دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.


پیوندهای روزانه

ابتدا باید اجازه بدهم تا ندیمه دروجودم خوب نفوذ کند و ته نشین بشود. تا بتوانم ازاو، به دورازهیاهوها و جنجال ها یی که درموردش خوانده م، بنویسم. این فیلم رویکرد جسورانه یی به مقوله فمینیست  و مذهب دارد. که برایم جالب است. و ازان دسته از فیلم هایی ست که باید درخلوت و به تنهایی تماشا کرد.چیزی که دراین سریال بسیاردوست دارم.شخصیت آف فرد (جون)  است که عامدانه تلاش  می کند تا حریم ذهنی ش را رو به مخاطب باز کند و اجازه می دهد تا مخاطب بفهمد توی سراو   دارد چه می گذرد ، اینکه او دارد به عنوان زنی که هیچ اختیاری از خود ندارد،تمام سعیش را می کند تا درآن فضای پرازتاریکی و خفقان و خشونت و ترس و تهدید و مرگ و بی اجازگی،  با توسل به نیروی سحرآمیز و ممنوع  کلمات و با امید به یادآوردن گذشته ، و به خاطرسپردن هرآن چه که زیباست و کمک گرفتن ازنشانه های شادی و زندگی، حتی اگرکم و جستجو برای یافتن دوباره عشق ، و کمک گرفتن ازتمام این نیروهادر مواجهه با تسلیم و پذیرش و تن دادن محض به سرگذشت وحشتناکی که برایش رقم زده اندبتواند ، زنی شکست ناپذیر بشود و حتی بدین وسیله  راهی برای رهایی پیدا بکند.زیباست و باز این که روایت دارد،درآینده اتفاق می افتد هم نکته یی بود که دوستش داشتم و به نظرم این شیوه ازروایت، خیلی نو آمدو شکوه این فیلم دراین است که یک اثراقتباسی ست ازرمانی به همین نام، نوشته مارگارت اتوود.

باید بروم و کتاب های این نویسنده را بخرم و بخوانم. و خیلی متاسفم که تا به حال ازاو، هیچ، نخوانده بودم.


 این فیلم ، لحظاتی دارد که نفس توی سینه م حبس می شود و مونولوگ ها و دیالوگ هایی که گاهی وادارم می کنند برگردم و خوب و دوباره و دوباره بشنوم و خیلی وقتها احساس می کنم .بسیاربسیار برایم ملموس و آشناست.....

و این غذا درابتدا قرار بود یک نهارسالم و رژیمی کاهش وزنی باشد.اما یک مشت پنیرپیتزا درلحظات آخررویش پاشیده شد ورژیمی بودنش را زیرسوال برد. درمورد این بشقاب می توانم آن جمله معروف را بگویم که هدف وسیله را توجیه نمی کند.

پینوشت: مخاطبی پرسیده پدربزرگت چه شد؟! باید بگویم که هنوزدارد با مرگ می جنگد. به مادرم هم گفتم که باید دورش را خالی کنند. این همه آدم و سیاهی و گریه و ناله و دعا برای حالش خوب نیست. فقط چند نفرآدم نزدیک پیشش بمانند تا احساس تنهایی نکند. اتاقش را خلوت کنند و اجازه بدهند تا او، بتواند هرچقدرکه دلش می خواهد خاطرات خوب یا ناخوب زندگی ش را به یادآورد و با خودش مرور کند و حتی برای خودش رویا ببافد...

و مرگ، آن درخت تناور بود
که زنده‌های این سوی آغاز
به شاخه‌های ملولش دخیل می‌بستند
ومرده‌های آن سوی پایان
به ریشه‌های فسفریش چنگ می‌زدند

و بعد پرسیده که چرا من، این همه سنگ دلانه از پدربزرگم نوشته م. راستش دارم جسارت و شهامت درنوشتن و همچنین اهمیت ندادن به قضاوت شدن هارا تمرین می کنم. هیچ ربطی به سنگدلی یا تمام اینها ندارد. او هرچه باشد پدربزرگم است و هم خون من است و من دلم برای مردنش می سوزد. 

عنوان ازاحمد شاملو. به بهانه سالگردش

  • محبوبه الف