دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

دو زن در من می زی یند

دومن درمن

مثل ساقه‌ی گیاهی ترد
گره‌ام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیده‌ام
مدام باد می‌آید
تسودا کی یوکو
***
http://biaftabtarinzan.blogfa.com/
هیچ گاه به کلی فریب این نوشتن خود به خود را نخوردم، اما خود این بازی مرا خوش می آمد...(ژان پل سارتر)

ما نیازمند قصه گفتنیم. قصه یی که تجربیات مارا شرح دهد. چرا که فرایند خلق قصه فرایند خلق ساختارحافظه نیزهست.حافظه یی که جان قصه را برای باقی زندگی مان درخود نگه می دارد.حرف زدن به یادآوردن است.اما قصه گفتن تکرار یا بازگفتن نیست. بلکه خلق است و آفرینش...

ازکتاب ماتریکس و فلسفه. ویلیام اروین.


پیوندهای روزانه

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

من  داستانهایم را از اول نمی نویسم. دلم می خواهد پراکنده بنویسم و بعد مثل رو اندازهای چهل تکه طرح و نقش  دار قدیمی، از هرجا که خواستم بهم وصلشان کنم. نمی دانم چه مرضی است که دوست ندارم کارم الگو یا نقشه معلوم و ازپیش مشخصی  داشته باشد. دوست دارم نوشتن را جوری شروع کنم که دیگر نتوانم رهایش کنم وگرنه اصلا به دلم نمی نشیند. درادامه بازنویسی و پردازش نرگس اسمش را عوض کردم و گذاشتم گلابتون. گلابتونی بافته شده از رنج و لذت ست. البته خودم توی داستان گلاب صدایش می زنم.

...


آهای آیندگان، شما که از دل توفانی بیرون می جهید
که ما را بلعیده است.
وقتی از ضعفهای ما حرف می زنید
یادتان باشد
از زمانه سخت ما هم چیزی بگویید

برشت

........

ازنخوانده ها.

اولین کتاب خوانی امسالم . ظلمت درنیمروز است. ازآرتورکستلر.

وجدان مثل غبغب برای انقلاب خوب نیست. وجدان مغزرا مثل خوره می خورد تا اینکه تمام ماده خاکستری مغزرا ببلعد.مرگ خیلی وقت پیش کیفیت متافیزیکی ش را ازدست داده بود. مفهوم مرگ وسوسه گری جسمی داشت یعنی خواب.و زمان مثل آب حوض گندیده متوقت شده بود. بخش هایی از کتاب ظلمت درنیمروز که دارم می خوانم.

....................

دیشب نمی دانم تا کی بیدار بودم. چراغ مطالعه را کجکی گذاشته بودم سمت خودم تا نورش همسرم را بیدار نکند. کتاب می خواندم و فکرمی کردم. بعد نفهمیدم کی خوابم برد. فکرمی کنم نزدیکی های صبح بود. بیدارکه شدم همه رفته بودند. آهسته و آرام رفته بودند تا بیدارم نکنند. دخترک غذایش را توی یخچال جا گذاشته بود و نبرده بود. آقای عزیز پیراهنی که برایش اتو زده بودم و روی صندلی گذاشته بودم تا بپوشد را نپوشیده بود و همان دیروزی را برده بود. پسرک وقتی رفته بود تلوزیون را روشن گذاشته بود و ایران اینترنشال داشت بلند بلند خبرمی خواند...

غمگین شدم.اگه مامان اینجا بود می گفت. شب مال خواب است نه کتاب خواندن. روز هم مال کار است نه کتاب خواندن. اصلا کتاب خواندن چه فایده دارد! سرآخرمغز آدم را خراب می کند.

 دروغ بهترازحقیقت به تاریخ کمک کرده است.ولی تاریخ هم معمولا هنگامی رای صادرمی کند که مدتها پیش یک طرف به خاکسترتبدیل شده است. باز هم ازکتاب ظلمت درنیم روز.

عنوان : ازظلمت درنیم روز

  • محبوب آخرتی

زندگی و فیلم‌ساختن ارزش این‌همه رنج را نداشت
عباس کیارستمی: نوع زندگیِ الان من به‌م اجازه‌ی هیچ کاری جز «کار کردن» نمی‌دهد و به‌ناچار لذت‌هایم را هم در دل کار مستتر کرده‌ام. مدت‌هاست سعی می‌کنم از نفسِ کار لذت ببرم و لذت‌های جانبی دیگر معنایش را برایم از دست داده است. گذراندن یک شب دل‌چسب با یک دوست خوب، لذت یک شام لذیذ و یک قهوه‌ی خوب در کنار دوستان حتماً چیزهای خوبی هستند، ولی متأسفانه دیگر فرصت و شرایطی برایش ندارم. قطعاً به این لذت‌ها احتیاج دارم و از آن ناگزیرم، چون کارگر نیستم. منتها توانسته‌ام طوری کارهایم را برنامه‌ریزی کنم و کار کردن را به سمت و سویی ببرم که در بطن آن لذت‌هایم را هم داشته باشم. کسی یادش نمی‌آید به‌ش گفته باشم امشب با هم باشیم یا شام را کنار هم بخوریم و گپ بزنیم. من مدت‌هاست که دیگر اصلاً گپ نمی‌زنم.
مصاحبه‌ای دیدم از احمد شاملو، در این اواخر که پایش را بریده بودند و روحیه‌اش خیلی خراب بود. ازش پرسیدند از کارها و عمری که گذراندید راضی هستید؟ جواب داد نه، چون چیزی گیرم نیامد. طرف گفت ولی در عوض با آثارتان این همه لذت به دیگران بخشیدید. شاملو هم در جواب گفت من جوان بودم و زیبا بودم و خلاصه این لذت را جورهای دیگری هم می‌شد به مردم داد. خیلی تعبیر دردناکی‌ست. در مجموع یعنی که مرارت کشیدن معنی ندارد. گفت: «دولت آن است که بی‌خونِ دل آید به کنار...» وقتی می‌بینی هنوز که هنوز است بدهکاری و وقتی فکر می‌کنی فیلم ساختن برای زندگی‌کردن بوده، به این نتیجه می‌رسی که می‌شد با کیفیت دیگری به همین‌ها رسید و این همه سختی نکشید.
(ماهنامه فیلم، شماره: ۴۳۷ بهمن ۱۳۹۰)

دارم برای شام کتلت سرخ می کنم و همانطور که دانه دانه آنها را برمی گردانم تا خوب مغز پخت و برشته شوند.به حرفهایش فکرمی کنم.

call me by your name.جدای ازقصه عاشقانه نامتعارف و درنهایت تلخی که داشت. تمام امروز بعدظهرمرا در تماشای خودش غرق کرد.ازاین فیلم بسیاربسیار لذت بردم.

  • محبوب آخرتی

عموحاج کل ممد باغ انگورداشت. یک باغ بزرگ بزرگ بزرگ. آنقدربزرگ که ته باغ را نمی دیدیم و هرچه می رفتیم به آخرنمی رسیدیم. همه جا کرت بندی شده بود. تاک های انگورکنارهم خوابیده روی زمینها ، پیچ واپیچ و لای شاخ و برگ ها و میم ها پرازخوشه های درشت انگور. انگورهای یاقوتی سیاه. انگورهای طلایی عسگری. انگورشصت عروسان.انگورشاهانی. انگورسیاه شرابی. آبجی می گفت نگو شرابی. عموحاج کل ممد، حاج کل ممد است حلال خورواهل خداپیغمبر. شراب نمی خورد اصلا... کشتیم خودمان را کل ممدش رانگوئیم ولی اززبانمان نمی افتاد. ازوقتی حاجی شده بود کسی به او نمی گفت کل ممد. مامان می گفت عیب است. مرد به این بزرگی به این خوبی به این دست و دل بازی به این مهربانی نگوئید کل ممد بگوئید حاج ممد. عموحاج کل ممدتابستان ها جعبه جعبه انگوروآلوو زرداآو و گیلاس می فرستاددم در خانه مان. باپدربزرگ رفیق بود. هیچ وقت کف کله ش را ندیده بودم. سرش معلوم نبود. ازآن شالهای نخی شیری رنگ داشت که می پیچید دورکله ش. دنباله ش راهم ول میکرد روی شانه هاش. زمستانها کلاه پوستی می گذاشت. کردخراسانی بود. سبیل های بلند و زردداشت. مامان می گفت بابت قلیان و سیگاراست. آبجی می گفت حناگذاشته انگاری و بعدرنگش رفته شاید. نمی دانم پدربزرگ کجا و چطوری با او رفیق شده بود و چطور برادرگفته شده بودند با هم، نمی دانم هم چطوری پایش به خانه ما بازشده بود..  اما هروقت خانه ما می آمد، با خودش کلی سوغات کلاته می آورد . پنیرخیکی و دراق و کشک و آلوخشکه و کشمش و انگور.یک دوتار قدیمی داشت که همیشه خدا همراهش بود و یک بسته پاسور که توی جیب جلیقه ش می تپاند. با پدربزرگ می نشستند روی ایوان و شرطی ورق بازی می کردند. قلیان می کشیدند و چای می خوردند و ازخاطرات قدیمی شان حرف می زدند.کنارشان که می نشستم حوصله م سرمی رفت. می رفتم رد کارم و توی حیاط برای خودم با ذغال خط می کشیدم و تنهایی لی لی بازی می کردم وآنقدرازسله انگورهای لبه حوض انگور.می خوردم که حالم بد می شد و دل پیچه می گرفتم. بعد می دیدم ابرام کفتربازسرش را ازلبه دیواربالا آورده و دارد یواشکی مرا و خانه و ایوان را دید می زند. ابرام کفتربازازوقتی کفترهایش را برده بودند به همه شک داشت و بی خودی راپرت همه را به کمیته می داد. می ترسیدم راپرت ورق بازی عموحاج کل ممد و پدربزرگ را هم بدهد. می ترسیدم بریزند خانه مان، و آنها را با خودشان ببرند.عمو حاج کل ممد ولی ازکمیته یی ها نمی ترسید. خودش می گفت هزارباررفته کمیته و سالم برگشته خانه. بیشتربه خاطر پسرش علیجان رفته کمیته و آمده خانه. علیجان پسرخوبی نبود. سرهمین خوب نبودنش مامان آبجی را به او نداده بود.لات و دخترباز و اززیرکاردرو بود و مامان نمی خواستش..مخصوصا ازوقتی که چاقو کشی هم کرده بود وافتاده بود زندان. با اینکه بعد رفته بود حرم، توبه کرده بود و عرق خوری و لات بازی را کنارگذاشته بود و به قول پدربزرگ، اهل و عاقل شده بود و تن به کارداده بود. بازهم مامان راضی نشد که آبجی را بدهدبه او.  آخرین باری که رفته بودیم کلات و چندروزی توی باغ عمو حاج کل ممد ماندیم یادم نیست دقیقا کی و چه سالی بود اما می دانم که قبل از شروع تمام آن ماجراها بود. باغشان توی کلات نادری بود. عاشق کلات بودم. عاشق جاده کلاته و آن تپه های کوتاه سرخ رنگ و آفتابش. عاشق پشت وانت ایستادن و آوازخواندن و مو پریشان کردن و خندیدن توی هوا. هوای خنکی که به صورتم می خورد و پرمی شد توی دهانم. مامان کاری به کار روسری هایی که ازسربرداشته بودیم و دورکمر گره زده بودیم تا باد نبردشان. نداشت. جاده کلاته همیشه خلوت بود. آبجی می گفت اگر تا بالای تپه ها برویم می توانیم روسها را ببینم. باورم نمی شد. می گفتم سرخس اگر بروی روسها معلومند. می گفت بالای تپه های کلاته هم می شود آنها را دید. روسها پشت تپه ها زندگی می کنند.دخترهایشان موهای بلند بوردارندو لباسهای قشنگ رنگی می پوشند.. می گفت که علیجان یک روز قایمکی او را با موتوربرده تماشای روسها.. عاشق کلاته و تابستان آنجا بودم. عاشق باغ بزرگ و آبادی که تا چشم کارمی کرد تاکستان بود. عاشق خانه بزرگ و دو طبقه  عموحاج کل ممد و ایوان ها و بهارخواب هایش و تیرک های چوبی سقف و ریسه های انگور و حوض و حیاط و درب چوبی آغول گوسفند ها و درخت های پیرتوت و خم ها و کوزه های سرکه کناردیوارها.... علیجان تن به کارنمی داد. یکسره یا مشهد بود و توی شهرول می گشت و پول های پدرش را به فنا می داد یا جایی گم و گوربود و کسی ردش را نداشت. و یا پدرش مجبورمی شد برود کمیته، گوسفند و سیگارو توتون قاچاق بدهد، و با خاری و ذلت درش بیاورد. مردزندگی نبود. همه اینها را مامان می گفت. جلوی رویشان نمی گفت وقتی خانه خودمان بودیم می گفت. می گفت تا مهر علیجان را از دل آبجی دربیاورد..

باید بنویسم. باید یک کاری بکنم تا این حال بد و کلافه م خوب شود. خزیده م درخودم باز....آبجی گفت حالش خوب است. بچه هایش هم خوبند. دارند درسشان را می خوانند.گفت که خسته نیست فقط کمی استخوان هایش درد می کنند...

 

 

  • محبوب آخرتی

کودکی که ازمادرزاده می شود بیش از سه میراث ازوالدین خود به جهان نمی آورد. یک جسمی که ممکن است سالم یا بیمارباشد. دو هوشی که ممکن است علیل یا توانا باشد. سه پاره یی از غرایزابتدایی چون گرسنگی و تشنگی وغیره... کودکی که پا به جهان می گذاردهرروز تحت تاثیرتازه هایی اعم ازهنجاریا ناهنجارقرارمی گیرد و پس ازگذران دو دهه چنانچه هنگام تولد کودک سالمی می بوده تبدیل به شخصیت منحصر به فردی می شود که این شخصیت چنانچه هنوزازمرحله تقلید نگذشته باشد و به درجه اجتهادنرسیده باشد پیرو عقایدجاریست و عقاید تقلیدی اورا کامل نمی کند و به جایی نمی رساند. درحقیقت آن کسی که با عقیده یی راسخ با جمعیت مخالف برمی خیزد استثنایی خارج ازقاعده است. استثنایی که اساسا مورد تمسخرمعاصرین و موردستایش آیندگان قرارمی گیرد.

چند روز پیش گروهی رفته بودیم جنگل.بعدازنهارمشما برداشتیم و شروع کردیم به پاکسازی محیط اطرافمان. هرکدام یک قسمت  راه راگرفتیم و آوازخوانان مشغول شدیم.عده یی  ازمردمی که آنجا بودندچپکی چپکی نگاهمان می کردند. بعضی هم شاید توی دلشان به کارمامی خندیدند ولابد می گفتند. چه آدم های بیکاری! چه می دانم. راستش اولویت من پاک سازی محیط زیست ، نبود. بیشترهدف راه رفتن به قصد ورزش و پیاده روی و مهم ترازآن خلاص شدن ازشرکیلو های اضافه بود. طی گشت و گذارو جمع اوری قوطی نوشابه و پلاستیک پاره و پوست پفک و سیگار و غیره... به کاغذی کهنه و باران خورده رسیدم که گویا ازکتابی کنده شده بود و نمی دانم چرا یا چطور آنجا بود!همانجا پلاستیک به دست و عرق ریزان ایستادم و خواندم و لذتش را بردم. بعد کاغذ را تا کردم و گذاشتم توی جیبم. بالای صفحه کنارشماره کاغذ نوشته بود: تفسیری بربوف کور.

ای کاش بتوانم نسخه یی ازهمین کتاب را پیدا کنم و به طورکامل بخوانم.احتمال می دهم کتاب، قدیمی باشد. به دلیل فونتی که داشت... پائین کاغذ، که جای سفید داشت. نوشتم. عیدی طبیعت به خودم.:)

 خب به قول گدار،هرچه بیشتر حرف بزنی، کلمات معنای کمتری پیدا می‌کنند.... همین دیگر.


  • محبوب آخرتی