دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.


پیوندهای روزانه

۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

به ساعتها بگویید بخوابند!
بیهوده زیستن را نیازی به شمارش نیست

احمد شاملو

***

 پک زدن به سیگار هیچ معنایی ندارد الا نوعی لجاجت با خود و حتی لجاجت در تداوم نوعی عادت. عجیب‌ترین خوی آدمی این‌ست که می‌داند فعلی بد و آسیب رسان است اما آن را انجام می‌دهد و به کرات هم اینکار را میکند. هر آدمی دانسته و ندانسته به نوعی در لجاجت با خود به سر می‌برد و هیچ دیگری ویران‌گرتر از خود آدمی نسبت به خودش نیست.و این لج کردن با خود، درد ِ بدی‌ است.

از سلوک دولت آبادی...

 
  • محبوب آخرتی

وقت هایی که به اینجا می آیم،بیشتر از هرچیزی،آشپزخانه مادرم را دوست دارم. دوست دارم،بنشینم پشت میزچوبی و روی حلواهای دست پخت خواهرم، خلال بادام و پسته بپاشم و قایم از نگاه خواهرم واو...، تندی تندی، به خلال پسته ها ناخونک بزنم. اینجا در این خانه که هستم، همیشه هفت ساله یا پانزده ساله  می شوم و زیر جولکی ،زیبایی خودم را، توی آینه ها یا شیشه ها یا صفحه خاموش تلویزیون یا حتی استیل برق افتاده سماوربزرگ مجلسی، براندازمی کنم...، آی چه هوسناک است، چای خوردن، نقل و پولکی کش رفتن و قرچ قرچ قند جویدن، در خانه مادرم .... اینجا هی خورده خورده شوق  زندگی توی جیب هایم می ریزم و می شوم خود، زن اول درمن، آن نیمه ازخودم، که عاشق زندگی و نشانه های، زنده بودن ست. آخ از این یکشنبه بارانی و خانه و آشپزخانه و عادت های خوب و بد، مادرم... مادرم هفتاد سال است که عادت دارد، در ایام فاطمیه، یا شب های محرم، روضه هایش را توی همین خانه بیاندازد. تمام زن های فامیل و دوست و همسایه از پیش دعوتند... و اول تر از همه، دخترهایش می باید بیایند و باشند و توی مجلس روضه خوانی، آبرو داری کنند و پای منبرآ شیخ سیدجلال، خوب اشک بریزند و حاجت بخواهند و گریه کنند!...

 مامان با آن روسری مل مل سیاه مکه گی،.. آن پیراهن مخمل، گل درشت تیره و جوراب های ساق بلند مشکی، شبیه پری های پیرو غمگینی ست، که گویی از قصه سربه هوای کودکانه یی به زمین پرت شده و حالا گم و فراموش، روی، قالی های لچک ترنج لاکی، آهسته راه می رود و همانطور که زیر لب دعا می خواند،روی پشتی ها و پرده ها و مخصوصا منبرآ شیخ سید جلال،گلاب می پاشد...

برای من، بعد از این همه سال رفته، این خانه، به شکل بی رحمانه یی کهنسال شده است و من، در مقابل کهولت اشیای این خانه و پختگی حرکات مادر و پیری آرزوها و نامرادی های هفتادساله ش...،نفس های کوتاه و بریده بریده می کشم و تندی تندی و ازترس روزی نبودنش،...حبه حبه قند می جوم....

مامان چایی می خوری؟!

مامان عینک ت رو تمیز کنم؟!

مامان اون روسری  ترکمنه رو به من می دی؟!

مامان به آبجی می گی امروز، کمتر گریه کنه؟!

مامان به نظرم اگه روی طاقچه ها شمع روشن کنیم خیلی بهتره، مردم معتقدترمی شن...

مامان پیش دستی گل سرخی ها رو کجا گذاشتی؟! این روزا خیلی مدشدن... 

مامان خوب باش...شادباش...خوب باش...شاد باش...مامان خوب باش...

ای کاش ترانه یی. ترانه یی. ترانه یی...............................

  • محبوب آخرتی

ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﻣﺸﺘﻌﻞ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺁﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ.ﺑﻪ ﻋﮑﺲ ﺩﺭ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻗﺪﻣﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﺟﻠﻮ ﻭﯾﺘﺮﯾﻦ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺍﯼ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺳﻮﺧﺘﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺭﻭﯼﺻﻔﺤﻪﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ .ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺩﺭ ﺩﻭ ﻗﺪﻣﯽ ﺁﻧﻬﺎﺳﺖ ﺍﻣﺎ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ﮐﻪ آﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺻﻔﺤﻪ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮐﻨﻨﺪ .ﺁﺧﺮ ﺍﯾﻦ ﯾﮑﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩﻥﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺣﺘﻤﺎً ﺩﯾﺪﻧﯽ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ ﺷﺎﻥ ﻣﯽﺳﻮﺯﺩ.ﺗﻤﺪﻥ ﺗﺼﻮﯾﺮﯼ ﺑﻪ ﺍﻭﺝ ﻗﺪﺭﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ.

ﺳﮓ ﺳﻔﯿﺪ / ﺭﻭﻣﻦ ﮔﺎﺭﯼ

  • محبوب آخرتی
من اول در من، می گوید: من از اتفاقات بد می ترسم. حاضرم هر صبح که از خانه بیرون می روم به خدا پول بدهم تا دیگر اتفاق بدی نیافتد. خدا به من ثابت کرده که گاهی می تواندخیلی مهربان باشد. برای همین هر وقت از خانه بیرون می روم، توی صندوق سبز کوچک، برایش پول می ریزم تا آن روز با همه، مهربان باشد. من زن نیکوکاری هستم و دیگر هیج وقت نمی خواهم به خبرهای بدی که در جهان پیرامونم، اتفاق می افتد گوش بدهم. یا عکس مرده ها را ببینم، یا حتی درمورد آنها فکر کنم. حالا تو هی بگو، با دیدن کولبرها یی که برای یک لقمه نان...به کوه زدند و مردند،یاد،فیلم زمانی برای مستی اسبها افتادی.تو باید همه اینها را فراموش کنی و دختر خوبتری باشی. اگر بخواهی به بهشت بروی نباید با فکرکردن به این موضوعات، غم انگیزو حال بدکن،حال خودت و مرا بدتر از اینی که هست بکنی...می دانم که تو معتقدی تا نگویی یا ننویسی حالت بهتر نمی شود، اما به قول آن شاعر خوب،خودت که خوب می دانی،هوا بس ناجوانمردانه سرد است...
اصلا بیا هردو سعی کنیم، یک آدم شاد و معمولی باشیم و وانمود کنیم به هیچ کجا و هیچ کس هم، فکر نمی کنیم و هیچ خبر بدی  را هم نشنیده ایم و به قول آقای پشت تریبون که گفت: فقردر آمریکا زیادشده است و اکثریت مردم آن کشور، زیر خط فقر زندگی می کنند! بیا تا ما هم، همین خیال های شیرین را بکنیم. بیا چای تازه دم بخوریم و مثل همه زیستن ها،لای قابلمه ها و قوری هاوگلدان ها و دستمال های رنگی آشپزخانه کوچک،قشنگمان گم بشویم...
***
اما چرا دیگر،حال بی قراری هایم بهتر نمی شود؟!
***
ای کاش ای کاش ای کاش داوری داوری داوری در کار درکاردرکار...

  • محبوب آخرتی
آن آتش نشانی که رفت و سوخت و تمام شد، هرگز لبی را بوسیده بود؟!
این روزهای نیم خیز، این آفتاب بیمار، این سرمای بی هدف. این نقطه خاک خورده و غمگین از جهان،...و کلمات هراسان من،..،که خوب می دانند، اینجا برای پرنده شدن، هوا مساعد نیست...
گفتم بهارکو؟
تابوتی درغروب نشانم داد
برشانه های مردان
درشیون زنان
با لاله یی که سرخ و سراسیمه رسته بود
ازلای درزآن...
منصور اوجی

***
hacksaw Ridge

https://static1.squarespace.com/static/53323bb4e4b0cebc6a28ffa2/t/581a6f57b8a79b7bef058553/1478127453044/
  • محبوب آخرتی