دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.


پیوندهای روزانه

گفت وقتی به دنیا آمدی مرده بودی. لاغروزردوزار بودی و چشمات چفت چفت بود و صدات درنمی آمد.بی بی کنیزرضا اِقدبا کف دست به پشتت زدو اِقدرانگشت توحلقت چُپوندو اِقدتو هوا،ازپا، دِلَنگون نگرت داشت و اِقدرکوفت

،تخت پشتت و تکونت دادتا مجبوررفتی اززوردردگریه کنی.کنیزرضا،خدابیامرزدستاشم سنگین بود.مخصوصابااو چوری های سنگین و پت و پهنش...

گریه م گرفت.اززوردرد صدایم درآمد و گریه م گرفت.بعد پیچیده شدم لای ملافه ی چرک این دنیا و باباجان توی گوش هایم اذان خواند...

ها گلُم.شبی که دنیاآمدی آسمُون غرمبه شده بود. طوفانی بدبارون. ازاو بارونا که انگاری قراره اسمون برمبه پایین و خانه ها رِخراب کنه و زمینِ سیل ورداره. رعد و برق به درخت توت دو پیچ زد و درخت به او بزرگی جا به جادَرگرفت.مُو قِشنگ یادُمه. سِماور قلقل مِکرد و قوری روش تکون مُخورد. بخاری نفتی روشن بود. همه چُپیده بودِم تو نشیمن تا مادرت تو مهمون خونه باشه و جاشم هموُ جا بندازن. خدا بیامرزه بی بی کنیزرضا رِ،مامای خوبی بود. اگه اوشب نُبودُ به موقع نمی آمد که تو با او حالت حتمی مرده بودی. بیچاره آبجی ت چقدرترسیده بود. .خیلی خوردو بود.عُمری نِداشت طفلی. همه فک مِکردَن تو برارِِِِشی. نُشُدی که.شدی دخترگل گلابی مایه خانه خرابی...

نخندونم شهلا خانم جان

ها به جان خُودُم.حالا که مُور بُردی قِدیما. باید همشِ ِگوش بدی. خدا آقات ِ بیامرزه...مُخواست اسمِتِ بذاره حبیب. ازحبیب خیلی خوشش می آمد. فک کنم بخاطراو خوانندهه که تازه مد، شده بود، بود. عیب نِدِره. به جای حبیب شدی محبوب. بیچاره آقات. چقدردلش ِخوش کرده بود تا تو حبیب بشی.خودت که بهترمِدنی.آقات عشق ترانه و عشق و حال و مسافرتُ ازای حرفا بود.برعکس مامانت.اصلا اینا به هم نمی آمِدَن بُخدا...............................

..............................................................................................................

دیشب همگی خانه مامان جمع شده بودیم. دایی حسین برای کاری چندروزی آمده تهران. دیشبخانه مامان مهمانی بود. همه بودیم. شهلاخانم هم بود. دایی دعوتش کرده بود تا بیاید و دورهم باشیم. شهلا خانم دخترخاله مامان است. یک زن زیبا. سرزنده و شادو اهل تفریح و گشت و گذارو بگو بخند.اصلا شصت و هشت سالگی به او نمی آید. شهلا خانم را مدتها بود ندیده بودم. ازوقتی که بچه هایش مقیم خارجه شدند. او هم زیاد ایران نمی ماند. دیشب وقتی دیدم دخترخاله شهلا هم آنجاست. هم خوشحال شدم و هم نه...خیلی پرحرف و خیلی هم رک و راست است. دخترخاله شهلا مرا بیشتر ازتمام بچه های مامان دوست دارد. به چند دلیل. یکی این که به نظرش، من به شدت شبیه پدرم هستم و هیچ شکل مادرم نشدم. نه در اخلاق و رفتارو کردار و نه شکل و قیافه. دیگر اینکه آن شبی که به دنیا آمدم، شهلا خانم، پیش مادرم بود و شاهد عینی و حی و حاضر به دنیا آمدنم او بود و مهم ترین دلیلی که دوستم دارد این است که او عاشق پدرم بود و من شبیه بابا هستم و او را یاد او می اندازم. شهلا خانم تمام تمام عمرش، عاشق بابا بود... حتی تا حالا و فقط منم که این راز سربه مهر قدیمی را می دانم.

دیشب وقتی فهمید تولدم همین روزهاست. شروع کرد با آن لهجه شیرین مشهدی، ازگذشته ها گفتن... آنقدرگرم صحبت شدیم که نفهمیدیم شب کی به نیمه رسید. …

گفت داستان عشق من و بابات رو نری تو کتابا بنویسی ها. گفتم که نه. خیالتون راحت باشه. می داند می نویسم اما نمی داندچقدروتا چه اندازه.... و نمی دانم چقدرازحرفهایش درمورد خودش با پدرم حقیقت است و چقدرش وهم و خیال...به نظرمی رسدبیشترخیال است. یک خیال قشنگ و قدیمی.مثل خوابی، شیرین،آشفته و نیمه تمام.... شهلا خانم ازآن آدم های نوشتنی ست.حتما روزی ازاو می نویسم.

دارم به کنیزرضا فکرمی کنم. به دستهای زمخت و سنگین و پرازالنگوی طلایش. به اسم غمگین و عجیبش. دارم همزمان به خیلی چیزهای دیگرفکرمی کنم.به خیام فکرمی کنم: گرآمدنم به من بدی نامدمی ورنیزشدن به من بدی کی شدمی.به زان نبدی که اندراین دیرخراب نه آمدمی نه بدمی نه شدمی...

به شهلا خانم فکرمی کنم. به اینکه یک آدم تا چه اندازه می تواندیک خاطره عشقی، غمگین و قدیمی را دنبال خودش بکشد و سیر و خسته و درمانده نشود.

به خودم فکرمی کنم. به اینکه دارم به روال عادی و روزمره زندگی عادت می کنم و این اتفاق خوبی نیست. به این فکرمی کنم که ازفردا یک سال پیرترمی شوم. به پریشانی های تازه یی که قرارست سراغم بیایند.به حال بد دنیا. به رنج و اندوه تمام نانشدنی آدم ها فکرمی کنم. به این حرف اندره ژید توی کتاب مائده ها یش فکرمی کنم. که چقدربا حال من و حرفی که می خواهم همین حالا بگویم سازگاراست.

ازرنج دیروز به ستوه آمده م.تلخی آن را تا به آخرچشیده م.دیگربدان اعتقادی ندارم.وبی سرگیجه به روی پرتگاه آینده خم می شوم.ای بادهای مهلکه مرابا خود ببرید.

نمی دانم. شاید برگردم و بیشتربنویسم. نمی دانم...

  • محبوبه الف