دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

۹ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

جایی از فیلم سارو  به مادر خوانده ش ( نیکول کیدمن )می گوید: متاسفم که نتونستی از خودت بچه داشته باشی. ما صفحات خالی نبودیم، با ما گذشته ما هم بود و اگرتو خودت بچه داشتی....

و نیکول  درجواب می گوید: ما خودمون نخواستیم بچه دارشیم.  ما احساس کردیم دنیا به اندازه کافی آدم داره و بچه آوری بهترشدن اوضاع رو تضمین نمی کنه، اما درپناه گرفتن بچه یی که داره زجرمی کشه، این که یک فرصت به زندگی او بدیم شاید حالمون رو بهترکنه....

http://www.afr.com/content/dam/images/g/t/f/l/1/z/image.imgtype.afrArticleInline.620x0.png/1485854297490.jpg

بعد ازضدحالی که ازتماشای فیلم سلام بمبئی به دخترک دست داد، با او نشستم و یک باردیگر، شیررا دیدم.  : )

***

مامان می گوید: بالاخره بعد ازاون همه بدیم ندیم، رفتید و دادید؟
 می گویم: هرچند ازسربیچارگی و ناچاری، اما به نظرم، در زمان شک،  رای دادن از رای ندادن معقول تراست. حتی اگر به ناگزیرو ازسر استصیال باشد....،( روحانی دوباره سلام.........................)   : ) 

***

این روزها همه جا با اوزیم گلم،...( دختری که برای نوشته شدن، ذهنم را به خودش مشغول کرده.. )

***

مــاییم و مـی و مـطرب و ایـن کـنـج خـراب

جـان و دل و جـام و جـامه در رهن شــراب


فــارغ  ز امـیـــد  رحــمـت  و بــیـم عــذاب

آزاد  ز خـــاک  و بــــاد  و از آتـــش و آب


  عنوان از حضرت خیام: به مناسبت زادروزش.

  • محبوبه الف
http://www.hdwallpaper.nu/wp-content/uploads/2016/05/house_of_cards_wallpaper431572.jpg

 همیشه توی فلش هایی که آقای عزیز، با خودش به خانه می آورد،فیلم ها و سریال های خوبی پیدا می شوند... و من هنوزهم، ازدیدن فیلم های خوب یا سریال های با ارزش، ذوق زده می شوم و نمی توانم خوشحالی م را پنهان کنم.... حالا خانه پوشالی می تواند برای مدتی، سرگرمم کند....

  • محبوبه الف

 مادربه دشواری می توانست بنویسد و همین موضوع رنگمایه یی ازعظمت به کارش می داد. هرچیزی به عظمت بدیع بودن مادرمی افزود.همانطورکه قطره های باران به اقیانوس...

ارنستو : مامان , متاسفانه باید بگویم که وقتی هم آدم بتواند به والدین کمک کند , آنها خیلی پیر شده اند , دیگر حاضر نیستند دست به هیچ کاری بزنند ... در نتیجه آدم همیشه یک جور ارتباط  جا به جا شده ای با آنها دارد . این را هم برایت بگویم مامان که من به طور خاصی خیلی زود رشد کردم تا تفاوتی که بین تو و من وجود دارد جبران بشود , ولی هیچ فایده ای نداشت ...

یک روزی وقتی ارنستو سه سالش بود ..از راه می رسد.گریه میکند،فریاد میزند:هرچه می گردم قیچی ام را پیدا نمی کنم.بهش می گویم حالا که طوری نشده،فکر کن ببین کجا گذاشته ای..فریاد میزند:نمیتوانم فکر کنم. نمیتوانم فکر کنم چون اگر فکر کنم ،مجبورم باور کنم که آن را از پنجره انداخته ام بیرون."

***

خانم دوراس نازنین. از بودن با شما بسیارخوشحالم. : )

و خانم وولف عزیز، نمی دانید چقدرازاین که درخانه م هستید، احساس سرورمی کنم.

***

پس آن زنی که در قرن شانزدهم با استعدادشعرمتولد شده بود زن غمگینی بوده. زنی درجدال با خود. تمام شرایط زندگی او. تمام غرایزش با ذهنیت او درتضاد و جدال بود.ذهنیتی که لازمه ازاد کردن همه آن چیزهایی بود که درذهنش می گذشت. ازخودم می پرسم مناسب ترین ذهنیت برای خلق کردن چیست؟

ازمتن کتاب، اتاقی ازآن خود.

***

***

عنوان ازمتن کتاب، باران تابستان.

آه نسکافه های چاق کننده لعنتی ،.... :)

  • محبوبه الف

 



 

https://i.ytimg.com/vi/O3ikkoqWeQQ/maxresdefault.jpg

  • محبوبه الف

مامان به هربهانه یی مارا می کشد خانه خودش، مثلا امروز توی تلفن طعنه زد و گفت: فکرمی کنم به سن و سالی رسیده یی که بتوانی به تنهایی، چهل  پنجاه نفرمهمان را (زفت و ربط !!! : ) ) کنی. آن هم چهل پنجاه نفرمهمان عزیز مولودی خوان را،.... !

خیلی غم انگیز است که آدم مادرمهمان بازی داشته باشد. و هربارکه  صفحه تقویم ورق می خورد و توی آن. جشنی می شود، میلادی می آید. عزایی سرمی رسد، کشان کشان تورا ازاین سرشهربکشد آن سرشهر، و تومجبورباشی جلوی آن همه زن چادرگل گلی حسود، آب زیرکاه... نقش دختران هنوزخوب  را بازی کنی... من همیشه ازمهمانی ها ومراسم های مناسبتی بیزار بوده م. همیشه به آن زنهای چادرگل گلی، فکرمی کنم. به دست بند ها و گوشواره ها و النگوهایشان، به دامن های کلوش نخی و تیشرت های رنگی شان، به سوتین های نمره نود تا صدشان و بوی عرق تند آمیخته با اسپری های ارزان قیمتشان.....به ماتیک های لب پرشده و ریمل های خشک و ابروهای باریک و موهای تو برده و دست های پرازانگشتری شان هم فکر می کنم.... به عروسی هایشان، به عزاداری هایشان، به ترس شان ازجهنم و آتش و هوو و عروس های سلیطه، پاچه پاره...به آن زنها و تمام شادی ها و غم ها و ترس هایشان فکرمی کنم. به سرویس های کریستال دست نخورده و خاک گرفته توی گنجه هایشان فکرمی کنم....به این که چه کارهایی بلند نیستند برای خودشان بکنند هم فکرمی کنم.... به دلمه پیچیدن ها و سبزی پاک کردن هاو پچ پچه های درگوشی و هره کره کردنشان هم فکرمی کنم... من همیشه به آن زن ها فکرمی کنم. حتی به خوابهایشان هم رفته م... و به چشم دیده م که توی خواب هایشان هیچ محالی نیست..................................................................

***

کاش دراین دورهم جم شدن های زنانه مناسبتی می شد، به جای دلمه پیچان و شیرینی پزان و دست و داریه زدن ها و مولدی خوانی ها و چشم چرانی ها...، پشت کارت های عروسی شعرنوشت، یا پشت کارتهای ترحیم برای زنده ها حرفهای قشنگی زد، یا به مرده ها گفت مرگتان مبارک باد...و یک احساس خاص جوردیگری به آن بیچاره ها داد...

***

نمی توانم زن دوم را ول کنم تا برود و تنهایی دنبال خانه سه خواب مناسب!!! برای اجاره بگردد... می ترسم توی خیابان ولش کنم. او روسری ش از سرش می افتد. همین که تنها شود، به سینما می رود، می رود کتاب فروشی و پول هایش را حیف می کند، ساعت هاالکی الکی توی پارک می گردد و با گلها و گربه ها حرف می زند. می رود لای آن چیزهایی که فراموشی شان را خوب تمرین کرده. می رود قاطی تمام فراموشی ها...و گم می شود. بعد دیگر خیلی سخت، خیلی به سختی می شود او را پیدا کرد... عوضش زن اول، جان می دهد که برود توی این مهمانی ها و ادای دختران سربراه را در بیاورد...او خوب بلد ست میان این همه دروغ گو، بنشیند. با آنها، سبزی پاک کند، چای بخورد،...هره کره کند و تمام عمرش، را خیلی صادقانه به همه، دروغ بگوید..

***

و من تنها توی خانه خودم مثل خودم هستم...و حالا،درست همین حالا که این خانه اشفته ترین احوال را دارد و کارتن های خالی و اثاثیه ولو، همه جایش هستند... می خواهم بنشینم و فیلم Loving  را ببینم و همچنان به سکوت خداوند در سکوت اسکورسیزی فکر کنم....

***

هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

***

اگردوست داشتید یک ترانه به بی ترانگی اینجا اضافه کنید....

  • محبوبه الف

به شکل خودآزارانه یی شکلات تلخ، فیلم تلخ، موسیقی تلخ، یا هرچیزتلخ دیگری را دوست دارم. گاهی فکرمی کنم لابد پیش از این جایی در زندگی م تا اعماق اندوه آدمی سقوط کرده م اما به طرز معجزه واری،زنده مانده م و شاید به همین دلیل است که، هنوز هم دارم دست و پا می زنم....

عقیده یی که شما با خودتان آورده اید شاید درپرتغال یا اسپانیا درست باشد، ولی درژاپن، هیچ فایده و ارزشی ندارد. ازفیلم سکوت ساخته مارتین اسکورسیزی.

***

هروقت پشت این میزمی نشینم تا کتاب بخوانم یا بنویسم یا فیلم ببینم، زن اول درمن به جانم نق می زند که،  میزنهارخوری جای این کارها نیست... ومن هرباریاد این شعراز پناهی می افتم....که گفته بود:
میزی برای کار! کاری برای خواب! خوابی برای جان! جانی برای مرگ! مرگی برای یاد! یادی برای سنگ! این بود زندگی.......

***

ماه خردادداردمی آید و من به هزارو یک دلیل دوستش ندارم.

  • محبوبه الف

دلم برای عمو جان علی تنگ شده بودبا قاسم سیزده بار کتاب ماهی سیاه کوچولو  و بز ریش سفید و یک هلو  هزار هلو را خوانده بودیم و او نیامده بود.گفته بود هر بار اینها را از بهرنگی تمام کردید یک کتاب دیگر از او می‌دهم تا بخوانید و ما هنوز تمام کتابهایش را نداشتیم که بخوانیم. این سه تا را بس که خوانده بودیم  از بر شده بودیم. بز حاج مهدی آقا گر شد و آن را ول کردند توی صحرا.بعد بره خل میرزا کدخدای ده دیگر بعد سگ حاج قاسم خودمان.,,,



صبح زود بیدار شد. بالای سرش چند تا ماهی ریزه دید که با هم پچ پچ می کردند. تا دیدند ماهی سیاه بیدار شد ، یکصدا گفتند:« صبح به خیر!»
ماهی سیاه زود آن ها را شناخت و گفت:« صبح به خیر! بالاخره دنبال من راه افتادید!»
یکی از ماهی های ریزه گفت:« آره ، اما هنوز ترسمان نریخته.»
یکی دیگر گفت:« فکر مرغ سقا راحتمان نمی گذارد.»
ماهی سیاه گفت:« شما زیادی فکر می کنید. همه اش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم ، ترسمان به کلّی می ریزد.»
اما تا خواستند راه بیفتند ، دیدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشی روی سرشان گذاشته شد و همه جا تاریک شد و راه گریزی هم نماند. ماهی سیاه فوری فهمید که در کیسه ی مرغ سقا گیر افتاده اند.
ماهی سیاه کوچولو گفت:« دوستان! ما در کیسه ی مرغ سقا گیر افتاده ایم ، اما راه فرار هم به کلّی بسته نیست.»
ماهی ریزه ها شروع کردند به گریه و زاری ، یکیشان گفت:« ما دیگر راه فرار نداریم. تقصیر توست که زیر پای ما نشستی و ما را از راه در بردی!»
یکی دیگر گفت:« حالا همه ی ما را قورت می دهد و دیگر کارمان تمام است!»

ناگهان صدای قهقهه ی ترسناکی در آب پیچید. این مرغ سقا بود که می خندید. می خندید و می گفت:« چه ماهی ریزه هایی گیرم آمده! هاهاهاهاها ... راستی که دلم برایتان می سوزد! هیچ دلم نمی آید قورتتان بدهم! هاهاهاهاها ...»
ماهی ریزه ها به التماس افتادند و گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا! ما تعریف شما را خیلی وقت پیش شنیده ایم و اگر لطف کنید ، منقار مبارک را یک کمی باز کنید که ما بیرون برویم ، همیشه دعاگوی وجود مبارک خواهیم بود!»
مرغ سقا گفت:« من نمی خواهم همین حالا شما را قورت بدهم. ماهی ذخیره دارم ، آن پایین را نگاه کنید ....»
چند تا ماهی گنده و ریزه ته کیسه ریخته بود . ماهی های ریزه گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا! ما که کاری نکرده ایم ، ما بی گناهیم. این ماهی سیاه کوچولو ما را از راه در برده ...»
ماهی کوچولو گفت:« ترسوها ! خیال کرده اید این مرغ حیله گر ، معدن بخشایش است که این طوری التماس می کنید؟»
ماهی های ریزه گفتند:« تو هیچ نمی فهمی چه داری می گوئی. حالا می بینی حضرت آقای مرغ سقا چطور ما را می بخشند و تو را قورت می دهند!»
مرغ سقا گفت:« آره ، می بخشمتان ، اما به یک شرط.»
ماهی های ریزه گفتند:« شرطتان را بفرمایید ، قربان!»
مرغ سقا گفت:« این ماهی فضول را خفه کنید تا آزادی تان را به دست بیاورید.»

ماهی سیاه کوچولو خودش را کنار کشید به ماهی ریزه ها گفت:« قبول نکنید! این مرغ حیله گر می خواهد ما را به جان همدیگر بیندازد. من نقشه ای دارم ...»
اما ماهی ریزه ها آنقدر در فکر رهائی خودشان بودند که فکر هیچ چیز دیگر را نکردند و ریختند سر ماهی سیاه کوچولو. ماهی کوچولو به طرف کیسه عقب می نشست و آهسته می گفت:« ترسوها ،به هر حال گیر افتاده اید و راه فراری ندارید ، زورتان هم به من نمی رسد.»
ماهی های ریزه گفتند:« باید خفه ات کنیم ، ما آزادی می خواهیم!»
****
کاش دوباره بچه می شدم و یکی برایم کتاب می خواند...
  • محبوبه الف

مامان گفت عطری که زده یی بوی تو را نمی دهد. من داشتم تند تند دکمه های مانتویم را می بستم تا بروم و همزمان  به حرفهای زن دوم گوش می دادم که می گفت، زنی می خواهد خودش را غرق کند، زنی که بی آنکه فکرخودکشی به سرش زده باشد  یا بی آنکه حتی ازکسی یا چیزی آزرده خاطر شده باشدقصد دارد یک روز صبح، درهوایی آرام و زیرآسمان ابری، کتابهایش را بگذارد کنار رودخانه و برود توی آب تا غرق بشود...

مامان داشت  وانمود می کرد که از مدل جدیدموهایم خوشش آمده، شال سبزم را که داددستم گفت: چه خوب کوتاهشان کردی...

***

ازحالا تا چند وقت دیگر، همه جا مردم، ازانتخابات و مناظره ها می گویند و می شنوند و خوب سرشان گرم می شود و خوش به حالشان....!

***

فیلم Elle ازآن فیلم هایی نبود که دلم بخواهد یک باردیگر ببینم...

***

مشکل، انتخاب بین بد و بدتر بود. و فارغ از اینکه کدام را انتخاب کنی، آنها تکه ای از وجودت را جدا خواهند کرد. تا آن هنگام که چیزی از تو باقی نخواهد ماند. اکثر مردم تا سن بیست و پنج سالگی دیگر چیزی از وجودشان باقی نمانده است. ملتی نفرینی، از بیشعورهایی که رانندگی میکنند، غذا میخورند، بچه دار میشوند و هر کاری را به بدترین شکل ممکن انجام میدهند. مانند رای دادن به کاندیداهایی که نمادی از اکثریت مردم هستند.

#چارلز_بوکفسکی

***

عنوان از فروغ

  • محبوبه الف
دیوار

ما یک زمانی در یک بیایان حرکت می‌کرده‌ایم. ناگهان با یک گرگ، یعنی با یک عامل خطر، مواجه شده‌ایم. از ترس این گرگ به پشت یک دیوار پناه برده‌ایم. بعد از قرار گرفتن در پشت دیوار متوجه شده‌ایم که این دیوار کیفیتی دارد که بسیار لرزان و سست است. با کوچک‌ترین نسیم، با کوچک‌ترین ضربه و اشاره ممکن است در هم بریزد و روی سر ما خراب بشود. تهدیدی که از این دیوار متوجه ما بوده است، بعلت قابل لمس بودن و بعلت نزدیک بودن به ما چنان ما را در ترس و هراس فرو برده است که یک لحظه فرصت، فراغت و اندیشیدن آزادانه و آرام را پیدا نکرده‌ایم. چنان با ترس دیوار مشغول بوده‌ایم که نفهمیده‌ایم چند سال است پشت آن قرار گرفته‌ایم. یا حتی برای چه پشت آن قرار گرفته‌ایم. ترس از خود دیوار چنان ما را در خود پیچانده است که فرصت نکرده‌ایم یک لحظه سرمان را از پشت دیوار خارج کنیم تا ببینیم اصولا گرگ هنوز هم هست یا رفته است. وضعیت ما دقیقا اینطور است.
 ازکتاب:انسان در اسارت فکر
محمدجعفرمصفا
عنوان : سعدی

  • محبوبه الف