دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.


پیوندهای روزانه


کامو را همراه خودم به روستا بردم. تا شبهایی که از زورخستگی. خوابم نمی برد. دوباره او را بخوانم...

این حرفهای بیگانه را دوست داشتم و برای خودم نوشتم.

درخت خرمالویی که دوسال پیش توی باغ کاشته بودیم بارداده بود.دیروز وقتی که داشتم خرمالو ها را می چیدم تا با خودم به تهران بیاورم یاد پدربزرگ افتادم. یاد آن وقت هایی که توی باغچه های حیاط قدیمی باغبانی می کرد. بوته های گوجه. بادمجان های سیاه قلمی. ریحان های ترد. درخت کهنسال شاه توت و زمین ارغوانی رنگ،اطرافش و آن درخت تازه کاشت ولاغر گیلاس که آن سال تابستان، فقط هفت دانه گیلاس آورده بود و پدربزرگ نمی گذاشت کسی گیلاس ها را بچیند.می گفت. این چندتا دانه گیلاس دردی ازکسی دوا نمی کند. بگذارید لااقل ازتماشای قشنگی ش لذت ببریم.و من یک روز که کسی توی خانه نبود و هیچ طاقت تماشای قشنگی گیلاس ها را نداشتم. رفته بودم و تمام هفت دانه گیلاس را چیده بودم و همانجا پای درخت و همانطورناشورخورده بودمشان.با کفش های کهنه پدربزرگ رفته بودم توی باغچه تا رد پاهای بچگی م روی خاک نمدارنماند...

و هیچ وقت فرصتش پیش نیامد تا پیشش بنشینم. برایش چای بریزم و بگویم. مرا ببخش بابا جان.

و بعد تمام مدتی که داشتم با داس، علف های بلند و وحشی پای خرمالوی جوان را می کندم. این شعرشاملو ازسرم نمی افتاد.

خواب چون درفکند از پایم. خسته می خوابم ازآغاز غروب... لیک آن هرزه علف‌ها که به دست ریشه‌کن می‌کنم از مزرعه، روز، می‌کَنَم‌شان شب در خواب، هنوز..

عنوان.یاد عباس کیارستمی بخیرباد

  • محبوب آخرتی