دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

۸ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است


با تماشای میا و سباستین، یاد این شعرلنگستون هیوز افتادم (رویاهایت را محکم بچسب زیرا اگر رویاها بمیرند زندگی پرنده شکسته بالی خواهد بودکه نمی تواند پرواز کند.محکم به رویا ها بچسب که اگر رویا ها بروند زندگی زمین بی ثمری خواهد شد یخ زده در برف) آنها به دنبال رویاهایشان رفتند و هربار که یکی از آن دو ناامید می شد دیگری به یادش می اآورد که او باید رویاهایش را دنبال کند و...

لالاند در ستایش عشق بود و درستایش رویا...هرچند از یک جایی به بعد، میا و سباستین مجبور شدند، برای محقق شدن رویاهایشان راهشان را از یکدیگر جداکنند وحتی عشق را فدای رسیدن به رویاها کنند اما، باز.... در انتهای فیلم ، آن دو با این که یکدیگر را برای همیشه از دست داده بودند اما، توی آن کافه، وقتی به طور اتفاقی به هم رسیدند، هر دو در حسرت عشقی مشترک باز زمانی را به رویا پناه بردند و من فکر می کنم، نقطه تمایز فیلم درست همین جا بود...

آری همیشه حسرتی هست!....

لالاند یک فیلم موزیکال و رمانتیک و البته در ستایش عشق و رویا بود که بالاخره دیشب، موفق به دیدن آن شدم...

***
اوریانا فالاچی: مشکلای مردها به یه چیزایی مثل نژاد یا پول و شغل برمی گرده اما مشکلای زنها دور یه موضوع می گرده، اینکه زن به دنیا اومدن....

***

فردا کوهپیمایی داریم و هنوز کفش کوه نخریدم....

***

امروز مغزم کلید کرده روی هستم و نیستم گوگوش، و به طور دیوانه واری، ولع صد باره شنیدنش را دارد...

و زندگی دارد آرام و تدریجی ته می کشد....

  • محبوبه الف

سیزدهم اکتبر: بالاخره اقبال به من هم روی آورد! باور کردنی نیست اصلا. زیر پنجره ی من یک جوان سبزه ی خوش تیپ با چشمانی سیاه و گیرا قدم می زند. سبیل هایش معرکه است! پنج روز است که از صبح سحر تا نیمه شب قدم می زند و مرتب پنجره های ما را می پاید. تظاهر می کنم که برایم مهم نیست.
پانزدهم اکتبر: از صبح رگبار گرفته است، اما او طفلکی همین طور قدم می زند.به عنوان پاداش فداکاریش، به او نگاهی عاشقانه انداختم و بوسه ای برایش پرتاپ کردم. با لبخندی فریبنده پاسخم را داد. او کیست؟ خواهرم، واریا فکر می کند که طرف خاطرخواه او شده است و به خاطر او زیر باران خیس می شود. چقدر کودن است او! آخر مگر ممکن است که مرد سبزه ای عاشق یک دختر سبزه بشود؟ مادر به ما دستور داده است که بهتر لباس بپوشیم و کنار پنجره ها بنشینیم. می گوید: “شاید آدم دغلی باشد، از طرفی هم جوان نجیبی به نظر می رسد.” دغل یعنی چه؟ مامان جان، شما عقل تان پارسنگ بر می دارد!
شانزدهم اکتبر: واریا می گوید که من زندگیش را تباه کرده ام. گناهم چیست که طرف، من را دوست دارد؟ به طور اتفاقی برایش یادداشتی انداختم در پیاده رو. آخ، شیطان! با گچ روی آستینش نوشت: “فعلا نه” بعد باز شروع کرد به قدم زدن و روی دروازه ی رو به رو نوشت: “موافقم ، فقط الان نه” با گچ نوشت و سریع پاکش کرد. چرا قلبم این طور تند می تپد؟
هفدهم اکتبر: واریا با آرنج کوبید به سینه ام. عجب آدم حسود و پست و بد جنسی است! امروز آن مرد با یک پلیس خلوت کرد. مدتی طولانی با او صحبت می کرد و اشاره اش به پنجره های ما بود. می خواهد ماجرا درست کند! ظاهرا سبیل پلیس را چرب می کند... شما مرد ها همگی ظالم هستید و زورگو، اما در عین حال، زیرک و دوست داشتنی!
هجدهم اکتبر: امشب، برادرم- سریژا – پس از غیبتی طولانی به خانه بازگشت. هنوز به تختخوابش نرفته بود که از اداره پلیس آمدند سراغش.
نوزدهم اکتبر: لعنتی! لامذهب! معلوم شد که او تمام این دوازده روز در انتظار سریژای ما – که پول کسی را بالا کشیده و فرار کرده بود – کمین کرده است.امروز روی دروازه نوشت:” من حاضرم " بی شعور... برایش زبان درآوردم!

آنتون پاولوویچ چخوف –

***

بیست و پنجم فروردین:می خواستم ازجمعه و کوه و زنی که با لباس شبیه نظامی های ارتش، توی کوه، می رقصید و آوازمی خواند و موهایش را پریشان کرده بود و همه را تشویق به خواندن و خندیدن و رقصیدن می کرد بنویسم. مردم دورش جمع شده بودند و بعضی ها با او همراهی می کردند. مردی با او می رقصید، پیرمردی می خواند، پسری شال به کمرش بسته بود و بندری می رقصید و... آنجا یک جای دیگر بود و انگارهیچ ربطی به ایران و تهران و هیچ کجای دیگری که می شناسم هم نداشت....بین آن همه جمعیت با آقای عزیز ایستادیم و تماشا کردیم و خستگی درکردیم... ( امسال کوه و قرارهای جمعه ها، کوه پیمایی، با همکاران و دوستانمان دارد بیشترو بیشتر می شود)....

***

بیست و ششم فروردین:می خواستم از زن دوم دروجودم بنویسم که چهارکتاب جدید خریده و بعد از مدتها موفق شده فیلم لالاند را پیدا کند تا ببیند و بداند چرا این فیلم این همه جایزه برد! امابا کمال تعجب حالا که فیلم را دارد،حوصله دیدنش را ندارد!...

***

بیست و هفتم فروردین:می خواستم از زن اول دروجودم بنویسم که خیلی وقت است قول داده دخترک را ببرد سینما تا فیلم ( گشت ۲) را نشانش بدهد اما، هی دست دست می کند و روز پشت روز می اندازد.... شاید خودخواهی به نظربرسد اما، او این فیلم را توی شبهای جشنواره دیده و حالا که می خواهد با دخترک برود و یک باردیگر فیلم را ببیند،زورش می آید...

****

بیست و هشتم فروردین:می خواستم ازخیلی چیزها بنویسم اما امروز فقط،همین قدرمی توانم بگویم یا بنویسم که:

به نام خدا، دلم برای روزهای خوب تنگ شده............

  • محبوبه الف

دیروز سی و هشت دانه کتلت و یک ظرف بزرگ الویه درست کردم تا برای خواهرزاده م یک تولد فوری بگیرم... به آقای عزیزگفتم برای عصر، کیک و میوه بخرد و چندتا ژله  گذاشتم توی یخچال تا بندد.

 گفته بود: خاله جون می شه امروز تو خونه خودتون برام تولد بگیری؟!

گفته بودم: خونه خودتون که بزرگ ترو قشنگ تره خاله!

گفته بود: آره ولی، مامانم نمی ذاره برقصیم.. تو می ذاری تو خونه تون برقصیم مگه نه! تازه مامانم حوصله تولد نداره، می گه دوستاتو نیار، موزیکم نذار،... ولی تو می ذاری دوستامو بیارم خونه شما؟! می ذاری موهامو مثل تو عروسیا درست کنم؟! آخه تولدمه...

به دینا و لپهای گلی و موهای بافته و چادر ملی سیاه، کوچکش که، مچاله کرده و انداخته زیرش و نشسته روی مبل نگاه می کنم که، دارد اززور خجالت انگشتانش را با ناخن هایش زخمی می کند...، هرآدم دیگری هم اگر جای من بود، به خواهرزاده یی که یک روزظهر بی خبر، و یک راست از مدرسه آمده بود خانه ش و خواسته بود برایش ، برای همین امروز بعدظهرش، مهمانی تولد بگیرد و موهایش را هم مثل موهای هیفا وهبی،همان مدلی که توی آن کلیپ خیلی خوشکل بود!!!... درست کند، نه نمی گفت...

نمی دانستم تولد دیناست. یادم نبود دخترک زیبایمان فروردین ماهی ست و دارد یازده ساله می شود... حتی برایش کادویی هم نداشتم. خواهرم هیچ وقت برای بچه هایش تولد نمی گیرد و به قول خودش، حوصله این قرتی بازی ها را هم ندارد...مامان هیچ وقت برای ما تولد نمی گرفت و من  تا وقتی دختر خانه بودم، همیشه تولد های همه مان  را تنهایی می گرفتم. یک کیک صبحانه خانواده می خریدم و به سالهای رفته هرکداممان چوب کبریت اضافه می کردم و بعد توی تابستان های داغ یا پاییزهای غمگین و یا حتی زمستان های سرمازده،درحیاط خانه پدری، فرش می انداختیم، نوترین لباسهایی که داشتیم را می پوشیدیم و، پنج نفری دور کیک صبحانه می نشستیم و کسی که تولدش بود، چوب کبریت های روشن زود رو به زوال را فوت می کرد...و بعد به تقلید از توی کارتن ها و فیلم ها دست می زدیم و برایش هپی برس دی تو یو....می خواندیم و من همیشه ، مثل مامان ها،حواسم بود،تا به صاحب تولد سهم بیشتری ازکیک برسد ...

دیروز خواهرزاده م مرا لازم داشت، به او گفتم اشکالی ندارد اگر چندتا دخترک صمیمی و، همکلاسی، را هم به خانه م بیاورد..، و قول دادم که هیچ کس به جزما وخدا نفهمد که ما، توی خانه و پشت دیوارها و درهای بسته...چند ساعتی، رقصیدیم و خوردیم و خندیدیم و آرایش کردیم...،..

توی چشمهای زیبای دینا نگاه می کنم و چیزی را حس می کنم که تا به حال خواهرم، آن را ندیده،.. خواهرم اگرمی خواهد او را از دست ندهد،باید یاد بگیرد که، کمی محترمانه تر با دخترش رفتار کند،...

گریه م گرفت اما گریه نکردم. به جایش دینا را بردم توی اتاق، لوازم آرایشم را گذاشتم جلویش: ازاین لاک ها و ماتیک ها و عطرها، هرکدام را که بیشتردوست داشتی بردار عزیزم..

می دانم خواهرم اگربفهمد، که به او لاک و ماتیک داده م، رابطه ش بیش از اینها با من، سرد می شود و می دانم شاید، گاهی عکس العمل هایم توی زندگی و درمقابل شرایط پیش بینی نشده و احساسی درست نیست...اما...آن روز تولد بود و روز تولد یعنی،......

روز تولد یعنی؟!....

روز تولد یعنی؟!

روز تولد یعنی؟!......

***

آن مرد لجکی و کجکی آمد................................................................

***

تولدت مبارک گل پونه. گل عزیز من یکی یه دونه....

  • محبوبه الف

امروز خواهرم خیلی خسته به نظرمی رسید. به او گفتم: یک جاهایی خوب ست که، آدم با یک چیزهایی کناربیاید... تو هنوزمی توانی یهترین زمان های زندگی ت را داشته باشی. می توانی سبزی بخری و وقت پاک کردن، قصه های همشهری، مچاله شده توی روزنامه ش را بخوانی... می توانی صبح ها از خانه بیرون بروی و توی این گشتن ها برای خودت، یک خیابان بی رفت و آمد کشف کنی، یک کوچه که توی خودش، آدم های کمتری داشته باشد، بعد آنجا اگرخواستی می توانی آوازبخوانی،... می توانی همان ترانه یی را بخوانی که توی بچگی ها، وقتی که موهایم را می بافتی می خواندی، همانی که وقتی می خواندی اش، انگارازهمه چیزو از همه کس دور می شدی...نمی دانم تا کجا دور،اما خیلی دورمی رفتی، خیلی دورمی رفتی و صدایت بریده بریده می آمد، انگار،داشتی توی بازوهای کسی فشرده می شدی، و قلبت...خیلی بلند بلند می زد....بله می توانی هنوز هم، همان ترانه را بخوانی، همان ترانه یی که همیشه  مامان  را نگرانمان می کرد...

وقتی عاشق شوی راز دلتو گفته نتانی...

***

یک سریالی هم هست به اسم( مرد قلعه بالا) که  دارم می بینم. 

***

من اینجا فقط، دنبال کفش های راحتی م می گردم، تا با آنها بدوم......................

  • محبوبه الف
مرگ را دیده م در پنج سالگی درکمینم بود. شبها درمهتابی می پلکید، پوزه ش را به جام پنجره می چسباند، می دیدمش اما جرات دم زدن نداشتم، یک باراو را در اسکله والترملاقات کردم، سالخورده بانویی بلندبالا ومجنون و سیاه پوش بود.وقتی می گذشتم، زیرلبی گفت:این بچه راتوی جیبم می گذارم...
ازکتاب کلمات، نوشته ژان پل سارتر که دارم می خوانم.
***
اما اگربه انتخاب باشد من دلم می خواهد که مرگ مرد باشد و شبیه مارچلو ماستریانی هم باشد، همان قدرزیباو دوراز دسترس، با همان لبخند طعنه دار تلخی که دریک لحظه، می تواند هم اشک و هم حرص آدم را یکجا دربیاورد.
***
دارد انتخابات می شود.
ازطلاگشتن پشیمان گشته یم. مرحمت فرموده مارا مس کنید...
***
می دانم که دارم وقت تلف می کنم تا روز بگذرد و پیاده روی امروز راهم بپیچانم و ازخانه بیرون نروم. زن اول درمن نشسته روی صندلی آشپزخانه و منتظرست کتری جوش بیاید تا چایی سبزم را بدهد بخورم و برای بیرون نرفتن بهانه نداشته باشم.. زن دوم اما تازه رسیده به صفحه ۱۲۶ کتاب کلمات و دلش نمی آید حالا حالاها کتاب را زمین بگذارد:
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)
***

  • محبوبه الف

انگاربهارهم عجله دارد که تندی تندی برود و آدم نمی تواند خودش را با ثانیه ها و روزها میزان کند.کاش بعضی روزها زود تمام نشوند.

***

هنوز توی سررسید سال نودوشیشی که هدیه گرفته م هیچ چیزننوشته م. حتی یک کلمه...

***

مامان پاهایش درد می کنند. شبها پمادمی مالد به پشت زانوهایش و ازدرد مفاصل خوابش نمی برد. مدتی ست که  دائم می گوید: خداکند که خوب بمیرد...

***

ای کاش ای کاش ای کاش ترانه یی ترانه یی ترانه یی....

  • محبوبه الف

هرگز رهایم نکن.ماجرا از همین جا شروع شد.هرروز به زنی فکر می کنم که شخصیت اصلی داستانی که در ذهن دارد رهایش نمی کند و زن او را همه جا با خودش می کشد.دنبال راهی برای نجات اوست در حالی که خودش در لابه لای روزمره گی های زندگیش گیر افتاده ست.زن تنگناها یش را شبیه عروسک های ماتروشکا می بیند.همانقدرتودرتو زیبا و فریبنده.گاهی وسط آن همه شلوغی نفسش تنگ می شود و گاهی هم عین خیالش نیست اما هرروز صدای شخصیت اصلی داستان نانوشته ذهنش را می شنود که می گوید.هرگز رهایم نکن...

ومن چندسال پیش نرگس را،در وبلاگ بی آفتاب ترین زن، رها کردم و حالا نمی دانم، باید بروم دستش را بگیرم وهمراهش تمام کوچه پس کوچه های دهه شصت تا به حالا را با تمام اتفاقات ریزو درشت و خوش و ناخوشش برگردم یا بگذارم بماند همانجاها، و برای خودش، بی خیال بی خیال بگردد و برود لای همه گم وگورها...!

***

زن دوم درمن، هنوز دارد به اینس فیلم (تونی اردمن) فکرمی کند، به آنجایی که زیرفشار همه چیز، آنقدرکم آورده بودکه ترجیح داد توی مهمانی تولدی که برای خودش گرفته بود و درسردرگمی ترین لحظه زندگی ش، دست به دیوانه ترین عمل بزند و....

***

امشب باآقای عزیز رفتیم پیاده روی، نم بارانی هم آمد، کمی تر شدیم. هوا خوب بود، شب بود، شهرداری دورتا دور پارک را بنفشه کاشته بود، توی همه باغچه های ریزو درشت جلوی ساختمانهای دولتی گل کاری شده بود. امشب دوازده فروردین هم بود! کناری پیرمردی دست فروش بار سنگینی روی شانه هایش گذاشته بود، داشت می رفت. کمرش خم بود، توی تاریکی چهره ش پیدا نبود، یک جایی هم انگارزمین خورد، به سختی برخواست، بار سنگینی او را داشت با خودش می کشید. بربری هایی که درراه برگشت خریده بودیم، توی مشما عرق کرده بودند، تند کردیم تا زودتر به خانه برسیم... انگار داشتیم هر دو ازیک چیزی یا نه، ازیک جایی، یا نمی دانم ازچه... اما انگارواقعا داشتیم فرار می کردیم...

***

عنوان: ازترانه های هایده...همین جوری

  • محبوبه الف


پسر ملانصرالدین از او پرسید
پدر ، فقر چند روز طول می‌کشد؟
ملا گفت : چهل روز پسرم
پسرش گفت : بعد از چهل روز ثروتمند می‌شویم؟
ملا جواب داد:نه پسرم ، عادت می‌کنیم

سال خروس و تولید و اشتغال هم آغازشد.

آفتابه لگن هفت دست ولی کتاب هیچی.(درراستای رفتن به مهمانی های دیداری عیدانه به خانه اقوام و آشنایان)

بهارتهران درگلدان خشک شمعدانی روی بالکن،( بعدازبرگشتن ازسفر)

فرداگردهمایی خواهرانه و فامیلی خانه مامان، به صرف نهارو آماده سازی تجهیزات بنشن و سبزیجات برای پخت آش رشته در سیزده بدری که در راه است...

مامان: درروز سیزده بدر باید، و ، حتما آش رشته بخورید تا رشته زندگی،ازدستتان درنرود! : )

***

دائم سعی کردی ، دائم شکست خوردی ؛مهم نیست ، باز سعی کن باز شکست بخور؛ این بار آبرومندانه تر
«ساموئل بکت»

***

ازجنگل گزنه چیدیم و به عنوان سوغاتی با خودمان آوردیم. می گویند دمنوش گزنه برای سلامتی انسان خوب ست... باید هر چه زودترشسته و خشک شوند. فعلا خیلی خسته م. شاید بخوابم عمیق...،
  • محبوبه الف