دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

جامعه‌ای که ادبیات مکتوب ندارد، در قیاس با جامعه‌ای که مهم‌ترین ابزار آن، یعنی کلمات، در متون ادبی پرورده شده و تکامل یافته، حرف‌هایش را با دقت کمتر، غنای کمتر و وضوح کمتر بیان می‌کند. جامعه‌ای بی‌خبر از خواندن که از ادبیات بویی نبرده، همچون جامعه‌ای از کرولال‌ها دچار زبان‌پریشی است و به سبب زبان ناپخته و ابتدایی‌اش مشکلات عظیم در برقراری ارتباط خواهد داشت. این در مورد افراد نیز صدق می‌کند. آدمی که نمی‌خواند، یا کم می‌خواند یا فقط پرت‌وپلا می‌خواند، بی‌گمان اختلالی در بیان دارد، این آدم بسیار حرف می‌زند اما اندک می‌گوید.

چرا ادبیات؟
«
ماریو بارگاس یوسا»

***

شعردیگران
خانه

آنها دارند یک خانه می سازند
یک نصف کوچه پایین تر
و من اینجا نشستم
پرده ها پایین
به صداها گوش می کنم،
چکش ها بر میخ ها می کوبند،
تک تک تک تک،
و بعد صدای پرنده ها را می شنوم،
و تک تک تک تک
و بعد به تخت می روم
پتو را تا گردنم بالا می کشم؛
یک ماه است دارند
این خانه را می سازند و خیلی زود آدم های خانه
خواهند آمد... می خوابند، می خورند،
عشق می ورزند، به دور و اطراف می روند،
اما یک جوری
الان
چیزی درست نیست،
به نظر مثل یک جنون می رسد،
مردها با میخ های توی
دهان شان از خانه بالا می روند
و من در مورد کاسترو و کوبا می خوانم،
و شب ها قدم می زنم
و دنده های خانه نمایان است
و داخل اش گربه ها را می بینم راه می روند،
مثل گربه ها راه می روند،
و بعد پسری سوار بر دوچرخه می گذرد
و خانه هنوز کامل نیست
و صبح مردها
برخواهند گشت
توی خانه  وول می خورند
با چکش هایشان،
و به نظر می رسد مردم دیگر نباید اصلاً خانه ای
بسازند،
به نظر می رسد مردم دیگر نباید اصلاً ازدواج
کنند؛
به نظر مردم دیگر نباید کار کنند،
و توی اتاق های کوچک شان
در طبقه های دوم بنشینند
زیر نورهای الکترونیکی بدون پرده؛
به نظر خیلی چیزها برای فراموش کردن وجود دارد
و خیلی چیزها برای انجام دادن،
و توی داروخانه ها، بازارها، بارها،
مردم خسته اند، آنها نمی خواهند
حرکت کنند. و من شب ها آنجا می ایستم
و به میانه این خانه نگاه می کنم و
خانه نمی خواهد ساخته شود؛
از میان اش تپه های بنفش را می بینم
و اولین نورهای عصر را و
هوا سرد است
و دگمه های کتم را می بندم
و آنجا می ایستم از میان خانه می نگرم
و گربه ها متوقف می شوند و به من نگاه می کنند
تا وقتی شرمنده می شوم
و به سمت شمال پیاده رو می روم
جایی که
سیگار و آبجو می خرم
و به اتاقم باز می گردم.

از:چارلزبوکوفسکی

  • محبوبه الف

وقتی بلاهایی چون خشکسالی و طاعون رو می نمود.آدمیزاد نمی توانست دست روی دست بگذاردوچشم به راه مداخله خدایان بنشیند.بایدخوداقدام میکرد و برضدشرمی جنگیدو این کاررا با مراسم و مناسک گوناگون برگزارمی کردو مهمترین مراسم مذهبی، نذرونیازبود.نذرونیازدرراه خدا برقدرت آن خدامی افزودو قربانی کردن، نوعی ازآن نذرونیازها بود.

ازمتن کتاب دنیای سوفی.

***

فصل چهارم سریال وایکینگ ها را هم دیدم و تمام شد.نمی دانم چرا ازبین آن همه شخصیت، فلوکی را بیشتر ازهمه دوست دارم.شاید به این دلیل که با وجود داشتن آن همه خداو ایمان قوی ش برای رفتن به والهالا باز هم به پوچی رسیده است.

***

عادت همزمان دو کتاب خوانی، عادت بدی ست که من دارم.

***

دخترخاله مامان از مشهد، آمده تلگرام و مدام با من احوال پرسی می کند. می گوید خیلی دلش برای من و بچه ها و آقای عزیز تنگ شده. عکسهای خودش و بچه و شوهرش را هم گذاشته. من با این دختر هیچ ارتباطی نداشته م و آخرین باری که او را دیدم، یازده سال پیش، هفتم محترم خانم، سرخاک بود. حالا با این همه شورو اشتیاق و محبت تلگرامی او دستپاچه شدم. مجبورشدم به دروغ برایش بنویسم.که من هم دلم برایش تنگ شده. نمی توانستم که بگویم حتی او را به سختی به خاطرمی آورم. راستش من ازآدمهای یکبارگی می ترسم. آدمهایی که بدون مقدمه و یک مرتبه می آیند توی زندگی ت و عجیب هم، اظهارعشق و علاقه می کنند. و راستش پشیمانم که برایش نوشتم، من هم دلم برایش تنگ شده. چون نه تنها دلم برایش تنگ نشده بلکه ازاو هیچ خوشم نمی آید. شاید بهتربود ازاول جوابش را نمی دادم. هرچند بی ادبانه به نظرمی رسید اما دست کم. صادقانه بود.

***

دو هفته ست پیاده روی نرفته م و تنبلی م می آید شدید. : |

***

دیشب با دخترک قسمت دهم سریال عاشقانه را هم دیدیم و خیالمان راحت شد. هردو به این نتیجه رسیدیم که مهنازافشارهیچم شبیه گوگوش نیست ورضا گلزارچاق و پیرشده اما ازحق نگذریم انگاری بازی ش کمی بهتر از قبل شده.

بعضی فیلم ها و سریال ها را فقط و فقط باید،مادردختری دید. : ) آن هم همراه با کلی چیپس و پفک و تخمه کدو

: )


  • محبوبه الف

خاله طوطی زن خوبی بود.خانه ش چسبیده بود به خانه هفت دخترون یعنی درست ضلع شمالی خانه ما،درکوچه تهرانی ها که هیچ کدام از ساکنینش تهرانی نبودند. آقاجان می گفت به خاطر اینکه یک تهرانی خان زاده، زمان رضاخان اینجا زندگی می کرده و بعد گم و گور شده.اسمش مانده است، روی کوچه...خانه خاله طوطی یک حیاط بزرگ داشت و چند درخت توت. یک قالی نخ نمای دوازده متری انداخته بود زیر درختها.ما دخترها به ردیف می نشستیم روی فرش.خاله طوطی برای خودش صندلی می گذاشت.می گفت پاهایش درد می کنندو همانطور که با یک دست زانوهایش را می مالید.با دست دیگر ترکه انار را توی هوا می چرخاند.گاهی ترکه را می کشید روی کتاب های ابجد و با صدای دورگه ترسناکی که بی شباهت به صدای مردانه نبودو مادرجان می گفت: بس که قلیان و سیگارمی کشداین زن و همیشه خداآقا جان دنباله حرفش رامی گرفت و می گفت: سیگارتنها هم که نمی کشد.مادرجان چپ چپ به آقاجان نگاه می کردو زیر لب غرمی زدکه حیاکن مرد..توی خانه ما هروقت اسم خاله طوطی می آمد.آقاجان ومادرجان دعوا داشتند.مادرجان گالشهای تو سرخش را می پوشید.چادرکلوکه کربلائیش را سرمی کرد و می رفت روضه. آقاجان هم یک صدتومانی می گذاشت کف دستم و سفارش می کرد:خاله طوطی نفهمد.کارم شده بود چپاندن قایمکی صدتومانی ها زیرفرش خاله طوطی.خاله طوطی با صدای خش داری که گویی ازخشم،لای دندانهایش خورد می شد،سرمان داد می کشید:

هرکدام از شماکه حواستان برود پی بازیگوشی.می دهم مارهای غاشیه سه سرآتش خوارم، ببلعدتان.

بعد با همان ترکه انار روی پیشانی هایی که گیس های بریده شان از لبه چادرگلدار، بی هوا بیرون آمده بود خط دردناکی می کشید: بپوشانید سرهایتان را دخترکان شیطان....تمام تابستان می رفتیم خانه خاله طوطی. زیر چادرهایمان کله قند و هنداونه و کوفته تبریزی و گوشت کوبیده از آبگوشت شب مانده لای نان سنگک و حتی کوکای نصفه آقاجان، که قند داشت و نباید تا ته ش می خورد و هرچه می شد خورد را، با خودمان می بردیم برای، خاله طوطی.......

  • محبوبه الف

با شما از زخمی سخن می‌گویم برآمده از نیزه‌های نادانی، و ما همه قربانی آنیم. کسی دوستدار حقیقت نیست، و همه دوستدار مصلحت‌اند. 

طومار شیخ شرزین/ بهرام بیضایی

 ***

ﻫﯿﺞ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺑﺎ ﮐﻤﺮﺑﻨﺪ ﺍﻧﻔﺠﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﻤﯽ آید! باﯾﺪ ﺩﯾﺪ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﻭ ﺍﯾﺪﺋﻮﻟﻮﮊﯼ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ ﯾﮏ ﺗﺮﻭﺭﯾﺴﺖ ﺍﻧﺘﺤﺎﺭﯼ
ﻣﯽ ﺳﺎﺯﺩ. به کودکان، عقیده تحمیل نکنیم.


  • محبوبه الف

ماه رمضان که می شد، خانه اقا جان غوغا بود... همه باید برای سحری بیدارمی شدند. نمازها باید به جماعت خوانده می شد...اگریکی ازپسرها یا عروس ها،...  برای سحری، چراغ اتاقش را روشن نمی کرد، یا بیرون نمی آمد و جلوی چشم آقا جان، پای حوض وضو نمی گرفت و سرسفره نمی نشست، آقا جان، آبرو برایش نمی گذاشت...آقا جان، ماه رمضان ها، جوردیگری می شد. دست به خیرتر، مومن تر، حواس جمع تر،..، آقا جان توی ماه رمضان هاحال دیگری داشت.انگارماه رمضان، ماه اقا جان بود...

باید بروم و لای کاغذهای گذشته، کمی، دنبال نرگس بگردم...

***

من درمیانه، نوشتن زنی، جا مانده م. زنی که  پشت سرش پراز، حیاط و گلدان و تفنگ و جنگ و حوض و ماهی و کتاب و کبوترو تنگ و شراب و جام و ظروف شکستنی ست...

***

حالا با این همه فاصله، اما، خوب که فکرمی کنم، می بینم، انگاری دیروزها، با تمام شکنندگی هایشان ولی، روزهای بهتری بودند...

شاید با این صدای عزیز، باز، بروم درگذشته،و، خلوتکی بکنم.

  • محبوبه الف

خانه را باید گرم نگه داشت. هودها و هواکش های آشپزخانه به هیچ دردی نمی خورند. عصرها، دم غروب ها بوی غذا باید ازآشپزخانه هر زنی بیرون بیاید و حواس کوچه را پرت کند. می دانم تو اینها را نمی فهمی. نه نه تو اینها را نمی فهمی. تو داری به من می گویی که باید از شر مستطیل های احمقانه  ذهنی خلاص بشوم اما خودت چسبیدی به دیوارهای خاکستری و خواب گربه ها و آدم های گرسنه  می بینی. خوب باشد، باشد، توتوی اتوبوس ها و تاکسی های خسته دوام می آوری وهنوز هم وانمود می کنی از مردهای لاشی، شبها، و وانت های آبی و سفید نمی ترسی...

زن اول درمن ماگ دم نوش چائی سبز و لیمویش را فوت می کند. هنوز داغ است. خرما را توی دهانش می گذارد و به زن دوم که بالای سرگربه خم شده و با قطره چکان تو چشمهایش دوا می ریزد نگاه می کند و حرفهایش را ادامه می دهد: به نظرت چقدر درمان تراخم چشم گربه های بی خانمان اهمیت دارد؟! ببین اصلا و ابدا قصد توهین ندارم. همین امروز صبح هم خودت شاهد بودی و آن دختر را دیدی، که نشست وسط پیاده رو، موبایلش را روی برگ های زرد جلوی جاروی رفتگرافغانی گرفت و عکس انداخت. اولش گمان کردم می خواهد از زن دست فروش چادری و بچه ش عکس بیاندازد. ولی دیدی که اینطوری نبود. آن عکس به چه دردش می خورد؟! می دانم می دانم الان می گویی حس شاعرانگی، زیبایی پائیز. انیستاگرام، هیجان فالوورها نیاز نسل امروز!...اصلا بگذریم. به نظرم لیف های زن دست فروش اصلاخوب نیست. یکی دو بار که حمام بروی و آب گرم ببیند وا می رود.تو می گویی خودش می بافد ولی من که باور نمی کنم. تو باورمی کنی که خودش ببافد؟! خودش که تمام روز کنار خیابان می نشیند و آن دخترک مثل پیرزن های دم مرگ توی بغلش غمگین و بی حرکت است. اصلا ولش کن. این چایی چرا سرد نمی شود!. سپیده می گوید برای لاغری خوب ست. می بینی هرآدمی می تواند چشمهایش را باز کند و دورو اطرافش را ببیند. لازم نیست این همه کتاب بخواند یا بخواهد کارسختی بکند. گوش کن، او دارد به من می گوید شبیه زنهای چهل سال پیش لباس می پوشم و آدم را یاد مادرها و خواهرها و خاله های مرده شان می اندازم. ببین چه می گوید! من که گفتم پیرو سبک هنجارشکن روی خط ممتد نیستم.

من دوم گربه را می برد دم درو توی کوچه ول می کند، برمی گردد.چایی را هورت می کشد، به من اول می گوید: چشمهای آدمها هم مثل گربه ها تراخم می گیرد.کورمی شوند. نمی بینند. بایدبه تعدادتمام آدمها قطره استریل چشمی تجویزکرد. موافقی؟! 

من اول می گوید: به جای فکر کردن به این همه قطره استریل، بیا با هم برویم پیش رعنا. می دانی که حالش این روزها هیچ خوب نیست. اصلا دروغ بهتر است. برویم پیشش بنشینیم کمی قهوه بخوریم و آخرش یکی از ما فنجانش را برگرداند و آن دیگری بگوید عکس یک نوزاد افتاده توی فنجان. ها...ها! آنوقت رعنا یاد بی زهدانیش نمی افتد. شاید کمی هم بخندد. بعد تو بگو سرطان که چیزی نیست. من هم می گویم،... من هم می گویم. من چه بگویم؟!...

تو بگو این هوا، همه ما را تا چند سال آینده سرطانی می کند. 

خوب است. پس همین را می گویم.

من این بوی خوبی که زیردماغم هست را دوست دارم.

یک چایی دیگه بریزم؟

با کله کج به سوالش جواب می دهم. کمرنگ لطفا و می گذارم امروز که  دو من در من بهترند و شام شب هم آماده ست و کاری نیست. کمی با هم اختلاط کنند.

برای من اول درمن، که موهایش را تل کرده بالای سرش و خانه را تمیز و گرم نگه داشته، و دوستش دارم.

  • محبوبه الف