دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

به شکل خودآزارانه یی شکلات تلخ، فیلم تلخ، موسیقی تلخ، یا هرچیزتلخ دیگری را دوست دارم. گاهی فکرمی کنم لابد پیش از این جایی در زندگی م تا اعماق اندوه آدمی سقوط کرده م اما به طرز معجزه واری،زنده مانده م و شاید به همین دلیل است که، هنوز هم دارم دست و پا می زنم....


رفتن قصه درد است. (فرشته جان ، چند وقت پیش برادرم سرور درجنگ قومی در افغانستان یک نفررا کشت. خودش هم ازترس جانش فرارکرد به تاجیکستان.خانواده مقتول برای اینکه انتقامشان را بگیرند، دنبال کشتن من شدند.)... رفتن قصه خیلی از آدم های این حوالی ست...


بیشتر از ده بارسکانس آخررا تماشا کردم.با آن چشم. با آن نگاه پنهان شده در صندوق . جاده و خیابان و شب را تماشا کردم. و از عمق جانم حس کردم، آن همه درد و دریغ و اندوه و بی عشقی و بی فردایی و ترس را........

فرشته جان،یک بارهم مرا به زور به بیرون شهربردند تا بکشند.ولی شانس آوردم. چندنفرازهمشهریها رسیدند و کمک کردندگریختم...گفتم که می آیم ایران تا با هم برویم خارج. برویم در گوشه یی از دنیا دوراز چشم مردم زندگی کنیم. من آن موقع به هیچ چیزجزدرکنارتو بودن فکرنمی کردم.ولی حالا دارم به خیلی چیزها فکرمی کنم.به اتفاقاتی که افتاد. به سختی هایی که کشیدم. به چیزهایی که من درراه دیدم و خدا را شکرمی کنم که تو پیشم نبودی. فرشته جان. یک ساعت پیش که به جرم گناه نکرده زیردست و پای چند نفرافتاده بودم و کتک می خوردم و فریاد می زدم که من بی گناه هستم.من گناهی نکردم. فهمیدم که هیچ کس صدای مرا نمی شنود....
فیلم ساده، اما خوب رفتن را دوست داشتم. و آن موسیقی غمگین و زیبایش را هم همین طور..،

  • محبوبه الف