دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.


پیوندهای روزانه

دکان  قصابی عموجان علی درست افتاده بود  سرکوچه شهید تقوی ، بین سه راه گل آباد و خیابان سیروس که ازیک طرف می رسید به کوی کارگران و شهرک بهشتی که جنگ زده ها و عرب ها تویش می نشستند و یک طرف دیگر می رفت تا چهارراه مقدم و کوی کارمندان و  یک سمتش هم راه داشت به جاده خاکی که داشتند  آنجا را هم آپارتمان سازی می کردند برای عرب ها. آنجا بس که کامیون و کارگر و خاک و خل بود رفت و  آمدش کم بود. دندان پزشکی دکترطلایی سه روز در هفته باز بود. ولی لبنیاتی الخاصان و کله پزی قدیر و نانوایی سنگک همه روز هفته،  به غیراز جمعه ها،مثل قصابی عموجان علی بازبودند و پرمشتری. لاشه های گوشت ازپشت شیشه به چنگک ها آویزان بود. پنکه سقفی توی دکان، وقتی که می چرخید صدای ترسناک و بدی داشت.سقف دکان، نم برداشته بود و تبله کرده و جا جا رنگ و گجش ریخته بود.پشت پیش خوان آنجا که یک شیرآب و روشویی برای شستن دست ها داشت. کنارش یک راه روی باریک بود که راه داشت به اتاقک پشتی و دکان را از اتاقک سوا می کرد.جلوی راه رو با یک پرده کرباسی قرمز پوشانده شده بود تا مشتری ها به اتاقک دید نداشته باشند. آنجا یک تخت و یک کمد کهنه بزرگ و یک کابینت داشت که رویش  سماور و قوری و استکان و چای و گاز تک شعله بود و یک یخچال  سفید، چرک و کوچک که وقتی درش را باز می کردی لق می زد و یک پایه ش شکسته بود. بالای یخچال یک رادیو ضبط بود که هربار وقت بازکردن در یخچال، می ترسیدم که بیافتد و بشکند. از ترس با یک دست نگه ش می داشتم. عمو جان علی می خندید و می گفت : نترس، جاش امنه. افتادم فدای سرت.
عمو جان علی، شب هایی که به خانه نمی آمد یا با آقا جان قهربود، همانجا می ماند. بعضی وقت ها حسن جان و رفقای دیگرش هم می آمدند پیشش. خیلی از کتاب هایش را برده بود همانجا و گذاشته بود زیرتخت و توی کمد.یک  وقت هایی، بعد از تعطیلی مدرسه، می رفتم پیش عمو جان علی تا کتاب بگیرم. گفت: برو تو الان می یام.
خودش رفت پیش مشتری، که آمده بود تا برای گربه هایش سپرز و پیه و دنبلان ببرد. رفت پشت یخچال. خم شد و ازطبقه پائین یک پلاستیک بزرگ، دنبلان و پیه و سپرزرا درآورد و گذاشت پیش پای زن روی زمین، که رویش را محکم گرفته بود و چهره ش پیدا نبود. بعد رفت پشت پیشخان و به اندازه دو کیلو و نیم گوشت از یکی  از لاشه  ها برید و اندخت روی روزنامه،. لبه های تیز چاقو راچپ و راست  مالید به شلوارکارش که از لک های کهنه و رد چربی و خون برق می زد. بعد دستهایش را با کهنه پاک کرد و روزنامه را پیچید به هم و داد دست زن. روی تخت عمو جان علی نشستم و داشتم ازلای پرده که وقت آمدنم کناررفته بود، توی دکان را نگاه می کردم. پنکه سقفی صدای بدی داشت و وقتی می چرخید. تکه پارچه سبزی را که به گوشه قاب عکس حضرت علی آویزان بود تکان می داد. حضرت علی زیبا بود، با چشم و ابروی سیاه و چهره یی شاداب و لباس سبز،نشسته بود توی قاب بزرگ شیشه دار. زیرعکسش، جوازکسب دکان خورده بود که به اسم آقا جان بود و عکس آقا جان را با کلاه پوستی طوسی و کت سیاه، اخم آلود و جدی نشان می داد. کنارش یک ساعت دیواری بود که خواب رفته بود. توی اتاقک گرم بود. پنکه را روشن کردم و چادرو مقنعه م را در آوردم. موهایم را با دست دادم بالا. پشت کردم به پنکه توشیبا که پرزور می چرخید. خنکی پیچید لای موهایم. رسید پشت گردنم و خورد به پشتم که زیربلوز و مانتو ازگرما عرق کرده بود.
گفت: گربه هاش کجا بودند! بیچاره مردم... تو یخچال کوکا هست، شربت آب لیمو هم دارم. برای منم بریز... بعد دستهایش را گرفت زیرشیرو صابون مالی کرد.
اتاقک عمو جان علی را دوست داشتم. بالشش بوی عرق وگوشت و ادکلن مردانه می داد. بعضی وقتها حتی چند ساعت آنجا  توی اتاقک می ماندم. خوراک خوئک و گوشت چرخ کرده تفت داده با نان سنگک و دوغ می خوردیم. می گذاشت تا برایش آشپزی کنم و هرچه می پختم. می خورد و ازدست پخت نابلدم تعریف می کرد. خیلی نمی توانستم آنجا بمانم. برای دست شویی باید می رفتیم آن دست خیابان توی گاراژی که مکانیک ها و صاف کارها و باطری سازها دکان داشتند. جای خوبی برای دست شویی رفتن نبود.مجبور می شدم بروم خانه. نزدیک غروب هم که می شد و هوا می رفت رو به تاریکی مجبورمی شدم بروم خانه. وقتی حسن جان یا پسرهای دیگرمی آمدند پیشش تا درس بخوانند یا حرف بزنند و سیگاربکشند هم مجبورمی شدم بروم خانه.
شنیدم که در همین ده خودمان روزی بز حاجی مهدی آقا گر شد و آن را ول کردند توی صحرا، بعد بره‌ی خل میرزا کدخدای ده دیگر، بعد سگ حاجی قاسم خودمان و بعد هم ...حسن جان آن اولها مرا یاد صمد بهرنگی می انداخت که عکسش روی جلد کتاب بود. ولی بعدترها که فیلم گوزنهای کیمیایی را دیدم، به نظرم بیشترشباهت به فرامرز قریبیان توی نقش قدرت داشت.

آدم های حقیقی و آدم های خیالی توی نوشتن هایم دارند درهم غرق می شوند. هرچه پیش ترمی روم بیشتراز آنها و حرفهایی که برایی گفتن دارندمی ترسم.

 

ازخوشی ها و روزها...
امروز همراه دخترک با این آ هنگ کلی رقصیدیم و آقای عزیز هم با ما همراه شد و سرآخر به  هردو تای ما شاباش داد. : )

  • محبوبه الف