دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

فردا پسرک دفاع دارد. استاد راهنمایش تماس گرفت و گفت ساعت هفت یکی از داوران نمی تواند بیاید. آن دیگری هم تا آن زمان باید برود. جلسه دفاع را می اندازیم برای ساعت یک بعدظهر.درست همان ساعتی که من  باید برای انجام دادن آخرین مراحل کارسند و خلاص شدن از دست فروشنده یی که این همه وقت سوهان روح و بلای جانمان  شده بود.محضر باشم و آقای عزیز که بی خبر از تمام این بی برنامه گی ها...  برای عیادت مادرش که حالش هیچ خوب نیست رفت شهرستان.پسرک می گوید نگران نباشم. با دوستانش می رود.می گویم' فکرت را مشغول پذیرایی نکن. روی حرفهایی که باید بزنی تمرکز کن. می گوید نمی شود که. داوران و اساتید و حضار باید پذیرایی شوند. می گویم، مسولیتش را بسپار به یکی از دوستانت. آجیل ها و شکلات هارا یادت نرود ببری. نسکافه از چایی بهتروابرومندانه ترست. می خواهی نروم محضر، بیایم همراهت؟ می گوید نه این همه وقت توی نوبت بودی. مملکت حساب کتاب ندارد. نمی شود به کسی اعتماد کرد. یارو همه پول را گرفته. اگربرود ترکیه دیگردستت به او نمی رسد. حتما برو کاررا یکسره کن.خانه بی سند که خانه نیست.سقف بالای سر خیلی مهم است. مخصوصا دراین اوضاع بد. می گویم به خاله جان ت زنگ بزنم جای من بیاید؟ می گوید مگر خاله جان زحمتم را کشیده. می خواستم ازشماها تشکرکنم.می گویم خدالعنتشان کند، با بی برنامگی هایشان. خاک برسرچنین دانشگاه و چنین اساتیدی بکنند که این همه استرس به جان جوانها می ریزند. می گوید من استرس ندارم. دارد. دروغ می گوید می خواهد نگران نشوم. می گویم طرح نهایی کاغذ اتاقت همان برج ایفل و ساعت گرینویچ و برج پیزا باشد؟فردا کاغذها می رسند. دیگرنمی توانی پشیمان کنی ها. نگویی نگفتم. می گوید پشیمان نمی کنم. آخرش یک روز می روم یکی از همانجاها. اینجا جای زندگی نیست. هیچ چیزحساب کتاب ندارد. بمانم که چه بشود؟از.لای کارتن ها زورکی رد می شوم از روی فرشهای لوله شده و صندلی هایی که هرکدامشان یک طرف خانه پخش و پلا هستند هم. می نشینم. لبه تختش. دست می اندازم روی شانه هایش. حالا مردی شده برای خودش. بلند بالا و زییا. ایستاده که باشیم، برای بوسیدنش باید قدبلندی کنم و او برایم شانه خم کند. دست می برم لای موهایش که هنوزنم دارند.خشک کن سرما می خوری. موهامو بهم نریزدوست ندارم. چرا پسرها دوست ندارند که مادرها دست توی موهایشان ببرند و با انگشت آنها را شانه کنند.؟ موهامو پایینی نده، پسرم کلاس اولی ست. فرم مدرسه پوشیده. موهای طلایی ش را با انگشتانم شانه می زنم می ریزم رو پیشانی ش. دستم را می گیرد.روی کوله رنجری مدرسه ش عکس لاک پشتهای نینجادارد.با هم ازعرض خیابان رد می شویم.اسیرا کینه دارن. داسشون رو برمی دارن. آتیش می شن؟ گرگر...سیل می شن؟ شرشر...چقدرشاملو می خوانیم تا به مدرسه برسیم. هیچ وقت تصورش را هم نمی کردم که یک روز وقتی دارد فوق ش را تمام می کند. نتوانم در جشن فارغ التحصیل ش باشم. استرس که نداری؟ نه مامان راحت باش. فردا فرنازم هست.

توی دلم می گویم. فرناز. فرنازی که تا حالا ندیدمت مراقب پسرم باش.
می گویم، برای دکترا اگرخواستی بخوانی اینجا نمان. نگران دلتنگ شدن ما هم نباش. حیف شماها برای اینجا...شهر بی برنامه. بی قانون هردم بیل.اساتید مفت خوروبی سواد، خودخواه ومنفعت طلب. که مرا یاد.... .....
می گوید دلاربازامشب بالا رفت.
می گویم یادت نرود آجیل ها را ببری...آن بالابالانخر گرانترست. و یاد مامان می افتم که اگراینجا بود. حتما همینها را می گفت.
هیچ وقت فکرنمی کردم نتوانم در جشن فارغ التحصیلی پسرم شرکت کنم. کاش می توانستم در آن واحد هردو جا باشم. می دانم فردا می گذرد اما حسرتش تا همیشه توی دلم می ماند. کو تا دو سال دیگر و جشن فارغ التحصیلی دخترک...
. غمگین نوشت.
خسته نوشت.
نصف شب نوشت.
بدون غلط گیری و بازخوانی و تندی تندی نوشت. همین طوری نوشت. اصلا نمی دانم چرا اینجا نوشتم. اصلا نمی دانم چرا نوشتم.
بی نهایت خسته م اما خوابم نمی برد. امشب حال خوبی ندارم.

  • محبوبه الف

ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺍﻓﺘﻀﺎﺡ ﺗﺮ، ﺗﻮﻫﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺗﺮ، ﻭ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﺑﺘﺬﺍﻝ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ .
«آنتوان چخوف»این شبها ( شب های جشنواره فجر!) باآقای عزیز می رویم سینما و فیلم می بینیم. ازسینما رفتن دراین شبها، پیاده روی ها و حرف زدن ها و ایستاده و با عجله ساندویچ خوردن ها و بلیط به دست توی صف ایستادن ها و لرزیدن ها و پاپ کورن ها را، بیشتردوست دارم تا خود فیلم ها را.... 

 تا اینجا،خفگی، گشت ۲، و ماجرای نیم روز... نتوانستند حالم را بهترکنند. شاید امشب، آباجان یا رگ خواب، بتوانند برایم کاری بکنند، تا بتوانم با سینمای لوس و بی مزه و چندش و متمایل، به، پروپاگاندای این سالها کناربیایم...

می دانم،
در این سرزمین
بهاری نخواهد بود،
بیا سراب را
بهانه کنیم.
من درختی را می شناسم
که در زمستان بی پایان،
بهار را در خواب دید و
صبحش شکوفه داد.
«داوود قنبری»

صدای همایون شجریان را اینجا هم، بسیار دوست داشتم.

آهای آهای خبردار....مستی یا هوشیار!خوابی یا بیدار...!!!

 

شاید از رگ خواب تنها همین ترانه را دوست داشتم. کمی خود، لیلا حاتمی را... و دلم برای خرد شدن آخرین ته مانده ها ازوجود یک زن، در جامعه بیمارامروزی.... گرفت.

...................................................................................................

پی نوشت: این نوشته مال همین روزهای پارسال بود. نمی دانم امسال هم فرصت می کنم بروم جشنواره چندتایی فیلم تازه ساز ببینم یا نه!

..............................................................

 کوتاه برای فیلم هایی که در جشنواره ۹۶ می بینم.

..............................................................

به وقت شام. ابراهیم حاتمی کیا

یک اکشن تمام عیاربه وقت سینمای ایران...و باز مثل همیشه، کشمکش های تمام ناشدنی او، میان آرمان و واقعیات!...و دیگر هیچ....

 .........................................

لاتاری :محمدحسین مهدویان

لاتاری مرا یادحکایت (خرو خرما) انداخت. فیلمساز ازیک سو می کوشد به نوعی زبان اعتراض نسل جوان باشد و با نشان دادن صحنه های رمانتیک و عاشقانه ( دوست پسردوست دختری، موتورسواری و عشقولانه بازی) برآن است تا دل مخاطب جوان را به دست بیاورد اما ازسویی دیگرتلاش دارد، تا همزمان به ارزش های انقلابی پایبند بماند و به نوعی دیگر، دل گروه های مذهبی، انقلابی را هم نشکاند. لاتاری فیلمی ست که نشان از تفکرارتجاعی و واپسگرا دارد. درحالی که دنیا دارد به سوی تعامل و گفتگو و درک متقابل پیش می رود و اعتراضات دارند به صلح آمیزترین و حتی هنرمندانه ترین شکل ممکن، درجهان مطرح می شوند. مهدویان به پای کاراکترش کفش قیصری می پوشاند و چاقوی دسته زنجان دستش می دهد تا در پی کشتن دزد ناموس، قیصروار راهی برج های سربه فلک کشیده دبی شود تا دریک اقدام آنارشیستی،دست به اعمال قهرمانانه بزند و موضوع و معضلی تا این حد ریشه دار و پراهمیت و حساس درابعاد ملی را، درحد یک انتقام گیری شخصی و درسطحی ابتدایی و به شیوه یی کاملا سنتی و قیصروار، تقلیل می دهد.با این همه مهدویان درتهییج احساسات تماشاگرعام موفق بود.آنجایی که حمید فرخ نژاد درنقش یک ماموراطلاعات روی کلمه خلیج فارس تاکید کرد.یا آنجایی که موسی(هادی حجازی فر) بعد ازکشتن شیخ عرب درملاعام، روی سینه او نشست و چشم درچشم دوربین ها، با نشان دادن عکس دخترقربانی، جهان را تهدید کرد و گفت که اگر کسی نگاه چپ به ناموس ایرانی کند او را بی مجازات نمی گذاریم و درخانه خودش انتقام می گیریم.سالن پراز صدای جیغ و و سوت و هورا و هیجان شد و احساسات ناسیونالیستی تماشاچی ایرانی به گُل نشست و تماشاچی عام ازدیدن این صحنه های اکشن و شجاعانه دل خنک شد. اما این فیلم،نتوانست، فیلم موفقی پیرامون موضوع حساسی که انتخاب کرده بود، ( تن فروشی دختران ایرانی درامارات) باشد....

.........................................

شعله ور: حمید نعمت الله

اگرهرکارگردان دیگری جای نعمت الله بود به گمانم، قصه هزاربارپرداخت شده و کهنه ( اعتیاد) را هدرمی داد و فیلم را خراب می کرد. اما نعمت الله فیلم ساز باهوشی ست. او خوب بلد است ازدل زباله ها و گنداب ها، اشیا ارزشمند و به درد بخوربیرون بکشد. شعله ور،علی رقم ریتم کند، و لانگ شات های طولانی و گاه کسالت بارو مستندوارش، توانست مخاطب را تا آخرین دقیقه پای تماشای خودش بنشاند. شعله ور درواقع  فیلمی روانشناسانه و نقبی ست به دنیای درون آدمی، شعله ور، حسادت، تنفر، افسردگی، سرخوردگی، احساس بد طردشدگی، دیده نشدگی، به حساب نیامدگی، خفگی، پوچی، فقر، حسرت، و....تمام خصلت های زشت و پلید، آدمی را، به  قضاوت و تماشا می گذارد.

تا به حال زاهدان و زابل، فقیرومحروم و بی آب و بی کارکشورم را، این همه ازنزدیک، و این همه ملموس ندیده بودم. و این همه را مدیون،نماها و لانگ شات های کم نظیر، نعمت الله، درفیلم شعله ور هستم.

شعله ور میان فیلم هایی که تا حالا دیدم، به نظرم، بهتراز باقی آمد.و امین حیایی این بار، بازی متفاوت و قابل قبولی را ازخودش به تماشا گذاشت.

........................................................................................

بمب. پیمان معادی

صدام یزیدکافرعزیز، لطفا هرشب تهران را بمباران کن تا من بتوانم به پناهگاه بروم و سمانه خانم را ببینم.

بمب فیلم لطیفی ست که می شود، همراه یک لیوان چایی داغ، یک شب درکنار اعضای خانواده نشست و آن را دید. بمب نمایش، مجموعه یی از اتفاقات پراکنده ست که تلاش دارد، تا بیشتر، نوستالوژی های آن دوره  رابرای مخاطب  زنده کند.و شیوه زندگی آن مردم را برای تماشاچی امروز، به تماشا بگذارد. از موشک دست سازکاغذی و توپ پلاستیکی چند لایه و پیت نفت و زنبیل پلاستیکی و صف نان بگیرید تا، کیوسک های زرد تلفن، و موتورگازی آبی رنگ و پیکان جوانان و کلاسورهای محکم بغل گرفته و کتانی سفید چینی، چراغ علاالدین و ضبط دو نواره و یخچال جنرال استیل و بخاری قرمز رنگ برقی و نوارکاست شریعتی و ... و مدیر مدرسه بی چاک و دهن و فحاش، و طنزی که میان دیالوگ ها و شیوه مدیریت و مدرسه داری و اعمال و حرکات معلمان و شاگردان نهفته بود. بمب نتوانست، نقبی به درون بزند یا نگاهی واکاوانه نسبت به مسائل و رویدادهای آن دوران درزیر موشک باران و جنگ داشته باشد، بیشتر، خاطره بازی شیرینی بود که میان قهرو آشتی کلیشه یی زن و شوهری و شیطنت های  ساده و بی گناه دوران نوجوانی یک پسر بچه،دست و پا زد. راه به جایی نبرد و همانجا متوقف ماند. درمجموع بمب فیلم لطیفی ست که می شود یک روزتعطیل ، با خیال راحت، همراه با خانواده نشست و آن را تماشا کرد.

.............................................................................................

مغزهای کوچک زنگ زده. هومن سیدی

فیلم روایت گر، فقر،خشونت، ووحشگیری ست. سیدی اینجا، داستان زندگی کودکان رها شده را دنبال می کند. کودکانی که ازوقتی چشم بازکرده ند، خود را درمحله یی فاسد، فقیر، سرشارازخشونت و پراز هرج و مرج، به نام خاک سفید، تهران، یافته اند. کودکان بی سرپرست، یتیم، سرراهی، دزدیده شده، گم شده، کودکان فراموش شده، و حالا، مردانی که حاضرند،برای تائید شدن، برای دیده شدن، برای دوست داشته شدن، برای داخل آدم حساب آمدن، دست به هرکاری بزنند. هرکاری ...

گوسفندها نیاز به چوپان دارند. این چوپانه که به گوسفندها می گه کجا برند، کجا نرند، چی بخورند، چی نخورند، چی کارکنند، چه کارنکنند، کی بخوابند، کی بمیرند! گوسفندها نمی تونن خودشون، برای خودشون تصمیم بگیرند. چون مغزندارند!

نوید محمدزاده (شاهین) درابتدا سعی داشت، تا به عنوان گوسفندی مطیع، محبت و توجه چوپانش فرهاداصلانی (شکور) را بگیردو و توجه باقی گوسفندان را به خود جلب کند. اما او دل سربریدن یک مرغ را هم نداشت. اینجا با یکی از متفاوت ترین رویکردها درمواجهه با واکاوی خشونت و بزهکاری دراجتماع، روبرو هستیم. شخصی که درزندگی گله یی خود، و درمقابله با خشونت و شرارت محیط اطرافش، چاره یی ندارد جزخشن شدن، و حتی پیش رو شدن، دراین خشونت.اما...

شاهین، تلاش دارد تا تائید و اعتماد، برادرو پدرخوانده ش شکور، را به دست آورد، اما او گوسفندی ست که آرام آرام چشم بازمی کند، و دارد تصمیم می گیرد که دیگر، گوسفند، نباشد.

مغزهای کوچک زنگ زده را دوست داشتم. هرچند سیدی اینجا،، آشکارا، تحت تاثیرفیلم های دیگران بود.  به نظرم بیشترین تاثیررا از(شهرخدا- فرناندو مرلیس) گرفته بود و بعد حال و هوای، ابد و یک روز را در ذهن تماشاچی زنده می کرد و همین طور، خانه پدری، عیاری را به یادم انداخت.

اما با همه ارجاعاتش، فیلم را به دلیل شخصیت پردازی های خوب، فضاسازی های خوب، تعلیق های خوب، ریتم تند و داستان جذاب و همین طور لحظات عاطفی و تکان دهنده یی که داشت دوست داشتم.

این فیلم را درکنارآقای همسر، دخترکم که اهل سینما نیست اما یکی از طرفداران نوید محمد زاده ست و به خاطراو به سینما آمد : )  ، و چند نفردوست خوب دیدم، و یادش  برایم ماندنی شد.

پی نوشت: امسال همین چند عدد فیلم را دیدم و لحظات خوبی را درکناردوستان و عزیزانم سپری کردم.

  • محبوبه الف

مدتی ست اززنهای درونم ننوشته م. احساس می کنم خیلی وقت است که هردوتایشان، دچارخستگی و درماندگی زودرس شده اند.. گاهی نمی دانند چطورمی توانند دربرابرهجوم بی وقفه ملالت و کسالت زندگی دوام بیاورند. دنبال راه خلاصی می گردند اما پیدا نمی کنند. نوعی رخوت و کندی و خستگی دائمی دررفتارشان پیداست.که انگاردارند به انتها می رسند.گویا دیگرانگیزه و توانی برای ادامه دادن ندارند. ضعیف وتنبل شده اند.دیگرهیچ کدام نمی خواهند درقالب قهرمانی ستودنی، نقشی موثر دراین عالم به عهده بگیرند یا تغییری ایجاد کنند. زنهای درونم ترجیح داده اند گوشه یی بنشینند و با حالتی خنثی و بی اعتنا به محیط اطرافشان نگاه کنند.

گاهی زن اول درمن، به طور غیرمنتظره یی مرا برای لحظاتی کوتاه و گذرا ازانزوا بیرون می آورد و به جنب و جوش وامی دارد. شیطنت یا بازی گوشی بچگانه یی ازاو سرمی زند. زنگ می زند خانه خواهرم درشهرستان، با پسرک سه ساله او، که شیرین زبان ترین کودک جهان است مدتها حرف می زند. ازپشت تلفن برای پسرک قصه های ساده و جذاب و شیطنت آمیز کودکانه، می گوید. وارد جهان آبنباتی و رنگانگ وخوش خیال کودک می شود. مثل کودک می رود شهربازی و سوارآن تاب قرمزدایناسوری با زنجیرهای بلند و طلایی می شود یک عالمه پشمک می خورد و دلش نمی خواهد هیج وقت ازآن دنیای خوب بیرون بیاید.اما بعد ازخداحافظی با کودک. به سرعت آن شورو سرخوشی ناپدید می شود. واو باز می شود همان زن بی حوصله که ازفرط فرورفتن درکسالت ملال آوردنیای اطرافش، رو به نابودی و انهدام است. دیگر حتی عشق هم نمی تواند او را به مسیر پرشتاب و تپنده زندگی بازگرداند یا به جهان پیوند دهد.

زن دوم دروجودم، روزی می توانست دنیا را زیرورو کند و زندگی را به هم بریزد و هرناممکنی رابرایم ممکن کند. اما دارم می بینمش که حالا نشسته یک گوشه و دست به هیچ کاری نمی زند. دیگر به استقبال اتفاق ها نمی رود.. خودش را به خطرنمی اندازد. کار تازه یی را سرنمی گیرد. کنارآن من دیگر، توی خانه نشسته و روال یکنواخت روزمرگی را درخاموشی و سکون تماشا می کند و روزهای عمررا پشت سرمی گذارد. بدون آنکه مثل گذشته به چیزی اعتراض داشته باشد. یا مخالفتی کند. خود را به دست جریان پوچ و تهی زندگی سپرده و به نوعی همنشینی مسالمت آمیز با تمامی بحران ها و پیچیدگی های درک ناشدنی زندگی رسیده و تسلیم این جریان مرگ آورشده. خیلی عوض شده. انگاردیگراو رانمی شناسم. مثل آدمی شده که بیماری سختی سراغش آمده اما او جای این که برود و پی درمان باشد، بیماری را با آغوش بازبغل کرده و پذیرفته و دارد با درد او کنارمی آید. نه این که نگران نشود یا نترسد، نه، اما انگارهمین پذیرفتن، همین کنارآمدن، به او قدرت دوام آوردن و تحمل کردن داده است.. به نظرمی آید که او، وقتی می بیند نمی تواند دربرابر این جهان خشن و بی رحم بایستد، وقتی می بیندنمی تواند دست به شورش بزند یا آن را عوض کند، ترجیح می دهد خودش را به بلاهت و بی قیدی و انفعال بزند و ازکنار دنیایی که دوستش ندارد، آرام و بی تفاوت بگذرد.به زخم ها و جراحت هایی که به چرک نشسته اند اهمیتی ندهد. درد را نادیده بگیرد . شانه بالا بیاندازد وبگوید: این زخم ها میراث نسل پیشین است ، آدم ها با این زخم ها به جهان پرتاب شده اند. به آنها اخت پیدا کرده اند. این زخم ها طی سالها، با کمال آداب، به این آدمها پیشکش شده. این آدمها به زخم هایشان خو گرفته اند. به درد ناشی ازاین جراحت ها عادت کرده اند... دیگر چه لزومی دارد کسی بخواهد، شدت جراحت را اندازه بگیرد یا بی تابی اندوهناک درد را به کسی یادآوری کند .مگر آنهایی که خودشان را به آب و آتش زدند تا طرحی نو دراندازند، چه کاری توانستند ازپیش ببرند.که حالا من بخواهم با نشان دادن زخم، درد راتازه کنم؟

زنهای درونم مدتی ست، هردو،دچارسکون و بی حرکتی رخوتباری شده اند. هیچ کدام قصد ندارند دست به کاری بزنند.بی کنشی دارد با سرشتشان عجین می شودو تا آخردنیاهم لابد ادامه پیدا می کند.طوری که دیگر هرگز، حضوراین زنان خاموش به نظاره جهان نشسته، به چشم نخواهد آمد...

به همین دلیل مدتی ست که از آنها ننوشته م و گذاشته ام راحت باشند. اما با تمام این حرفها، خوب که فکرمی کنم می بینم بی راه هم نمی گویند. مگر آنهایی که خودشان را به آب و آتش زدند چه کاری ازپیش بردند که حالا من ازآن زنها بخواهم ، گوشه امن و عزلت خود خواسته خودشان را رها کنند و وارد بازی های بی رحم جهان شوند. چرا باید برای به دست آوردن هیچ چیز، خودشان را به زحمت بیاندازند؟! زنان درونم کارخوبی می کنند، با اینکه گاهی دلتنگشان می شوم اما به آنها حق می دهم که دلشان بخواهد، درگوشه انزوایشان بایستند و تکاپو و تقلای بیهوده دنیا را تماشا کنند.

بروم یک چای تازه دم برایشان درست کنم. بنشینم کنارشان، دلداری شان بدهم و بگویم حق با شماهاست، خود را به جهالت زدن هم، نوعی خوشبختی ست.چه شد بالاخره موفق شدید،یک مدل کاغذ دیواری مناسب و زیبا برای خانه خودمان انتخاب کنید یا نه؟ چیزی به اسباب کشی و بعد عید و سفر نمانده است ها....

  • محبوبه الف

https://images.csmonitor.com/csm/2013/10/1004-brazil-city-of-god-original-film.jpg?alias=standard_600x400

این انگارپیامی ازطرف خدا بود: هی بچه، به صداقت پول نمی دهند...

  • محبوبه الف