دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.


پیوندهای روزانه

۷ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺃﺻﻮﻻ ﺁﺩﻡ ﺑﺎﯾﺪ کتابهاییﺑﺨﻮﺍﻧﺪ ﮐﻪگازﺵ ﻣﯽﮔﯿﺮﻧﺪﻭ ﻧﯿﺸﺶ ﻣﯽﺯﻧﻨﺪ.اگرﮐﺘﺎﺑﯽ میﺧﻮﺍﻧﯿﻢ ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﻣُﺸﺖ ﻧﺨﻮﺭﺩ ﺑﻪجمجمهﻣﺎﻥ ﻭ ﺑﯿﺪﺍﺭﻣﺎﻥ ﻧﮑﻨﺪ، ﭘﺲ ﭼﺮﺍمیﺧﻮﺍﻧﯿﻤﺶ؟ﮐﻪ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺗﻮ ﺣﺎﻝ ﻣﺎﻥ ﺧﻮﺵﺑﺸﻮﺩ؟
 ﺑﺪﻭﻥ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺧﻮﺵ ﺣﺎﻝ بود.ﺗﺎﺯﻩ ﻻﺯﻡ ﺑﺎﺷﺪ، ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯿﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ کتابهایی ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﻢ ﮐﻪ ﺣﺎﻝ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺵ میﮐﻨﺪ . ﻣﺎ ﺍﻣﺎ ﻧﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﮐﺘﺎﺏﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﻧﺎﺧﻮﺵ ﺣﺎﻟﯽ ِ ﺳﺨﺖ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﻣﺘﺎﺛﺮﻣﺎﻥ کند، ﻣﺜﻞ ﻣﺮﮒ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺘﺶﺩﺍﺷﺘﯿﻢ، ﻣﺜﻞ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﻨﮕﻞﻫﺎ ﭘﯿﺶﻣﯽﺭﻭﯾﻢ،ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﺩﻡﻫﺎ، ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ.ﮐﺘﺎﺏ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺜﻞ ﺗﺒﺮﯼ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﯾﺨﺰﺩﻩٔ دروﻧﻤﺎﻥ.

 ﺍز ﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻧﺘﺲ ﮐﺎﻓﮑﺎ به ﭘﺪﺭ

***

مامان یک گوشی ساده ازآن نوکیاهای قدیمی دارد.او هربارکه می خواهد شماره یکی ازما را بگیرد،انگشتتش را روی دکمه ها و اعداد فشارمی دهد و با غیض شماره می گیرد.به خیالش اگر دکمه ها را محکم فشاردهد، صدایش زودتربه ما می رسد وکمترمنتظرمی ماند.رد انگشت های مامان روی کیبورد گوشی مانده و رنگ اعداد را با خودش برده.،. ما پنج نفرتصمیم گرفتیم برایش گوشی بگیریم.می خواهیم بیاوریمش تلگرام تا بهتردردرسترس مان باشد و بیشترببینیمش اما می ترسیم. می ترسیم بیاید تلگرام و آنوقت، صبح تا شب ازما ایراد بگیرد. مخصوصا ازمن،... یک بارکه توی گوشی خواهرزاده م عکس پروفایلم را که با آقای عزیز گرفته بودم دیده بود، با همان گوشی ساده نوکیای سرمه یی ش، تماس گرفته بود و گفته بود، خوشبختی هایت را نشان مردم نده، چشم می خوری.آن روزخیلی خوشحال شدم. مامان اعتراف کرد که من، زن خوشبختی هستم و حالا که متن بالا را زیرکپشن پسرم، کپی کردم، احساس کردم، واقعا خوشبختم. خوشبختم که درکناردنیای واقعی، دردنیای مجازی دوست فرزندانم هستم، و آنها مرا با احترام و اطمینان، به دنیای خصوصی شان راه داده ند. درعصرارتباطات گریزاز دنیای مجازی غیرقابل اجتناب ست اما چه خوب که ما حقیقتی هستیم که می توانیم درمجازبه بالیدن ادامه بدهیم. بالیدن، رشد و نمو و نه پژمرده شدن و به فنا رفتن...

***

پسرک درانیستاگرام، یکی ازنامه های عاشقانه کافکا به فلیسه را گذاشته بود و دختران زیبای زیادی او را لایک کرده بودند و پیغام های خیلی زیادی هم داشت.( دخترانی که حضورشان،آنجا، حس عجیبی به من داد.یک جور شادی و غم تواما با هم، یک حس گنگ غیرقابل توصیف. یک حس عجیب که دراین لحظه نمی توانم خوب، توصیفش کنم اصلا... مامان اگرجای من بود حتما، برایش می نوشت، خوشبختی های ت را نشان مردم نده، چشم می خوری. مامان ازآن زنهایی ست که خوب جنس عشق و خوشی را می شناسد فقط هیچ وقت، سعی نکرده، به زبان بیاورد...

  • محبوب آخرتی

ای عیسی تو یارمنی تا آخر خط آره، تا آخر خط

دستمو می گیری

ومن احساس بزرگی می کنم

می دونم که هستی

ای عیسی تو ضامنم می شی؟

وقتی منو می ندازن تو اون زندون قدیمی

ای عیسی تو شرپلیسا رو ازسرم کم می کنی؟

از: اتحادیه ابلهان

***


من اینجایم و هرروز، به عنوان یک همسر، یک مادر،کارهایی برای انجام دادن دارم و هیچ وقت، هیچ وقت بیکار نیستم.... اما می خواهم اعتراف کنم که دارم خودم را توی تکرار روزهای مکرر می کشانم...  زندگی به سبک خواهرم برایم سخت ست. زندگی به سبک خودم هم دشوار....اما نباید به این نتیجه احمقانه برسم که زندگی به طور کلی سخت ست. بله موافقم. هیچ کس نمی داند زندگی چه مرگش ست و مثلا امروز تا شب قرار است با آدم چه کند و چه خواب هایی برای آدم دیده. اما اگر کمی دقت کنیم می بینیم که، زندگی در ساده ترین شکل، دستت را می گیرد و با خودش می برد تا با او. پرده را کنار بزنی،  رو تختی را مرتب کنی، بروی توی آشپزخانه،  چای بریزی ، برای نهار مرغ ها را از فریزر بیرون بکشی تا یخ شان باز شود..، پای گلدان های پشت پنجره آب بریزی، استکان های صبحانه روی میز جا مانده از، آقای همسر و بچه ها را بشوری و برای خودت کاری بکنی... اینجاست که بی آنکه بفهمی می بینی، توی زندگی حل شدی و تا دقایقی دیگر جزئی ازآنی، به همین سادگی درسادگی زندگی حل می شوی...و دلت می گیرد از سادگی مزخرف زندگی و تکرار ملال آور غمگینش. می بینی وقتی حواست نبوده تو را توی خودش کشیده و با خودش برده.... به نظرم درک ساده ها دشوارتراز پیچیده ها ست و خلاصی ازساده ها غیرممکن.

واگر کتاب ها، فیلم ها،ترانه ها، و جدال روز و شب زن های درونم، بامن، دراین تکرار خوشبخت. دراین تکرار خوب، دراین تکرار رخوتناک نبودند، این همه سادگی رابی شک، دوام نمی آوردم...

***


معتقدم کتاب های خوب، تاثیرخوب خودشان را درزندگی آدم می گذارند... باید در هرموقعیت یا هر شرایطی که هستیم کتاب بخوانیم. من به اعجازکلمات ایمان دارم.

***

یک روز داغ مردادی. چای سبز، خرما، خانه، خلوت،کتاب و من.....

  • محبوب آخرتی

می خواستم ازمریمی که اینجا را نخواست و رفت و آتنایی که اینجا را نشناخت و گم شد بنویسم، می خواستم ازیک چیزهایی بنویسم اما........دیگرواژه راتوان انعکاس درد نیست.

***

نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی. تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت.............

  • محبوب آخرتی
ممنون ازدوست عزیزی که درتلگرام برایم، این کلیپ را فرستاده.: )
پیانیست ره آورد خوبی داشت. دوستان تازه یی پیدا کردم. از پیانیست ممنونم و خوشحالم از دوستی های تازه...دوستی هایی که بخاطر این پست، یا حال خوب  مشترکی که همه ازدیدن این شاهکار داشتیم شاید،...! شکل گرفت. به هرحال حس خوبی بود که دلم نخواست پنهانش کنم.ازدوستانی که چراغشان برای پیانیست روشن شد و نظرنوشتند هم ممنونم.
 
 
برای خواندن(سرهیدرا از کارلوس فوئنتس) را شروع کرده م. آقای عزیز فصل پنجم خانه پوشالی را آورده که بنا دارم ازامشب تماشا کنم. پارچه های راه راه مردانه یی که نه پسرک خواست و نه آقای عزیز و سوغات مکه از، عمه مهربانو و خاله درخشنده بودند و چند سال توی کمد مانده بود را دادم به خیاط تا برایم تونیک تابستانه بدوزد. یکی راه های آبی داشت و یکی راه های قرمز.... می بینید.زندگی قشنگ و دلنشین ست و دستان تسلی بخش روزمرگی گاهی آدم را می کشد توی خودش و غرق می کند و آنجاست که آدم می شود، زیباترین غریق جهان...
زیباترین غریق جهان، آه مارکز عزیز، یادت بخیرباد.

 

  • محبوب آخرتی

یک بازمانده. یک مرد. یک شهر. یک ویرانه.یک موسیقی....صدا.گلوله. خون. مرگامرگی، اندوه ...ومردی که برای بقا به خرابه ها پناه می برد.

آدرین برودی ستایش انگیز است. او را دوست دارم و چشمهایش را، چشمهای اوازچنان قدرت عجیبی برخوردارند که می توانندتمام احساسات پنهانی نقشی را که درآن فرو رفته، به بیننده منتقل کنند.برودی قادر است چنان حالات و لحن های متفاوت و پیچیده ای به نگاهش ببخشد که فقط با اتکا به نگاه به دوربین بتواند، دنیای درونی و بیرونیش را بازنمایی کند.قبلا درجایی گفته بودم و حالا هم می گویم که سپتامبرهای شیراز را فقط او بود که نجات داد... و این لانگ شات بی نظیر. یک مرد، یک بازمانده، یک تنها، در سقوط اندوه بارشهر....

 

فیلم ، یکی دیگر ازدلخوشی های من است.

پیانیست ( رومن پولانسکی) ازآن فیلم هایی ست که هیچ وقت کهنه نمی شوند.

***

باید برای تابستان برنامه سفربچینم. تهران آدم را خفه می کند...
 

 

  • محبوب آخرتی

یک جایی خوانده م که عده یی می ریختند توی شهر، بچه ها را ازبغل مادرشان می گرفتند و پرت می کرده اند. بعد با شمشیر روی هوا نصفشان می کرده اند. آنوقت قهقهه می زده اند. بعد چه اتفاقی می افتاده؟ می گریخته اند و یا قصاص می شده اند که هرگز نمی شدند. اما تکلیف بچه های مرده چه می شده. تکلیف مابقی زندگی شان؟

باید بروم خرید. باید ظرفها را بشورم، جوری که قرچ قرچشان دربیاید. آن لکه چسبیده روی کاشی ها، خواهرم گفت با دامستوس پاک می شود، اگرنشد با سرکه و جوش شیرین و سیم ظرفشویی، باید بیافتی به جانش و آنقدربسابی تا ازرو برود. چرا مثل خواهرم نشدم؟!

دارسایه درازی داشت. وحشتناک وعجیب.روزها که خورشیدبرمی آمد.سایه ش ازجلو همه مغازه ها وخانه های خیابان خسروی میگذشت.سایه مردی که دربرابرنورگردسوز پاهایش را از هم بازکرده و بالای سرآدم ایستاده است.

حاشیه های کتاب، لک دارد.گویا یکی دستش به لیوان چای خورده و چای ریخته روی کتاب، جلدش هم، دارد می رود که ازکتاب کنده شود. حتم دارم یکی قبلا این کتاب را خوانده. یکی که عادت داشته شبها زیربالشش کتاب بگذارد و وقتی همه خوابند، زیرنور، لامپ های تیربرق های کوچه، شهید نورا (نورالدین بالاکوهی) که ازپشت شیشه ها تو می آمده. کتاب های یواشکی بخواند. یکی که هروقت، زیرنور، لامپ های تیربرق های کوچه، شهید نورا، کتاب می خوانده، به این می اندیشیده که نورا چقدراسم خوبی ست. نورا به کوچه می آید. نورا می تواند، کمک کندآدم بی ترس ولرزکتاب بخواند،... هر شب تا اذان صبح بیداربماندو کتاب بخواند و هرصبح هم نمازش قضا شود و فحش بخورد... نورا چه اسم خوبی بوده ست. نورا به مردها می آمد، به زنها هم... نورا می توانست، به آدم های بی خواب بی قرارکمک کند، تا بی دلواپسی ازبیدارکردن هم اتاقی های غرغروی همیشگی، کتاب بخوانند. نورا آدرس سرراستی هم بود. آدرسی که پشت نامه های بی نام و نشان نوشته می شد و هرشنبه صبح،ازدرز درتوی حیاط می افتاد...

 همین روزهاست که بزنم زیرکاسه کوزه ها و به شهرخودمان برگردم.نه برادرهایم را پیدا کردم، نه تحمل این وضع را دارم. خودم هم دارم گم می شوم. گاهی فکرمی کنم به چندتا آدم تکثیرشده م و هرکدام به عذابی گرفتار، یکی درخاک، یکی درباد، یکی درآب یکی درشب ویکی در چرخ،،همیشه احساس می کنم آن که دیشب تب کرده بود، سوخت و مرد. بعدذغال شد و بادخاکسترش را برد من بودم...اما بازهم هستم. مثل پرکاه درهوا معلقم و تکلیفم با خودم روشن نیست. هرروز فکرمی کنم که اگرآمدی صاف و پوست کنده حرف هایم را به تو بزنم، اما وقتی می آیی،چادرت را پرت می کنی یک گوشه، سروصدا راه می اندازی،کوزه می شکنی به این ورو آن ور سرمی کشی، بعدچشم های هراسانت را به من می دوزی که ببینی اعتراض می کنم یا نه! فقط به این خاطرکه اخم کردن مرا دوست داری، بعد می خندی و بازآن کولی بازی ها...احساس می کنم که دیگرکارم ازعشق گذشته است...


عنوان از: سال بلوا

آبی ها از:سال بلوا

  • محبوب آخرتی

رنگ مورد علاقه ش هنوز سبز یشمی ست و موهایش به سیاهی آسمان های شب، آسمانهای سیاه آن سالها. مشکی، سیاه پرکلاغی با چندین و چند تار سفید که توی موهایش دویده اما به چهل و چند سالگی یش می آید. با آن سالهای ش فرق زیادی نکرده، همانی هست که بود، با همان چهارخانه های رنگی پیراهن های همیشه چروک و چال روی گونه ها و دندان هایی که هنوز هم سفیدی ش توی چشم می زد. پوستش تیره تر، آفتاب سوخته تر، نه سیاه ترانگار و کمی لاغرتر، اما یک جا افتادگی، نه پختگی، چطوربگویم، یک صفای عجیبی توی چهره ش بود که هنوزهم می توانست آدم را شیفته کند. چشمهایش سیاه سیاه به رنگ آسمان های همان شبها...

 دیدن اتفاقی ش توی آن دکه، شبیه معجزه بود. وسط روز، میان همهمه و آن همه کاررفته بودم، آب معدنی بخرم

:یک آب معدنی تگری خنک لطفا

قیافه ش ازآن روزها که برای آخرین بار، سرکلاس استادامین پور دیده بودم، فرق زیادی نکرده بود.چشمهایش درهمان فرصت کوتاهی که نگاهش بالا آمد و توی صورتم نشست...یک طوری بودند. اندوهی که دودو زدن مردمک ها را کندمی کنند،ابری که باران دارد اما گریستنش نمی آید.حس گنگی که درآن فرصت کوتاه لحظه یی نمی شد خوب دید و وارسی ش کرد اما درعمق نگاهش غریبگی خالی ازهیچ یادی ازمن، خوب پیدا بود ..منی که یک ظهر تابستان، درآخرین جلسه، کلاس استاد امین پور،جزوه ها و نوارهای کاست و یادگاری ها را گذاشتم روی کلاسورچرم قهوه یی پوسته پوسته شده توی بغلش و رفتم. همان شب کف آشپزخانه نشستم و تا خود صبح موهایم را شانه زدم،بافتم و باز کردم و شانه زدم، بافتم و بازکردم، بافتم و باز کردم، بافتم و باز کردم وبغض کردم و اشک ریختم و شانه زدم و باز کردم و بافتم و باز کردم و بافتم...(موهایت را دوست دارم وقتی بلندند و روی شانه هایت تاب می خورند) ... شانه زدم بافتم و باز کردم و شانه زدم. بافتم و باز کردم و یادم نیست چقدر به آن صدای توی نوار، که، شرح حال خودش و شعری برای مرا خوانده بود فکر کردم. و چقدر دوباره و هزار باره دست خط هایش را خواندم.کاغذهایی که بس که چهارلاشده بودند، تای میانه شان پاره و بعضی کلماتش از دست رفته بود.جملاتی که غم داشتند و اندوه، اندوهی که خنده های آدمی را کمرنگ می کنند، حرکات آدمی را کند می کنند، ترسو می کنند آدم را و نوشتن راغم انگیز...گاهی کاغذ ها مایه های شادی هم بودند.مایه های شادی آن سالها و روزهایی که رفت.... بین یکی شان تصویردختری هم بود. دختری که داشت به چشمهای نقاشش نگاه می کرد، داشت خیره خیره به چشمهای نقاش نگاه می کرد درحالی که به پلی تکیه داده بود ودستش را لای موهایش برده بود، داشت نگاه می کرد. فقط نگاه می کرد بی هیچ پیچیدگی درخطوط چهره و احساسی درنگاه، فقط به چهره نقاش نگاه می کرد و پائین پاهایش، جایی که باد گوشه های دامنش را برده بود، دره سیاه عمیقی بود که سیاهی ش منتهی می شد به خط خوردگی های عصبی قلم نقاش و تا پائین کاغذ راه می کشید، نقاش دست دیگر دخترراِ، چسبیده به طنابهای روی پل کشیده بود. پل روی دره و میان کوه های تا نیمه کشیده شده، معلق بود و دخترآنقدر محکم به ریسمان ها چسبیده بود که تا بندرو دریای کنج کاغذ، که سهل بود، حتی تا آن سوی پل، که به چمن زار می رسید هم، نمی خواست همراه نقاش برود.

:آقا من عجله دارم، یک آب معدنی خنک لطفا.

گریه م می گیرد اما گریه نمی کنم. به نوشتن فکر می کنم. به نوشتن ازمردی که تا کمر ازدریچه دکه روزنامه فروشی خم شد و یک لحظه فقط برای یک لحظه نگاه آشنایش را بالا آورد و هول و ولا انداخت توی دلم.شاید هم نه، نمی دانم...

اما خوب می دانم که باز دارم به نوشتن فکر می کنم. دارم به نوشتن از زنی فکرمی کنم که دیگرجرات گذشتن ازآن خیابان را ندارد یا نمی خواهد باورکند که گاهی، بی که بخواهد، بسیاراحساساتی و ضعیف می شود.

…........

دنیا جای کوچک و تنگی ست و ادمها به آدم ها می رسند. به یکدیگرنگاه می کنندو با چشمها و صدا ها و یادها و بو ها و یادگاری ها به یکدیگروصل می شوند.... دنیا جای کوچک و تنگی ست....

…..............

از همین میترسم که به کسی یا چیزی عادت کنی
اون وقت اون کس یا اون چیز قالت بذاره .
اون موقع دیگه هیچی برات باقی نمیمونه.
میفهمی چی میخوام بگم ؟
از کسایی که میزارن میرن خوشم نمیاد
واسه همینم اول از همه خودم میرم
اینجوری خاطر جمع تره ....

از:خداحافظ گاری کوپر

.....................



موسیقی را ازاینجا دانلود کردم. وبلاگی که صاحبش خوب می نویسد و نوشتن را بلد است. : )

  • محبوب آخرتی