دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

پیوندهای روزانه

مامان همیشه کوپن ها را قیچی می کرد. با دقت و خیلی آرام و وسواسی قیچی را روی کاغذ های سفید حاشیه کوپن ها می گذاشت. بعد دانه دانه  آنها راجدا می کرد و با احتیاط سوزن را از لبه سفید کوپن به نخ می کشید. و محکم گره می زد. همیشه چند بارو اول خودش می شمرد. بعد می داد به ما تا بشماریم و مطمئن شویم هیچ شماره یی کم نیست. آنوقت کوپن ها را با دفترچه بسیج اقتصادی و شناسنامه ها، می گذاشت توی کمدخودش و درش را قفل می کرد. مامان هیچ وقت کوپن ها را دست کسی نمی داد. می گفت همه از آدم می دزدند. حتی همین حاج اصغر، به کلاه سبزوریش سفید و تسبیح و ادا اطوارش نگاه نکنید، دفعه پیش دو تا از کوپن هایمان را کنده بود. مال حاج طاهر را هم کنده بود. حتی از سهمیه همین خاله طوبای بیچاره هم دزدیده بود. وقتی قند و شکراعلام کردند دیدیم شماره ۱۲۴ نیست. مال هیچ کداممان نبود. داده بودیم دست خودش. مردک دزد حروم خور... خدا لعنتش کند...
کوپن که اعلام می کردند. همسایه ها به هم خبرمی دادند. به ما همیشه خاله طوبا خبرمی داد. ما هیچ وقت نمی فهمیدیم. یا تلوزیون خانه ما خراب بود. یا خاموش بود یا برادرم و ما فیلم و کارتون می دیدیم و اخبارنمی شنیدیم... مامان حوصله خبرها را نداشت. می گفت آدم دق مرگ می شود و ذره ذره می میرد با این همه بداحوالی و خبرهای مرگ و جنگ،همین جوری هم حالمان بد است. بعد تلوزیون را که به اخباریا برنامه دیگرش رسیده بود خاموش می کرد. کوپن های خاله طوبا هم دست ما بود. سپرده بود به ما.پیرترازآن بود که برود توی صف. کوپن های سهمیه یی او یک نفره بود.حاج اصغرروغن نباتی جامد، پنج کیلویی را می داد به خانوارهای پنج نفره. خانوارهای بیشتر یا کمتر، باید ظرف می بردند تا روغن بگیرند. به ما همیشه یک پنج کیلویی دربسته می داد با دو سهم جداگانه، توی ظرفی که اول خالی ش را در ترازو وزن کرده بود. سهم خاله طوبا را با یکی از ما می کشید.. مامان هردو سهم را می داد به خودش. خاله طوبا وقتی روغن یا قندو شکرش را می گرفت خوشحال می شد. یکبار یکی از همسایه ها به او گفته بود که این اندازه از سهمت بیشتر است.آمده بود دم خانه ما دعوا...،بعد وقتی قائله خوابید و مامان دعوتش کرد توی خانه و چایی خوردند و قلیان کشیدند و آشتی کردند. قراربراین شد سهمیه پودر رخت شویی ش را بدهد به ما تا مدیون ما نباشد. می گفت که رخت هایش را با صابون سفید مراغه می شوید و پودررخت شویی به کارش نمی آید..
جنس کوپنی که اعلام می کردند،دکان حاج اصغر شلوغ می شد. حاج اصغرروی یک کاغذ بزرگ می نوشت، توزیع کالا ازساعت پنج عصر... خودش هم دکان را قفل می کرد و می رفت خانه ش. مردم ولی نمی رفتند.می ترسیدند... جنس بیاید و تمام بشود و به آنها نرسد. زن و مرد و بچه و بزرگ، دم دردکان صف می کشیدند. خیلی ها ساک شان را با بند یا تکه پارچه می بستند به میله های دزد گیرپشت شیشه های دکان و می رفتند. قبل رفتن به کسانی که آنجا بودند. به آشنایانی که آنجا دیده بودند. به هرکس که می رسیدند می سپردند که زنبیل ما توی نوبنه. شما شاهد ما باشید ... خیلی های دیگر، بیشترمردها، به جای زنبیل، پلاستیک یا نخ یا زنجیر و تسبیح و طناب به میله های دزدگیر گره می زدند. بعضی ها اسم خودشان را روی کاغذ می نوشتند و نفرچندم بودنشان را می نوشتندپایش و با چسب نواری می چسباندند به بالای میله ها تا دست بچه ها نرسد. بعضی ها هم همان جا توی آفتاب می ماندند.. بیشترزنها بودند که می ماندند. می نشستند روی زمین ، تکیه می دادند به میله های دزد گیر دکان.چادرشان را می کشیدند روی صورتهایشان و چرت می زدند. اگر بچه شیرخوره داشتند زیرچادر شیرش می دادند و همانجا می خواباندنش. چند نفری پیرترها مخصوصا، تسبیح می گرداندند و دعا می خواندند تا حوصله شان سرنرود. چند تایی هم شروع می کردند به حرف زدن با هم. مامان نمی گذاشت آبجی برود توی صف. آبجی خودش هم دوست نداشت برود توی صف تا مجبوربشود با همه سلام و علیک کند یا به قول خودش جواب فضولی های مردم  را بدهد.یا مامان یا من، بیشتر من می رفتیم توی صف.باید ساعتها همانجا می ماندیم.اگرنمی ماندیم، نوبتمان را می گرفتند و سهممان به ما نمی رسید. اگرنمی گرفتیم کوپن ها می سوخت و حیف می شد و باید آزاد می خریدیم. همیشه وقتی که حاج اصغرمی آمد و دردکان را بازمی کرد، صف به هم می خورد. بعضی ها ساک ها و پلاستیک های گره خورده دیگران، به میله های دزدگیر دکان رامی کندند و خودشان می ایستادند به جای آنها. سراین کارها دعوا می شد.خیلی ها که زورشان بیشتر بود می آمدند جلو تر و میله ها را محکم نگه می داشتند. تا کسی هولشان ندهد زن و مرد قاطی هم می شدند.. ما بچه هاولی  بیشترزیردست و پا می ماندیم. روسری ها همیشه ازسردخترها کشیده می شد و می افتاد. فحش می دادیم به آدم های پشت سری و همدیگررا هل می دادیم تا برویم جلو و برسیم توی مغازه. بعضی ها از قصدی پای آدم را لگد می کردند .توی مغازه که می رسیدیم خیالمان راحت می شد. که سهممان  به ما می رسد. غلام عباس، شاگرد حاج اصغر، سه تا سه تا مردم را، راه می داد توی دکان و زود دررا روی بقیه قفل می کرد تا هجوم نیاورند.. کاظم پسرحاج اصغر، ازانبارپشتی دکان، یکی یکی حلب های پانزده کیلویی روغن نباتی را می آورد بیرون. سرشان را. با چاقو پاره می کرد می گذاشت کناردست حاج اصغرکه پشت ترازو می ایستاد، و اول پول و کوپن را تحویل می گرفت. بعد توی صورت آدم را خوب نگاه می کرد تا بشناسد.که مال همان محله باشیم. بعد تازه می رفت سروقت روغن کشیدن.
نزدیک کم آمدن که می شد. حاج اصغرسهم خانه خودش را سوا می کرد. به غلام عباس می گفت تا به مردمی که بیرون مانده اند بگوید، جنس تمام شده، بروند خانه هایشان تا سه شنبه هفته بعد کسی دنبال جنس سهمیه نیاید و سوال نپرسد. غلام عباس.می ترسید که دررا باز کند. با ماژیک روی کاغذ می نوشت: تا سه شنبه هفته آینده روغن کوپنی موجود نمی باشد. اما روغن به نرخ آزاد موجود می باشد.
و می چسباند جای کاغذ اولی و بیرون نمی رفت. حاج اصغرولی ازمردم نمی ترسید. می رفت جلوی رویشان می ایستاد. فریاد می کشید و با عصبانیت می گفت: وسلام نامه تمام. تموم شد بفرمائید.. بعد با اخم دررا می بست و کلید را توی قفل می چرخاند و برمی گشت پشت پیش خوان و فحش می داد به همه .

. وقتی که من، توی آن همه شلوغی می توانستم خودم را از بیرون ،به دکان برسانم خوشحال می شدم. مخصوصا وقتی که جزو سه نفرآخرمی شدم حتی بیشترخوشحال می شدم و احساس غرور می کردم که مجبورنیستم دست خالی برگردم به خانه. توی دکان حاج اصغرخنک بود. بوی زولبیا و بستنی زعفرانی و برنج و دارچین می داد. خوب و خنک و خلوت و امن بود ... مثل بهشت.............................

 

  • محبوبه الف