دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

هرسال اززندگی، همچون خوابی شبانه،ورطه هایی از رویای عمیق و قله هایی از بیداری دارد. زندگی همین که تجربه شد. همچون سایه یی به ظلمت سایه ها درمی خزد. تمامی ساعات و روزها درخاطره گم می شود. و تنها خاطرات پراکنده پایدارمی مانند.آن هم ازاین رو که در ژرفا ریشه دوانده اند. چهارده سالگی، انجیل به خاطر روز تولدش.پانزده سالگی پچ پج دوروبری هایی که درباره او حرف می زنند و خود را مسئول آینده اش می دانند و راه زندگی آینده را به او نشان می دهند.کشیش هایی که با دونا آرینسون قهوه می نوشند.دبیرستان را که تمام کرد کاری کنید ازکتاب خواندن دست بردارد.بفرستیدش به موسسه دام داری و من ازاو یک مرد شرافتمند و با انگیزه خواهم ساخت.

پراکنده هایی از آسوده خاطر...

این خیابان کثیف پراز درشکه را که مثل اصطبل توی خانه ماست می بینی؟ مادر مادربزرگ تو، مارگاریتا، با بچه های قد و نیم قدش یکشنبه ها از همین خیابان به سوی کلیسا می رفت. به مردم سلام می داد و به عالیجناب اسقف شکلات تعارف می کرد. خیلی جالب است نه؟ فکرش را بکن. اگرما یک ماشین کوچک داشتیم. یا یک دوچرخه که به گذشته می رفت. می توانستیم حتی پی پیلا را هم ببینیم. پی پیلا که بود؟ یک پسربچه کوچولو بود. مثل خودت. درست مثل تو. و با کمک او بود که شورشی ها موفق شدند دژ را بگیرند. و من به تو خواهم گفت اگرانقلاب دیگری پیش بیاید تنهایت نمی گذارم. می دانم که تنهایم نمی گذاری. پسرک دست پدررا فشرد و ساکت ماند...

 و بازازآسوده خاطر. کتابی که دردست خواندن  دارم. از کارلوس فوئنتس


در زمیننه کتاب خوانی شش ماهه اول سال  خوب گذشت. کتاب های خوبی خواندم. امیدوارم شش ماهه دوم هم برایم همین طوری باشد.

دوباره از مینا بنویسید. ما شبها درپشه بند می خوابیدیم تا مینا دخترهمسایه را پیش ازخواب سیر تماشا کنیم وبعد کاسه ی آب یَخ را سربکشیم ویک پَهلو بخوابیم تا موهای بلند وپرپشت مینا را که ازکنار تختش آویزان می شد, ببینیم. بابا که می دانست زیر کاسه یخ ما نیم کاسه ای است, هرده دقیقه یکبار مارا بی خود وبی جهت حاضرغایب می کرد اما ما از رونمی رفتیم و همان جور یک پهلو می ماندیم تا ستاره ها یکی یکی از رو بروند ورنگ ببازند. ما به سایه ی مینا آنقدر زل میزدیم تا شاید خوابش را خواب ببینیم.ما با معاشرت دختر وپسر به شدٌت موافقیم. ما تی پارتی های جمعه بعد ازظهر را دوست داریم. ما تابه حال چند نامه برای مینا سنگ قلاب کرده ایم که یکی هم شیشه ی گلخانیشان را شکسته است. بابا موافقت کرده است مینا به ما که دست به تجدیدیمان خوب است, فیزیک وشیمی درس بدهد.چند روز پیش مادربزرگ به ما گفت:"مواظب باش کاردست خودت ندهی". ما منظور خانم جان را نفهمیدیم اما اگرمنظورش ابریشم موهای میناست که دیگر کار از کار گذشته است.ما در دفترچه عقاید مینا چند خطی به یادگار نوشته ایم... مینا اما ما را داخل آدم حساب نمی کند. حتی پاره ای وقتها به بابای ماهم لبخند می زند وبه موهایش جوری دست می کشد که حواس بابا هم پرت می شود. ما با آزادی زن ومرد موافقیم؛ اما پدرمینا که حساب دار بانک رهنیست وقول داده که هرگز لبخند نزند یک روز جلوی بابا را گرفت وبی مقدمه از بی بند وباری جوان ها گفت. ما گوش هایمان را تیز کردیم وشنیدیم که پدرمینا می گفت:" دوره ی آخرزمان است, سگ صاحبش را نمی شناسد. پسرشما هم که هیپی شده است وهنوز پشت لبش سبز نشده برای دخترهای محله مزاحمت ایجاد می کند. وضع مملکت ازوقتی خراب شد که شرکت واحد به کارافتاد. اتوبوس یک طبقه ودوطبقه باعث شد که روی مردها به زنها بازشود وتنشان به تن هم بخورد."ما با پدرمینا موافق نیستیم اما منتظریم تا مینا به سن قانونی برسد. چقدرسن قانونی خوب است... ای کاش همیشه تابستان باشد... پشه بند باشد, موهای مینا ازتخت آویزان باشد تا ما بدون ترس ولرز بتوانیم مینا را به اسم کوچک صدا کنیم.
این بود انشای ما درباره ی مینا... ببخشید آقا معلم!!! درباره ی تعطیلات تابستانی..
 
و من تمام نوجوانی م با صدای شهیارو فرهاد و فریدون و داریوش و سیاووش گذشت..
 تابستان بود. ما تازه بودیم. گریستن نمی دانستیم و می خندیدیم...
  • محبوبه الف