدند و تا غروب بودند. آن دو آخرین زنانی بودند که بعد روضه ازخانه ما می رفتند. صبح زود روز پنجشنبه، آنقدرزنگ خانه را می زدند تا مجبورشویم دررا بازکنیم. بعد سرشان را می انداختند پائین و ازتوی حیاط رد می شدند. خودشان جایشان را بلد بودند. می رفتند سمت مهمان خانه، کفش هایشان را دم درتوی ایوان در می آوردند. بعد. می نشستند نزدیک سماور و سینی استکان و نعلبکی ها، درست روبروی منبرخالی شیخ احمد، مادرجان هرچه کرده بود نتوانسته بود به آنها حالی کند که روضه خانه ما از ساعت چهاربعدظهرشروع می شود نه کله سحر. ناچار به حضورشان عادت کرده بودیم. چرک و ناشوربودند.چادرکرپ کیف کهنه  روی سرشان که کش دارهم بود آنقدرلرچ بود که اززورچرک توی روشنایی روز برق می زد و  جا به جا خشکه  خشکه و سنگین شده بود. مادرجان یک ملافه را چهارتا می کرد می انداخت همان جا که همیشه می نشستند. دلش بارنمی داد راهشان بدهد. اگرترس از خدا نبود و مجلس هم مال امام حسین نبود اصلا راهشان نمی داد. چاره یی نداشت مادرجان. به اکرم خِلو سپرده بودند سلطان و مادرش را ببرد حمام. پولش را هم داده بودند. حتی زن های محله، مخصوصا آنها که دستشان به دهنشان می رسید. به سلطان و مادرش رخت و لباس و چادرسیاه نیم دار هم داده بودند. ولی فایده یی نداشت. توی حمام ریخته بودند سراکرم خِلو و تا می خورد زده بودندش. ازکف صابون می ترسیدند. ازآب داغ می ترسیدند. می گفتند با چشم خودشان اجنه را لخت و مادرزاددیده اند که زیردوش سرهایشان را شانه می زنند. و پاهایشان عکس تنشان است و قر می دهند و زن و مردشان ازهم سوا نیستند.. سلطان و مادرش ازآب و حمام  و اجنه می ترسیدند.چو افتاده بود شپش دارند. هیچ کس نزدیکشان نمی نشست. همیشه توی مجلس به اندازه جای یک ادم بین آن ها و زن های دیگر فاصله بود..نه می شد آنها را بیرون انداخت نه می شد دوره روضه خوانی هفتگی را تعطیل کرد. مادرجان و حاجیه خانم های محل نمی دانستند از دست سلطان و مادرش چه باید بکنند. حتی معرفی شان کرده بودند به دیوانه خانه ولی آنهاردشان کرده بودند. گفته بودند سلطان و مادرش دیوانه دیوانه نیستند. فقط کم عقل اند. جای شان توی تیمارستان نیست. تیمارستان برای آدم های کم عقلی که خطری هم برای کسی نداشته باشندجایی ندارد.معلوم نبود کس و کارشان کیست.هیچ کس هم نگهداری ازآنها را گردن نمی گرفت .زن بودند. داشتنشان مسئولیت داشت. مادرجان هم دلش می سوخت و هم چشم دیدنشان را نداشت. حاجیه منیرخانم که توی کوچه شهید عباسعلی خانه داشت و مادرهمان شهید هم بود و تمام ماه رمضان ها،توی خانه ش دوره قرآن می گذاشت و افطاری می داد و زن خیلی مومنی بود، یک بار تصمیم گرفت، سلطان و مادرش را ببرد پیش خودش و برای رضای خدا نگه دارد. به فردا نکشیده عاصی شد.. گفت نجس پاکی نمی فهمند. نمازشان را درست نمی خوانند. وقتی وضو می گیرند چرک ازدست و پایشان می چکد. طهارت نمی دانند. جلوی مرد خانه و نامحرم، انگارتوی خانه خودشان باشند سربرهنه می گردند. پسشان داد به محله..  هیچ وقت خانه سلطان را ندیده بودم. فقط می دانستم یک خانه توی محل ما دارد. و هیچ کس و کاری هم ندارد. کس و کارو فامیلی هم اگرداشت خودشان را ازدستی نشان نمی دادند. خرجشان را مردم محل می دادند. صدقه خور بودند. سلطان و مادرش همه جا بودند. چهارشنبه ها خانه بی بی نوربودند. سه شنبه روضه بی بی سه شنبه خانه حاج فیاض بودند. روزهای دیگرهم یک جا. ماه رمضان ها، محرم ها سرشان گرم بود..هیچ کس نمی توانست بیرونشان کند.یک باریکی بیروشان کرده بود، آنقدرچارطاق دررا چسبیده بودند و سنگ به درزده بودند و فحش داده بودندو نفرین کرده بودند و جیغ کشیده بودند که مجبورشده بود راهشان بدهد.. هیچ کس هیچ کجا دعوتشان نمی کرد. خودشان هرجا که عزا و روضه بود می رفتند. اگرکسی می مرد تا غروب روز هفتم خانه میت می ماندند و انقدرگریه می کردند که دل سنگ برایشان آب می شد.هیچ کس به اندازه سلطان  گریه نمی کرد. وقتی اشک می ریخت .انقدربلند بلند مویه می کرد و زیرچادر به سروسینه ش می کوفت و صورتش را ناخن می کشید که حالش بد می شدو غش می کرد. مجبورمی شدند، به زورچادرش را ازچنگال های ش دربیاورند. رویش را باز کنند. موهای ناشورو فلفل  نمکی ش  را کنار بزنند و با بادبزن بادش بزنند. مجبورمی شدند مهرترکنند و بگیرند زیردماغش یا گلاب و آب قند  را به زورازلای دندان های پوسیده و و دهان قفل شده بریزند توی حلقش تا حالش را جا بیاورند. سلطان عاشق گریه و عزا و روضه بود. یکی می گفت شاید سلطان، عاشق شیخ احمد شده باشد که هرجا منبردارد، دنبالش می رود.

سلطانی که می شناختم همین بود اما برای نشستن توی رمان. این اندازه سلطان بودن کافی نیست. و هنوز نمی دانم چطور، با وجود آن همه فقر اسمش سلطان بود و مگرسلطان اسمی مردانه نبود؟! حالا نمی دانم بگذارم اسمش همان سلطان دیوانه باشد یا نه و نمی دانم که باید قصه سلطان را ازکجا شروع کنم و یادم می آید، بس که چاق بود شبیه اردک راه می رفت، دمپایی پلاستیکی ش را مثل بچه ها لنگه به لنگه می پوشید. چادرش را چنان محکم زیرچانه ش نگه می داشت که می ترسیدم خفه شود. صورت چاق و دماغ بزرگ گوشتی داشت و روی چانه ش ریش کم و تنک مردانه درامده بود.. هیچ وقت ابروهایش را برنداشته بود و هنوز دخترخانه بود. یک دختر پیرپنجاه و چند ساله. چقدر توی بچگی، سلطان بیچاره  را چزانده بودم و عذابش داده بودم تا روضه های خانه ما را نیاید............

باید به شخصیتش نزدیکتر شوم. بروم زیرآن چادرسیاه بوگندو، سفت نگه ش دارم. دمپایی های پلاستیکی تابه تا بپوشم. بگذارم انگشت های بی جوراب پاهایم سیاه و خاکی و چرک بشوند و روی قوزک پاهایم، پوستم، بس که چهارزانو نشسته م سفت شود و کبره ببندد. باید توی دستهایم چوری های برنجی شکسته بیندازم و یک انگشترپلاستیکی سرخ به دستم بکنم تا خیال کنند شوهر دارم. باید زیرچادرم پییژامه گشاد گلدار و زیرپوش مردانه بپوشم با مانتوی سیاه و بلند اپل دار. بی سینه بند تا نفسم بند نیاید. بعد سنگین سنگین راه بروم. سرم را خم بگیرم و وقت راه رفتن حتما کمی قوز کنم. بروم پشت آن در بزرگ و آهنی که رویش نقش شیرو پلنگ رو دررو دارد و تازه نقاشی شده است.. بعد با سنگ انقدربکوبم به در و روی رنگ تازه خط بیاندازم تا زود بیایند ودررا باز کنند..خدا کند امروز روضه علی اکبربخوانند.....

=============================

 ازنمایشنامه دربسته. ژان پل سارتر

باد روسری خواهرم را بهم می زند. جان می کند که گریه کند. آها آها. کمی به خودت فشاربیاور. کشتی خودت را.دو دانه اشک. دو دانه اشک کوچولو که زیرروسری ابریشمی بدرخشد. الگاژارا، امروز صبح خیلی زشت است.

  • محبوبه الف

نظرات (۹)

همۀ ما که اینجا را می خوانیم می دانیم دغدغۀ شما نوشتن است، بنابراین وقتی خواندم که "دورۀ وبلاگ نویسی" به سر آمده است، خیلی متعجب شدم! راستش برای من که همیشه خوانندۀ وبلاگ ها بوده ام، چه ایرانی و چه خارجی، این نظر چندان درست نیست. شاید "وبلاگ نویسی" در ایران از مد افتاده باشد، اما در خارج از ایران اینطور نیست. راستش وبلاگ نویس ها در دنیای معاصر آدم های به شدت تاثیرگذاری هستند و جریان ساز. اما اینجا به سیاق همۀ چیزهای دیگر، تا ابزار جدید می آید بقیه کهنه و عقب افتاده محسوب می شوند! نمی دانم چرا مردم ما درک نمی کنند هر چیز جایگاه خودش را دارد و اساسا باید هم اینطور باشد. خواهرم در فرودگاه امام کار می کند و یکی از مشکلات اساسی او و همکارانش همیشه این است که چرا در فرودگاه صندوق پست نیست!!!! شاید خنده دار باشد، اما خارجی ها هنوز به فرستادن کارت پستال از کشور محل سفرشان از طریق پست اعتقاد دارند. آن وقت ما تمام صندوق هایمان را جمع کرده ایم! آنها هم حتما می فهمند که با اپلیکیشن های جدید می توانند هر لحظه با هزینۀ ناچیز هر عکسی را به صورت کارت پستال بفرستند، اما به نظرم به میراث هزاران سالۀ بشر احترام می گذارند و فرق جهان سوم و جهان پیشرفته (برخلاف چیزی که همه فکر می کنند ) از همین جا شروع می شود!

در ایران  رسماً ایمیل را هم منسوخ کرده اند چه برسد به وبلاگ و چیزهای دیگر. مایۀ تاسف است!

 

به نظرم برای یک نویسنده، وبلاگ نویسی، هر چقدر هم کم خواننده، تجربۀ منحصربفردی است. رمان های ایرانی واقعاً دارند رو به عقب حرکت می کنند و دلایلش عمده اش هم کاملا مشخص است (و برخلاف چیزی که خیلی ها معتقدند ناشی از سانسور نیست!)

همانطور که گفته اید از این کارگاهها هم نویسنده در نمی آید یا در خوش بینانه ترین حالت، ممکن است فقط کار اول خوبی دربیاید. شده اند منبع درآمد آدم های کاملا متوسط!

تجربۀ گذشتۀ شما قطعاً به کمکتان خواهد آمد، اما از آن مهمتر عجله نکردن و بازخوانی و بازخوانی است ... در واقع کار شما تازه بعد از پایان نوشتن شروع خواهد شد!

ببخشید اگر دخالت کردم؛ من دو دوست خیلی باسواد دارم که کتاب ها را قبل از چاپ بررسی می کنند و تجربیات صحبت با آنها واقعیات زیادی را نشانم داده است.

زیاد هم فکر نکنید که باید کار خوب و موفقی بنویسید، به نظرم حال خوبی که موقع نوشتن دارید (و من کامل می فهمم در مورد شما واقعا اینطور است!) بهترین دستاورد است. کمال گرایی چیز خوبی نیست!

آخرش هم اگر اجازه بدهید چیزی از ایزابل آلنده نقل کنم. وقتی با هزار مکافات "خانۀ ارواح" را در آن شرایط وحشتناک به پایان رساند و کتاب به آن موفقیت خارق العاده رسید، کارمن (کارگزار اسپانیایی اش) خیلی جدی به او گفت: "فکر نکن نویسنده شده ای، از کار دوم به بعد معلوم می شود چه چیزی در چنته داری!!" بعد ایزابل نقل می کند که تا کار چهارم پنجمش اصلا شغلش را نویسنده ذکر نمی کرده!

 

ببخشید به خاطر پرحرفی ... این هم خوبی وبلاگ!!!!! آیکون چشمک!

پاسخ:
خواهش می کنم دوست خوب
و ممنونم که نظرتون رو نوشتید : )
فقط اجازه بدید منم خیلی کوتاه نظرم رو  در مورد صحبت شما بگم.

شاید "وبلاگ نویسی" در ایران از مد افتاده باشد، اما در خارج از ایران اینطور نیست. راستش وبلاگ نویس ها در دنیای معاصر آدم های به شدت تاثیرگذاری هستند و جریان ساز. اما اینجا به سیاق همۀ چیزهای دیگر، تا ابزار جدید می آید بقیه کهنه و عقب افتاده محسوب می شوند! نمی دانم چرا مردم ما درک نمی کنند هر چیز جایگاه خودش را دارد و اساسا باید هم اینطور باشد.
خب من ازوبلاگ نویسی درایران گفتم. نه خارج. . درحال حاضر چه بخوایم چه نخوایم. چه متاسف باشیم چه نباشیم. چه به جایگاه ش فکر کنیم یا نکنیم. وضعیت وبلاگ نویسی ایران اینطوری شده. منم مثل شما خواننده وبلاگ ها بودم. از تقریبا ده سال پیش تا حالا. بعضی از اون وبلاگ ها حتی، اونقدرخوب و قدرتمند و تاثیرگذار بودند که باعث شد خودم هم مشتاق بشم و وبلاگ بنویسم. که از سال نود و دو شروع کردم. و خوشبختانه استقبال خیلی خوبی هم از نوشته هام شد. که دروغ نگفته باشم حس خوبی بهم می داد. : ) اما یادمون نره که اون وقت ها وبلاگ ها بسیاربسیار غنی بودند. آدم هایی که وبلاگ می نوشتند. ( نه همگی ) اما اکثریت.( دست کم کسانی که من می خواندمشان) آدم های با سواد، با انگیزه و دغدغه مند بودند که آدم ازاونها می آموخت و بهره می برد و رشد می کرد. اما حالا ( به غیر از تعداد اندکی وبلاگ خوب)  وبلاگ  به درد بخور یگه یی نیست. فکرنمی کنم امیدی هم باشه که أن سالهای شکوهمند برگرده. چرا که تمام اون آدم ها به نوعی یا ازایران رفتند. به طور مثال : توکای مقدس. یا سرخورده شدند و دست ازوبلاگ نویسی کشیدند.یا کوچ کردند به فیسبوک بعد رفتند به انیستاگرام و کم کم تحلیل رفتن و مدام کم مایه ترو کم مایه تر شدند.
قبول دارم که ورود فیسبوک و انیستاگرام و ... مد شدنش بی تاثیر نبود ولی این وسط یک گودال خالی هم ایجاد شد که هیچ وقت پر نشد و هیچ وقت هم پرنخواهد شد. اون هم  مسئله مهم مطالعه وسواده ....
بعد ازیک جایی به بعد واقعا آدم بی حوصله می شه. یا مثل من احساس می کنه می تونه این وقت رو درجای مفید تری استفاده کنه. ربطی به تحریم وبلاگ نداره. برمی گرده به حال درونی انسان . : ) منم نگفتم کلا وبلاگ نمی نویسم. گفتم حوصله کامنت نویسی ندارم و فکر می کنم دوره وبلاگ نویسی برای من به سر آمده. راستش هنوز خیلی مطمن نیستم . اما ننوشتن هرگز. : )
به نظرم برای یک نویسنده، وبلاگ نویسی، هر چقدر هم کم خواننده، تجربۀ منحصربفردی است. رمان های ایرانی واقعاً دارند رو به عقب حرکت می کنند و دلایلش عمده اش هم کاملا مشخص است (و برخلاف چیزی که خیلی ها معتقدند ناشی از سانسور نیست!)
بله تجربه خوبی ست. نمی دونم تا حالا تجربه وبلاگ بیان را داشتید یا نه. اینجا یک گزینه یی هست که تعداد دنبال کنندگان شما را نشان می دهد. حتی وبلاگ ها و آدرس هایشان هم مشخص است. و می بینید چه افرادی شما را می خوانند. اتفاقا دنبال کننده یا همان خواننده زیاد است.  و برای همین نوشتم همین که خوانده شوی خوب است.  موضوع خواننده داشتن یا نداشتن نیست. به هرحال من سالهاست که وبلاگ نویسی  رو تجربه کردم. پیشنهاد می کنم شما هم تجربه کنید : )
رمان های ایرانی واقعاً دارند رو به عقب حرکت می کنند و دلایلش عمده اش هم کاملا مشخص است. بله رمان هایی که درسالهای اخیر منتشرمی شن متاسفانه همین طورند و دلیلش هم کم مایگی هست. به نظرم یک نویسنده باید حداقل صد رمان و داستان خوب خوانده باشد و بعد تازه شروع کند به نوشتن.که نویسند های جوان ما اینکارو نمی کنن. و باز به نظر من سانسور بی تاثیر نیست. نویسنده ایرانی عادت کرده که حین نوشتن. خودآگاه یا ناخودگاه دست به سانسور خودش بزنه. وقتی اون آزادی نباشه. و مدام مجبورباشی موقع تولد احساس و معنی و کلمه ، دائم حین نوشتن وقفه ایجاد کنی، سانسورکنی، نگران باشی، بترسی که اگراین را بگویم چه می شود! اگرآن را بگویم چه می شود! خود به خود یک اثرناقص و بی مصرف خلق می کنی که هیچ ربطی با اون چیزی که ازاول توی ذهنت داشتی ندارد. حالا آن بخش ازممیزی که دست خود نویسنده هم نیست و به او تحمیل می شه جای خود داره. بعد کتابی که با این شرایط منتشرمی شه قطعا نویسنده رو راضی نخواهد کرد. و او ن رو دچارسرخوردگی می کنه. که اصلا خوب نیست. به نظرم  اتفاقا کمال و کمال گرایی خوبه. برای این که اگه به کم راضی بشی نتیجه می شه همان چیزی که شما گفتید(  رمان های ایرانی واقعاً دارند رو به عقب حرکت می کنند)  این خوب نیست. نه برای نویسنده. نه برای خواننده . نه برای هیچ کس .... و بازبه نظرم نوشتن دراین شرایط کارراحتی نیست. و هیج وقت یک خواننده نمی تونه اون همه ترس و اضطراب و دلواپسی رو درک کنه. برای اینکه یک خواننده فقط می تونه از ییرون و اززاویه دید خودش به موضوع نگاه کنه . مثل دردی که یک مادرحین زایمان فرزندش می کشه. این تنها و  فقط مادران هستند که اون درد وحشتناک رو کشیدند و درک می کنند نه هیچ کس دیگه. و طبیعی هست که تا مادرنباشی شدت واقعی  درد رو احساس نمی کنی.
تجربۀ گذشتۀ شما قطعاً به کمکتان خواهد آمد، اما از آن مهمتر عجله نکردن و بازخوانی و بازخوانی است ... در واقع کار شما تازه بعد از پایان نوشتن شروع خواهد شد!
کاملا موافقم.

ببخشید اگر دخالت کردم؛ من دو دوست خیلی باسواد دارم که کتاب ها را قبل از چاپ بررسی می کنند و تجربیات صحبت با آنها واقعیات زیادی را نشانم داده است.

 خیلی هم خوب : )

درموردآلنده : )
 اتفاقا خانه ارواح بهترینش بود.. مثل مثلا عباس معروفی. سمفونی مردگان جزو اولین آثارش بود. بعدها کتاب های زیادی نوشت. ولی هیچ کدوم سمفونی مردگان نشد. یا مارکز که او هم کتاب های زیادی نوشت اما هیچ کدوم از آثارش صدسال تنهایی نشد.  برای اینکه اونها تمام احساس و عشق انرژی شون رو روی اولین نوشته هاشون گذاشتند.
بله تواضع خیلی خوبه ولی تواضع بیش از حد هیچ خوب نیست و لزومی هم نداره که کسی بیش از حد متواضع باشه.. و بعد اکثر نویسنده های بزرگ. هنرمندان بزرگ . فیلم سازان بزرگ خیلی به حرف نقادها اهمیتی نمی دن. اونها کارخودشون رو میکنند و راه خودشون رو می رن به هرحال...و یک نکته دیگه که خیلی دوست دارم اضافه کنم. شاهکار فقط یکی وگرنه اسمش شاهکارنیست. بقیه آثار یک نویسنده  می تونن آثارخوبی باشند اما حتما لازم نیست که شاهکارباشند.... نویسنده خوب کسی هست که بعد  از اولین شاهکارش . دیگه هیچ وقت و هیچ وقت و هیچ وقت  بد ننویسه. 
 و باز( نه همیشه) ولی گاهی آهسته آهسته رفتن آدم رو کند می کنه و گاهی هم می شه همون . رهرو آن نیست گهی تند و گهی خسته رود.... بستگی به آدمش داره : )
دیگه بقیه ش رو نمی دونم : )  منم آیکون چشمک

. یک سوال اگه نظرمخاطب را نمی خواید پس چرا  وبلاگ می نویسید؟

پاسخ:
http://2zandarman.blog.ir/1396/06/22/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AF
سلام 
اینحرفا رو دوست نداشتم و باهاش موافق نیستم . اما در حال حاضر حرفی برای گفتن ندارم.
و به هر حال امیدوارم در راهی که پیش گرفتید موفق باشید.
پاسخ:
سلام
ممنونم : )
نوشته هاتون روح داره، انگار که منم در مراسم روضه بودم  کنار سلطان نشستم.
پاسخ:
 عزیزم : )
  • میله بدون پرچم
  • نفرین به هر چه جنگ...
    پاسخ:
    نفرین به هرچه جنگ


    من از خراسان و

    تو از تبریز و

    او از ساحل بوشهر

    با شعرهامان شمع هایی خرد

    بر طاق این شبهای وحشت بر می افروزیم

    یعنی که در این خانه هم

    چشمان بیداری

    باقی ست

    یعنی در اینجا می تپد قلبی و

    نبض شاخه ها زنده ست

    هر چند

    با زهر سبز آلوده و از وحشت آکنده ست

    این شمع ها گیرم نتابد

    در شبستان ابد در غرفه ی تاریخ

    گیرم فروغ فتح فردایی نباشد

    لیک

    گر کور سو

    گر پرتو افشان

    هر چه هست این است

    یاد آور چشمان بیداری ست

    وز زندگانی

    گرچه شامی شوکران آکند

    باری نموداری ست
    پاسخ:

    عمری پی آرایش خورشید شدیم. آمد ظلمات عصر و نومید شدیم. دشوارترین شکنجه این بود که ما. یک یک،به درون خویش تبعید شدیم. (شفیعی کدکنی

    حیف این قلم خوب اگر نویسد
    به قدری خوب می نویسی که هنوز محو توصیف آن پارچه سیاه چادرم. که چطوری چرک مردگی سیاهش را نشانمان دادی.
    به نظرم شخصیت پردازی سلطان خیلی هم خوب و قوی بود. به قول کامنت قبلی، نوشته هات روح دارند. زنده اند. من یاد همسایه های احمد محمود افتادم.

    پاسخ:

    ممنونم
    همسایه ها : )
    خب این هم یک رمان واقعگرا و  اجتماعی ست. به لحاظ قصه هم تا حدودی شبیه همسایه هاست. ازنوجوانی دختری شروع می شود و ادامه دارد تا حالا.... هرچه دختربزرگ ترمی شود چشمانش هم بیشتر رو به جهان و محیط پیرامونش باز می شود  و .... و به لحاظ تاریخی هم از اوائل دهه شصت شروع می شود و می رسد به حالا...
     وخدا کند به همان خوبی هم بشود. : )
    خودم که خیلی امیدوارم : )

    ننوشتن که محال است. کسی که معتاد نوشتن شد دیگر نمی تواند ترکش کند. باور کن ....




    آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید. : )
    چه عکس کنار دریای خوبی انداخته اید.
    انیستا را عرض می کنم : )
    همیشه سلامت و خوش و خندان باشید.
    پاسخ:
    اونجا هم نوشتم که هروقت دریا می رم یاد این شعر نیما می افتم.
    خب ما فقرا اوج سفرهامون  تا شمال ایرانه  و شما ثروتمندان دورا دور اروپا می گردید : )
    بازم ممنون
    شما هم سلامت و شاد باشید.
    سه سالی می شه که عروسی نرفتم. یعنی عروسی نبوده که برم.
    فیلمم ندیدم ولی عکس دختربچه با آن ماتیک ! موضوع ازدواج کودکان بود؟

    نفرین به هرچه جنگ
    بمیرتا زنده بمانی .... عجب جملاتی. حقا که نویسنده ای بانو.
    کتابتو کی بخریم ؟؟؟
    پاسخ:
    عروسی هم عروسی های قدیم. باور کنید. عروسی های حالا همش شو و نمایشه و دیگر هیچ

    این دخترک می خواهد به جای قلم با این ماتیک بنویسد تا با سواد شود.... فقر، جهالت، کشتن، نابودی ،ترس،جنگ، دشمنی، کینه توزی،  بازی جنگ بازی، تفنگ، مرگ، کودک .....
    بمیر تا زنده بمانی دیالوگ پایانی فیلم بود. از من نبود.

    فکرنمی کنم فعلا با این شرایط بدی که وجود دارد اصلا بتواند چاپ بشود...
    حالا تمام بشود تا بعد : )
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">