دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

درادامه موقت نوشت قبلی، همین بس که بگویم،نوعی تعلق توام با گریز، نسبت به وبلاگ و وبلاگ نویسی درمن وجود دارد که نمی خواهم ازشما پنهانش کنم.

***

رفته م به سی و چند سال پیش، اینجا یک شب طوفانی ست. باد بوره می کشد، توی درخت ها می پیچد، همه چیزرا می کند و با خودش می برد. بادتوی خانه هم آمده، درهای پنجدری را به هم می کوبد و شیشه ها را می لرزاند. دستهایم را دورگردن مادرجان حلقه می کنم، محکم بغلش می کنم، بوی حنای تازه می دهد، بوسش می کنم، موها و دستهایش حنایی و چشمهایش آبی ست. انگاریکی یک کاسه آب، ازدریا آورده ندو ریخته اند توی چشمهایش.صدای باد می آید.می ترسم. محکم تربه مادرجان که حوصله م را نداردمی چسبم و بغلش می کنم. مادرجان این جورشب ها بداخلاق می شود. همه حواسش به تاریکی و حیاط و درختان و باد و ترس ازویرانی ست و خوابش نمی برد.بگیربخواب بچه، مرا ازبغلش می کند و پتو را تا زیرگردنم بالا می آورد. فتیله چراغ را بالا می کشد،می رود سراغ صندوقش. درش را که بازمی کند جریق صدا توی اتاق می پیچد. توی صندوق پارچه های نو دارد، چادرسیاه دارد. می خواهد وقتی بزرگ شدم، بدوزد سرم کنم. مادرجان روی پارچه ها دست می کشد، اگرعقلت برسد. بعد همان طور که توی صندوق می گردد با خودش حرف می زند.با منی مادرجان؟نه با من نیست می دانم که با من نیست.با خودش حرف می زند.

می ترسم تنهایی می ترسم.

دروغ می گوید، دروغ می گوید. او ازهیچ چیز نمی ترسد، حتی از بچه دزدها و پلیس های باتوم دار هم نمی ترسد. او ازهیچ چیز نمی ترسد. دلم می خواهد بروم نزدیکش، جرات نمی کنم. می رود سراغ بخاری با انبرخاکسترها را پس می زند، روی تنباکوهای نیم سوخته سرقلیان، ذغال می گذارد و می کشد.چقدرلاغرشده. امشب حوصله هیچ چیز و هیچ کس را ندارد. صدای قل قل قلیان می آید. سرم را می گذارم روی بالش، باد ازلای درزهای درتو می آید. همین حالا ست که خانه را خراب کند و همه چیر را یکجا با خودش بکند و ببرد. می ترسم. نگاهش می کنم، قلیان می کشد و با گوشه روسری چشمهایش را پاک می کند. طاقت نمی آورم،می روم می نشینم کنارش، روسری را که روی شانه هایش افتاده برمی دارم، موهایش، همین طور که نشسته بافته ها تا روی زمین افتاده. موهایش را توی دستهایم می گیرم. بوی حنا می دهند.

مادرجان تو می ترسی؟

ازچی؟

از این که خانه روی سرمان خراب شود؟

نمی دونم. وای چقدرحرف می زنی بچه، برو بخواب.

پیچ های بافته موهایش را می شمارم. یک دو سه چهار پنج شیش هفت هشت ....چقدرزیادند.

مادرجان مزاحمت شدم؟

خوش آمدی....ای شبا نمی شه تنهایی سرکرد. سرشبه هنوز، خوابت می بره کم کم...

مادرجان خسته ست، خیلی خسته ست. پاهایش را دراز کرده و  می مالد. لاغرشده. خیلی لاغرشده، دستهایم را دور گردنش حلقه می کنم. بوسش می کنم. بگیربخواب بچه، چشماتو محکم ببند و بخواب.چشمهایم را می بندم. مادرجان هنوز بیدارست می دانم..... و شب ادامه همان شب ست.

***

میروم از خیش و میمانم ز خویش،  دراین ترانه علی رضا قربانی، گویا فروغ را ذره ذره گریسته ست.



  • محبوبه الف
زﻣﺎن ھﻤﻪ را، ﯾﮑﺴﺎن از ﭘﺎ ﻣﯽ اﻧﺪازد.
ﻣﺜﻞ آن درﺷﮑﻪ ﭼﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ اﺳﺐِ ﭘﯿﺮش
آﻧﻘﺪر ﺷﻼق ﻣﯽ زﻧﺪ ﺗﺎ در ﺟﺎده ﺑﻤﯿﺮد.
اﻣﺎ ﺗﺎزﯾﺎﻧﻪ ای ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﯽ زﻧﻨﺪ،
ﻣﻼﯾﻤﺖِ ﺗﺮﺳﻨﺎﮐﯽ دارد.
ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪﺗﺎﯾﯽ از ﻣﺎ ﻣﯽ فهمیم ﮐﻪ ﮐﺘﮏ ﺧﻮرده ایم..
چاقوی شکاری - هاروکی موراکامی
***

بگو ببینم با دعایی که ابراهیم برای شهرهای سدوم و عموره کرد آشنایی داری؟ابراهیم قول داده بود که چند تا آدم درستکاررو توی اون شهرهای فاسد پیدا کنه؟

بیست نفر؟

مایه تاسفه...

شیاطین داوینچی یک سریال فانتزی - تاریخی ست و ایرادات زیادی به آن وارد است، اما، اگر شنونده خوبی باشیم، حرفهای شنیدنی زیاد دارد. نمی دانم کجا خوانده بودم که تاریخ را نه با قلم که با پرگارمی نویسند!
***
به خودم قول داده م  امروز فردا، بهشت را تمام کنم و بروم سراغ  جناب پاموک : )
***
آرام آرام مداد کوچکم تحلیل می رود و به زودی زمانی می رسد که هیچ چیزازمداد باقی نمی ماند. جزقطعه بسیار کوچکی که می توان با دست گرفت. به همین دلیل باید تا آنجا که می توانم به نرمی بنویسم. اما نوک سربی مداد سخت ست و اگرخیلی نرم بنویسم هیچ اثری روی کاغذ باقی نمی گذارد. اما با خودم می گویم بین نوک سخت و سربی مداد که اگر کسی بخواهد اثری بر روی کاغذ بگذارد جرات نمی کند نرم بنویسد و یک نوک کلفت سربی نرم که هنوز به کاغذ نرسیده آن را سیاه می کند، ازلحاظ دوام چه فرقی ممکن است وجود داشته باشد. آه بله، سرگرمی های کوچکی برای خودم دارم.از مالون می میرد.
عنوان از مالون می میرد- ساموئل بکت

.
  • محبوبه الف

برای جناب آقای حامد زارع و تشکر بابت هدیه مهربانشان که به دستم رسید. : )

دهه طلایی هفتاد و اوائل هشتاد. جریان تپنده زندگی، شوق نوشتن و خوانده شدن، درمن .....و من به بهانه قولی که به شما دادم، درمرور خودم... : )

چندنمونه ازداستان هایی که درآن سالها ازمن، درروزنامه های مختلف چاپ شده بود. الوعده وفا : ) ببخشید اگرکیفیت عکس ها خوب نیست و اگربه دلایل شخصی ترجیح دادم در انیستاگرام منتشرنشوند.



گاهی موقع خواندن مجموعه داستان های منتشرنشده ازخودم، احساس می کنم صدای پرپرزدن روح کسی را می شنوم، کسی که به هنگام زیستن درآن صفحات به طرز اندوه باری درآن لحظه جا مانده ست. فریاد می زند، صدایش مرا زنده زنده از جهان می کاهد.نه می توانم فراموشش کنم، نه پشت سر بگذارمش و نه وادارمش به روند معمولی زندگی ش برگردد. نمی توانم برایش کاری بکنم. تنها می توانم خم شوم روی کاغذ، نگاهش کنم، به صدایش گوش بدهم و سنگین سنگین نفس بکشم. نوشتن یعنی رنجی که ذره ذره ازجان آدمی می کاهد...

  اما حالا، دراین سالهای سکون و خمودی ،نویسنده تنها، می نویسد تا ازپا نیافتد.

  • محبوبه الف

امروز به یک دوست گفتم که من بازدارم وبلاگ می نویسم. جوربدی نگاهم کرد!




بدبختی کشورهای ما نبود مطلق امید است. ازبی خبری میلان کوندرا
کوندرارا باید به آهستگی و باتامل خواند.کوندرارا بایدگوش داد.کوندرارابایداندیشید....و درنهایت کوندرارا باید خط به خط لذت برد.
  • محبوبه الف

کم پیش می آید وسط شلوغی و کم وقتی و یک عالمه کار، هوس نوشتن کنم. اما حالا پیش آمده. حالا عارف دارد می خواند، همه چی م یاریاریار و من با او زمزمه می کنم،...سرشو های های خنجر موژگونت میاد به جنگم و صدای چرخ خیاطی،که مرا با خودش می برد به دورهای مطبوع زندگی م.به پارچه های گلداری که زیرسوزن، چرخ شیرنشان دستی، مامان، تبدیل به پیراهن های چین دار و چادرنمازمی شدند...وبخشی از کودکی های رنگارنگم را شکل می دادند.

***

آجیل مشکل گشا، ( مامان قدیم ها همیشه توی جیب هایش ازاین  آجیل ها داشت)، وقتی می خوردیم، یقین داشتیم مشکلاتمان حل می شودوغم می رود ازدوروبرمان۰یواش یواش ودانه دانه می خوردیم تا تمام نشوند.آجیل های مشکل گشای بچگی خوب بودند،دوست نداشتم توی موقعیت های ناخوب تمامشان کنم، گاهی نگه می داشتم برای وقت غصه داری، برای وقت هایی که بغضی مرموز گلویم را می چسبید و ول نمی کرد، آنوقت ازآجیل های مشکل گشای مقدس می خوردم و احساس می کردم، که عشق دارد درمن کارهایی می کند و حالم خوب می شد.

***

و شکلات های پیچ پیچ زنجبیلی سوغات مشهد با چای سیاه، که حالا به اندازه  آن روزها، دوستشان ندارم...

***

حالم بد نیست، خوب هم نیست. ازسفربرگشته م. سهم همه را ازسوغاتی ها، داده م، مامان دیشب که به خانه م آمد دلش گرفته بود، هوای حرم کرده بود. گفتم که حرم حالا مثل قدیم تر ها شده، زوار شب ها، توی صحن ها پتو می اندازند، فلاکس چایی و بند و بساط دارند و همانجا می خوابند. شده مثل قدیم ها که دستم را محکم توی دستت می گرفتی و من اززوارهایی که لباس های عجیب داشتند و به زبان های ناشناس حرف می زدند می ترسیدم. مخصوصا از پاکستانی ها، افغان ها و عرب ها، ازآن چشم های سرمه کشیده و خالکوبی های کبود رو صورت هایشان، ازآن دستهای بزرگ و چادرهای عربی که می توانستند به راحتی بچه ها را بدزدند و زیرچادر قایم کنند و با خودشان ببرند یک جای دور،وحشت داشتم... به مامان گفتم حالا شهرشده، شهرعرب ها ،عراقی ها، هرطرف را نگاه کنی عراقی می بینی،.... وگرانی، قیمت ها فرق زیادی با تهران ندارد، گوشت حتی آنجا گران تراز تهران ست. اما خربزه مشهدی هنوز هم مثل قند شیرین ست و بستنی طلاب، همان مزه  را دارد و فرقی نکرده ست... برایش ازطرقبه و شاندیزکه دیگرمثل آن سالها نیست و خشکی زده به باغات و جابه جا، دارد آپارتمان سازی می شود، و دیگرصفای آن روزها را ندارد و شده شهری درحومه، چیزی نگفتم. برایش از توس هم نگفتم، ازنوشته ها و برچسب ها و امضا ها و خط خطی ها و چرکی که روی سنگ مقبره نشسته بود... ازفردوسی که با چشم های سنگی غمگین ش نشسته آنجا و خالی و خشکی و برهوت اطرافش را نگاه می کند هم نگفتم. اما به شما می گویم که خواهرزاده شش ساله م آنجا را  و آن مرد را نمی شناخت و حوصله ش ازآنجا ماندن سررفته بود و ما خیلی زود، ازتوس برگشتیم و من مدتها ست که دیگردرهیچ مکانی دلم آشوب نمی شود و ازدیدن تنهایی و غمگینی هیچ کس دلم نمی گیرد. من مدتها ست که به طرز غم انگیزی شده م مثل بقیه و خیلی چیزها را حتی به روی خودم نمی آورم.

***

حالا که به چهل سالگی رسیده م می بینم که بی قراری سالها ست ازمن گریخته ست. دیگرهیچ چیز شگفت زده م نمی کند. حتی دیدن گل های صورتی،درحال شکفتن، روی پارچه حریری که به سلیقه خواهرم برای آشپزخانه، خانه جدیدخریدم و دارم می دوزم هم،.... اما با این همه ، دلم را خوش این رنگ ها کرده م، دلم را خوش این آوازها کرده م، به گلابی های نارسی که توی سله ( سبد چوبی) دارند آرام آرام می رسند نگاه می کنم، به بوی خوب قورمه سبزی در حال جا افتادن که دارد ازآشپزخانه می آید. به لایه های ملایم خوبی که توی زندگی م هست فکر می کنم...و عزیزانم و آوازها... همه چی م یار یار یار.....



  • محبوبه الف

http://contland.com/upload/media/entries/2017-03/10/42-7-68af3f4203b3622d09933224de1b9feb.jpg

آنتوان دوسنت اگزوپری گاهی می رفت میان ستارگان و گردش می کرد. او انگارنمی توانست اینجا روی زمین گردش کند و تا فراسوی خیالش راه برود. اگزوپری رویا پرداز لاعلاجی بود که روی زمین تنها مانده بود. او دردنیای آدم بزرگ ها تنها بود و درتمام سالهای پس از بلوغ احساس می کرد، بی رحمانه از دنیای کودکی و خوشی کنده شده و به جهان بزرگان و مردگان تبعید شده ست.او ازاین که می دید بزرگ شده احساس غم و اندوه می کرد. او مرد تنهایی بود. بسیار تنها بود، تنها تنها به رویاهایش سفرمی کرد، به جهانی دیگر، سرزمینی دیگر، جایی راز آلوده و شگفت انگیزو دیگرگونه و متفاوت با حقیقت غم انگیز پیرامونش.او در مسیر این تنهایی به رویاهای شگفت انگیزی راه یافته بود اما آنجا هم احساس یاس و بی خودی می کرد. یک روز از سراین تنهایی شازده کوچولو را آفرید تا به همراه او به رویاها سفرکند. به جایی که درآن، فقط زیبایی بود و اعجاز و خوبی...

***

اوایل شازده کوچولو میخواست بدونه آیا گوسفندها قادرند درختهای بائوباب که بسیار تنومندند و اگه دیر بجنبی دیگه نمیتونی شرش رابکنی طوری که تمام سیاره ات را میگیرند بخورند یانه؟

ومن با خودم گفتم:شازده کوچولو کاش میتونستم ازت بپرسم عشق توی سیاره ی تو چطور درختیه؟؟؟

***

امروز به کتاب فروشی می روم تا به عنوان هدیه و سوغاتی برای خواهرزاده ها و برادرزاده م، کتاب و شکلات بخرم.کاش هنوز کودک بودم و کسی برایم کتاب قصه می خرید. آنوقت بی نهایت خوشحال می شدم حتما. 

***

برای شنیدن کتاب صوتی شهریارکوچولو،هیچ روایتی بهتر از روایت و صدای شاملو نیست.


  • محبوبه الف

 کلمات را اگر بارها و بارها تکرار کنیم، بعد از مدتی به جزئی از زندگی مان تبدیل می شوند و رخ می دهند...
لابد به همین دلیل است که آدمها دعا می خوانند. چزاره پاوزه

***
امروز باز به درد رسیدم و دست خط زهرا که این کتاب را برایم خریده بود را دوباره خواندم.زهرا مرا باخودش به گذشته برد،به دهه هفتاد.سالهای زندان،او مددکاراجتماعی بود و من خبرنگارروزنامه،خبرنگارخبرنگارهم که نخیر، بیشترنویسنده بودم تا خبرنویس.درصفحه اجتماعی روزنامه قدس مشهد ستونی بود،به نام( آن سوی دیوار) هرهفته داستانکی به نامم چاپ می شد. داستانک هایی که سوژه هایش زنها بودند.زنهای زندانی، هفته یی یک بار با زهرامی رفتیم زندان و پای صحبت زنهای زندانی می نشستیم......و به درد می رسیدیم.

دوراس عیش مدام و لذت ناب من ست.

***

طبق معمول دو کتاب برای خواندن انتخاب کردم تا دراین هفته و روزهای آتی بخوانم. یکی درد از مارگریت دوراس و دیگری بهشت از تونی موریسون.از تونی موریسون (محبوب)را،خوانده بودم و ازخواندنش خیلی سرذوق آمده بودم. هم بابت خود کتاب که بسیاردوستش داشتم و هم عنوانش که همنام من بود. محبوب : )

***

اصلا خیال خواندن اورهان پاموک را نداشتم. لااقل فعلا نداشتم، اما بگذارید اعترافی بکنم. یک عادت بدی که دارم این است که وقتی می خواهم کتابی برای خواندن انتخاب کنم هول می زنم. مثل قحطی زده ها می مانم و کتاب ها را یک جوری ازقفسه ها بیرون می کشم که انگار، بارآخری ست که فرصت خواندن دارم، حالا( زندگی نو از اورهان پاموک) هم برای خواندن، به مجموعه خواندنی های این هفته یا این ماه، اضافه شده. خب من دراین مورد زیاد هم مقصرنیستم. خودتان بخوانید و ببینیددرصفحه اولش چه نوشته:

نوشته ( روزی کتابی خواندم و کل زندگی م عوض شد. کتاب چنان نیرویی داشت که حتی وقتی اولین صفحه هایش را می خواندم، دراعماق وجودم گمان کردم تنم از میزو صندلی کنده شده و دور می شود. اما با آن که گمان می کردم تنم ازمن جدا  شده و دور شده، گویی با تمام وجود و همه چیزم، بیش از هرزمان دیگری روی صندلی و پشت میزم بودم و کتاب نه تنها برروحم بلکه برهمه چیزهایی که مرا ساخته بودند، تاثیرمی گذاشت...

ازاین نویسنده، زندگی نو، اولین کتاب کاغذی و کاملی ست که قصد خواندنش را دارم.


***

برخوردار از والاتباری اعتراض: چرا بلیط هواپیما ها گران ست؟ برخورداراز والاتباری اعتراف :  هنوز بین سفر با قطار یا هواپیما، دودلم. برخوردارازوالاتباری پرسش ازخود: یعنی من دیوانه م که دارم به شهری که دوستش نمی دارم سفرمی کنم!

  • محبوبه الف

فکر کنم باید به خاطر اتفاقی که برام افتاده عصبانی باشم اما وقتی که اینقدر زیبایی توی این دنیا هست، خیلی سخته که عصبانی باشی.بعضی وقت ها احساس می‌کنم که من تحمل دیدن  این همه زیبایی رو یکجا ندارم طوری که قلبم مثل یه بادکنک تا حد انفجار پر می‌شه ...و بعد یادم میاد که باید آروم باشم.مطمئنم که نمی‌دونید در مورد چی صحبت می‌کنم. اما نگران نباشید. یه روزی شما هم می فهمید...


کوتاه برای این فیلم : تو را شجاعتی ست که اززشتی پنهانت سخن می گویی.

***

کوین اسپیسی ( فرانک آندروود) عزیز و دوست داشتنی من : )

***

لازم ست بدانید که ما با سرعت هرچه تمام تر، دریک جاده بدون بازگشت به سوی فروپاشی اجتماعی درحرکتیم. ازمتن کتاب (تجاوزقانونی. کوبوآبه) که دیشب آخرین صفحاتش را خواندم و تمام شد.

  • محبوبه الف