دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

پیوندهای روزانه

۵ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

باید ازخانه بزنم بیرون. بروم خرید. بروم درگرانی بازارچرخی بزنم. حالا که قرارست بازاسباب کشی کنم و تا عید بروم خانه خودم، این خانه دیگرنیازبه اسباب اضافه و رفت و روب الکی ندارد، اما خودم، باید بروم برای خودم روسری رنگی بخرم. یک پالتوی جدید با جیب های بزرگ که بشود دستها را فروبردتوی آنها و درسرمای بی بروبارش زمستان اینجا، گرم شد. باید بزنم بیرون، الکی الکی توی خیابان ها راه بروم و به آدم ها  فکرکنم و یک جوری خودم را آرام کنم. شاید به زنان سیستانی، زنان چابهاری که ازیک سنی به بعد حق ندارند ازخودشان عکسی تازه بیاندازند، فکرکنم. به تصاویری که از دختران هفت هشت ساله، توی عکس های دسته جمعی خانوارهای روستایی آنجا دیده م، به بی عکسی و بی تصویری بعد ازاین سالهایشان. به این که تا آخر عمرشان دیگر درهیچ کجا و توی هیچ صحنه و تصویری نیستندهم... این انیستاگرام هم گاهی با حقایقش بلای جان آدم می شود و کاری می کند با آدم تا بنشیند یک گوشه و بلند و بلند فکرکند. یا مثل من دست ببرد توی خاطراتش و یکی را بکشد بیرون، بگذارد جلوی رویش و خوب وارسی ش کند. بالا پائین ش کند، چپ و راستش کند، بنشاندش توی یک قصه و و اطرافش را پراز شاخ و برگ کند. بعد سرآخر یک دورکامل بخواندنش. بعد بگذاردش کنارو برود پی کاروبارروزانه خودش. اما درهمان حالی که دارد ظرف ها را با سیم و لکه برمی سابد و وانمود می کند دیگر آن نوشته برایش اهمیت ندارد، به آن نوشته فکر کند. به خودش وقت نوشتن. به این که چقدر تازگی ها ملاحظه کارشده ست. چقدر وقت نوشتن، دست و دلش لرزیده و چقدر ازحرفها را نگفته گذشته. چه تغیرات عجیبی توی نوشته ش داده، که مقصود و منظورواقعی ش نبوده ست. چقدرازدستی، کاری کرده تا مخاطب او را نفهمد.
چقدرخواسته پیرزن های غرغرو و خسته و طلبکار مرده را زنده کند، بیاوردشان توی متن ماجرا، برود توی گذشته آنها و آنها را با خودش بکشاند توی کوچه، بنشاند روی سکوی دم درخانه هایشان. یک چادرسرمه یی نقطه نقطه دارسفید هم بندازد روی سرشان و عصایی تراشیده ازچوب هم بدهد دستشان. نه نه، بیاید با هم روراست باشیم، حاج طاهر اصلا غرغرو و بداخلاق نبود، اتفاقا خیلی هم بذله گو و خوش معاشرت بود. مرد نبود، زن بود. اسمش را گذاشته بودند طاهره ، اما همه طاهر صدایش می زدند. ازوقتی مکه و کربلا هم رفته بود، شده بود حاج طاهر. همین چندوقت پیش بود که شنیدم مرده. بهانه نوشتنش را هم به دستم داده بود اینجا..

اما خب حوصله نوشتن و کش دادنش را نداشتم و خیلی سرسری رد شدم. آخرازاو دلچرکین بودم.. فقط خبرمرگش را دادم اما نگفتم که بوده، چکاره بوده، چه نسبتی با من داشته. نسبتی با من که نداشت. همسایه مان بود، توی محله سرشناسی که اسمش را نمی خواهم بیاورم باهم زندگی می کردیم. آخر ممکن است بروید بگردید و روی نقشه مشهد پیدایش کنید. بعد بگویید. اع پس این خانم قبلا آنجا هم زندگی می کرده ست. این اتفاق برایم افتاده. دروبلاگ قبلی شاعری مرا پیدا کرد. بعد گفت چه جالب ما هم همان محله زندگی می کردیم و یکسری نشانی داد.... الان با هم دوست شده ایم. توی انیستا توی فیس بوک، حتی قول دادم بروم جلسات شعرش شرکت کنم ولی، هروقت فرصتش را داشتم و مشهد رفتم، آنقدرکارسرم ریخته بود و وقت تنگ بود که نرفتم توی کلاس هایش.آنوقت ها با اینکه شاعر نسبتا سرشناسی هم بود، شده بود پای ثابت نوشته هایم. حالا سرهمین موضوع توی انیستا، با هم سرسنگین شده یم . فقط زیرکپشن های همدیگر لایک می زنیم و رد می شویم. حتی شاید اصلا نخوانیم همدیگر را. زندگی همین است دیگر کاریش نمی شود کرد. داشتم چه می گفتم؟ به کل ازماجرا پرت شدم. یادم آمد. داشتم ازحاج طاهر و نسبتش با خودم می گفتم.. حاج طاهرزن تنهایی بود، صبح تا غروب می نشست روی سکوی دم درخانه ش، هردختری که ازآنجا رد می شد صدایش می زد.

های دخترو. های دخترگل گلابی، بیا اینج ِ ببینُم

تو عروس موُ می شی؟

اوائل نمی دانستم او به هردختری که ازآنجا رد می شود، پیشنهاد عروسی می دهد. خیال می کردم فقط خودم، عروس آینده ش هستم. یا عکس پسرش را فقط به من نشان داده. راستش را بخواهید توی دلم خیلی خوشحال بودم،  درآن سن و سال او اولین خواستگارجدی من بود. یعنی اولین زنی بود که مرا برای پسرش نشان کرده بود. به نظرم مادرشوهرمهربان و خوبی می شد. مخصوصا که خانه ش هم بزرگ بود. دارو درخت و حوض و باغچه داشت و من می توانستم بچه های مدرسه را دعوت کنم و توی حیاط خانه ش کلی هفت سنگ ووسطنا و قایم موشک بازی کنیم.

حاج طاهر فقط تنها عیبی که داشت شکم بزرگش بود، شکم او بیش ازاندازه بزرگ بود. انگاردرآن سن و سال پابه ماه بوده باشد، یک دستش را همیشه زیر شکمش می گرفت و وقت راه رفتن آهسته آهسته قدم برمی داشت و با هرقدم که برمی داشت ناله می کرد. دلم می خواست خیال کنم دو قلو دارد و هرآن ممکن ست، وسط کوچه بزاید و بچه هایش به دنیا بیایند. اما همه می دانستند توی شکم پیرزن غده های بدخیمی وجود داشت که اگرعمل نمی کرد او را می کشت.. پیرزن درد می کشید اما به روی خودش نمی آورد. تمام فکروذکرش این آخرکاری پسرش مراد بود. عکس مراد را هم همه جا همراهش می برد. پسرخوش بررویی داشت انصافا. مدل موهایش را بالایی شانه زده بود. سبیل های باریکی داشت. توی کت و شلوارو کروات طوسی پشمی با آن جلیقه سیاه کمی ازمدافتاده به نظرمی رسید اما روی هم رفته، زیبا بود. چشم و ابروهایش سیاه بود و دماغ خوش تراشی هم داشت. روی لپ هایش انگارسرخاب مالیده باشند صورتی بود و لب هایش دو تا تکه خون ، مثل لبهای ماهی مرده ها ی زیر آفتاب مانده نیمه باز، اما خون رنگ،. آن وقت ها که فتوشاپ و این دغل بازی ها نبود. جوان راست راستکی خوشکلی بود که توی عکس رنگی خوب به نظرمی رسید و دل هردختری را می برد.

حاج طاهر می گفت. مرادم آتیش پاره و قرتی ست. برای همین دنبال یک دختر قرتی آتیش پاره می گردم برایش،مثل تو.

بعد خریدارانه نگاهم می کرد و عکس مراد را ازدستم می قاپید. فقط کاری نکنی یکی یکدانه م زجرکش بشه ها. خوشبختش کن خب. آی قربون دختروی گلُم....

خب آن وقت ها قرتی بودن یا قرتی شدن خرج زیادی نداشت. مثل حالا نبود که خداتومن پول بخواهد. قرتی بودن آن وقتها یعنی مانتوی سرمه یی کهنه خواهرت را جوری ازبغل تنگ کنی و پائینش را کوتاه کنی و تو بزنی که شبیه فرم گل و گشاد و بدقواره مدرسه نباشد. یک قیچی خیاطی هم لازم داشتی برای چتری زدن موها، تا اززیر مقنعه مثلا وقتی حواست نیست، مخصوصا توی کوچه، ناغافل بریزند بیرون روی پیشانی... . یک کرم مرطوب کننده نیوآو برس مو و موچین دزدی هم لازم بود. با یک جفت کتانی سفید و شلوارلی، که پاچه هایش را لوله تفنگی و کمی کوتاه کرده باشی. بعد لازم بودتوی کوچه با دخترها بلند بلند بخندی …درمورد مزاحم تلفنی های ناشناس حرف بزنی... ازخودت قصه ببافی و همه را سرکاربگذاری.

من که از اول با حاج طاهر مشکلی نداشتم.حتی با شکم بزرگش هم مشکلی نداشتم. فقط تنها مشکلم مراد بود. که آن را هم تحقیق کرده بودم و شنیده بودم می تواند توی شناسنامه اسمش را عوض کند. مثلا بگذارد بهروزی، شهروزی، شهرامی چیزی...ازآن اسم هایی که آن وقت ها مد بود. کامران هم قشنگ می شد اگرمی گذاشت. ازآن روزی که حاج طاهر ازمن خواستگاری کرده بود تمام هوش و حواسم رفته بود، پی انتخاب اسم پسرانه و عوض کردن تیپ و قیافه مراد...به نظرم کت و شلوار پشمی طوسی با جلیقه سیاه اصلا مد آن دوره نبود. آنقدرتوی ذهنم به تن مراد رخت و لباس مردانه مد روز پوشاندم که یک روز خسته شدم. به خواهرم گفتم بیا مراد را تو بردار برای خودت. نمی گذارد درس بخوانم. حواسم را پاک برده با خودش ...اسمش را هم هرچه خواستی بگذار. هرچه نباشد تو ازمن بزرگتری و تا تو عروس نشوی که من نمی توانم عروس شوم. زهی خیال باطل ...پس سنگین تر آن است که مراد و حاج طاهر هردو مال تو باشند.

یادم هست که خواهرم پرسیده بود،کدام مراد را می گویی؟

گفته بودم مراد حاج طاهر. همانی که رفته جبهه و قرارست زود برگردد.

خب برای هردختر دم بختی سخت بودکه بشنود،مرادش را قبلا به کس دیگری هم پیشنهاد داده ند.

آبجی گفته بود، حاج طاهر ازاو هم برای مراد خواستگاری کرده ست. عکس مراد را هم به او نشان داده و گفته مراد دنبال دختر،خانه دارو متین و با وقاری می گردد. که اهل نمازو روزه باشد. چادرازسرش نیافتد. خدا و پیغمبربشناسد و قرتی وسربه هوا هم نباشد.

شما که غریبه نیستید. همان لحظه ازحاج طاهربدم آمد. البته برای خواهرم آرزوی خوشبختی کردم اما ته دلم، یک جوربدی نسبت به آن زن چرکین شد. آنقدرازاو بدم آمد که دیگرازجلوی خانه ش رد نشدم. راهم را دورو کج کردم اما ازآن کوچه رد نشدم.آدم وقتی به آدم ها فکر می کند، می تواند ازهر زاویه یی که دلش خواست نگاهشان کند. می تواند برایشان دل بسوزاند.می تواند برود پیششان بنشیند و مدتها به حرفهایشان گوش بدهد. می تواند ازآنها بگذرد و ازیاد ببردشان حتی.. می تواند ازخبرمرگشان هم سرسری بگذرد. ...بعدها فهمیدم مراد، همان وقتهایی که توی عکسش به خواستگاری دختران محله می آمد، مرده بود. سن واقعی بعد ازمردگی ش خیلی بیشترازعکسش بوده ست که نشان نمی داد. ازآن مردهای کله خرابی بوده انگاری که قاطی یک سری ازآن گروه هاشده بوده و بعد ...حاج طاهر اما،آرزو داشت دامادش کند. دلش می خواست بگوید رزمنده ست. زنده ست و قرارست بیاید. حاج طاهر تا همین اواخرهم چشم انتظارمانده بوده ست انگاری...

همین. همین دیگر. نوشتن که شاخ و دم ندارد. می تواند یک پالتوی نرم و گرم و سیاه باشد با جیب های بزرگ که آدم برای لحظه یی دستهایش را فرو کند توی جیب هایش و آرام شود. می تواند یک عطسه سبک و بی موقع باشد که وقتی می آید آدم ناخوداگاه بگوید الحمدالله و یاد مادربزرگ بیافتد. می تواند حاج طاهر باشد که مرد. می تواند دخترک بلوچی تکیه داده به کپر با لباس محلی و انگشتان حنا بسته باشد، که توی آخرین تصاویرزندگی ش دست گذاشته روی پیشانی، به آفتاب و دوربین خیره شده، و معصومانه لبخند می زند. نوشتن می تواند از هرکجا و هرچیز باشد.


نه، انگارباید ازخانه بیرون بروم. بروم توی بازار ودرگرانی ش چرخی بزنم. بروم ولیعصر برای خودم روسری بزرگ و رنگی بخرم بعد تا تتائرشهرپیاده بروم، ب ایستم میان جمعیتی که دورجوان گیتاربه دست ریشو جمع شده ند. نگاه کنم به دوهزارتومانی ها و پنج هزارتومانی های توی جلد گیتارش و گوش بدهم به صدایی که زورمی زند ادای فرهاد را دربیاورد و نگاه کنم به پاهایش که بی اراده روی زمین می کوبند و میل رقصیدن دارند و گوش بدهم باز به ترانه یی که ازشاهین نجفی می خواند و جوان هایی که هم صدایش شده اند........بروم ازخانه بیرون و دراین شهر بی بروبارش و زمستان دروغ گوو گرانی بازارش چرخی بزنم....


  • محبوبه الف

دیروز بعدظهرهفت ساعت خوابیدم.بعدازنهارخواستم فقط یک چرت کوتاه بزنم اما وقتی بیدارشدم شب شده بود.گیج بودم وهماتطورکه به آشپزخانه می رفتم تا کتری بگذارم به فلوکی فکرمی کردم که قبل خواب تماشایش کرده بودم و انتظارداشتم خواب او را ببینم. پیش اودرسرزمین خدایان باشم ووقتی دارد قایق شکسته ش راتعمیرمی کند تا به جهان زندگان برگردد و با خودش آدم بیاورد...دستش را بگیرم وبگویم.اصلا به تو چه مربوط ست بروی زندگی هایشان را به هم بریزی و بیاوریشان اینجا.انهااگرخودشان بخواهندراهی برای رسیدن به والهالا پیدامی کنند. والهالا آمدن که زوری نیست. راستی فلوکی جان نظرت درمورد خدای آبشارچیست؟هان؟ به نظرمن که خیلی  جذاب است.بیا بیا فلوکی خوبی باش و کاری به آن مردم بیچاره نداشته باش و توی سرزمین خدایان خودت بمان و تنهایی ثواب کن. آخرنمی دانی آن مردم بدبخت چه مصیبتها که... تمام بعدظهرراخوابیده بودم و انتظارداشتم توی خوابم فلوکی وایکینگ را ببینم و همه این حرفها راحتی بدترازتمام اینها را به او بگویم.بگویم مرتیکه بنشین سرجایت ببینم. توحق نداری آرامش زنده ها را بهم بزنی... راستی نظرت رادرمورد خدای آبشارها نگفتی! به نظرت خیلی مردانه و جذاب و پرابهت نیست، چه گرافیک خوبی دارد. تاحالا خدای آبشاری به این زیبایی ندیده بودم. اما به جای فلوکی توی خوابم، فاطمه خانم کرمانج را دیدم ووقتی بیدارشدم واقعا ازدیدنش تعجب کردم .اخرادم هفت ساعت ازکل یک روزش را الکی الکی بخوابد و بعد به جای اینکه خواب فلوکی بی کله وایکینگ را ببیند، برود خواب فاطمه خانم کرمانج، همسایه قدیمی مامان اینها را ببیند.آن هم با تمام جزیتاش. فاطمه خانم کرمانج توی خوابم هنوزهم چاق بود. چادرش را دورکمرش بسته بود و داشت سبزی پاک می کرد. توی بن بست شهیدطاهری که هر هفت خانه ش سی متری و دوطبقه بود و شبانه دور از چشم شهرداری ساخته شده بود و برق دزدی داشت و پلاک هم نداشت،همیشه بساط سبزی وترشی و حتی آشپزی شریکی برپا بود. آنجا چند زن خوب وخواهرگقته زندگی می کردند که بچه هایشان رابا هم بزرگ می کردند. همان وقتها هم من را یاد گله ماده شیرها می انداختند. تا وقتی توی کوچه بن بست شهیدطاهری می نشستیم همه چیز خوب بود حتی خیلی وقتها سفره نهارراتوی کوچه، که برای همه حکم حیاط را داشت روی حصیرهای مسافرتی می انداختند و هرکس هرچه داشت یا از شامش مانده بود با خودش می آورد. زنها جک های درگوشی بی ادبانه می گفتند و می خندیدند. درمورد جزیی ترین اتفاقات شبهایشان حرف می زدند. فاطمه کرمانج سه تا بچه داشت دو تا پسرو یک دختر. ناصرپسربزرگه با پدرش که تریاکی بود می رفتند سرساختمان وگچ کاری بلد بودونادرکه هم سنم بود و کلاس چهارمی توی کوچه با  دخترها بازی می کرد. زن می شد. مرد می شد.بابا می شد. دوست پسرمی شد. سگ می شد گربه می شد. خیلی وقتها مشقهایمان را مجانی می نوشت و آن آواخرحتی عاشق من شده بود.

آنوقت ها نمی دانستم به کردهای خراسانی کرمانج می گویند.نادرخیال می کرد کرمانج فحش ست. هروقت به او نادرکرمانج می گفتیم چشمهای ریزش مثل دو تیله زرد تو صورت سفیدش غمگین می شدند.او شبیه بچه گربه های بدبخت گرسنه می شد و دلم برایش می سوخت. بعد فحش بد می داد و همین بهانه یی می شد تا او را از بازی بیرون بیاندازیم.نادر دست خواهرش معصومه را هم می گرفت و به زورازبازی بیرون می برد. معصومه عرمی زد وفاطمه کرمانج با آن دستان چاق و سنگین از النگویش هردوتایشان را می زدو چقلی م را به مامان می کرد. ناخن جله های ریز از ران و بازو و پشت دست،هنوز هم می سوزانند آدم را.فاطمه کرمانج توی عروسی ها، ختنه سوری ها و تولدها قشنگ می رقصید.مامان داریه می زد حاج خورشید که صدای مردانه ترسناکی داشت. عاشقانه هایی با لهجه غلیظ کرمانی می خواند و بقیه کل می کشیدند. دم ورودی کوچه بن بست درست دو قدم مانده به دیوار نویسی بسیجی ها را پرده کشیده بودند و تا ساعت شیش یا هفت غروب هیچ مردی به جز نادرحق وارد شدن به کوچه را نداشت. نادررا زده بودم. به ناحق کتکش زده بودم و خیلی گریه کرده بود..خوب یادم هست که دوچرخه برادرش ناصررا دزدکی وقتی که او نبود، باخودش به کوچه می آورد تا تمرین کند. بعد من که می دانستم او عاشق م شده و دل ندارد اشکهایم را ببیند دوچرخه ش را می گرفتم و هرطوری بود سوار آن دوچرخه گنده تر از خودم می شدم. او وظیفه داشت ترک دوچرخه را بگیرد و مراقب نیافتادنم باشد و به ته کوچه که می رسیدیم دوچرخه را سرته کند تا دوباره سوارشوم برسم سرکوچه که یک سراشیبی تند داشت و روی دیوارش نوشته بود. زنان کوچه نشین عروسان شیطانند. و راه داشت به کوچه ازما بهترون و می رسید به ایستگاه یخچال. تا همان جا جلو تر نمی شد برویم نادرباز ترک دوچرخه را نگه می داشت. عرق می ریخت و دنبالم می دوید تا من دوچرخه سواری یاد بگیرم. از نادرودوچرخه زخم و زیل هایش یادم مانده و کتکی که به ناحق به او زدم که دلش شکست و تاچندماه با هم قهرماندیم. حتی روزی که اسبابهایمان را سواروانت کردیم و رفتیم به محله یی بهترهم، نادرنیامد تا با هم آشتی یا حتی خداحافظی کنیم. گاهی فکرمی کنم او حالا مرد چهل وچندساله و جا افتاده جذابی شده و چندتا بچه هم دارد و دارد توی همان کوچه بن بست به آنها دوچرخه سواری یاد می دهد و خیلی شبیه فلوکی وایکینگ است. همان طور ریزه میزه.با کله تراشیده هفت رنگ و چشمهای ریز عسلی و کاملا خل و چل... انتظارداشتم دراین هفت ساعت خوابی که بیشتربه مرگ می مانست، فلوکی وایکینگ را ببینم نه فاطمه کرمانج را آن هم با تمام جزیتاش. برهنه و چاق،  توی حمام عمومی، روز هفتم زاچی برشنا زن آواره افغانی که آمده  بود با آن همه بی خانمانی و تنگی جای  خودمان، مستاجرما شده بود و مامان برایش حمام زاچی گرفته بود.بوی اسپندو طعم بدو پرزیره کاچی ودارودوا، را خوب یادم هست و دخترش زلیخا.زرد زرد،مثل زردچوبه، توی بغل لخت ماده شیرها. برشنا را روی حوله ی کف حمام خوابانده بودند و فاطمه کرمانج نشسته بود کنارش و با انگشتان چاق و بی نهایت سفیدش به کمرزاچ ماده زردرنگی شبیه زردچوبه ترشده می مالید. یکی دایره می زد  حمام را ماده شیرهای بن بست شهیدطاهری قرق کرده بودند. من ولی واقعا انتظارداشتم خواب فلوکی، وایکینگ با ایمان را ببینم،، نه فاطمه کرمانج را.....  

 

 

  • محبوبه الف

مامان می گفت دیگرهیچ امیدی به فردا ندارد.به همین خاطرتصمیم گرفته تمام پس اندازش را خرج کند.گفت بیا اینجا،پولهایم را ازبانک بکش بیرون،اصلا آن حساب کوفتی را ببند، با آن سودحقیرانه ش دارد به ریشم می خندد. می گویم باشد خرید کردن فکرخوبی ست اما همه ش را برندار.یا لااقل حسابت را نبند. می گوید نه.شبها خوابم نمی برد. می ترسم پولم را تخل پخل کنند. فکرتوی خانه نگه داشتنش را هم کرده م اما، اگرزلزله بیاید وبماتد زیرآوارچی؟آنوقت با این همه حسرت چه کنم؟ می گویم دردت به جانم، ما پنج نفرکه هیج وقت نگذاشته ایم تو کمبودی داشته باشی.آن مستمری ماهیانه را هم خودت خواستی تا طی تمام این سالها نگه داری. می گوید اصلا چطوراست همه گی تان بیاید اینجا.سهمتان را بگیریدو خیالم را راحت کنید. گلودرد دارم. سردرد دارم. سرمای بدی خورده م. سریال فرندز را گذاشته م جلویم تا به بهانه تماشایش انگلیسی یاد بگیرم. آنقدری بفهمم تا مثلا پسرم،همانطورکه خودش می گویدو می خواهد،فرداروزی ازاینجا رفت و بعدفرداروزدیگرش، دست یک دخترخارجی را گرفت و با خودش آورد.بتوانم به عروسم. بگویم، ول کام تو ایران. مای کانتری

ایزوری گود اند بیوتیفول بات یو نو! اوکی,ا نی وی..کن یو اسپیک پرژن تو؟ به مامان می گویم به عباس آقا بگو بیاوردت اینجا. پیش من باش. حالم که بهترشد می رویم بیرون. و هرچه خواستی می خریم..به آبجی هم بگواگرخواست بیایدباماتا. فردا نگویدباعث وبانی بی پولی ت من بوده م. همیشه باعث و بانی بی پولی مامان من می شدم. او بلدنبودبرای خودش چیزی بخرد.حتی وقتی توی کیفش پول داشت و با هم می رفتیم بازاررضا.همیشه نصف پولش را توی جوابهایش می گذاشت.ازدزدهاوجیب برهامی ترسید.توی بازار برای هرکدام ازما چیزی می خرید.مثلا چهارتاروسری یک جوری یک شمشیرپلاستیکی نقش داربرای برادرم. به خوراکی ها که می رسید وسواس می گرفت. دانه دانه همه چیزرا قیمت می کرد و آخرسرنمی خرید تا بعد بیاید از دستفروشهای طبرسی یا فلکه آب و چهارراه مقدم بخرد.می گفت زوارهای بیچاره چقدرهرروزسرشان کلاه می رود اینجا. بعدمی رفتیم حرم.نمازمی خواند زیارت می کرد.می گفت برو ببین غذای حضرتی به ما می رسد براى تبرک، نمی رسید. هیچ وقت نمی رسید. بعد می رفتیم از دکه های نان رضوی که پربود اطراف حرم دونات تازه می خرید. برای من که همراهش بودم دو تا می گرفت و یک کوکا. دونات شکری باکوکا به هم نمی آمد ولی جلوی گرسنگی را می گرفت.برای خودش فقط کوکا می خرید و یک نفس سرمی کشید و بعد عرق پیشانی ش را با چادر پاک می کرد. مامان همیشه توی خیابان اکرمی خواست چیزی بخورد رو به دیوارمی ایستاد و بعد، بی که توی چشمهای مرد دکه دارنگاه کند،آهسته شیشه خالی را می گذاشت توی جعبه کوکاهای کنارجوب نزدیک دکه، که روی پر هایش تکه های یخ داشت.مامان برای خودش چیزی نمی خرید. اما برای خانه. برای ما، برای من که بیشتروقتها همراهش می رفتم بی زور وبازور و گاهی حتی باکتک خوردن و لجبازی و گریه... چون به قول آبجی درد ری و اززیرکاردرو و حقه باز بودم، ازهرخوراکی دو تامی خریدو می گفت به کسی نگو. به خانه که میرسیدیم آبجی توی چشمهایم خیره می شد.انگاردزدوجانی و فتنه گرفته باشد. می گفت ها کن. انگارعرق خورده باشم ها می  کردم. بگو به روح آقا. نمی گم. پول دزد پول حروم کن. این دفعه خودم می رم. نمی خوام. خودم می رم. نه.  .. مامان سرمان داد می کشید و برادرم با شمشیر درخشانش قصد جانمان را می کرد و توی حیاط دنبالمان می دوید و خوشحال بود. مامان کتری قوری جدیدش را از کارتون درمی آورد و خوب وراندازش می کرد. به گلهای لعابی ش نگاه می کرد و کیفور می شد. می گفت می گذارد برای جهازیکی ازما..ما مان هیچ وقت بلد نبود برای خودش خرج کند.
نوشتن با موبایل خیلی سخت است. آن حال خوب را از آدم می گیرد و قلم را کندمی کند.باید به آقای عزیز بگویم این بارقبض تلفن را ندهد تا صاحبخانه مجبور شود اینترنت خانه را وصل  کند.آدم وقتی دردش می گیرد و راه به جایی هم ندارد.چاره ی ندارد جز نوشتن.

  • محبوبه الف

می گفت وضع ما بازنشسته ها،بلانسبت، دورازجانتان. بی شباهت به وضع حیوانات باغ وحش نیست. مثلا اگرچنددقیقه مقابل قفس شیرایستاده باشید،دیده اید مدتی می خوابد، چنددهن دره پی درپی می کند.بعدازجایش بلند می شود،چندبارطول قفس رابالاپایین می رود. ازروی بیکاری کمی آب می خورد. کاملا معلوم ست که این کارازسرتشنگی نیست. بازچندبارراه می رود. بعدبی ادبی ست.کمی پایش را بالامی گیرد و به دیوارقفس می شاشد.که این هم ازروی چندقطره بودنش معلوم است که ازسربیکاری ست.بعد سرش را روی دستهایش می گذاردووانمودمی کندکه خواب ست.درحالی که خوابش نمی آید. چنددقیقه بعدبازهمان کارها را تکرار می کند. می گفت، بازنشسته ازهیچ و پوچ برای خودش کاردرست می کند وگاهی چنان به این کارها اهمیت می دهدکه، یک غیربازنشسته،خیال می کندمباداتاحالادرموردخودش غفلت کرده و عمرگرانمایه راهدرداده ست!

از کاروبارخودمان

انسان امروز انسان انتظارهای بی پایان است. گویی زندگی خودراهرروزصبح به روزدیگری به تعویق می اندازد.ارزوهای او زنجیره های پوچی ست که تابی پایان جهان ادامه می یابد و همین به زندگی او معنا می دهد. درانتظارگودو ازبکت
این روزها که بیشتردرخانه می مانم زیاد فیلم می بینم. فیلم های خوب. فیلم های حال خوب کن. فیلم هایی که می شودمدتها از آنها گفت و نوشت و درموردشان حرف زد.
این آخری را همین امروز صبح دیدم. البته وسطش هی رفتم آشپزخانه و به غذای روی گازسرزدم. چندتکه لباس را هم انداختم توی ماشین. روفرشی را صاف کردم و دکمه افتاده پیراهن آقای همسررا هم دوختم. روی میز اتاق پسرک را مرتب کردم و اتاق دخترک را هم کمی جمع و جور کردم و روی وایت برد دیواراتاقش نوشتم. لطفا شلخته نباشیدو یک شکلک عصبانی  هم کشیدم.شاید عصر که به خانه آمد دیدو فرجی شد. بعد باز دکمه استوپ رادوبار فشار دادم و رسیدم به آنجا که شهاب حسینی داشت کنارخیابان می خواندو گیتارمی زد،
آی مشتی ماشالله آی حقه یی والا می کشی بالا مال و منال و می کنی حاشا..این شهاب هم علاوه بر بازی خوب صدای خوبی هم دارد ها، ولی به پای فریدون فروغی نمی رسد. داشتم چه می گفتم؟ آهان یادم آمد. داشتم می گفتم بعضی از فیلم ها هم هستند که می شود کنارآن فیلم خوبترهایی که گفتم، دید و سرگرم شد و راضی بود. برادرم خسرو را امروز دیدم و دوست داشتم.فیلمی جذاب و قصه گو با موضوعی خوب و بازی های درخشان. ناصرهاشمی را خوب و متفاوت دیدم و بیتا فرهی درنقش ناهید، مرا برد پیش حمیدهامون. نمی دانم چرا هروقت بیتا فرهی را هرکجا می بینم یاد مهرجویی و شکیبایی و هامون می افتم. شایداین زن تنها بازی خوبی که داشت و به دلم نشست.همان مهشید هامون بود و بس


  • محبوبه الف

بچه که بودم علاقه زیادی به نقاشی و خوانندگی داشتم. بعد نمی دانم چه شد که از دنبال کردن هردوتایشان واماندم. امشب همانطور که داشتم اخبارگوش می دادم و منتظربودم تا آقای عزیز و بچه ها سربرسند و نگران بودم که مبادا زلزله بیاید و حواسم رفته بود پیش حرفهای گوینده خبر. برای خودم نقاشی کشیدم.خودکار و کاغذ و سکوت خانه مرا برد به آن سالها. به دبستان دخترانه ناصرخسرو. به عکس بزرگی که از یک رزمنده روی دیوار نمازخانه کشیده بودم و شکل زنها شده بود. شکل عروسها. دهه فجرآمده بود و آن نقاشی زینت بخش دیوار سالن و نمازخانه بود. ۲۱ بهمن. آش مرگ برآمریکا را که توی مدرسه پختند و خوردیم و سرودها خوانده شد و سخنرانی ها انجام شد و شعارها را هم سردادیم و گلوهایمان پاره شد و روز تمام شد و رفتیم . دیوار و نقاشی مرا رنگ زدند و من دیگرو هرگزنقاش نشدم.


دلم می خواست داستانکی بنویسم و حواسم را اززلزله تهران که می گویند احتمال آمدنش هست پرت کنم ولی،....
عنوان از بوف کور،صادق هدایت
وطرحی که تلاش کرد تا چهره او شود.

  • محبوبه الف