دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.


پیوندهای روزانه

۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

دیشب توی بازارمصلا که بودیم زنی را گرفته بودند...رفته بودیم آجیل و شکلات بخریم.. باآقای عزیزکل بازارراگشتیم،جلوی غرفه ادویه فروش ها ایستادیم، صورت پسرک ادویه فروش زرد شده بود، و دست ها و لباس هایش پراز رنگ های سرخ و زرد، هردوی ما یاد جشن هولی افتادیم و دلمان هندوستان خواست : ) یک دستگاه بزرگ آسیاب گذاشته بودند توی غرفه شان و تویش زردچوبه آسیاب می کردند.مثلا می خواستند بگویند که کارشان درست است و مثل همه متقلب نیستند...زن اول درمن دست برده بود توی گل محمدی ها،هل ها، دارچین ها، مشت مشت برمی داشت بومی کرد و بعد به فروشنده می گفت ازاین بکش،ازآن بکش، هنوزکارفروشنده تمام نشده بود،آقای عزیزرا ول می کرد همانجا، تا اجناس را بگیرد و حساب کند...خودش می رفت پیش قیسی ها، آلوها، توت خشک ها، توی شلوغی دستش را جلو می بردو یکی یکی تست می کرد. یکی توی غرفه ش شیرینی های محلی می فروخت و آن یکی کوکناربوشهری آورده بود که شبیه گوجه سبز بود...کوکنارهم خریدیم.زن اول درمن، یک مشت ازکوکنارها را گرفته بود توی دستش و میان آن همه شلوغی آقای عزیز را وادارکرده بود تا ازکوکنارها عکس بیاندازد و بعد بازمیان آن همه شلوغی و دست های پراز مشما، عکس را گذاشته بود توی انیستاگرام و زیرش نوشته بود، من و گوجه سبزها،همین حالا یکهویی....شیطنتش گل کرده بود. می خواست تلافی سبزه ها را دربیاورد. امسال هم مثل هرسال، سبزه های خواهرش خوب و یک دست شده بود و سبزه های او زشت و تا به تا درآمده بود و کلی دلش ازاین بابت سوخته بود.حالا وقت سرکارگذاشتن آنها و تلافی بود...زن دوم درمن بالاخره دست ازتماشای سفال ها و آینه های هفت سین برداشت و با سه مگنت کوچک، (به قول من اول)، جینگیل بینگیل آمد پیش ما که شیرجه زده بودیم توی  رنگارنگی و بوی خوش زندگی...که آن اتفاق افتاد...چندنفرازکسبه دورزنی چادرپوش را گرفته بودند و یکی از دخترهای فروشنده با زن گلاویزشده بود، و می خواست زیرچادرزن را ببیند. زن رنگش پریده بود، و زیر نورمهتابی های بازار،شکسته تراز آنچه بود نشان می داد...اودزد بود و حالا مچش را گرفته بودند. دختربسته های شکلات و آجیل را اززیر چادرزن بیرون کشید، یکی فریاد می زد پلیس پلیس... دو سرباز نیروی انتظامی آمدند تا جمعیتی را که برای تماشای دزد ایستاده بودند پراکنده کنند. زن دوم درمن،دید که زن، گریه می کرد.، اززیرعینک اشک هایش را دیده بود، و متوجه شده بودکه زن میانسال داردزیرچادرش می لرزد...جلوی غرفه آجیل و پسته که ایستادیم دل و دماغی برایمان نمانده بود. توی آن همه شلوغی و آن همه دستی که روی کیسه آجیل ها می گشت و دانه دانه و گاه مشت مشت آجیل کش می رفت، دو کیلو پسته کله قوچی رفسنجانی خریدیم، وازبازارگذشتیم.

زن اول درمن: قیمت ها خوب بود. نه؟!

زن دوم درمن: کیفیت ها متوسط رو به پائین، قیمت ها متوسط رو به بالا، شهردرامن و امان است....

***

یادم بماند امشب بقیه مراسم اسکاررا ببینیم. برنامه ضبط شده یی که وقت نداشتم تمامش را ببینم. زن اول در من ،ازپکیج های، خوراکی و شکلاتی یی که شبیه بالن روی سرحضارمی ریخت خوشش آمده بود و می گفت: به نظرت اگه این کارو توی جشنواره فجر می کردند، چه اتفاقی می افتاد؟! زن دوم درمن، درحالی که هنوز محو شوخی های جیمی کیمل با مت دیمون و مریل استریپ و به خصوص ترامپ بود، و داشتبه جنبه های بالای آنها و خیلی خصوصیات خوب دیگری که آنجا بود و اینجا نبود فکرمی کرد....، گفت: به نظرم ایرانی ها اگر بودند، اینقدرمتمدنانه روی صندلی هایشان نمی شستند و برای این که به چند بالن، بیشترازسهمشان برسند، یکدیگررازیر دست و پا له می کردند و کلا بی خیال فضای فرهنگی و هنری، اخلاقی، اسلامی، ایرانی و حتی دوربین ها...می شدند.

ومن هنوزفکرمی کنم،دنزل واشنگتن، دوست داشتنی ترین سیاه، حاضردرآنجا بود و ماهرشالا علی، وقتی که روی سن آمد و جایزه مکمل مرد،را گرفت و پشت تریبون اشک شوق ریخت و اززحمات همسرش تشکرکردوگفت، که تازه چهارروز است که  دخترش ماریا به دنیا آمده، و حالا با این جایزه او خودش راخوشبخت ترین مرد روی زمین می بیند. چقدرخوشحالی و شادی ش  واقعی به نظرم آمد....

یادم بماند بقیه مراسم را ببینم و وقتی دارم مل گیبسون هنوز خوش تیپ را، بین حاضرین ردیف جلو، تماشا می کنم، به او بگویم چرا فیلم خوب ستیغ هک سا را، از یک جایی به بعد، خراب کردی!

***

این بهارکه بیاید، حیاط خانه را پرازشمعدانی و پریوش می کنم، حتما یک تخت چوبی بزرگ می خرم، و قالیچه های قدیمی را هم، یادم نمی رود که از انباری بیرون بکشم، این بهارکه بیاید، برای خودم و آقای عزیز، گوشه دنجی می سازم، تا با هم بیشتر  بنشینیم ووقت بگذرانیم و درمورد خودمان و پسرک و دخترک حرف بزنیم. بیشترکنارهم باشیم، بیشتر،باهم چای بخوریم، کتاب بخوانیم، بیشتر زندگی کنیم... این بهارکه بیاید از همیشه قوی ترخواهم بود،و بیشتر کتاب خواهم خواند، به گمانم.... 

***

نوشتن همین طوری، هرچه به ذهن بیاید. بدون ویرایش، بدون دغدغه، و برای دنج ودل خود، هم، حال خوشی دارد.

  • محبوب آخرتی

تقویم ها می گویند: که امروز روزجهانی زن است !


سالها پیش ویرجینیا وولف نوشت :زنان به زنان سخت می گیرند و از هم خوششان نمی آید...انگار پشت همه مراوده های زنانه رقابتی پنهان وجود دارد که دوست داشتن و تحسین زنی دیگر، انکار جاذبه خود به حساب می آید...اما گاهی زنانی از سرنوشت ما عبور می کنند که در لحظه دیدارمان می بینیم که چه خویشاوندی مهرآمیزی ما را به هم وصل می کند... گویی ذرات پراکنده روح واحد یک زن هستیم که به هم پیوسته ایم...همزادهای تکثیر شده از پرسونایی مشترک و یگانه که یکدیگر را یافته ایم...بعد می بینیم که اجزای تک افتاده روحمان برای همنشینی و همصحبتی با یکدیگر مثل خواهرانی از هم دور مانده پرپر می زنند...شاید به همین دلیل با همه دلباختگی های مردانه، هیچ کسی بهتر از یک زن نمی تواند زنی دیگر را ستایش کند.


2zandarman.blog.ir
***
درهرانسانی، صرف نظراز جنسیت. دنیایی از تمام قهرمانان و قابلیت هاست...پیدا کنیم خویشتن خویش را....

  • محبوب آخرتی

امروزمرد دیوانه یی توی کوچه می رقصید وحرفهایی می زد. اوحقیقت رامی گفت. ما مجنون نبودگان!، با استناد به سبیل های نیچه و اباطیل نوشت های روش ان فکرانه به اندوه دچار شده ایم.،دیوانه دستهایش را دورخودش می گرداند و می گفت: همه دروضعیت بدی زندگی می کنیم اما،تنها بعضی ازما به ستاره ها،نگاه می کنیم...

***

کتابی که این روزها درپناهگاه آشپزخانه می خواندم، درباره عشق بود. اثراستاندال...

***

 ازفیلم هایی که این شبها، با آقای عزیز، درمیان تلنباری کاروآشفتگی های خانه تکانی و بدو بدو های اسفندی دیدیم، مهتاب ازبری جنکینز،شیر،ازگرت دیویس و انیمیشن موآنا از کمپانی دیزنی.. ستیغ هک سا، را هنوزندیده م. باید تنبلی را کنار بگذارم و زیرنویسش را دانلودکنم و لالالند را نداریم که ببینیم.کاش زودتر گیرش بیاوریم...

***

یکی گلدان شمعدانی ش را انداخته بود کنارسطل زباله، گل هنوزسبزبود.هنوزجوان بود.گلدانش شکسته بود و بعضی از ساقه هایش خشک شده بود اما ارزشش را داشت. زن اول درمن، بی هیچ خجالتی رفت پیشش، بغلش کرد و آوردش توی خانه خودمان. حالا کاشته ش توی گلدان و برده گذاشته ش توی حیاط، زیربارانی که دارد می بارد تا هم ترشود و هم اینجا غریبگی نکند.... باید برقصیم. باید بخندیم. باید آواز بخوانیم. باید بالا پائین بپریم.باید صبح ها زود بیدارشویم.باید حرف بزنیم... باید شادباشیم.درهمه حال. حتی وقت گریه کردن هم، باید شاد باشیم... اینها باید های سخت، زن اول درمن است. برای چنگ زدن به ریسمان زندگی....

عنوان از محمد حق شناس

  • محبوب آخرتی

-بی آفتاب ترین زن-


خوابم نمی برد. به خوابیدن روی تخت فنری عادت نداشتم. پهلو به پهلو که می شدم جیر جیر صدا می داد.فضای اتاق غریبه بود.انگار یک تکه از دنیائی بود که هیچ چیزش را نمی دانستم.حتی خاطره خوش عمو جان علی میان این همه غرابت شبانه گم شده بود و من احساس می کردم گم ترین موجود روی زمینم. مثل شخصیت کارتون مسافر کوچولو زندانی شده روی سیاره کوچکش و نابلد همه آنچه در اطرافش در جریان است. نور مهتاب و نور چراغ سمت ایوان خانه مادرجان اریب می تابید و اتاق عمو جان علی را تاریک روشن کرده بود.جرات اینکه لامپ را روشن کنم نداشتم به خوبی می دانستم با روشن شدن چراغ همه توجه ها به این سمت معطوف می شد و شاید برای اینکه نترسم یا حالم بدتر نشود جایم را عوض کنند و من این را نمی خواستم. برخواستم سرجایم نشستم و زل زدم به چهره های آدمهای نا آشنای روی دیوار که به این مهمان ناخوانده نگاه می کردند و شاید....

***

وقتی آدم، توی اینترنت، چندسال پیش خودش  را پیدا می کند و دست خط های خودش  را می خواند.... حال خوشی دارد : )

  • محبوب آخرتی

لحظه شیرین و دلچسبی بود.... تاریخ نشان می دهد که چه آدمهایی با موضع گیری های شان در نقطه درست قرار گرفته بودند.حالا او جزو انگشت شمار فیلمسازان تاریخ جهان با دو تندیس اسکار است. و آن شال زیبای انوشه انصاری که طرح جالبی داشت.تبریک به سینمای ایران.

http://static1.honaronline.ir/thumbnail/RaM2zIp4Lmot/jtaNacsFLTV38JAvdbCWNKsGi1ECLiskHuS3SifGmo-b05m-lDg4hSrI4B8Yc_BCAhFxe_vrgz2PVA7xbaKxlULHFlKLKjjV_BirqKLdel-Bk-oQ9QC_ZQ,,/%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4%D9%87+%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C+.jpg

فرهادی : تقسیم‌بندی جهان به ما و دشمنان ما توسط سیاستمداران افراطی باعث ترس می‌شود؛ ترسی که توجیهی‌ است دروغین برای خشونت‌ها و جنگ‌ها؛ جنگ‌هایی که مانع بزرگی بوده‌اند برای رسیدن به دموکراسی و رعایت حقوق بشر...

***
امروز روزدیگری ست. کارهای زیادی برای انجام دادن دارم... اما نمی توانم نگویم که، همیشه خبرهای خوب حال آدم را خوب می کند. و حرفهای خوب هم...آدم را امیدوارمی کند. امیدوار به آینده یی بهتر، برای انسان،...

زمان خوشدلی دریاب و در یاب
که دایم در صدف گوهر نباشد

                                                                                   حضرت حافظ
  • محبوب آخرتی


احساس می کنم در دنیای مجازی بهتر از هر جای دیگر می توان روحیاتِ ملت ها و ذاتِ آدم ها را شناخت. مخصوصاً آنجاها که گفت و گوهایی صورت می گیرد. در فیس بوک و اینستاگرام صفحۀ فعالی ندارم اما گاهی اتفاق افتاده است به بعضی صفحه های فیس بوک و اینستا هم سر زده¬ام.  در تلگرام اما نزدیک دو سالی می شود که حضور دارم و در این مدت در گروه ها یی هم بوده ام. بعضی ها می گویند گفت و گو در دنیای مجازی سوء تفاهم  می آرد. می گویند در دنیای مجازی چون اشخاص همدیگر را نمی بینند ممکن است حرف های همدیگر را  برعکس بفهمند. اما سوء تفاهم مختص دنیای مجازی نیست. در دنیای واقعی و ارتباط¬های رو در رو هم چه بسا سوء تفاهم ها که اتفاق می افتد. آن¬چه من در دنیای مجازی دیدم چیز دیگری بود. در این دنیا چون از چشم ها و نگاه¬های واقعی خبری نبود، بسیاری از آدم¬ها  جرئت می کردند روحِ خود را عریان¬تر  نشان دهند. گاهی گروه ها و اتفاقات جالبی هم دید ه ام.گروهی دیدم با ۵٠  مرد و زن میان سال که تحصیلات عالی داشتند. کمتر کسی از آنها می آمد حتی سری به گروه بزند. معمولاً فقط یک زن و یک مرد بودند که می آمدند و چند تا عکس یا چیزهای دیگر را، که از گروه¬های دیگر آورده بودند، آنجا می گذاشتند. بعد هم این برای آن گل می ریخت و دست می زد و آن برای این استیکر می کاشت و دست می زد. عکس، دست،  عکس، عکس، دست، عکس، عکس، دست، دست، عکس، دست، عکس، عکس، دست...

عباس ـ پژمان

***

همین حالا دریکی ازمیادین شهرلندن، دارند فیلم فروشنده را نشان می دهند. مردم زیادی برای تماشا آمده اند و شهردارلندن، داردمی گوید: خوشحالم که این مردم آمده اند یک فیلم ایرانی ببینند...

***

و همین حالا باز، دخترعموجان دارد توی تلگرام،عکس خانه ش را نشان می دهد. او می گوید که خوشحال می شود، اگرکه ما برای عید به شیرازبرویم. توی ویدئویی که فرستاده، لپ پسرش  را می کشد و ازبچه دو ساله ش می خواهد، به دخترعمو، یعنی به من، سلام کند. بچه بیچاره حتی حوصله ندارد، روی زانو های مادرش بنشیند،چه برسد به خوش و بش با کسی که نه تاحالا، او رادیده و نه می شناسد و نه حتی ازاین بازی های لوس،بزرگانه خوشش می آید...اما دخترعمو جان، ول کن پسرک نیست. گوشی را برده تا زیردماغ بچه یی که حالا، صدای نق و نقش هم درآمده و بی توجه به بی قراری های پسرک، بلند بلند می گوید:‌بگو سلام. بگو دلم خیلی براتون تنگ شده...بگو پیش ما بیاید....بگو..بگو....

ما دو تا آدم ازهم دور وخیلی بی ربط با همیم، که گاهی، یک جاهایی، دریک معذوریت هایی، درآنلاین شدن های همزمان و بی موقعی،.. خاطرات دوری، برای چند دقیقه ما را به هم وصل می کند..

***

 

عنوان اولم دهکده جهانی بود اما، با مستند میخکوب کننده یی که تازگی ها دیدم (  من یک عدد آدم خسته که دارد در ساعت دوازده شب و درازکشیده دررختخواب، توی دنج خودش چیزهایی برای خودش یا شاید شمایی که می خوانی، می نویسد، این یک عدد آدم خسته توی ذهن خواب آلودش و در این لحظه، واژه یی بهتراز میخکوب کننده نتوانست پیدا کنند) بعد از تماشای آن مستند که در انتها این بیت ازحضرت حافظ را آورده بود و متاسفانه به دلایلی از نام بردن، مستند، میخکوب کننده یی که دیدم معذورم. ابن بیت زیبا، دست ازسرم برنداشت وآنقدرتوی سرم تکرار شد، که به این نتیجه رسیدم، تا جایی ننویسمش شاید رهایم نکند...

عنوان از حضرت حافظ

 

  • محبوب آخرتی

می دانم که دیگراوضاع جهان بهتر نمی شود، اما زن اول درمن، می گوید: امروز هواخوب است. آفتاب آمده و نیمی از حیاط را پوشانده. نسیم ملایم بهارانه یی می وزد و با اینکه زمستان است، حالش خوب است. او خوب می تواند توی زندگی شیرجه بزند. می تواند یک شب برای شام، مثل یک زن بوشهری قلیه ماهی بپزد یا اگردلش بخواهد و یک روز بارانی هم باشد و سیرهم توی خانه باشد، رشتی شود، توی کمچه سفالی جهازی یش، سیرقلیه بار بگذارد و تازه وقتی دارد، گردو ها را آسیاب می کند، ترانه معروف آی رعنا جان، رعنا را هم بخواند و برقصد و توی آشپزخانه، کوچک استیجاری برای خودش عروسی بگیرد. او بلد است  یک دفعه، موهایش را از سیاه با تارهای سفید ببرد، به سمت شرابی یا آلبالوئی یا بنفش روشن یا... حتی می تواند یک روز که به کلاس جدیدی می رود تا با آدم های جدیدی آشنا شود، بدون آرایش از خانه بیرون بزند. مثلا آن روز بخصوص با خودش لج کند و همانطوری هپلی بیرون بزند، حتی حوصله نداشته باشد تا زیرابروهایش را بردارد یا لکه های گل روی پوتین هایش را که مربوط به باران چند شب پیش تهران است، با دستمال پاک کند. او می گوید وقتی با این سرو شکل ار خانه بیرون می رود یاد هشت سالگی هایش می افتد و خیلی خیلی زیاد کیف می کند... زن دوم درمن اما، توی لاک خودش است. یعنی راستش را بخواهید زمان زیادی ست که او رفته توی لاک خودش و هنوز بیرون نیامده...گاهی وقت ها خیال می کنم دارد گم می شود. اما تا می آیم نگران شوم، یا  تا می آیم که بخواهم دنبالش بگردم می بینم دارد با زن اول در وجودم، یکه به دو می کند...که پاک کردن چربی کاشی های کنارگاز، که هرروز و هروز چرب می شوند کار احمقانه یست. یا خوب نیست دستهای آدم بوی وایتکس و ماهی بگیرد. یا وقتی با زنهای خانه داراحمقی مثل تو می گردم که تمام امیدتان را بسته اید به دو برگ کوچک، گلدان گندمی یا حسن یوسفتان، که کی بزرگ شوند و چقدرآفتاب و آب و خاک برای رشد بهترشان، کافی ست کلافه می شوم. به نظرمن شماها زنان احمق کوچکی هستید. این حماقت ها خوب نیست. درست است که تن دادن به این سبک از زندگی انرژی کمتری از آدم می گیرد ولی، به خودت نگاه کن، هرچه فروترمی روی خنگ ترو بی اطلاع ترو ناآگاه تربه بدیهیات پیرامون ت هم می شوی.... مثلا هرچه بیشتر مراقب براق ماندن شیشه ها و آینه ها و تمیزی خانه می شوی، ازآن طرف ازحال جهان بی خبرترمی مانی....زندگی که فقط پختن غذا و شستن رخت ها و... نیست. زندگی یعنی...به اینجا که می رسد ولشان می کنم تا هرکاری می خواهند بکنند. جنگ و جدل های این دو نفر، تمامی ندارد. همیشه همین طوری هستند. وقتی آن یکی می خواهد کوزت بشود، این یکی دلش هوای ژاندارک شدن می کند، یا هروقت این یکی می نشیند و مستندهای جدی جدی می بیند، ان یکی دوست دارد ترانه های جوادی بگذارد و وسط هال قر بدهد... 

من باید بتوانم برای نوشتن افکارمنقطعم را جمع و جورکنم اما، اگر این دو من، درمن بگذارند. من اول درمن می گوید: برای خرید عیدانه کی برویم؟! و تاکید می کند حتما آن پالتو مشکی کمرداری که کل زمستان، پشت ویترین نشسته بود و نگاهمان می کرد و حالا حراج خورده را بخریم... و ادامه می دهد: زندگی یعنی همین لحظه ها... اما، زن دوم درمن،..اگر بشنود لابد می گوید،: به نظرت این حق یک زن ایرانی ست که تمام زمستان، پالتو  یاکاپشن های کهنه خودش یا گشاد شده های دخترک را بپوشد، و دل ببندد به فصل حراج؟!

***

یادم بماند از دخترک هم بنویسم.

*** یادم بماند از پسرک هم بنویسم.

* اگرآقای عزیز اینجا را بخواند حتما، به کلمه جوادی ایراد می گیرد و می گوید از تو بعید است ها....تقصیر زن اول درمن و خانه تکانی هایش و آشفتگی اینجاست. آدم را از این که هست هم، آشفته تر و دست پاچه ترمی کند.

* امروز کاش یکی بیاید با من راه برود، کاش بتوانم تصمیم بگیرم به یکی زنگ بزنم و ازاو بخواهم که در این روزهای شلوغ و پرکارآخرین ماه سال، همین بعد ظهری بیایدو با من راه برود. شاید به یکی از خواهرانم یا دوستانم یا دختران انیستاگرامی که خیلی هایشان را حتی نمی شناسم زنگ بزنم.

* باید بتوانم درچالش ده کیلو کاهش وزن تا عید برنده شوم. : ) اگرزن اول درمن بشنود، حتما می گوید: زندگی یعنی همین چالش های ساده بی دردسر و خوب و دوست داشتنی و ووو......

ای کاش ترانه یی ترانه یی ترانه یی...درکار..درکار...درکار...

همیشه این را می نویسم برای اینکه نمی دانم ازمیان، ترانه هایی که گوش می دهم کدام یکی برایش بهتر است و بیشتربه او می آید. منظورم برای این نوشته ست...

  • محبوب آخرتی