دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.


پیوندهای روزانه

آنجا که اسامه دست به هر تقلا و تکاپوی نومیدانه ای می زند تا درمیانه چاه زنده بماند. مادر مادر مادر... آمده توی خواب هایم.و من بعد ازیک ماه که ازتماشایش گذشته هنوز، بارهراس و رنج و اندوه و نومیدی ش را به دوش می کشم. اسامه چسبیده توی سرم و رهایم نمی کند.

آنجایی که بعد ازتحمل آن همه ترس. ترسی عمیق و جانکاه، بالاخره ازچاه بیرونش کشیدند و خون از زیر شلوار ومچ پاهایش راه کشید تا خاک و میان نگاه آن همه مرد. و در میانه همه جنگ ها و کشتارها و جنایت ها و سرکوب ها و استبدادها و تبعیض ها و هرج و مرج ها، ازسر ترس، زن شدن  به یک باره ش  را لو داد. نفسم را بند آورد. و اشک های اسامه که دیگرنمی توانست در لباسی مردانه، همراه پسرها به مکتب برود و درس بخواند یا توی دکان بقالی کاربکند و نان آور خانه باشد. بعد ترس و ترس و ترس و ترس و ترس و ترس......این فیلم برایم کابوس عذاب آوری شده و دارد آرام أرام در من گسترش می یابد و مرا درآن همه ویرانی خودش حبس می کند.



و کلماتی که ذره ذره از جان می کاهند. دارم از نوشین می نویسم. و با هرپاراگرافی که پیش می روم بیشتردچارترس می شوم و آن هیجان ناشی از ترس. چقدر برایم دردناک و درعین حال لذت بخش است...

-------------------------------------------------

و یکی دیگرازبهترین و حقیقی ترین رفقایم. پسرک چهارساله خواهرم هست .من و او حرفهای زیادی برای گفتن و شنیدن داریم. و من چقدردنیای ساده و حقیقی و زیبای او را دوست دارم...

گفت که می خواهد خلبان بشود. بعد خیلی سریع گفت که شاید هم پلیس بشود. باز گفت که نه، پلیس دوست ندارد بشود. دلش می خواهد قهرمان بشود و مردم را نجات بدهد. ولی خلبان هم حتما می شود. یک خلبان قهرمان و گفت که می خواهد یک عروس دریایی هم بگیرد. ازهمان عروس های دریایی  که هم موهایشان بلند است و هم رنگ شان آبی ست و چشمهای قشنگ دارند و خیلی مهربانند. امروزخیلی با هم حرف زدیم. بعد پرسید. خاله جون تو می خوایی چکاره بشی؟ و من فکر کردم که آدم درآستانه چهل و پنج سالگی وقتی که نصف بیشتر راه را هم رفته ست .دوست دارد چکاره بشود؟! به او گفتم. باغبان. دلم می خواهد باغبانی و کشاورزی کنم. گفت منم با هواپیمام می یام شمال توی باغ شما میوه می چینم. گفتم باشه بیا عزیزم بیا...

من و پرتقال های نارس. درمیانه خرداد همین سال و حال و هوای نائی شدن .... همیشه دلم می خواست زنی مثل نائی جان باشم.

عنوان. از دارن آرونوفسکی

  • محبوبه الف